روزهایی هستند در زندگی که خاصند, مبهمند و سرشار از اتفاقاتی که تو را گیج و گنگ برجای می گذارند. لحظاتی که تو را به مرز خواب و بیداری می رساند ! به مرز بودن و نیستی ! همه حس هایت خفته است, دل و روحت گیجند و ذهن ناخودآگاهت بیدارو هشیار تو را به وادی غربت و حیرت می کشاند و تو نمی توانی که جمع ببندی همه این متضادهای عجیب را .
سه روز است به حال خود نیستم . از چند روز قبل , درد جسم آزرده ام ساخته بود و دو روز قبل خستگی مزید بر آن علت, توانم را بریده بود . به سختی گذشت سه شنبه ام , به سنگینی کوه , همان که قیصر عزیز گفته بود... و چهارشنبه صبح چشمانم را که باز کردم , دنیا بود که دور سر سنگین من می چرخید و توان حرکت را از من ربوده بود. بی خیال اداره شدم و خوابیدم , که اصلا جز این نمی توانست بشود. روز عجیبی بود و اتفاقات عجیب تری بر سر راه لحظات من قرار گرفت که روح آشفته ام را بی قرارتر کرد و لحظه به لحظه بر حیرتم می افزود. نامه ای مرا به دنیای عجیبی برد و مکالمه ای دلنشین در آن دنیا مستغرقم کرد و کتابی پس از یکسال خاک خوردن در کتابخانه , در دستانم قرار گرفت تا مرا با راز درون خود آشنا کند و انگار جز این زمان , هرگز نمی توانست رسالت خود را بر من بنمایاند...
و در میانه اینهمه بی قراری , ضربه ای پتک وار بر روح و جانم وارد آمد و مرا از پای انداخت ! درد تن را می شود کنار آمد اما درد روح ... راستی , روح چگونه اشک می ریزد و دل چگونه بغض خود را فریاد می کند ؟ اینگونه بود که همان یک ذره هوش و حواسم نیز از دستم برفت و مرا تا به امشب در رخوتی تمام فروبرد. خواب بودم , اما نیمه هشیار ذهنم فریاد می زد همه برنامه های لازم امروزم را و من انگار ناتوان از هر حرکتی , هیچ نمی توانستم انجام دهم ! دستی مرا به قهقرای نیستی می برد و تمام فریادهای ذهنم را نادیده می انگاشت . قرار دوستانه ای در خواب گذشت و وقت ویزیت پزشک از بین رفت و من همچنان در مرز بین خواب و بیداری دست و پا میزدم تا اینکه دم دمه های غروب, چهره ی دوست داشتنی نوزادی در مقابلم پدیدار شد و مرا به روزهای دور کودکی برادرم برد . دمی بعد صدای زنگ تلفن بود که مرا نرم نرم از این قهقهرای غریب بیرون کشید و صدای مادرم که تولد برادرزاده ام را نوید داد و من بعد از قطع تلفن باز گیج و گنگ دقایقی چند را بی حس و حال گذراندم تا هشیاری ذهنم کامل شود و مرا به دنیای واقع برگرداند. حالا بیدار شده ام و به یاد آن چهره شیرین کودک در خواب, به برادرم و همسرش زنگ زدم و شادی تولد کودکشان را به دلم هدیه دادم تا باور کند هنوز هم زنده است و می تواند طعم شادی را بچشد . و به روح دردمندم گفتم که این دردها و این ضربه های رنج آور دلیلی ست بر اینکه نمرده ای و تو هم هنوز زنده ای و در این کالبد خسته , نفس می کشی ! پس فریاد نکن و آرام بمان ...
و حالا که انگشتانم بی اختیار به شوق بر کلیدهای کی برد می چرخند، آرامشی عمیق را در خود می یابم که نمی شود بیانش کرد.و من چقدر به این آرامش و به این زمانهای آرام نیاز دارم تا هر چه بیشتر بخوانم و بدانم و از این سرگردانی بدر آیم و عقل و دل را در این تن خسته به شرایطی مطلوب برسانم . امید که خواسته حق همسو با خواسته من, این توان را در من ایجاد نماید.
تکمله نوشت :
باز هم عمه شدم . سومین برادرزاده، همنام با صاحب این روزها ، حسین نامیده شد تا حضورش و نامش برکتی باشد بر زندگی برادرم که خود عمریست به یاد قمر بنی هاشم , عباس نامیده می شود. قدمش خیر و وجودش سلامت باد.
پی نوشت:
میهن بلاگ میزبان مهربان و خوبی است ، اما دلم برای آسمان بلاگ تنگ شده بود. برای صدمین بار اثاث کشی نمودیم!( امید که آخرینش باشد !)
روح و جسمت سلامت باد...

