-
افسانه گوی عاشق
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1390 23:09
دیشب مادرم گفت : تو از دیروز فرورفته ای در کلمه ای انگار در عین در شین در قاف در نقطه ها . می خواهم الفبا را مرور کنم با تو : می گویم : الف ...... می خوانم : آذر , آذردخت ! می گویم : ب .........می خوانم : بهترین , برترین ! می گویم : پ .........می خوانم : پاییز ... می گویم : ت ........می خوانم : تو , توانا ... می گویم...
-
کفر و دین ...
دوشنبه 21 آذرماه سال 1390 18:32
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA اسیر فاصله ام , ای فدای تو جانم ! رهی که چاره ی دوری کند , نمی دانم ! بگو چرا به اجابت نمی رسد یکبار مگر تو را چو دعا زیر لب نمی خوانم ؟ علاج خویشتن از این و آن نمی طلبم که دردم از تو و در دست توست درمانم برآن سری که بگردانی ام ز دین , ای بت بده نشانی دین , تا که خود...
-
گاهی تغییر....
شنبه 19 آذرماه سال 1390 17:54
1- دریای آبی مواج , آرامش را در عین طوفان , و جنگل رنگارنگ زیبا , سکوت را در عین هیاهوی درون , یادآورم شدند .... که این رسم زندگیست . خوشا به حال آنانکه همیشه میهمان گشاده دستی زیبای طبیعت هستند ... 2- چند روز پیش نشسته بودم و اسم دخترانم را مشق می کردم . یگانه .. نیایش ... نوشتم : نرگس ... و راستش کمی به نظرم عجیب...
-
پرتوی آخر ...
دوشنبه 14 آذرماه سال 1390 17:55
خودت را مهیا کن زینب که حادثه دارد به اوج خودش نزدیک می شود . همه تحملها که تاکنون کرده ای , تمرین بوده است , همه مقاومتها مقدمه بوده و همه تابها و توانها , تدارک این لحظه عظیم امتحان ! نه آنچه از صبح تا کنون , که همه آنچه از ابتدای عمر سپری کرده ای , همه برای همین لحظه بوده است . پیامبر که رفت و در شش سالگی که مزه...
-
چهار
یکشنبه 13 آذرماه سال 1390 17:55
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA قصه عجیبی ست این ماجرای عطش . و از آن غریبتر , قصه کسی است که خود بر اوج منبر عطش نشسته باشد و بخواهد دیگران را در مصیبت تشنگی , التیام و دلداری دهد . گفتن درد تحمل آن را آسانتر می کند اما نهفتنش و به رو نیاوردنش , توان از کف می رباید و نهال طاقت را می سوزاند . اما از همه...
-
سه
شنبه 12 آذرماه سال 1390 19:05
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA در منزلی بین راه , فرزندانت , عون و محمد , به کاروان رسیدند و تو را از دیدارشان متعجب ندیدند ! گمان غافلگیریت را داشتند , اما در نگاهت جز تبسم و آرامش نیافتند . پرسیدند: مادر مگر از آمدن ما خبر داشتید ؟!" گفتی :" شما برای همین روزها به دنیا آمده اید دیگر . مگر می...
-
دو ....
جمعه 11 آذرماه سال 1390 18:03
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA دلت می خواهد که طاقت بیاوری , صبوری کنی و حتی به حسین دلداری بدهی .بچه ها چشمشان به تست و با آرامشت , آرام می گیرند ! سجاد در خیمه تیمار تو خفته است و حادثه را در آینه نگاه تو دنبال می کند . تو باید آنچنان با آرامش و طمانینه باشی , انگار که همه چیز منطبق بر روال معهود پیش...
-
یک
پنجشنبه 10 آذرماه سال 1390 21:46
لحظه ای چشم می گذاری و حضور بی رحم طوفان را احساس می کنی و احساس می کنی که زیر پایت خالی می شود و اولین شکافها بر تنه شاخه دست آویز تو رخ می نماید و بی اختیار فریاد می کشی : - وای برمن ! حسین , دو دستش را بر گونه های تو می گذارد , سرت را به سینه اش می فشارد و در گوشت زمزمه می کند : - وای بر تو نیست خواهرم ! وای بر...
