-
هفتاد سالگی و عشق ....
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 08:33
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 استاد محمد رضا شجریان از آن دست انسانهایی است که نیاز به معرفی ندارد . بزرگمردی است که قدردیده و بر صدر نشسته و الحق که شایستگی اش نیز بیش از اینهاست . گر چه ما در کشوری زندگی می کنیم که هنرمندان واقعی و اصیل را چندان بر نمی تابند ، اما آنچه خاص...
-
عاشق شو
شنبه 8 آبانماه سال 1389 07:55
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 عشق، تصمیم قشنگی ست بیـا عـاشق شـو نه اگر قلب تو سنگی ست بیـا عـاشق شـو آسمان زیر پروبال نگاهت آبی ست شوق پرواز تو رنگی ست بیـا عـاشق شـو ناگهان حادثه ی عشق، خطر کن، بشتاب خوب من، این چه درنگی ست بیـا عـاشق شـو با دل موش، محال است که عاشق گردی عشق،...
-
خانه های دلگشا ، بی دوست ، زندان می شوند
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 13:51
دردها در عشق ، کم کم عین درمان می شوند رنجها تسکین ده دل ، راحت جان می شوند می کنی عادت به سختی ، با گذشت روزگار چون به مشکلها گرفتی خوی ، آسان می شوند عشق را با عقل نتوان در کنار هم نشاند چشم تا بر هم زنی ، دست و گریبان می شوند وای از این دوران ، که می بینی به اندک رنجشی دوستان مهربانت ، دشمن جان می شوند گر قفس تنگ...
-
امروز اولین روز از بقیه ی عمر تست
دوشنبه 3 آبانماه سال 1389 17:16
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 عزیزمن سلام دلم می خواست به مناسبت این روز برایت هدیه ای فراهم نمایم ، اما تو میدانی چقدر سخت است انتخابش برای من و من می دانم که چقدر بی ارزشند این هدایای مادی برایت . خواستم نو آوری کرده باشم مثلا و به همین دلیل تصمیم گرفتم در قالب نامه ، کمی از...
-
این بار یگانه !
یکشنبه 2 آبانماه سال 1389 14:10
یگانه از بچگی علاقه زیادی به کتابخوندن داره ! و البته خیلی کم شعر ، این روزها خیلی وقتها کتاب سهراب و قیصر تو دستشه و می خوندشون . یادم افتاد از هفت سالگیش ، که یه روز اومد و به من گفت مامان من یه شعر گفتم . و با چه ذوقی شعرش رو برام خوند . و راستش من هم خیلی ذوق کردم که یگانه به شعر علاقمنده و خب خیلی تشویقش کردم !...
-
همیشه ی پاییز کجاست ؟
شنبه 1 آبانماه سال 1389 07:53
آنجا درختی دارم برگریز کز شبان ستاره ها را می گرید و از روزان خورشید را همیشه در پاییز درختی دارم. ----- چکه چکه ابری از برگ می بارد تا کی درخت دل سَبُک کُنَد و به خواب رَوَد در امتدادی از زمستان ----- مرا باد در این کوچه با برگهایم می چرخانَد کولی وار دور زمین می گردانَد با حنجره ای که شبانه ترین شبها را می خوانَد...
-
آرزو
چهارشنبه 28 مهرماه سال 1389 13:50
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب .... پ . ن . کاش فقط یه آرزو نبود !
-
غزل
سهشنبه 27 مهرماه سال 1389 10:03
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 عشق هم گرمی نمی بخشد ، جان پیران را به آسانی دور از گرمای خورشیدند ، روزهای سرد بارانی وانشد از پنجه تدبیر ، رشته سردرگم کارم این چنین تقدیر من رفته ست ، چون کنم با خط پیشانی ؟ باوری معصوم و زیبا را ، نفی کردم ، بس که اشکم گفت در صدف گوهر نمی سازد ،...
-
...
دوشنبه 26 مهرماه سال 1389 09:50
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 توی زندگی بارها دچار یک تجربه مکرر شده ام که متاسفانه باز هم گاهی فراموشش می کنم . زمانهایی که ذهنم را زیادی دچار مسائل حاشیه ای و نسبتا کم اهمیت زندگی میکنم ، دچار مشکل بزرگتری میشوم که به من یادآوری میکند چه چیزهای مهمند ، چه چیزهایی نه ! عمدتا هم...
-
دلی در قفس
شنبه 24 مهرماه سال 1389 10:46
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 چند وقتی بود که از دلش خبر نگرفته بود . اصلا فراموش کرده بود یک همچین چیزی هم در وجودش هست . آخرین باری که به دلش سرزده بود رو اصلا یادش نمیومد . برگشت به گذشته تا شاید چیزهایی رو که چند وقتی بود برای خودش یادآوری نمیکرد ، به یاد بیاره . آخرین باری...
