سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

فیلمهای این روزهایم


این چند روزی که من و یگانه در خانه تنها بودیم ‌تجربه جالبی بود . مدتها بود که من با یگانه ام تنها نمانده بودم . حضور شلوغ و پرسرو صدای نیایش اینقدر غالب روزهای ما شده که فرصت تنها بودن با یگانه آرام و ساکت را از من گرفته است . این چهار روز فرصت خوبی بود تا بتوانیم کمی از فرصتهای از دست رفته را جبران کنیم . دخترها عاشق پدرند ،‌اما هر چه بزرگتر می شوند بیشتر در می یابند که هیچ کس نمی تواند برایشان جایگزین مادر شود و من این روزها خیلی خوب این را از رفتار و گفتار یگانه ام در می یابم . بگذریم ،‌فرصت خلوتی که برای هر دوی ما ایجاد شد ،‌باعث شد که بتوانم بعد از مدتها چند فیلم خوب را با او و یا به تنهایی ببینم . فیلمهایی با ژانرهایی مختلف که هر کدام موضوعی را دنبال می کردند ،‌اما در نهایت در ذهن من به یک نتیجه گیری کلی رسیدند .

هزارتوی پن آغازی بود بر وارد شدن من در دنیای فیلمهای این چند روزه . هزارتوی پیچیده ای که می تواند نمادی از زندگی هر کدام از ما باشد که با همان چیزی شکل می گیرد که در ذهن ماست . رویاهای ما و هدفهای ما شکل دهنده زندگی ما هستند ،‌اما اینکه برای رسیدن به این دو در چه راهی گام بر می داریم و چه اصول و اعتقاداتی را برای خود تعریف و ترسیم می کنیم نیز در شکل دهی زندگی مان مهم است . مهم است که قواعد حاکم بر هستی را رعایت کنیم تا نه تنها موهبتی را که به ما ارزانی شده ،‌ارزان از دست ندهیم ،‌بلکه در مسیر دستیابی به اهدافمان ،‌دیگران را قربانی آمال خود نکنیم . و چیزی که باز یادآوری همیشگی است ،‌عشق است که می تواند نجات دهنده باشد و زیباترین موسیقی هستی را در زندگی مان نغمه سرایی کند ،‌که با انتخابش حتی اگر نعمت زندگی را از دست دادی ، مرگی زیبا و شیرین در انتظارت است . نیروی عشق اما همانقدر که سازنده است و شیرین ،‌می تواند مخرب باشد . منتها این که تعریف ما از عشق چیست ، میزان این تاثیرگذاری را روشن می کند . وقتی منیت ها و خودخواهی های وجود آدمی آنقدر غالب وجودی باشند که از عشق تنها خود ما مهم باشیم و خواسته مان ،‌آنقدر که حتی دلمان بخواهد معشوق همان رنگی را بپذیرد که ما می خواهیم ،  همان نامی را داشته باشد که ما می خواهیم ،‌در همان قالبی قرار بگیرد که خواسته ماست ، دیگر آیا می شود بر چنین رابطه ای نام عشق گذاشت ؟ گاهی نیز چنان در تصورات خود غرق می شویم که پذیرش اشتباهاتمان سخت می شود و تحمل هر گونه رفتار مخالفی در ما به صفر می رسد و در چنین موقعیتهایی است که آدمهایی که به نوعی دچار ضعف نفس هستند و اراده قوی ای ندارند ،‌زندگی شان را می بازند و از مسیر واقعی خود به دور می افتند ،‌مشابه آنچه در زندگی ارنست همینگوی جوان روی داد و نتوانست موقعیت خود را در آن شرایط جنگی تمیز بدهد و درست و غلط را در یابد و در اثر ناملایمات زندگی چنان دچار تلخی گشت که اثرش را می توان در آثارش نیز مشاهده کرد .