-
با چتر , زیر باران ستارگان ...
چهارشنبه 9 آذرماه سال 1390 16:26
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA " پس بشنو عزیز من حروف در دستور زبان عشق دو دسته اند یا حرف های اضافه یا حرف های ربط و پیوند که حرف ربط پیوند نیز بر دودسته است پیوند همپایگی و پیوند وابستگی . تا اینجا که مشکلی نیست ! مشکل اینجاست که همپایگی ها چندان وابستگی ایجاد نمی کنند و می مانند در یک سطح مثل یا...
-
هفت نظر , هفت زمان ...
دوشنبه 7 آذرماه سال 1390 18:28
1- پنجشنبه عصر است . جای خالی پدر همسرم بر سینه ام سنگینی می کند . از خانه بیرون می زنم . با محمد در محل کتابخانه قرار می گذارم . قدم , قدم آن مسیر برایم خاطره است . کودکی هایم در خاطر زنده می شود و با یاد دوستان , تمام لحظاتم عطرآگین می شود . برای محمد از آن سالها می گویم . 2- از خانه که بیرون آمدم , تمام دلم به سمت...
-
از دریچه نگاهی آسمانی ....
یکشنبه 6 آذرماه سال 1390 17:02
1 - ببار ای ابر... همه ی بغض خاکستری ات را... من بی هیچ چتر و شرطی خیس همه ی بغض تو می شوم... نگاه آبی آسمان شب ،مردمک هایم را به معجزه میکشاند... ببار ای ابر ... که دوست تر میدارمت اگر غبار از ترک های لبم بشویی که در حسرت بوسه بر گونه های دوست بدینگونه پائیز را به پژمردگی خشکیده اند.... 2- باور کن خون ماسیده در رگها...
-
کوتاه نوشته های 2
چهارشنبه 2 آذرماه سال 1390 21:51
1- باران می آید ... چتر آبی ام چشمکی می زند به مهر . لبخندی می زنم و می گویم : آبی آسمان را بیشتر دوست دارم ، حتی از ورای ابرهای تیره ! چترم چشمانش را می بندد .... خاکستری می شود ! 2- هنوز هم باورم نمی شود کوه یخ درون آب شده باشد به آتش مهری مدام ... هر چند اندک ، اما ... عمیق ... برخاسته از خاکستر دل ... 3- می نویسم...
-
کوتاه نوشته هایی از من , از تو .... برای تو ...
سهشنبه 1 آذرماه سال 1390 23:06
1- قلم را که رهامی کنم ، پرحرف می شود . هر چقدر به یادش بیاورم که هی ... تو ... با توام .... آرامتر ، صبورتر ... کم حرف تر ... نمی شود ! بلد نیست ... باید بیاموزمش .. این روزها هیچکس را نه وقت و نه حوصله خواندن های زیاد نیست . همه لوح فشرده می خواهند ، حتی در کلام ! اما ... چه کنم ؟ دارم تمرین می کنم ، کم نوشتن را !...
-
یک نوشته بی عنوان
دوشنبه 30 آبانماه سال 1390 14:01
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 ایستاده ام ،شاید در ابتدای درک هستی آلوده زمین! اینجا را، این خانه پر مهر را عاریه گرفتم تا واژه ها را به یاد خود آورم. تا یادم بماند استخوان های احساسم را بر قامت تقدس جاودانه...
-
سرزمین آفتاب
یکشنبه 29 آبانماه سال 1390 08:14
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA از وعده های خشک تو بی تاب می شوم کی از زلال وصل تو سیراب می شوم ؟ زین زندگی به دست تو یابم مگر نجات چون شمع , گر مرا نکشی , آب می شوم ! گر پا نهی به کلبه تاریک من شبی فارغ ز بار منت مهتاب می شوم تا برکشی ز ساز دلم ناله نو به نو در پنجه ظریف تو مضراب می شوم ای ساحل امید !...
-
تو که آن بالا نشسته ای ...