-
ماجراهای نیایش
پنجشنبه 22 مهرماه سال 1389 22:45
شما میدونین صدای موش چه شکلیه ؟ هااااان ؟؟؟!!! چی شد ؟؟؟ خب بزارین عرض کنم خدمتتون : چند وقت پیش نیایش کوچولوی من چادرش رو سر کرد ( درست شبیه خواهر بزرگترش ) و اومد از من اجازه گرفت که بره از دوستش یه سوهال !(بخونین سئوال !) بپرسه . کجا ؟ طبقه دوم ساختمون که اونا هم دو تا دختر دارن هم سن دخترای ما و دوستیم با هم ....
-
داستان آدم نشدن آقای صاد
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1389 09:17
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 آقای صاد دوباره رفته بود توی لاک خودش . همه این حالت اورا می شناختند . هر چند وقت یک بار یک دفعه از همه رو می پوشاند . می نشست توی اتاقش و در را به روی خودش می بست و به زور جواب سلام و علیک بقیه را می داد . این جور وقتها همکارهایش فکر می کردند او...
-
جرم تو زندگی ست
سهشنبه 20 مهرماه سال 1389 08:32
1- صف بسته اند پیش تو دیوارها مدام قد می کشند دور و برت خارها مدام جرم تو زندگی ست ، نفس می کشی زلال سر می کشند دوروبرت مارها مدام تو میوه داری از همه سو سنگ می خوری این است سرنوشت ثمردارها مدام تو راست قامتی و تناور ، از این سبب تحریک می شوند تبردارها مدام آزاد می شوی دگر از بندها اگر راضی شوی به رسم دغل کارها مدام...
-
سئوال
یکشنبه 18 مهرماه سال 1389 07:51
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 از ابر بارانی نمی آید ، کز دل فروشوید ملال من دست من و دامان تو ای اشک ، ای جاری پاک زلال من ! چون آفتاب زرد پائیزی ، وقتی که دیگر بر لب بام است رو در سراشیب عدم دارم ، پایان راه است و زوال من ای روز وهفته ، ماه و سالم را ، در کام کرده تلخ ، هجر تو...
-
دویستمین گنجینه
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 00:41
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 توی این فکر بودم که برای دویستمین پست این وبلاگ چی بنویسم که یادگاری بمونه از همه لحظات خوب این خونه . دیدم پاسخ به بازی سمیرا شاید بهترین چیزی باشه که میشه نوشت . با خوندن پست زری هم عزمم راسخ تر شد . پس باید کندوکاو کنم در گوشه گوشه ذهنم تا...
-
مرز نازک اعتماد و بی اعتمادی !
سهشنبه 13 مهرماه سال 1389 11:11
دیشب بعد مدتها گذرم افتاد به دفتر یادداشتی که گلچین اشعاری رو که دوست دارم داخلش می نویسم . البته این دفتر مربوط به سالهای 80 تا 83 است . همیشه از خوندن این دفترها لذت می برم . کلی برام خاطره دارند ، با خوندن هر کدومشون آدمها و وقایع خاصی توی ذهنم میان که شیرین و دوست داشتنی اند . شاید هم یه خاطره تلخ باشه ، اما...
-
آدم !
دوشنبه 12 مهرماه سال 1389 00:11
نیازی به شرح داره ؟
-
رواق منظر چشم من آشیانه تست
جمعه 9 مهرماه سال 1389 22:26
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA یکشنبه چهارم مهرماه 89 خانه کوچک و محقر من پذیرای وجود گرانقدر استاد محمد قهرمان بود . شاعر عزیز و بزرگواری که با حضور خود , بار دیگر درس مهر و تواضع را به زیبایی به من آموختند . پدر مهربانی که اجازه داد من , نیایش و خانواده کوچکم تک تک لحظاتی را که با ایشان گذراندیم زندگی...
-
ماه مهر و مدرسه
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 07:33
هفت روز از مهر گذشت . مهر ماه سرآغاز فصل زیبای پاییزه که به نظر من زیباترین و دوست داشتنی ترین فصل سال هم هست . پاییز همیشه برای من تداعی گر روزهای خوش مدرسه و دانشگاه ، روزهای پراز شور و شوق خواندن و آموختن ، چه در کلاسهای درس و چه در کلاسهای مهر و محبت است . مهرماه برایم یادآور خاطرات دوست داشتنی مدرسه و همه آن...
-
بغضی نشسته راه گلو ، کاش بشکند
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 11:38
آدمهایی هستند که دنیا به وجود نازنین آنهاست که برجاست . آدمهایی که حضورشان غنیمت است ، نفسشان غنیمت است ، کلامشان ، مهرشان ، خشمشان ، نگاهشان ، اصلا تمامی وجودشان غنیمت است ! آدمهایی که دنیا به وجودشان می بالد ، به راه رفتنشان می بالد ، به حضور مهربانشان به خود می بالد ! آدمهایی که مظهر عشق و محبت خالصانه و بی نهایت...