نکته بعد ،‌اینکه از چه راهی باید به اهداف زندگی رسید و برای آن چه قیمتی باید پرداخت ؟ و اینکه مهمترین موانعی که بر سر راه رسیدن ما به رویاهایمان وجود دارند چیست ؟ گاه برای رسیدن به هدفی جزئی در زندگی به اشتباه تاوانهای سختی می پردازیم . همانند جولی که برای آوردن نشاط در زندگی اش در آستانه سی سالگی ،‌هدف کوتاه مدتی را برای خود در نظر می گیرد که رسیدن به آن گر چه کمی مشقت دارد ،‌اما غیر ممکن نیست و اوبه خوبی از عهده اینکار برمی آید ،‌بخصوص که از همراهی ستودنی همسرش نیز در این راه برخوردار است ،‌اما گاهی آنقدر در این برنامه کوتاه مدت غرق می شود که فراموش می کند تمام این برنامه ها را برای ایجاد نشاط و تقویت روحیه و اراده اش انجام می دهد ،‌نه اینکه خود این مساله تنش های اساسی را در زندگی شخصی اش ایجاد کند و باعث دلخوری همراه زندگی اش بشود . گاه نیز تفکر منفی نگر ما نسبت به خودمان و ترسهای درونی و واهمه ای که از انجام کار داریم باعث می شود برای خودمان مشکل بتراشیم ،خواه در قالب رقیب ،‌خواه در قالب ناتوانی های جسمی و روحی ، همانطور که نینا در فیلم قوی سیاه با آن درگیر بود . جدا از اینکه گاهی قید و بندها و تعهدات غیرضروری که در مسیر برای خودمان ایجاد می کنیم باعث می شود در مسیر رسیدن به هدف ،‌دست اندازهایی قرار دهیم که گاه رسیدنمان به هدف را بسیار سخت می کند و تا نیاموزیم که مهمترین مانع رسیدن به رویاهایمان خود ما هستیم ،‌هیچ راهی برای دستیابی به آرزوهایمان – که اتفاقا سرنوشت ما را در مسیر آن قرار داده – نخواهیم داشت . به قول حافظ : تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز !

این نوع نگاه به مشکلات و نحوه برخورد با آنها هم خود موضوع مهمی است که در فیلم هیچ به آن پرداخته می شود ولی من در اینجا فرصتی برای باز کردن آن ندارم .

سخنم را با برداشتی از آخرین کلماتی که ژان رنو در فیلم رونین تکرار می کند با پس زمینه ای از آهنگ زیبایش به انتها می برم : زندگی گاه فرصتهایی را در اختیار تو قرار می دهد . می توانی آن را قبول کنی ،‌می توانی به روال عادی زندگیت ،‌وظیفه ات را انجام دهی . اما اگر آن فرصت را قبول کردی باید بدانی در مسیر کشف ناشناخته هایی قرار گرفته ای که ممکن است نتوانی همه اش را حل کنی . ممکن است بسیاری از سئوالات تو بی پاسخ بمانند،‌ممکن است نتیجه این انتخاب آنطور که تو می خواهی نشود ،‌با علم به همه اینها باید تصمیم بگیری که آیا قدم زدن در آن مسیر ناشناخته برایت ارزشمند خواهد بود یا نه ؟ که آیا پذیرفتن ریسک آن به گذران لحظات زیبای آن مسیر ،‌به کشف دانسته های جدید و تجربیات منحصر به فردآن ،‌به شناخت بیشتر تو از آدمهای دورو برت و ایجاد دوستیها و دشمنیهای جدید می ارزد یا خیر ؟ این هم به نوع نگاه شما به این هزارتوی پیچیده ای که نام زندگی را بر آن نهاده اند بر می گردد . امید که مسیر بی بازگشت زندگی را به بهترین ها بگذرانیم .

پی نوشت ۱ : راجع به فیلم چهل سالگی هم که قبلا مفصل نوشته ام .

پی نوشت ۲: جمع بندی ای از فیلمهای هزارتوی پن ، از عشق و جنگ ، هیچ ، جولی و جولیا ، رونین ، گناه اصلی ، قوی سیاه .

بازی مجدد من

به خاطر قولی که به سپهر عزیز داده ام :


اگر ماهی از سال بودم می شدم اردی بهشت . زیباترین و قشنگترین ماه سال . ماه سرسبزی و اعتدال . ماه عطر گل و وزش نسیم . ماه سفر  ، ماه عاشقی !

فصلی از سال اگر بودم می شدم پاییز ، پاییز رنگ رنگ هزار رنگ ، فصل پختگی و کمال ، فصل بارش ، فصل مهر و آبان و آذر ، سه ماه قشنگ پی در پی !

روزی از هفته اگر بودم می شدم جمعه . نه به دلگیری غروبش ، به زیبایی انتظارش ، به شیرینی دور هم بودنش ، به آرامش تعطیلی اش ، به حس قشنگ ظهرش وقت شنیدن مولای یا مولای ....

عدد اگر بودم می شدم یک ، همان که گفته ام : که یکی هست و هیچ نیست جز او !