پنجشنبه 26 آبانماه سال 1390 21:30
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA چشم تو خورشید را برنمی تابد . پس بیهوده چشم در خورشید مدوز . سهم تو از خورشید آن است که در آینه می بینی . اما روزگار آینه ها نیز سپری گشته است . آینه های شکست گرفته و هزار تکه هر یک به قد خویش ، قدری نور می تابند و هریک به قدر خویش ، پاره ای از خورشید را حکایت می کنند ....
-
منی که گم شده است ....
چهارشنبه 25 آبانماه سال 1390 11:00
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA دو سال گذشت . دو سال از زمانی که اولین خشت های این خانه با نام خدا بنا نهاده شد تا محلی باشد برای دمی آرامش در پناه یاد خدا و مهربانی دلها . دو سال گذشت و من در ذهنم سهبایی را مجسم می کنم که در 26 آبان 88 وارد این دنیای غریب شد . وارد مجازستانی حقیقی . آدمهایی که در عین مجاز...
-
باغچه منزل پدری
دوشنبه 23 آبانماه سال 1390 18:54
گلهای لاله عباسی و دنیایی خاطرات شیرین کودکی اسمشان را نمیدانم , اما رنگشان بسیار زیباست ! از این گلهای زرد رنگ هم عکسهای زیادی در حافظه خاطرات ذهنم ثبت شده دارم !یادش بخیر . این گل مورد علاقه مادر است ! ظاهرا اسمش گل ابریشم است ! و این درخت های انار .... و باز هم تصویری از انارهای دنیوی ! و باز هم گلهای لاله عباسی...
-
مهرنامه ای از استاد
شنبه 21 آبانماه سال 1390 18:06
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA در خیال من نمی گنجد که آزارت کنم ناز از حد برده ای , خواهم خبردارت کنم می برد در عشق , عقل من اگر چه پارسنگ می زند گاهی نهیبم تا که هشیارت کنم دوستت دارم , ولی کم کن غرور خویش را تا سرو جان را به شور و شوق , در کارت کنم در گذر از من , که ترسم نگذرد از من خدا با دو حرف , از...
-
زمستانی در پاییز
چهارشنبه 18 آبانماه سال 1390 16:14
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA 1- هجدهم آبان ماه . یک روز برفی آفتابی قشنگ . از اون روزها که اگه به تقویم نگاه نکنی ، فکر میکنی وسط زمستونی . یادمه پارسال اولین برف قشنگ زمستونی ، روز بیست دی ماه مهمون طبیعت شهرمون شد . دیروز از اول صبح تا آخرهای شب که من بیدار بودم ، یک ریز برف می بارید . برف رو خیلی دوست...
-
شرم حضور
دوشنبه 16 آبانماه سال 1390 16:29
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA دوش دربزم ، لب مــن به سخن بازنشد با حـــریفان ، دل سودا زده دمسازنشد زیرلب شادی ِاو گفتــم ومَی کردم نوش غیرپیمـــانه کســــی واقفِ این راز نشد مطربا! پرده دگـــــرکردی و دیگر،امّا ســـاز با ناله ی جانسوز من آن ساز نشد جان ِنــو یافتن از بوسه،نشد قسمتِ من ورنه این سوخته...
-
انا متحیر ....
یکشنبه 15 آبانماه سال 1390 13:43
یا رفیق من لا رفیق له الهی و ربی من لی غیرک ..... الهی و ربی من لی غیرک .... الهی و ربی من لی غیرک .... لا اله الا انت ....سبحانک انی کنت من الظالمین .... مولای یا مولای ... انت الدلیل و انا المتحیر ... و هل یرحم المتحیر ، الا الدلیل .... انا متحیر .... روز عرفه ، روز نیایش .....
-
روزی پاییزی آسمانی ...
چهارشنبه 11 آبانماه سال 1390 08:34
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA امروز صبح از همان ابتدای روز ، حسی خوب و قشنگ همراه من است . وقتی چشم باز می کنی و می بینی مادر را در حال نماز و پدر را حال قرآن خواندن ، وقتی دخترکانت را می بینی که کنار هم با آرامشی که از بودن در بین پدربزرگ و مادربزرگ نصیبشان شده ، به خواب رفته اند ، وقتی آنسوتر محمدت را...