قدم نورسیده مبارک عمه خانوم...
خسته نباشی ازاثاث کشی...مبارک باشه.
سلام عمه جانم . ممنونم مهربان . دعا کنید این خانه ماندگار باشد !
قدم نو رسیده مبارک عمه نرگس

منزل نو هم مبارک
و سلام آبجی
سلام آّجی زهرای گلم . ممنون عزیز دل .
قدم نو رسیده !!!!
اینجا چه خبره !؟؟؟
نکنه دوباره من دایی شدم
از هول یادم رفت سلام کنم
سلام
دایی نه ,عمو شدید داداش مهرداد .
سلام .
من با میهن بلاگها مشکل دارم...چه خوبه که اومدین اینجا
سلام عزیزم . برای من هم بلاگ اسکای حس آشنای خانه ام را دارد . میهن بلاگ بسیار خوب است اما همه اش حس میهمان داشتم !
خوش آمدی نازنین .
سلام

چه خوب که باز به آسمان بلاگ برگشتید...
امید که پایدار باشد این خانه
قدم نو رسیده هم مبارک
برقرار باشید و آرام...
سلام نازدانه ام . ممنون از حضورت .
سلامت باشی و شاد .
قدم نورسیده مبارک بانو
ممنون مریم جان
فخرش همین بس است که می پرورد حسین...
حالا حال دلتون خوبه ؟آیکون سوال اونجا خیلی قشنگ بود .
حال دلم , حال خودم , خوبه ... شکر ...
سلام مهربان
چه باید گفت وچه گونه ....تولد کودکی با نشانه ای چنین روشن حتم روزنه ایست به فال نیک امروز یکی از مدار ماه دست تکان می دهد و یکی دیگر دلایل نامعلومش را می شکند و شما منزل نو می کنید و آخر کودکی می آید که نامش این روها چه غوغا م کند با دلها
من چقدر لبریزم از این نشانه های آبی خدا
تولدشون مبارک
این ضربه های پیاپی از غم و شادی که بر روح و جان وارد می آید نشانگر زندگی ست ... دلیلی بر این که باید این رخوت غم آلود را شکست و به زندگی بازگشت ...
سلام مهرآیین . خوشحالم از بودنتان .
سلام بانو خوبین؟
دلم براتون تنگ شده بود
گمتون کرده بودم
چقدر خوشحالم که برگشتین به همین خونه : )
امیدوارم این خونه و آدرسِ جدیدش زیر سایه خودتون جاودانه باشه
برای در و دیوار این خانه که دلتنگی .
برای دل دوستان چطور ؟!
برای در و دیوار این خانه نه , برای آسمانی دلتنگم که ماهش شمایید و ستارگان پر فروغش دوستان جان...
در این اکنون ها که نیستی
تو به گذشته من سهم دارتری
حالا بیا فکری بکن
برای آینده ای که جاری می ماند
-------------
برای دلبری از چشمان خیس
حسین اسم قشنگیست
گذشته و حال و آینده , آنکس که در حریم دل وارد شد , همیشه می ماند .
امیر حسین من هنوز یک روزه نشده ! دلم پرپر می زند برای دیدنش .
سلام بانو
سخت نگیرید
اونایی که سخت می گیرن هم خسته می شن
کار خودتو بکن و بنویس که کسی نمی تونه جلوی قلمو بگیره
سلام عزیز دل . خوش اومدی . چشم خانوم گل .
عمه شدن


