سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

روح و زندگی

روزهایی هستند در زندگی که خاصند, مبهمند و سرشار از اتفاقاتی که تو را گیج و گنگ برجای می گذارند. لحظاتی که تو را به مرز خواب و بیداری می رساند ! به مرز بودن و نیستی ! همه حس هایت خفته است, دل و  روحت گیجند و ذهن ناخودآگاهت بیدارو هشیار تو را به وادی غربت و حیرت می کشاند و تو نمی توانی که جمع ببندی همه این متضادهای عجیب را .

سه روز است به حال خود نیستم . از چند روز قبل , درد جسم آزرده ام ساخته بود و دو روز قبل خستگی مزید بر آن علت, توانم را بریده بود . به سختی گذشت سه شنبه ام , به سنگینی کوه , همان که قیصر عزیز گفته بود... و چهارشنبه صبح چشمانم را که باز کردم , دنیا بود که دور سر سنگین من می چرخید و توان حرکت را از من ربوده بود. بی خیال اداره شدم و خوابیدم , که اصلا جز این نمی توانست بشود. روز عجیبی بود و اتفاقات عجیب تری بر سر راه لحظات من قرار گرفت که روح آشفته ام را بی قرارتر کرد و لحظه به لحظه بر حیرتم می افزود. نامه ای مرا به دنیای عجیبی برد و مکالمه ای دلنشین در آن دنیا مستغرقم کرد و کتابی پس از یکسال خاک خوردن در کتابخانه , در دستانم قرار گرفت تا مرا با راز درون خود آشنا کند و انگار جز این زمان , هرگز نمی توانست رسالت خود را بر من بنمایاند...

و در میانه اینهمه بی قراری , ضربه ای پتک وار بر روح و جانم وارد آمد و مرا از پای انداخت ! درد تن را می شود کنار آمد اما درد روح ... راستی , روح چگونه اشک می ریزد و دل چگونه بغض خود را فریاد می کند ؟ اینگونه بود که همان یک ذره هوش و حواسم نیز از دستم برفت و مرا تا به امشب در رخوتی تمام فروبرد. خواب بودم , اما نیمه هشیار ذهنم فریاد می زد همه برنامه های لازم امروزم را و من انگار ناتوان از هر حرکتی , هیچ نمی توانستم انجام دهم ! دستی مرا به قهقرای نیستی می برد و تمام فریادهای ذهنم را نادیده می انگاشت . قرار دوستانه ای در خواب گذشت و وقت ویزیت پزشک از بین رفت و من همچنان در مرز بین خواب و بیداری دست و پا میزدم تا اینکه دم دمه های غروب, چهره ی دوست داشتنی نوزادی در مقابلم پدیدار شد و مرا به روزهای دور کودکی برادرم برد . دمی بعد صدای زنگ تلفن بود که مرا نرم نرم از این قهقهرای غریب بیرون کشید و صدای مادرم که تولد برادرزاده ام را نوید داد و من بعد از قطع تلفن باز گیج و گنگ دقایقی چند را بی حس و حال گذراندم تا هشیاری ذهنم کامل شود و مرا به دنیای واقع برگرداند. حالا بیدار شده ام و به یاد آن چهره شیرین کودک در خواب, به برادرم و همسرش زنگ زدم و شادی تولد کودکشان را به دلم هدیه دادم تا باور کند هنوز هم زنده است و می تواند طعم شادی را بچشد . و به روح دردمندم گفتم که این دردها و این ضربه های رنج آور دلیلی ست بر اینکه نمرده ای و تو هم هنوز زنده ای و در این کالبد خسته , نفس می کشی ! پس فریاد نکن و آرام بمان ...

و حالا که انگشتانم بی اختیار به شوق بر کلیدهای کی برد می چرخند، آرامشی عمیق را در خود می یابم که نمی شود بیانش کرد.و من چقدر به این آرامش و به این زمانهای آرام نیاز دارم تا هر چه بیشتر بخوانم و بدانم و از این سرگردانی بدر آیم و عقل و دل را در این تن خسته به شرایطی مطلوب برسانم . امید که خواسته حق همسو با خواسته من, این توان را در من ایجاد نماید.


تکمله نوشت :

باز هم عمه شدم . سومین برادرزاده، همنام با صاحب این روزها ، حسین نامیده شد تا حضورش و نامش برکتی باشد بر زندگی برادرم که خود عمریست به یاد قمر بنی هاشم , عباس نامیده می شود. قدمش خیر و وجودش سلامت باد.


پی نوشت:

میهن بلاگ میزبان مهربان و خوبی است ، اما دلم برای آسمان بلاگ تنگ شده بود. برای صدمین بار  اثاث کشی نمودیم!( امید که آخرینش باشد !)

گلهای رویایی

خسته ام و عجله دارم برای انجام کاری که چند روزیست به تعویق افتاده است. مثل همیشه با سرعت گام برمی­دارم تا زودتر کارم انجام شود و به خانه برسم تا کمی آسوده شوم از این همه خستگی مدام. از کنار گلفروشی رد می­شوم و عطر مریم گیجم می­کند . چشمم می­افتد به گلدان های گل رنگارنگ که در حاشیه گل فروشی گذاشته شده و در میانه آنها, گل های لیمویی رنگ بگونیاست که خودنمایی می­کنند. می خواهم چشم بردارم و بروم، اما نمی­شود! به خیال و رویا می­مانند گلهای زیبا. انگار زنجیری بر پای روحم کشیده می­شود و آنها مرا به گفتگو با خود می­خوانند . نگاه می­کنم و لبخند می­زنم اینهمه زیبایی را , اما یادم می­آید که برای کاری فوری آمده بودم. می­گذرم و کارم را به سامان می­رسانم و برمی­گردم و این بار , بی­دغدغه به داخل گلفروشی می­روم و دمی بعد یک شاخه گل مریم و گلدان گل بگونیا , همراهان منند برای گفتگوهای نهانی که بعدها با هم خواهیم داشت ...