-
گلخانه پیام آشنا
شنبه 3 مهرماه سال 1389 10:28
روزی که این خانه مجازی را ایجاد می کردم ، فکر نمیکردم به جایی برسد که رسیدگی به این خانه و دوستان عزیزی که در اینجا دارم هم به اندازه خانه و دوستان واقعیم برایم مهم و باارزش باشد . اما شده و امروز که بعد از ده روز دوری از نت ، به اینجا سر زدم باور نمیکردم که اینقدر دلم برای فضای اینجا و دوستانم تنگ شده باشد . فضای...
-
یک سئوال اساسی !
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 09:47
اگر به شما بگویند که در هنگام خواب , آنهم با صدای بلند و شمرده , تمامی وقایع روزانه تان را مو به مو شرح می دهید چه حسی خواهید یافت ؟ عکس العملتان چه خواهد بود ؟
-
شب خانه روشن می شود ، چون یاد نامت می کنم
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1389 07:46
همچنان که روی تو به چشم دل ، در میان دلبران یگانه است نام دلنشین تو به گوش جان ، خوشترین ترنم ترانه است بی کسی مرا نمی برد زجا ، تیرگی به وحشتم نیفکند همنشین به شب مرا خیال تو ، یاد روی تو چراغ خانه است خواهم آمدن به دیدنت بهار ، گفتی و نیامدی و در عوض گوئی ام بهار اگر نشد ، خزان ، این دگر عزیز من بهانه است! میل...
-
چهل سالگی
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1389 00:04
تیرماه ۸۶ یعنی بیشتر از سه سال پیش بود که کتاب چهل سالگی ناهید طباطبایی را خواندم و از خواندنش لذت بردم . اما فکر میکنم آن زمان کامل درکش نکردم تا دیشب که با دیدن فیلم چهل سالگی ، دوباره به کتاب رجوع کرده و آنرا مطالعه نمودم . حال و هوای روزهای ما چقدر لحظه به لحظه در حال تغییر است . سه سال پیش مطمئنا من آدمی که این...
-
مرور یک خاطره
شنبه 20 شهریورماه سال 1389 00:20
یکسال گذشت ! یکسال گذشت از صبح روزی که با باز کردن پیامی و شنیدن آهنگی ، حس زیبا و غریبی از محبت در جان من نشست ، که طعم دلنشین آن هنوز به همان وضوح در خاطرم هست . اما به این می اندیشم که در دنیایی که مرز بین خاطرات و فراموشیها ، محبت ها ودلسردیها ، دوستیها و دشمنیها و ... به اندازه تار مویی بیش نیست ، تا کجای زمان...
-
امید
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 09:45
شبی که بی تو به سر می رود ، سحر نشود به هر دری که زنم ، غم ز دل به در نشود چه غم که می شوم از دیدن تو شادی مرگ ؟ بیا که عاشق بیچاره ، جان به سر نشود مترس اگر که خیالت به خلوتم آید کسی ز آمدن و رفتنش خبر نشود ز اشک ، راز درون آشکار خواهد شد بگو چگونه بگریم که دیده تر نشود؟ ز مومیایی لطفت به دور ، با من ماند پری شکسته...
-
یک خودارزیابی
دوشنبه 15 شهریورماه سال 1389 08:35
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 چند روزاست ، یا بهترست دقیق تر بگویم ، از وقتی که به نامرئی شدن فکر کردم و کارهایی که میشد انجام داد ، یک فکری مثل بختک روی ذهنم افتاده . عین یک آونگ با سروصدا در درون افکارم رفت و آمد می کند و هیچ خلاصی ای از آن نداشته ام در این چند روز . به این...
-
غزل
شنبه 13 شهریورماه سال 1389 10:10
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 چه روز ابری غمناکی ! چه ابر تیره دلگیری ز بخت بد نرسد خورشید ، به هیچ حیله و تدبیری مگو که پنجره را بنگر ، که شسته روی خود از باران که نقش غم نرود از دل ، و گر نگاه کنم دیری جه یکنواخت شب و روزی ، به جان رسیده ام از تکرار از این زمانه بی فریاد ، دلم...
-
اگه نامرئی بودم
پنجشنبه 11 شهریورماه سال 1389 12:47
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA می خواستم خودم هم جواب بدم به این سئوال که اگه نامرئی بودم چیکار می کردم , اما طولانی تر از کامنت میشه و به همین دلیل تصمیم گرفتم اینجا بنویسمشون . راستش این نامرئی بودن یک سئوال اساسی رو توی ذهن من ایجاد میکنه , اینکه یک جسم با تقیدات مخصوص به خودش باشی یا نه مثل یک روح ,...
-
یک ایده جالب
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1389 14:25
این که می نویسم ایده جدیدی نیست . اصلش واسه وبلاگ هیشکی بود که چند روز پیش نوشته بود . اما چون هم از ایده ش خوشم اومد و هم دوستان من کمتر اونورا پیداشون میشه گفتم اینجا هم بنویسمش تا نظرات شما رو هم در این مورد بدونم . اگه آدم نامرئی بودین دوست داشتین همین حالا چیکار می کردین ؟!