باید حس جالبی باشه بانو
خب هیچ وقت خاله نمی شم
ولی خوشحالم که لااقل یه زمانی میتونم عمه بشم
فک کنین
عمه فریناز
خندم می گیره وقتی بش فک می کنم
راستی عمه شدن چه حسی داره بانو؟
شما خاله هم هستین؟
نه عزیزم , من هم هیچوقت خاله نمیشم. اما خب عمه شدن بخصوص برای اولین بار , حس غریب دوست داشتنی ای داره ! هیچوقت ذوق و شوق تولد بارانم رو فراموش نمیکنم .
امیدوارم شما هم زودی این حس رو تجربه کنی .
(آیکون نگاه به بالا)عمه فریناز خنده دارد؟
من به اسم عمه حساسم
کجایی فرینازم , بیا جواب بده !
سلام
قدم نو رسیده با آن اسم متناسب و زیباش مبارک باشد
خداوند خیر و برکت و شادی را همراه با قدم او به خانواده اش نیز برساند انشاله
منزل اصلی ! مبارک
خوب است که آدم در اوج خستگی ها باز هم یک جای قدیمی و همیشگی برای رفتن و ماندن داشته باشد
به خانه قدیمی خود خوش آمدید
سلام . ممنون .
خداییش هیچ جا خونه خود آدم نمیشه . خونه ای که اجر به آجرش رو خودت روی هم گذاشتی و با گوشه و کنارش خاطره های زیادی داری . امید که این خونه از دستبرد نگاه اغیار دور بمونه.
پست زیبایی بود..ممنون....
و مبارک باشه قدم نو رسیده...ادم دلش نوزاد میخواد...
سلام . خوش اومدید . ممنون و امید که یه نوزاد خوشگل بیاد تو بغلتون به زودی .
مبارک باشه قدمشون انشاالله
ممنون داداش . امروز صدای گریه شو از پشت تلفن شنیدم , غش کردم براش !
امیدوارم بزودی عکسشو بذارید...
چه آدینه ی سنگینی گذشت.
سلام
سلام عمه جانم . اینقدر کار کردم که نفهمیدم چطور گذشت این آدینه .
ایشاله , به محض اینکه عکسش رو ببینم .
تولد گل پسر خاندان مبارک باشه...چه ترکیب جالبی دارید شما...اکثریت بچه ها پسرن و اکثریت نوه ها دختر....و حالا انگار یه اتفاقایی داره میفته...به به....تک نوه پسر نزول اجلال فرمودن...قدمش مبارک باشه...
فقط امیدوارم شوق روزهای اول تولد و خوردنی بودن نی نی گولو باعث نشه باران و ثنا از یاد برن!!! هرچند نوه اول یه چیز دیگه س....راستی به جان خودم من سرگیجه گرفتم از بس آدرس جدید دیدم جالبه با هر آدرس هم اسم وبو عوض میکنی هم اسم نویسنده رو ...راستشو بگم من از سایه سار به بعد اصلا حس اینکه دارم نوشته های تورو میخونم ندارم همه ش فکر میکنم گمت کردم....بیابرگرد به اصل خویش گور بابای هرچی آدم بیکار....یا اقلا همینجا بمون و دیگه جابه جا نشو توروخدا....

ممنون سمیرا . خودت میدونی در هر حال حس عمه شدن باران یه چیز دیگه بود ! هر چند ثنا و این کوچول هم جای خودشون رو توی دلمون باز کردند حسابی ...
من شرمنده شما و دوستان . سعی میکنم این خونه رو مثل اولش درست کنم , فقط یه ذره زمان میخوام
یاالله

صابخونه ؟
منزل نو مبارکه
والله انقدر خونه عوض کردین دیگه کادوهامون ته کشیده
واسه همین یه غزل از حضرت حافظ به عنوان کادو تفال زده وتقدیم می کنم
باشد که در این خانه ماندگار شوید !!
نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد
بختم ار یار شود رختم ازینجا ببرد
کو حریفی کش سرمست که پیش کَرَمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم
آه از آن روز که بادت گـُل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته ست مشو ایمن ازو
اگر امروز نبردست ، که فردا ببرد !
در خیال این همه لعبت به هوس می بازم
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چهل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا باز دهد عشوه مَخَر
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
جام مینائی دل سد ِ ره ِ تنگدلیست
منه از دست که سیل غمت از جا ببرد
(خوب...اینم مجوزش)
راه عشق ارچه کمینگاه کماندارانست
هرکه دانسته رود ! صرفه ز اعدا ببرد !
حافظ ار جان طلبد غمزه ی مستانه ی یار
خانه از غیر بپرداز ! و بهل تا ببرد !!!
سلام . ممنون از این هدیه زیبا . و شرمنده از کادوباران شما !
سلام بانو قدم نورسیده مبارک .....خونه نو هم مبارک باشه ولی هیچ جا خونه اولتون نمیشه
سلام عزیزم . چاره ای نیست , اینجا رو همون خونه حساب کنید دیگه !
دلم که خلوت می شود ....یاد خلوت دلت می افتم ...
سلام مهربون عزیز
سلام عمه جانم . خلوت دل با یاد شما چه زیباست .