راستی , چرا با دیدن این گلها به رویا می­رود تمام دل و ذهن من ؟

                                                                       

و حالا که دیگر " من " را از " تو " تشخیص نمی­دهم

و همه خوبی­های دنیا را

با نام تو می­خوانم

دیگر چه فرقی می­کند

جواب سئوال های دنیا چه باشد ؟

( عباس معروفی)

آن خط سوم

کتاب جلوی رویم باز است و می خوانم :" فقر سه قسم است . یکی فقری است برای تحصیل فقر ظاهری. دیگری فقر و احتیاج برای فقر باطنی و سومی ...فقری است ناشی از فقر باطنی . شکل اول موجب ثواب اخروی است و شکل دوم سبب رجوع به حق است و شکل سوم... سبب حرمان ما از سوی خدا می باشد."

دو سه بار می خوانم ... فایده ندارد , گیج میزنم ! بلند می شوم و به آشپزخانه می روم ...

چند لحظه بعد دخترک هفت ساله ام از من سئوال می کند :" مامان این چه کتابیه تو می خونی ؟ من دو خطش رو خوندم , هیچی نفهمیدم !"

و من متعجب از کار او می گویم :" نگران نباش مامان , من خودم هم نمی فهمم چه می خوانم !"

و صدای خنده او بلند می شود و کلی به مادرش می خندد که چرا کتابی را که نمی فهمد می خواند !

*********

دو سه شب بعد کتاب خط سوم در دستانم است و مشغولم . کنارم می نشیند و می گوید :" این هم از اون کتاباس که نمی فهمیش ؟"

با لبخند می گویم :" آره مامان , این کتاب هم سخته خوندنش !"  و باز خنده کنان می گوید :" آخه واقعا چرا این کتابها رو می خونی ؟"

به جای جواب مجبورش می کنم صفحه اول کتاب خط سوم را بخواند :

آن خطاط سه گونه خط نوشتی :

یکی او خواندی ، لاغیر ؛  یکی را هم او خواندی , هم غیر

یکی نه او خواندی , نه غیر او !

آن خط سوم منم !"

خیلی با سختی کلمات را تلفظ کرد ولی تا آخر خواند . بعد با تعجب معنای این جملات را پرسید . باز هم به جای جواب مجبورش کردم دوباره این جمله ها را بخواند . دخترکم دوباره خواند . این بار راحت تر . دفعه سوم که گفتم باز هم بخوان با اعتراض او مواجه شدم :" ماماااان !!!" گفتم :" بخون دخترم "

و او باز تکرار کرد :" آن خطاط سه گونه خط نوشتی ..."

این بار خیلی راحت و روان خواند . و من یک لحظه به دخترک هفت ساله ای نگاه کردم که این کلمات از دهان او بیرون می آمد و این بار این من بودم که حسابی خندیدم ...

پی نوشت :

جملات رنگی از عین القضات همدانی و شمس تبریزی است.


بندگی و زندگی

عشق قاتل است ! قاتل عقل و قرار آدمی ! عشق عاقل را مجنون می کند و مجنون را دربه در ! اندرون خود را می شکافی و یکسره سر به صحرای جنون می گذاری و تابت همه بی تابی می شود و وجودت همه دوست ... او ، تو می شود و من از وجودت یکسره رهایی می یابد و گم می شود در بیابان سرگشتگی و آتش وجودت یکسره گلستان می شود در نسیم خنک حضور حضرت دوست ... و زندگی از این لحظه آغاز می شود ... از خاکستر وجودت , ققنوسی ساخته می شود به نام او ...

عشق قاتل است , عشق منیت ها را می میراند و تو همه مهر می شود و مهر مهرش بر جان تو حک می شود و زنده می شوی و سرزندگی در تو شکوفا می شود ...

عشق قاتل است , قاتلی زندگی ساز ...

کاش مهر مهرش بر جان و دلمان نقش عشق و زندگی را به تصویری جاودانی بدل کند ... کاش زندگی را با بندگی دوست نفس بکشیم , کاش رها شویم از بتهای وجود , کاش ...

میلاد مهرگان


صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست

بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست

دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیم

ور نسازد می بباید ساختن با خوی دوست

گر قبولم می کند مملوک خود می پرورد

ور براند پنجه نتوان کرد با بازوی دوست

هر که را خاطر به روی دوست رغبت می کند

بس پریشانی بباید بر دلش چون موی دوست

دیگران را عید اگر فرداست ما را این دمست

روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست

هر کسی بی خویشتن جولان عشقی می کند

تا به چوگان که در خواهد فتادن گوی دوست

دشمنم را بد نمی خواهم که آن بدبخت را

این عقوبت بس که بیند دوست همزانوی دوست

هر کسی را دل به صحرایی و باغی می رود

هر کس از سویی به در رفتند و عاشق سوی دوست

کاش باری باغ و بستان را که تحسین می کنند

بلبلی بودی چو سعدی یا گلی چون روی دوست 


نیمه مهر است و یادگاران بی شمار برادر غایب هفتمین قاب . کاش دلتنگی ها را درمانی بود ...

غزل سعدی , تفالی بود به نیت حال و هوای این روزهای غریب...