جهت اگر بودم ، چه فرقی می کند از شمال باشم یا جنوب ، از غرب باشم یا شرق ، مهم این است که در قلب هستی باشم . قلب هستی می دانید کجاست ؟

همراه اگر بودم می شدم همدل ، همزبان ، هم قسم ، هم فکر . تو که باشی ، من که باشم ، خدا که در میانه باشد ، دیگر چه فرقی می کند راه کدام است و مسیر از کدام سو ؟

نوشیدنی اگر بودم می شدم آب ، لیوانی آب برای رفع عطش گلها ، چند قطره آب گوارا برای پرنده ای خسته از پرواز ، کاسه ای آب تازه برای زنده ماندن ماهی ها ، مشکی آب خنک برای همراهی مرد مسافر کویر .....

گناه اگر بودم می شدم عشق ، می شدم سادگی ، می شدم عصیان ، می شدم کفر ! کفر می گفتم اما در آغوش معبود ، می شود آیا ؟!

درخت اگر بودم می شدم بید مجنون ، یا شاید اقاقیا . سایه می دادم یا عطر ، بی منت ، بی دریغ ، حتی اگر کوتاه !

میوه اگر بودم می شدم سیبی در دست حوا ، وسوسه ای برای هبوط ، هبوطی به سوی زندگی ، زندگی ای برای عشق ، عشقی به وسعت هستی ...

گل اگر بودم می شدم نرگس ، نه اینکه در آب به عکس خود بنگرم ، نه ! دنبال آفتاب می گشتم . می شدم نرگس آفتابگردان !

آب و هوا اگر بودم می شدم بارانی . آنقدر می باریدم تا در آخرین برگ سفرنامه ام دیگر زمین چرکین نباشد !

رنگ اگر بودم چه بهتر از آبی آسمان ؟ آب و آبی از تو می جوشند ، آسمان یا هر چه دریایی ست !

پرنده اگر بودم ، چه فرقی می کند قو باشم یا عقاب ، بلبل یا قناری ؟ مهم این است که پرواز را به خاطر بسپارم !

صدا اگر بودم می شدم صدای خنده نیایش ، می شدم صدای دوستت دارم نیایش ، می شدم صدای حضور نیایشم . که تمام هستی ام پر شود از مهر و از ثنا !

فعل اگر بودم می شدم دوستت دارم ! همین کفایت می کند دیگر !

ساز اگر بودم می شدم نی ، همانی که همیشه آسمانی ام می کند . از زمین و زمان رهایم می کند ، مرا به هفت توهای هستی می برد و باز برمی گرداندم به خاک !

کتاب اگر بودم باز هم می شدم کلیدر ، می شدم آتش بدون دود ، می شدم شرح عشق و زندگی در لابه لای برگ برگ تاریخ پر از دلاوریهای مردم سرزمینم ایران .

عضوی از بدن اگر بودم می شدم چشم تا ببارم ، تا ببینم ، تا دیده شوم ، تا محبت بپراکنم ، تا نگاه پرمهر دریافت کنم ، تا نور ببینم ، تا .....

شعر اگر بودم باز هم می شدم :

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور وغیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که  هستی

بخشی از طبیعت اگر بودم می شدم رود، می پیوستم به دریا ، بخار می شدم ، ابر می شدم و آسمانی ، می باریدم و می شدم قطرات آب و باران ، می ریختم بر سر کوه و جنگل و دریا و باز چرخه ای نو از زندگی ...

پی نوشت ( درس هندسه ):

نخست ، عشقی ست سبز

و عشق ، در قلب سرخ

و قلب در سینه پرنده ای می تپد

که با دل و عشق خویش

همیشه را خرم است .

پرنده بر ساقه ای ست

و ساقه بر شاخه ای

درخت در بیشه ای

و بیشه در ابر و مه

و ابرو مه گوشه ای از عالم اعظم است.

کنون به دست آورید

مساحت عشق را

که چندها برابر عالم است !

دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی


پیری زیبا ...

 

باور نمی کردم که آن زیبا ، یک روز چون من پیر خواهد شد

نقش جوانی رنگ خواهد باخت ، نقشی دگر تصویر خواهد شد

کی باورم می شد که خواهد زد ، دست قضایش چین به پیشانی؟

وان گیسوان طعنه زن بر قیر، کم کم به رنگ شیر خواهد شد

ای مهربان با عالم و آدم ، زین پیرتر از خود مشو غافل

امید او را زنده می دارد ، رحمی و گر نه دیر خواهد شد

هان تا نپنداری که جان در تن ، آسوده است و جای خوش کرده

مرغی که با پرواز خو دارد ، زود از قفس دلگیر خواهد شد

در خواب دیدم شب ، که می آیی، بس روز وشب در این خیالم رفت

پنداشتم امروز یا فردا ، خواب خوشم تعبیر خواهد شد

در سعی بی حاصل سر آمد عمر ، دردا که تا آخر ندانستم

هر رشته ی تابیده ی تدبیر، سردرگم از تقدیر خواهد شد

صد آرزوی مانده در دل را کشتم ، به دست خود کفن کردم

غافل که گر ناحق بریزی خون ،یک روز دامنگیر خواهد شد

ای دوست ، غیر از دوستت دارم ، گر جمله ای دانی ، بده یادم

کاین ورد از بسیاری تکرار ، کمرنگ و بی تاثیر خواهد شد

از بس که دارم شوق دیدارت ، عمری اگر پیش نظر باشی

کی از تماشای جمال تو ، چشم و دل من سیر خواهد شد؟


پی نوشت :

آنقدر در این خانه از استاد محمد قهرمان گفته ام و نوشته ام ، که حتی اگر از یادم برود نام استاد را در ذیل شعرشان بنویسم ،‌خود شعر و عطر و بوی آن گواهی شاعرش را بدهد . طعم شیرین و آرامشی که از خواندن غزلیات زیبا و روان استاد نصیب ما می شود ،‌ نشانی است بر محبت و صداقت وجود گرانبهای استاد . گل وجودشان همیشه شکوفا . زنده باشند و پایدار .

نیایش و آرامش



صبح شده . از خواب بیدار می شوی . از آن معدود روزهایی است که هر چهار نفر کنار هم دور میز صبحانه نشسته ایم . نیایش بهانه می گیرد . در آغوشش می گیرم به مهر . عجب آرامشی هدیه می دهد این دخترک نازنین . قلبها امواج محبت همدیگر را دریافت می کنند . لحظات را کش می دهم تا تمام نشود این آرامش . دارم در دل خداوند را شکر می کنم که سرش را بالا می گیرد و بانگاهی کودکانه به چشمانم می نگرد . منتظر کلامی است شاید ، می گویم : دوستت دارم عزیزکم . خستگی آدم در می رود از این بغل کردن تو . برق شادی در نگاهش است . مرا به بوسه ای میهمان می کند و با زبان شیرین کودکانه اش بارها می گوید : دوستت دارم مامان جون !

ساعاتی می گذرد . مشغول رسیدگی به کارهای خانه هستم . در حین جارو کردن خانه به سراغم می آید . مامان خسته شدی ؟ می گویم نه مامان جان . رفت . بعد از چند دقیقه دوباره آمد . مامان خسته نشدی ؟ نگاهش می کنم با سئوال ، می گوید : هر وقت خسته شدی بگو بغلت کنم ....

و من با بغض می گویم : چرا عزیزکم ، خسته شده ام . بیا بغلم ... و باز همان آرامش .....

زندگی مگر جز امتداد همین لحظات زیبا معنای دیگری دارد ؟

پی نیایش نوشت :

دو سه روزیست از این منبع آرامشم دورم ! اولین بار است که جدا از من و با میل خودش به سفر رفته به دیدن مادربزرگهایش ! تنهایی خانه دیوانه ام می کند این روزها ! دلتنگم !

پی شعر نوشت :

صندلی اگر صندلی باشد ، اگر حوصله کند تو را همیشه ، خستگی ات را در کند ، تنهایی ات را بفهمد ، سنگینی ات را بی منت بر دوش بگیرد و تو را تا هر جا که ذهنت می خواهد ببرد برساند ، صندلی اگر صندلی باشد و بتوانی دلت را قرص کنی به دلگرمی اش که زیر پایت را خالی نمی کند و جایت نمی گذارد و گمت نمی کند ، که پشتت به آن گرم باشد که حجم ناگزیر خاکی ات را که توده ی خاک آلود انسانی ات را ، چون صدفی که دری ، که صندوقچه ای که گنجی ، که انگشتری ای که نگینی را ، محفوظ و محترم بدارد ، صندلی اگر صندلی باشد ، صندلی اگر این باشد ، صندلی نیست ! آدم است و به دوست می ماند و به دوست سر است ، صندلی اگر صندلی باشد !( پوریا عالمی )

برای دوستان خوبم ،‌سایه و فرداد عزیز :

گوکلان به یموت دختر نمی دهد و از یموت دختر نمی آورد – هنوز هم . بی شک در این سالها ،‌سدهایی شکسته و فرو ریخته است . اندیشه در راه است تا عادات را سرنگون کند . ما به وحدت نیازمندیم ، همانگونه که به آب و عشق ...

یموت و گوکلان ، دو قبیله ی بزرگ ترکمن اند – بزرگترین قبایل ترکمن و شاید ریشه دارترین شان در این خاک و به حق ایرانی اند ...

افسانه می گوید : یموت و گوکلان ،‌دشمنی از آب آغاز کردند – که من الماء کل شی حی !

ای برادر !‌بره هایم از بی آبی می میرند و زمین هایم از تشنگی می سوزند .

تفنگت را بردار

تا زمین و گوسفندان را با خون سیراب کنیم !


دختر شیرینم را به یک کاسه آب شیرین می فروشم !‌

در میان شما ،‌ای قبیله ی من، مرد کیست ؟


برادرها !‌برایم مهمانی از راه دور آمده

مهمانی که شب در چادر من خواهد خوابید

اگر آب بخواهد ،‌چگونه جوابش را بدهم ؟

سیاه رود را یک دم نگه دارید تا من روسیاه نشوم .


دستم رطوبت باران دارد،‌چشمم رطوبت اشک

این سو آب ،‌آن سو آب

ما عجب دلاورانی هستیم که تشنه می میریم !

××××××

مرا به شعرهای خوبم بشناس و به صدای خوش سازم

مرا به کینه ی کهنه ام بشناس و به صدای داغ تفنگم

مرا به اسبم بشناس و به آتشی که در صدها چادر انداخته ام

مرا به نامم بنام :  گالان اوجا ،‌گالان اوجا ،‌گالان اوجا ...

×××××

اگر پسر دوساله ات ،‌خوب اسب نمی تازد

اگر پسر چهار ساله ات ، تیر انداختن نمی داند

اگر دخترانت خنجر کشیدن را یاد نگرفته اند

آنها را به من بسپار – به گالان اوجا ، شاعر وحشی –

تا آنها را به راستی ترکمن به تو بازگردانم ...

×××××

پدرم می گوید : از سولماز بگذر ،‌که رنج می آورد

مادرم گریه می کند :‌از سولماز بگذر که مرگ می آورد

خواهرانم به من نگاه می کنند ،با خشم ،‌که ذلیل دختری شده ام !

آه سولماز ... اینها چه می دانند که عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی ست ...

×××××

به کوه می گویم : سولماز را می خواهم !‌جواب می دهد :‌من هم !

به دریا می گویم :‌سولماز را می خواهم ، جواب می دهد :‌من هم !

در خواب می گویم :‌سولماز را می خواهم ، جواب می شنوم :‌من هم !

اگر یک روز به خدا بگویم :‌سولماز را می خواهم ، زبانم لال !‌چه جواب خواهد داد ؟

××××

بی غم دوری از سولماز ،‌هیچ دلی شاد نمی شود

بی نگاه ویرانگر سولماز ،‌هیچ دلی آباد نمی شود

بی قفسی که سولماز برای پرنده می سازد

هیچ پرنده هرگز آزاد نمی شود .....

×××××

تمام صحرا گورستان برادرهای من است

تمام دشت ،‌سرخ از خون برادرهای من است

و من همچنان چشم به راه برادرهایم مانده ام

و من هنوز درخت کینه را با اشکم آب می دهم !

تو می گویی :صحرا یک مادر بیشتر ندارد !

تو می گویی : برادرها ،‌برادرها را کشته اند !

من می گویم : برادرهای قاتل برادرها را اگر ببخشم ،

فردا غریبه های قاتل را هم خواهم بخشید !

×××××

اگر پایم به ساحل دریای آرزو نرسید

اگر دستم به کشندگان عموهایت نرسید !

وصیتم این است : ساحل را به خانه ی آخرتم بیاور

وصیتم این است : نگاه منتظرم را ناامید مکن !

×××××

نه گله می خواهم ، نه اسب می خواهم ، نه آب

اسب کهرم تو ،‌گله ی بزهای سپیدم تو ،‌چشمه ام تو ،‌سولماز !

نه روز می خواهم ،‌نه شب می خواهم ،‌نه نان

خورشیدم تو ،‌مهتابم تو ،محبوب گندم گون من سولماز !

تو برای من تو نیستی ،‌تمام صحرایی سولماز !

تو برای من توفان نیستی ،تمام دریایی سولماز !

تو برای من قصه نیستی ،تمام تاریخی سولماز !‌

مثل گریه و آواز و عطر اسفند ،‌سرشار از صفایی سولماز !

 

پی نوشت :

گذری سریع بر داستان گالان اوجا و سولماز ،‌از زبان ترانه های ترکمن به روایت زیبای زنده یاد نادر ابراهیمی در کتاب آتش بدون دود .