-
برای خواهرم زهرا ....
دوشنبه 9 آبانماه سال 1390 10:36
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 دستانت غمگین اند مثل بالهای بریده شده ی فرشته ای تبعیدی به زمین اما هنوز بوی پرواز می دهند سه ساله بودم که انقلاب شد ، پنج ساله که جنگ ! جنگ که تمام شد ، سال 67 ، تنها سیزده سال داشتم . دختر بچه دوره راهنمایی که تمام دنیایش ، کتابها و مدرسه اش بود و...
-
یک استکان باران
شنبه 7 آبانماه سال 1390 16:52
رنگین کمان , پس از باران می آید بی تو باران بندنمی آید ! آسمان شهر ما , همنوا با دل گرفته ام , روزهاست که مداوم می بارد . برای من که همیشه مشتاق بارانم و دعای باران , ورد زبان اینروزهایم , هدیه خداوندگار مهربانی را نمی شود نادیده گرفت . باران را به نیاز خواستم , به راز اجابت نمود . زیارتنامه باران را خواهم خواند تا...
-
مردن ات
پنجشنبه 5 آبانماه سال 1390 23:47
هیچ چیز جلودارت نبود نه لحظه های خوش، نه آرامش ، نه دریای مواج . تو مشغول مردن ات بودی. نه درختانی که به زیرشان قدم می زدی نه درختانی که سایه سارت بودند نه پزشکی که بیم ات می داد نه پزشک جوان سپیدمویی که یکبار جان ات را نجات داد . تو مشغول مردن ات بودی . هیچ چیز جلودارت نبود . نه پسرت ،نه دخترت که غذایت می داد و از تو...
-
نسلی که تمام می شوند ...
دوشنبه 2 آبانماه سال 1390 23:36
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA پنج روز گذشت ..... و روزهای دیگر هم به سرعت خواهند گذشت و تمام خواهد شد روزگار آدمهایی که از نسل ما نبودند و نیستند و برای ما ساده نیست درک کردن آنها . نسلی که زندگیشان خود داستانیست به پرباری دهه های متفاوت عمرشان . نسلی که روزهای سختی و آسانی زیادی را بر خود و بر این...
-
همه مسافریم در راهی بی بازگشت ....
چهارشنبه 27 مهرماه سال 1390 21:37
راهی سفرم باز . این بار اما می روم تا مسافر عزیزی را بدرقه کنم که برای همیشه تنهایمان می گذارد . جای خالی دعاهای خیرش و نگاههای مهربانش را هیچ چیز برایم پر نخواهد کرد . امان از اینهمه حسرت های زندگی .... هست و نیست این روزهایم درهم شده . ببخشید اگر پاسخگوی مهربانی هایتان نیستم ... دعایم کنید .
-
ما اول فرشته بوده ایم
سهشنبه 26 مهرماه سال 1390 21:05
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA هنگامی که خدا آدم را آفرید , از همه فرشتگانش خواست که در پیش این آفریده تازه به سجده در آیند و ستایشش کنند . همه فرشتگان چنین کردند مگر یکی از آن ها که نامش شیطان بود . این امتناع موجب طرد او از قلمرو بهشت شد . خدا اورا به فرشته مغضوب , به ابلیس مبدل کرد . ابلیس در دفاع...
-
قاصدکی از دعا ...
یکشنبه 24 مهرماه سال 1390 21:47
ای زمن بی خبر ! خیال تو از دل , روز تا شب هزار بار گذشته خواب در چشم من نگشته به شبها , روزهایم به انتظار گذشته چهره خویش را در آینه بنگر , تا گل و لاله را دوباره ببینی سر تو سبز باد و روی تو گلگون ! موسم سیر لاله زار گذشته تشنه بوسه توام , به که گویم , آب تسکین نمی دهد عطشم را ؟ زودتر بر سرم بیا که نگویند , دیر شد !...