-
برای پدر بزرگوارم- استاد قهرمان -
دوشنبه 25 بهمنماه سال 1389 07:41
دیوانه سویش رفته ام ، دیوانه تر برگشته ام خورشید رویش دیده ام ، با چشم تر برگشته ام مشکل رهایت می کند ، خاکی که دامنگیر شد دل مانده در غربت به جا ، من از سفر برگشته ام گه چهره ای از چهره ها ، آید به چشمم آشنا گویی به شهر و خانه ام ، بار دگر برگشته ام ! گاهی ز یادم می رود ، دل کرده در غربت وطن وز خویش پرسم کز سفر ،...
-
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
شنبه 23 بهمنماه سال 1389 17:50
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 غرقه در دنیای مجاز خویش بودم و رابطه های شیرین و سرگرم کننده اش ، غوطه ور در عالم دوستیهای پاک و بی ریا ،بازیهای خلاقانه و شادی آفرین ، شگفت زده از تفاوتهای فراوان دنیای آدمها ،آدمهایی که همه از یک خاکند و عصاره ای از یک روح ، اما دنیاهایشان از...
-
مکن فراموشم
پنجشنبه 21 بهمنماه سال 1389 16:38
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA ز شرم، گر چه تهی ماند از تو آغوشم نمی شود شب ِ دیدارمان فراموشم دلم که بود خروشان چو بحر، شد خاموش چو موج ِ گرم صدایت دوید در گوشم زدی به شانه من تکیه و ندانستی که بار غم فتد از رفتن ِ تو بر دوشم به رنگ ِ بخت منش آفریده است خدا بیا که مرده آن گیسوی ِ سیه پوشم ا گَرَم تو خون...
-
ابر وابریشم و عشق
چهارشنبه 20 بهمنماه سال 1389 07:48
خوابیده ام به گمانم . صدای ناله ای از جا می پراندم . چند ثانیه ای گیج تر از آنم که فرق بین بیداری و کابوسم را متوجه بشوم . تب دارم انگار . دانه های ریز عرقی که بر پیشانی ام نشسته ، حکایت از ناآرامی لحظاتی که برروحم گذشته می کند . جسم و روح با هم می نالد از درد . حس می کنم صدای هذیان های روح خسته ام را همه عالم شنیده...
-
باز هم آموزش
سهشنبه 19 بهمنماه سال 1389 09:30
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA در ادامه جلسات آموزشی که در خانه ما اتفاق افتاد ، شبی یگانه و دوستش – غزاله – که در خانه مامیهمان بود ، برای آرام نگاه داشتن نیایش ، تصمیم سریعی مبنی بر تشکیل کلاس فوق العاده گرفتند تا با قرار گرفتن در فضای آموزشی ! نیایش را چند دقیقه ای وادار به سکوت نمایند . اصولا ماجراهای...
-
آموزش در خانه
یکشنبه 17 بهمنماه سال 1389 07:16
بعد از یک روز کاری خسته کننده ، در آشپزخانه مشغول درست کردن شام هستم . نیایش و یگانه با پدرشان مشغول صحبتند . فکرم مشغول تجزیه و تحلیل یافته های آنروزم است . با صدای نیایش به خودم می آیم : مامان ، ما یک کلاس گذاشتیم توی اتاق من . تو هم بیا . می گویم : مامان جون ، الان که دارم غذا درست می کنم . نمی شود . من نمی آیم ....
-
تکمله ای زیبا بر پرونده ذهنی این روزهایم
جمعه 15 بهمنماه سال 1389 21:53
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 این نوشته بسیار شخصی است و خواندنش اعتقاد و صبری می خواهد که شاید از هر کسی بر نیاید ! به خواندنش توصیه تان نمی کنم . تنها می نویسم که برایم به یادگار بماند . من به اختیار خودم وارد این جریان نشدم . یک اتفاق بود که مرا به این مسیر انداخت : من نه...
-
طلا و مس
پنجشنبه 14 بهمنماه سال 1389 12:42
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA " توی زندگی همه دنبال کلید بهشت می گردند . دنبال گنج ، دنبال کیمیا ،دنبال راز و رمز سعادت ، ولی جایی دنبالش می گردن که نیست ،معلومه که نیست ! آن چه تو گنجش توهم می کنی از توهم گنج را گم می کنی کل قضیه خلاصه ش یک کلمه ست . تو بگو کلید ،بگو رمز ،اینقدر که می...
-
ماجرای من و گلکم !
چهارشنبه 13 بهمنماه سال 1389 14:11
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 در خانه نشسته ام و مشغول انجام کاری هستم . بچه ها با پدرشان رفته اند بیرون . غرق شده ام در کار که ناگاه صدای گریه ظریفی را می شنوم . ابتدا توجهی به صدا نمی کنم . به گمانم می رسد صدا از بیرون خانه می آید . اما کم کم متوجه می شوم که صدا از چند قدمی...
-
ای عشق پنهان کن مرا
سهشنبه 12 بهمنماه سال 1389 07:29
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA کو گریه مستانه ای، کز غم سبکبارم کند . از خود تهی سازد مرا، از دوست سرشارم کند . ای همنشین، در گوش من بیهوده افسون می دمی . من دل نخواهم کند از او، هر چند آزارم کند دور از تو ای اصل صفا! نوشین لب ِ شیرین ادا . آب خوشی گر می خورم ، در حال بیمارم کند ننشیند از بی طالعی، گردی ز...
-
فیلمهای این روزهایم
یکشنبه 10 بهمنماه سال 1389 15:38
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 این چند روزی که من و یگانه در خانه تنها بودیم تجربه جالبی بود . مدتها بود که من با یگانه ام تنها نمانده بودم . حضور شلوغ و پرسرو صدای نیایش اینقدر غالب روزهای ما شده که فرصت تنها بودن با یگانه آرام و ساکت را از من گرفته است . این چهار روز فرصت...
-
بازی مجدد من
شنبه 9 بهمنماه سال 1389 10:55
به خاطر قولی که به سپهر عزیز داده ام : اگر ماهی از سال بودم می شدم اردی بهشت . زیباترین و قشنگترین ماه سال . ماه سرسبزی و اعتدال . ماه عطر گل و وزش نسیم . ماه سفر ، ماه عاشقی ! فصلی از سال اگر بودم می شدم پاییز ، پاییز رنگ رنگ هزار رنگ ، فصل پختگی و کمال ، فصل بارش ، فصل مهر و آبان و آذر ، سه ماه قشنگ پی در پی ! روزی...
-
پیری زیبا ...
جمعه 8 بهمنماه سال 1389 09:25
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 باور نمی کردم که آن زیبا ، یک روز چون من پیر خواهد شد نقش جوانی رنگ خواهد باخت ، نقشی دگر تصویر خواهد شد کی باورم می شد که خواهد زد ، دست قضایش چین به پیشانی؟ وان گیسوان طعنه زن بر قیر، کم کم به رنگ شیر خواهد شد ای مهربان با عالم و آدم ، زین پیرتر...
-
نیایش و آرامش
چهارشنبه 6 بهمنماه سال 1389 17:47
صبح شده . از خواب بیدار می شوی . از آن معدود روزهایی است که هر چهار نفر کنار هم دور میز صبحانه نشسته ایم . نیایش بهانه می گیرد . در آغوشش می گیرم به مهر . عجب آرامشی هدیه می دهد این دخترک نازنین . قلبها امواج محبت همدیگر را دریافت می کنند . لحظات را کش می دهم تا تمام نشود این آرامش . دارم در دل خداوند را شکر می کنم که...
-
برای دوستان خوبم ،سایه و فرداد عزیز :
سهشنبه 5 بهمنماه سال 1389 14:06
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 گوکلان به یموت دختر نمی دهد و از یموت دختر نمی آورد – هنوز هم . بی شک در این سالها ،سدهایی شکسته و فرو ریخته است . اندیشه در راه است تا عادات را سرنگون کند . ما به وحدت نیازمندیم ، همانگونه که به آب و عشق ... یموت و گوکلان ، دو قبیله ی بزرگ...
-
و یک روز کاری زیبا !
دوشنبه 4 بهمنماه سال 1389 07:25
از دیروز مامورین مخصوص حاکم بزرگ ( میتی کومان ) به سراغمان آمده اند. در اتاقم نشسته ام و با جمع و جور کردن کارهای اول ماه مشغولم که وارد اتاق می شود . کیفش را می گذارد و می ایستد . فکر می کنم ارباب رجوع است . نگاهش می کنم تا بلکه بفهمم کیست و چه می خواهد . با بداخلاقی خود را معرفی می کند . آنقدری سن ندارد . به نظرم می...
-
هیچ
یکشنبه 3 بهمنماه سال 1389 07:08
بارها گفته ام ، بارها فریاد زده ام که من در زندگی ام ، به دنبال نشانه ها هستم . که هرگاه دقت کرده ام آنها را یافته ام . به قول فرداد عزیز ، باید گوش کرد تا صدای خدا را شنید . خداوند با هرکسی به زبانی سخن می گوید . این را نیک می دانم ، اما باید دقیق بشوی تا بشنوی ، تا ببینی ، تا دریابی راز زندگی را . تا هدر ندهی آن...
-
یک جمعه درخشان
جمعه 1 بهمنماه سال 1389 20:30
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 درخشش دانه های برف در زیر آفتاب نیم روز ، آنقدر بود که تاثیرش را بر رفتار مردم بگذارد . وقتی فارغ از گرفتاریهای روزمره زندگی ،بعد یکفهته کار اداری و نیم روز رسیدگی به کارهای منزل ،ساعاتی را از خانه و از شهر بیرون می زنی به هوای کمی آرامش و به...
-
بی تو
چهارشنبه 29 دیماه سال 1389 14:58
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 چوجان خسته که دلگیر می شود بی تو دل شکسته ز جان سیر می شود بی تو طبیب چاره گر من ! کسی نمی داند علاج دل به چه تدبیر می شود بی تو اگر زسینه برارم شبانه آهی گرم فغان که ناله ی شبگیر می شود بی تو بیا که چشم به روی تو واکنم ، ور نه به دیده ام مژه ها تیر...
-
یگانه شمع فروزان شام تار منی
سهشنبه 28 دیماه سال 1389 07:39
کیامهر عزیز بازی جدیدی به سبک بازیهای کرگدنی راه انداخته ، راجع به عکسهای دوران مدرسه و من نیز در این بازی با ارسال عکس اولین روز مدرسه یگانه شرکت کرده ام . بازی جالبی است . فراخوان بازی ، باعث شد سری به آلبومهای قدیمی بزنم و برگردم به دوران مدرسه . عکسهای دوران دبیرستان من که بخصوص در اردوهای دانش آموزی گرفته شده اند...
-
چند نکته کاملا مرتبط به هم !
یکشنبه 26 دیماه سال 1389 10:28
۱ - این آخرین باری که سفری تنهایی به مشهد داشتم ، بنا به درخواست زن دایی ام که درگیر یک کار حقوقی هستند ، به همراهی ایشان به دفتر وکالت وکیلشان رفتم تا مثلا سر در بیاورم که امضایی که دفعه قبل از ایشان گرفته شده در چه موردی بوده است . حالا هر چه من بگویم که هیچ سر از کار این وکلای گرامی در نمی آورم مقبول نظر ایشان واقع...
-
زری
جمعه 24 دیماه سال 1389 10:53
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 آرزوهایم کوچک می شوند گاهی ، آنقدر کوچک که در یک لیموناد خلاصه می شوند آرزوهای ترش و شیرین سمیرا تازه به اداره ما آمده بود . خیلی با هم آشنا نبودیم . بخصوص که دختر آرام و توداری بود . اما دوستش داشتم . از همان ابتدا گاهی از طریق اتوماسیون جملات ادبی...
-
نشانه ها
سهشنبه 21 دیماه سال 1389 21:23
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 من نه خود می روم ،او مرا می کشد کاه سرگشته را کهربا می کشد چون گریبان زچنگش رها می کنم دامنم را به قهر از قفا می کشد دست و پا می زنم می رباید سرم سر رها می کنم دست و پا می کشد لذت نان شدن زیر دندان او گندمم را سوی آسیا می کشد سایه ی او شدم ، چون...
-
مثلا تولد
یکشنبه 19 دیماه سال 1389 19:39
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 هرسال به زادروز ماتم گیرم با حال خراب ، گوشه ی غم گیرم مجموعه ی عمر را ورق چندان نیست تا هرسالی برگی از آن کم گیرم استاد قهرمان یک سال دیگر هم گذشت . به همین راحتی 35 برگ از...
-
بازی
جمعه 17 دیماه سال 1389 18:41
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 نمیدونم سر رشته این بازی به کجا بر می گرده ،اما من این بازی را در وبلاگ جوگیریات دیدم و دلم خواست که در آن شرکت کنم . منتها من سعی کردم خواسته هایم را از زبان شاعران خوب کشورم بیان کنم . خوب و بد و یا طولانی بودنش را بر من ببخشایید . اگر ماهی از...
-
ماجراهای من و آسمون
چهارشنبه 15 دیماه سال 1389 07:33
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 امروز صبح دوباره وقتی از خونه بیرون اومدم که برم و سوار سرویس بشم ، دیدم آسمون داره می باره . یه لحظه جا خوردم . برف و بارون با شدت در حال پایین اومدن از دل آسمون بودند . یک آن...
-
شکوه ای به ...
سهشنبه 14 دیماه سال 1389 10:36
در یکی روز عجیب،مثل هر روز دگر، خسته و کوفته از کار، شدم راهی منزل توی یک شهر غریب، فرصتی عالی بود، بهر یک شکوه تاریخی پر درد از او .........پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من: با شما هستم من! خالق هستی این عالم و آن بالاها ...... !من چرا آمده ام روی زمین؟شده ام بازیچه ، که شما حوصله تان سر نرود؟بتوانید خدایی بکنید؟ و...
-
ماندن و رفتن ! مساله مهم کدام است ؟
دوشنبه 13 دیماه سال 1389 08:00
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 زخم زبان رسید ز یاران به ما و بس آن سان زبانزدیم که داند خدا و بس ای کاش چون حباب سبکبار می شدیم چندان که بود زادره ما هوا و بس حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست ، باید در یابیم راز این حضور را . نمی دانم این سخن از کیست ، اما هر کدام ما بارها آن...
-
۱-
شنبه 11 دیماه سال 1389 07:34
۱- این روزهای سرد و کوتاه زمستون ، اول صبح وقتی از خونه میام بیرون تا سوار سرویس اداره بشم ، هنوز اینقدر هوا تاریک هست که بشه ستاره ها رو توی آسمون دید . امروز هم وقتی از خونه اومدم ، دنبال ستاره ها می گشتم که پیداشون نکردم ، هوا اما اینقدر تاریک بود که متوجه نشدم اصلا امروز دل آسمون گرفته و پر ابرهای سیاهیه ! یه...
-
2-
پنجشنبه 9 دیماه سال 1389 19:29
۱- انتخاب با توست . می توانی بگویی :" صبح بخیر خداجان !" یا " خدا بخیر کند صبح شده !" 2- در سراسر زندگی بیهوده ترین احساس ها ، احساس گناه داشتن برای اتفاقی است که افتاده و نگرانی از آن چیزی که ممکن است اتفاق بیفتد . 3- وجود هر تجربه ای در زندگی برای پا نهادن روی پله های بعدی و بعدی ضروری است . 4-...