گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ناخورده بر رگ تاک است
( اقبال لاهوری)
امروز مراسم تودیع دو تن از همکارانم بود و همین باعث شده بود این شعر سعدی مدام در ذهنم چرخ بخورد :
بماند سالها این نظم و ترتیب
ز ما هر ذره خاک افتاده جایی
غرض نقشیست کز ما باز ماند
که هستی را نمی بینم بقایی
مگر صاحبدلی روزی به رحمت
کند در کار درویشان دعایی
و باز این شعر مرا پرتاب کرد به سال 75 و آخرین سال دانشگاه و استاد عالیور که در آخرین جلسه کلاس، این شعر را خواندند با این تفاوت که به جای درویشان ، نام خود را ذکر نمودند. هنوز تازگی این خاطره در ذهن من حفظ شده است...
راستی، از پس رفتن ما چه یاد و خاطره ای بر جای خواهد ماند ؟
گل نوشت:
دسته گل نرگس، هدیه امروز جناب همسر است برای شگفت زده نمودن بنده ! چقدر این فصل زیباست ...
کبوتر می شوم ، نشسته بر بام تو ... بر مدار ماه ... ماهی که آیینه همیشه دلتنگی های من است ...
" و زندگی همین است ... نسیم و برکه و آهوی تشنه خیره به ماه ..."
خیره به ماه، قاصدکی می شوم سرگشته در دستان نسیم رویاها ... قاصدک می شوم و پیام رسان بی قراری های روح سرگشته ای می شوم که طعم زندگی را در دلتنگی برای ماه می یابد و دست در برکه آرزوها، عطش را سیراب می کند از خیال پرواز کبوتر دل ! کبوتری نشسته بر مدار ماه , نشسته بر بام او، مایل به او، رو سوی او ...
برکه شرمسار آهوی عطشان، رها می شود از خود ! سبک می شود... ابر می شود ... دلتنگ می شود ...
دلتنگی قطره قطره می بارد بر آهوی تشنه ... باران ...
باران، طعم مهرِ ماه است بر لبان تشنه آهو ... مهرباران مهتاب چه دیدنی است ... طعم قطره های باران چقدر چشیدنی است ...
عطشی اینگونه عجیب خواستنی است ... خواستنی از عمق جان، خواستنی بر مدار دل ، بر مدار ماه ...
دلتنگ بارانم ... بارانی که عطش این روزهایم را در من نمیراند ... عطشی که تنها مرا به حقیقت مهر او آشناتر کند ... بر باران مهر او ...
دل نوشت:
پیشکش به دو مهربان، امپراطور همیشه بهاران و عمه طهورایم ...
سه روز تعطیل , سه روز خاموش در خانه , سه روز و شب درددل با دوست و دوست ... مثل همیشه تلویزیون خاموش بود که خلوت دلم را برمی آشفت و مثل هر سال, در این شهر غربت و روزهای غریب, هوای بیرون رفتنم از خانه نبود ....
اما آشوب دل و تلاطم جان ...
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش می بردت هر جا,
دلش خواست
به هر جا برد
بدون ساحل همون جاست ...
بهانه خانه ماندنم, حضور دوست بود در سرایم و بهانه بی قراری ام , فوران یاد دوست در دل...
تردیدها هم پا پس می کشند در سایه سار دوست ...
این پست پاسخ کوتاهیست به دوست بزرگوارم, سرزمین آفتاب و یادی از برادر غایب هفتمین قاب, فرداد عزیز.
معجون غریبی شده حال و احوال این روزهام ! شاید سنخیتی نداشته باشه، اما امشب و این لحظه عجیب دلتنگ سعدی بودم و ...
بشنوید سخن سعدی عزیزم رو :
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بیوفایی
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی
چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمیشناسم تو ببر که آشنایی
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی
تو که گفتهای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی