سال ها پیش در دانشگاهی در تهران در
محضر استاد بسیار بزرگوار آقای دکتر لسانی استاد علوم قرانی دانشگاه تربیت مدرس
تهران ..در بحث تفسیر ایشان شرکت می کردم ..خوب یادم هست که در طول چند شب سوره
یوسف را تفسیر کردند و تفسیر ایشان به قدری جذاب و گیرا بود که گاه پرسش و پاسخ
دانشجویان باعث می شد تا ساعت 12 شب جلسه ادامه یابد . یک نکته ایکه ایشان در آنجا
گفتند آن بود که قران عبارت : ان کیدکن عظیم را از طرف عزیز مصر به
همسرش زلیخا گفته است ..ودر واقع طرح و توطئه برخورد زلیخا و یوسف که منجر به
زندانی شدن یوسف گردید را عزیز مصر طراحی کرده بود نه زلیخا !
اما اینکه گفتیم چاه اسرار الهی : ببینید زبان و گفتار ما و جهان زیست ما بر
اساس تضاد ها و دوگانه ها ساخته می شود : دوگانه خیر و شر ، وجوب و امکان ، خوب و
بد ، ناقص و کامل و درواقع سر خدا که راز نماز هم هست همین گذر از این دوگانه ها و
رسیدن به توحید است. اینجا است که عشق و عاشق و معشوق رخ می نماید . آنکه نقصی می
بیند ، برای تکامل خود به چیزی که آنرا کامل می یابد ، به غلط یا درست
عاشق می شود و عشق می ورزد و در اوج عشق ورزی تمام وجود خویش را در معشوق فانی می
سازد .
تا زمانی که ما برای تبیین مسئله عشق به جنسیت توجه داریم نمی توانیم آن معنای متعالی اش را بفهیم . در این صورت پس عشق مولانا به شمس را چگونه باید فهمید ... در حالی که طبیعتا و عادتا مرد است که عاشق زن می شود چرا در این قصه زلیخا که زن است عاشق مرد شده است و قران ...
پس عشق در اینجا زن و مرد و پیر و جوان و متاهل و مجرد نمی شناسد ..باید به این نکته اساسی توجه کرد که عشق صددرصد غیر اختیاری است ..شاید این نکته را قبلا هم گفته باشم که ، خدا رحمت کند آقای محمد تقی جعفری در بحثی در باب عشق و ایمان فرمودند : پسری می آید می گوید مادر من عاشق شدم وبه او می گویند عاشق چه کسی ، میگوید عاشق هر که شما انتخاب کنید !! آقای جعفری فرمودند: بگو می خواهم ازدواج کنم ..مقام عشق را لکه دار نکن ..این چه عاشقی است که معشوقش را نمی شناسد ..پس هوا و هوس ها و روابط زیستی را با مقام معنوی عشق نباید در هم آمیخت ..گرچه براساس بیان ابن سینا پیوندهای شیمیایی و نیز لقاح در نباتات و حیوانات نیز مظاهر عشق الهی هستند ..و هرگونه گرایش از هر سنخ مثلا گرایش شاگرد به استاد و عشق شاگرد به استاد یا عشق فیمابین دوستان یا همان عشق زیستی مرد و زن (به قول مولانا لطف حق کرده ما را عاشقان یکدگر ) ..همگی درجاتی از عشق هستند و عشق خون جاری در رگ های حیات هست ..دقیقا به همین دلیل هست که خدا فرمود : لن تنالواالبر حتی تنفقوا مما تحبون : که به شما نیکی نمی رسد تا اینکه از آنچه دوست دارید و به آن عشق می ورزید، در راه خدا انفاق کنید ، همچنانکه ابراهیم مامورشد فرزندش را به قربانگاه ببرد و یا امام حسین سلطان عشق الهی همه چیزش حتی فرزند شش ماهه اش را در قربانگاه دوست قربانی کرد
آری انسان برای رشد و تکامل از عشق های مادون به سود عشق های مافوق گذر می کند ..و نباید آدمی توقف نماید.
و اما نکته بسیار مهم و اساسی که از دید ما غالبا مغفول می ماند آن است که خدا می خواهد توحید را به ما بنمایاند و هیچ بودن غیر او را، حتی اگر پیامبر باشد.ببینید در عبارت همت به و هم بها لولا ان را برهان ربه ..یعنی اگر برهان رب نبود همچنانکه زلیخا در یوسف درآویخت ، یوسف نیز عزم او را کرده بود ..و سرانجام اینکه براساس بحث تجلی در عرفان زلیخا و یوسف و همه رخدادها اعم از در چاه افتادن یوسف یا اینکه ...بر اساس توحید افعالی فعل خدا هستند و نگرش و بینش توحیدی به ما می گوید که ما باید در همه اینها آثار و تجلیات اسماء و صفات خدا را ببینیم و از مظاهر و ظواهر که گوناگون هستند صرفا به عنوان آیه و نشانه او بهره بگیریم . هرگونه نظر استقلالی داشتن به غیر او نوعی شرک یا کفر پنهان و مغایر با حقیقت است ..از قضا در فرایند یک عشق سوزان است که مثلا زلیخا به عنوان نماد یک آفریده خدا همه ی جاه و جلال دربار پادشاهی خویش را در راه عشق قربانی می کند و خدا در اینجا هیچ بودن انسان را در این داستان و مامور الهی بودن و تجلی اسماء خدا بودن همه ما را به ما به وضوح می نمایاند و نشان می دهد که شان انسان جز فقر الی الله و تسلیم عاشقانه و بی اختیار به او چیزی نیست و اگر همه دنیا را هم خدا به او بدهد در یک لحظه می تواند آنرا بازستاند و تنها یک چیز برای انسان باقی می ماند و آن چیزی جز عشق و خواست و نیاز به درگاه او نیست.
و ما یملک الا الدعائ ..ان الانسان لیطغی ان راه استغنی
"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد . هر شمع تو را یک گام به او نزدیکتر می کند . یا بمان و بپذیر شب را و سیاهی ات را . یا برو . زیرا شمعی به تو خواهند داد ."
اینها را آن رهسپار به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم ، خودش را اما نمی دیدم . رفتم و بی قراری توشه ام بود . رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم . رفتم و چه سخت است وقتی دستهایت بی کارند و چشمهایت تعطیل . رفتم و پیچ اولین جاده را که رد کردم شمعی به من دادند . شمعی دردناک که تا بن استخوانم را سوزاند . آن رهسپار گفته بود که شمعی به تو می دهند ، اما نگفته بود که شمع را در پیکرت می کارند ! شمع را هرگز به دستم ندادند ، شمع را در گوشتم ، در خونم ، در استخوانم نشاندند .
جاده در پس جاده ، پیچ در پیچ . پشت یک پیچ شیطان بود و پشت یک پیچ فرشته . پشت یک پیچ شک بود و پشت یک پیچ یقین . پشت یک پیچ کفر و پشت یک پیچ ایمان . و مدام شمع و شمع و شمع . بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود . به ازای هر وجب روشنایی چرا این همه درد . درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم می گداخت . دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند .
راه که افتادیم هزار نفر بودیم ، هزار دوست ، اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم ، برگشتم و دیدم که دوستی کم شد . که دوست دشمن صدایم می کند !
و هر بار گریستم و گفتم : شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم . دوستانم را می خواهم ، دوستانم را . هر بار اما رهسپار می گفت: جلوتر برو ، کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد . شجاعت دشمن خوانده شدن را ! این یکی از هزار اصل رفتن است .
پیچ در پیچ ، جاده در جاده ، شمع در شمع ، هزار جاده مانده است و هزاران پیچ . تنم پر از شمع است . شمع ها آب می شوند و از تنم خون و موم می چکد . دیگر برای برگشت دیر است . جاده تاریک است و شب سیاه و من مسافری شمع آجین که هیچ کس دوستش ندارد ...
عرفان نظر آهاری ( دو روز مانده به پایان جهان )
پی نوشت :
در سینه ام اناری نگه داشته بودم
برای کسی که از راه برسد
و انار قلبم را
برایش
کلمه به کلمه
دانه کنم
این طرفها اما
برف سنگینی باریده است
می گویند
برف تمام جاده ها را بسته
انار توی سینه ام می ترکد
باور کنید
این ها
لکه های خون کسی نیست
قلبم زیادی بزرگ و رسیده بود
ترک خورد!
دانه ها را
جمع کنید
از
روی
برف ها
رویا شاه حسین زاده ( قرمز همیشه انار نیست )

می گویم چرا دلگیرید ؟می گوید :دلگرفته ؟ از ظاهر کلامم مشخص بود ؟ باید مراقب گفتار ونوشتارم باشم تا از ظهور حالاتم جلوگیری شود !
بارها و بارها برایم پیش آمده که چنین گفتگویی را به تجربه نشسته باشم . اینکه از کسی دلیل ناراحتی اش را پرسیده ام و او متعجب شده ! اینکه به دوستی زنگ می زنی و او متعجب می شود که همین حالا پای تلفن بودم برای تماس با تو ! اینکه در زمان به کسی می اندیشی و بعد متوجه می شوی ،بی حکمت نبوده اندیشه تو به او ! این مساله برای من بسیار بدیهی است و روشن و عجیب می دانم از اینکه دیگرانی هستند که آنرا درک نمی کنند ! من بسیار به احساسم معتقدم . دل آدم قویترین پل ارتباطی است . آدمی برای صحبت کردن نیاز به زبان ندارد ،حتی نیاز به روبرویی دو نفر و زبان نگاه هم نیست . سخن دل و روح از فاصله ای دور هم شنیده می شود اگر با دل جلو بروی . همیشه به این حرفها اعتقاد داشتم اما شنیدن این سخنان از زبان دکتر ابراهیمی دینانی ، غروب جمعه برایم بسیار لذت بخش بود .ایشان با این روایت حرفشان را بیان کردند :
زلیخا زندانبان را امر کرد که یوسف را شلاق بزند تا شاید شرایط زندان بر او سخت آید و بر اطاعت امر خود وادارش نماید . زندانبان یوسف را و کراماتش را می شناخت . پس ضربه را بر پوستین فرود می آورد . یوسف آه می گفت. جایی زندانبان گفت : بگذار برای نشان دادن اطاعت امر بانو ، اجبارا یک شلاق نیز بر تو فرود آورم ،و یوسف آن بار را هم آه کشید . اینجا بود که زلیخا گفت :دیگر بس است . این شلاق بر جایگاه بود .
تفاوت این ضربه ها تنها بر زلیخا مشخص است و بس . چرا که او عاشق است و دلش با دل یوسف ارتباط دارد و درد یوسف انگار بر جان او می نشیند . و تنها عشق حقیقی ست که باعث ارتباط دلها و دریافت احساسات می شود . همین ارتباط دلی است که کوچکترین کرشمه معشوق را نیز بر دل عاشق نمایان می سازد و دردها را تلطیف می نماید . دل آدمی جام جهان نمای اوست . از ملک تا ملکوت همه حقایق در آن نهفته است . اما این به ظرفیت دل آدمی بستگی دارد . اگر در خدمت دل باشی ،یعنی مصفایش کنی ،پاکش کنی از هر چه غبار کینه و کدورت و بداندیشی و غرض و شهوت و خلاصه هر آنچه غیر حق ... ظرفیت دل بالاتر می رود . هر چه دل پاکتر شود ،حقایق بیشتری بر آن منعکس می شود . دل پاک تنها جایی ست که تمام حجابهای ملک و ملکوت را پاره کرده و حقایق هستی را به تمام معنا دریافت میکند .کاش بدانجا برسیم که باید . کاش بتوانیم مصداق این بیت حافظ عزیز شویم که :
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند .
پی نوشت :
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیندازد به چاه!
بدون هیچ توضیح اضافه ای ، دوست دارم نظر شما را در مورد این شعر بدانم . می شود ؟( لطفا با نگاهی به کامنت پدرخوانده عزیز و سئوالات من در پاسخ به کامنت مهرداد عزیز ، هم نظرتان را بیان فرمایید . باز هم ممنون .)
پی تولد نوشت :
بعضی روزها ، بعضی آدمها اینقدر خاصند که نمیدانی چطور می شود راجع به آنها سخن گفت . از دل پاک گفتم و خدایی . دلی را می شناسم که آنقدر بزرگ است و دریایی که در سخن نمی گنجد . یک دل دریایی در کنار یک روح بزرگ ، انسانی می سازد که باید همواره در برابر بزرگیش سر تعظیم فرو آورد و قدردان حضورش بود . امروز تولد یکی از همین انسانهای خاص خداوند است که افتخاریست بر حضور آدمیان بر زمین . انسانی که حضورش ، باعث دلگرمی جمع ماست و دوستیش افتخار ما . امروز تولد آقا بزرگ عزیز ماست . بزرگی که به معنای واقعی کلمه ، بزرگ است و بزرگوار است . بیش از این نمیتوانم در قالب کلمات او را بیان کنم . شرمم می آید از نقصان کلام و حقارت زبانم .... بر من ببخشایید عزیز بزرگوار . تولدتان مبارک . آرزویم برآورده شدن همه آرزوهای خوب و قشنگتان است . همیشه بهروز و پیروز باشید برادر بزرگوار ..
یکی دو روزی بود که درگیر جنگ جهانی اول شده بود . اینکه چه کسی آغازگر این جنگ بوده و دامنه جنگ به کجاها کشیده و بالاخره چطور خاتمه یافته ! می گفت از آلمان ها متنفرم ! و وقتی گفتم ظاهرا نژاد ما و آلمانها هر دو آریایی هست ، می گفت از نژاد هم شانس نیاوردیم ! از من می پرسه مامان فرق کاتولیک و پروتستان چیه و من مگه میتونم طوری جواب بدم که راضیش کنم ؟ دوباره کتاب دیگه ای افتادم واسه پاسخ به این سئوالاتش ! دو روز پیش گفت :بالاخره کتاب آن شرلی رو تموم کردم . هشت جلد کتاب ، هر کدوم حدود چهارصد پانصد صفحه حدودا ظرف دو ماه خونده شد . به من میگه مامان بهت توصیه میکنم این کتاب رو بخونی . و من لبخند می زنم .
دوشنبه با امتحان ادبیات ،پرونده امتحانات کلاس دوم راهنمایی هم بسته شد . از دو هفته قبل از شروع امتحانات هم شروع کرده بود . حالا که امتحانش تموم شد ، دیگه رسما ابراز دلتنگی ها شروع شد ! به من میگه دلم تنگ میشه واسه مدرسه ! میگه : حوصله م سر میره ! و من که انگار خودم رو در آینه او می بینم میگم : حالا لوس نشو ،بذار یک روز بگذره حداقل ! میگه مامان فردا قرار گذاشتیم با بچه ها بریم پارک بانوان . میخوایم یک مهمونی خداحافظی داشته باشیم ! میگم اونوقت از کی اجازه گرفتین ؟ میگه خب از بزرگترها !تازه مگه ما میخوایم چکار کنیم ؟ به نظر شما میشه بهش اجازه نداد ؟ عکسهاش رو که نشون میداد ،دیدم بین اون ده نفر از همه ساکت تر و ساده تره ! بقیه اصلا بهشون نمیخورد که همکلاسی او باشند ! جا خوردم . بیخود نیست گاهی حرفهایی ازش می شنوم . به من میگه : مامان بچه ها داشتند با هم صحبت می کردند که هر کدومشان چقدر جلوی آینه بودند تا حاضر شن ! و من باز با لبخندی یادم میاد که یگانه تنها مشکلش جور بودن لباس هاش و متناسب بودن اونهاست . که از همون روز قبل دغدغه اینو داشت که کدوم روسری رو بپوشه که به مانتو و شلوار و کفشش بیاد ! حساسیت های من سر لباسهای بچگیش حالا به خودش سرایت کرده ! گرفتاری شدم با این مساله !
سال گذشته همین موقع ،خیلی اتفاقی عموی بچه ها مهمان ما بود . امسال دایی شون . دو ساله که سر تولد یگانه ، مهمانهای عزیزی با ما هستند که طعم تولد رو برامون شیرینتر می کنند . باورم نمیشد از تولد دوازده سالگی یگانه که عموش اینجا بود یک سال گذشته ! راستی راستی که روزهای عمر چقدر زود میگذرن ! باور کردنی نیست اصلا . حالا یگانه من سیزده سالش تموم شد . و من باز هم به پایان عمر نزدیک و نزدیکتر میشوم !
دارم فکر می کنم به خصوصیات یگانه . خصوصیاتی که از من و پدرش به ارث برده ،یا که نه در این اجتماع آموختدشون . آرامی و متانتش ،صراحت لهجه و صداقتش ، تیزهوشی و منطقی بودنش ، پرتوقع بودنش ، خجالتی بودنش ،کم حرفیش ، با تنهایی ساختنش ، علاقمندی شدیدش به کتاب ، به فیلم ،به موسیقی ...
دنیای یگانه ، دنیای غریبی نیست برام . خیلی جاهاش تکرار کودکی خودم هست اما با شرایطی جدید . بعضی خصلت هاش هم انگار که پدرش ...و حالا یگانه من ، در جلوی چشمان ناباور من رشد کرد و بزرگ شد . اینقدر که دیگه میتونه برای خودش تصمیم بگیره . اینقدر که میشه بهش اعتماد کرد و خیلی از کارها رو بهش سپرد . اینقدر که میدونه تعریف حریم خانه و خانواده رو . اینقدر بزرگ شده که به مامانش توصیه کنه کتابی رو بخونه یا نه ! اینقدر که حالا برای خودش قرار دوستانه میگذاره و از احساس استقلالش لذت می بره .
بچه ها چقدر زود بزرگ میشن و بالتبعش ما مادرها با بزرگ شدن روز به روز اونها چه بد احساس گذر زمان رو حس می کنیم .
بیست و هفت خرداد نود ، سیزده سال از روزی که خداوند یگانه رو به من و پدرش هدیه داد تا با حضورش رشته زندگی ما رو مستحکم تر کنه گذشت . فرشته کوچکی که با حضورش ، شادی رو و امید رو به زندگی ما ارمغان آورد . دختری که حالا در این سن ،در زندگی ما یکی از پایه های تصمیم گیری ست .و خدا رو شکر که با وجود سن کمش ، خیلی جاها میشه به قضاوتش و تصمیم گیری درستش اطمینان کرد . از خدای مهربان ، برای او آرزوی زندگی سرشار از موفقیت و سلامتی رو دارم . امیدوارم روز به روز علاوه بر پله های ترقی علم و دانش ، بر پله های معرفت و بینش و آگاهی هم گامهای بلندی رو برداره ! امیدوارم بیشتر از هر چیز در آزمون انسانیت پیروز باشه . امیدوارم که یکی از بندگان خوب و شایسته خداوند باشه .
دختر یگانه ام ، تولدت مبارک . سربلند و پیروز باشی نازنینم .

سال 82 بود – اگر اشتباه نکنم – ماجرای بمب گذاری در بین الحرمین در روز عاشورا . آن سال پدرم در همان روز ، در همان مکان به سر می برد ، بی اینکه شماره تماسی از او داشته باشم ، بی اینکه مشخصات درستی از کاروانش بدانم ، بی اینکه قبل از رفتنش دیده باشمش . من اینجا بودم که پدر با تلفن خداحافظی کرد و رفت .
غروب عاشورای آن سال بود که فهمیدم ماجرا را . یادم است دوشنبه بود . سه شنبه را در التهاب بی خبری گذراندم . هر لحظه منتظر که صدای تلفن بلند شود ، نشد ! چهارشنبه دیگر طاقت اداره رفتن و پاسخ گفتن به دیگران را نداشتم . نشستم در خانه و دائما یا چشمم به تلویزیون بود و اعلام خبرهای لحظه به لحظه از عراق یا تلفن به دست از هر کس که گمان می کردم خبری از آنجا برایم داشته باشد ، سراغ می گرفتم . لحظه به لحظه چهارشنبه برایم مرگی تدریجی بود . با شنیدن هر بار صدای زنگ تلفن چون اسپندی بر آتش می پریدم و ناامید بر می گشتم .به عمه ام که زنگ زدم و با ناامیدی سراغ دوست پدرم را که با او همسفر بود گرفتم ، بی قراری را در صدایم شنید که بی تاب شد و پابه پای من گریه کرد که :" الهی بمیرم برایت عمه ! که در آن دیار غربت ، در آن راه دور ، چه می کشی با این بار تنهایی و غصه !" و من مگر می توانستم اشکهایم را از آن عمه مهربان پنهان کنم ؟ آن دو روز از سخت ترین و تلخ ترین روزهای عمرم بود . مرگ خودم را و مرگ زندگی ام را به چشم دلم دیدم .
ساعت یک نیمه شب ، میان خواب و بیداری که صدای زنگ تلفن مرا از جای پراند ، با شنیدن صدای پدرم انگار شوکی غریب مرا فرا گرفت . نمی دانم چرا ، اما حس می کردم صدای مهربان پدر را از دنیایی دیگر می شنوم . باور نمی کردمش انگار ! نمی فهمیدم آیا در زمینم یا در آسمان ؟ خوابم یا بیدار ؟ زنده ام یا ...
می دانم برای چنین روز عزیزی ، درج چنین خاطره ای شاید خوشایند نباشد . اما نوشتم که بدانید چقدر وابسته ام به حضور پدر در زندگی ام . که چقدر نفس کشیدنم با حس نفس های گرمش مرتبط است . که چقدر وجودم را مدیون مهربانی وجودش هستم . که چقدر آرامش گم شده ام را در زلال چشمان پرمحبتش می یابم . این روزها که می دانم درد دارد و باز هم مثل همیشه صبوری اش اجازه بیان نمی دهد ، و با هر بار که از او می پرسم ، با خنده و لحنی سرشار انرژی می گوید :" خوبم باباجان "، انگار کسی قلب مرا با نشتری از درد می خراشد . باور کنید من دردهای جسمم را هم از پدرم به عاریه گرفته ام ! همان دردی را به تجربه می نشینم که او ! از همانی رنج می برم که تن رنجور او را می فرساید ! شاید باور نکنید ، اما اگر بدانم سردرد دارد ، سرم درد می گیرد ...
پدر من عصاره همه هستی من است ، شاید هم برعکس ... این منم که عصاره وجود اویم . در این روز قشنگ ، در سالروز تولد خجسته شیرمردی که والاترین اسطوره مهربانی و شجاعت و عدل است ، در زادروز هدیه پروردگار به زهرا (س) ، برترین هدیه خداوند به دلها ، بهترین بهانه خلقت ، مایه فخر خداوند از آفرینش انسانها ، با تمام وجودم و با همه ایمانی که در قلبم به حضور او دارم – و این ایمان را بعد خدا ، بیش از همه مدیون پدرم هستم – از مهربانترینم می خواهم که سایه پدر را بر سرم مستدام بدارد که من بی حضور او در این زندگی گم خواهم شد . با همه ذرات هستی ام سلامتی اش را و طول عمر زندگی پرعزتش را از درگاه آن مهربانترین به نیایش خواهم نشست تا صدایم رابشنود و حاجتم را بدهد ...
روز پدر بر همه برادران بزرگوارم در این سرا مبارک .
پی نوشت :
نام پدر اعتبار زندگی من است . قلبم همیشه پر از مهر اوست که زندگی ام و هستی ام از اوست . مادر را اگر روح وجودم بدانم ، پدر قلب من است . در زندگی ام از هیچکس به اندازه او تاثیر نگرفته ام . حالا این تاثیرات خواسته بوده یا ناخواسته ، وراثتی بوده یا اکتسابی ! هر چه بوده ، هر چه هست در به ثمر نشاندن وجود من نقش بسزایی داشته . اما اسم پدر که می آید یاد دو نفر دیگر هم با آن همراه است . دایی ام که ایشان نیز همپای پدر و مادر برایم نقش ارزنده ای را ایفا کرده و می کنند و ...
استاد قهرمان عزیز ، بابا محمد مهربان و شاعر خودم . همو که این روزهایم با نام و یادش و با غزلیات زیبایش رنگ زیبای عشق گرفته . همو که از بهترین هدیه های خداوند است در این سالهایی که بر من می گذرد . شنیدن صدای گرمش ، گوش کردن به غزلیات نابش با آن صدای آسمانی ، دیوانه ام می کند . جایتان خالی ، دیروز به غزلی از ایشان گوش می دادم و این طرف تلفن ،اشکهایم مجالی برای بروز یافته بودند . نمی شود اشعار ایشان را با صدای خودشان بشنوی و غرق نشوی در احساس ناب آن . همینجا به پدر عزیزم ،استاد محمد قهرمان هم روزشان را تبریک می گویم . آرزویم سلامتی و طول عمر ایشان است . امید که قلبشان همیشه پر عشق باشد و این عشق در تمامی زندگیشان جاری و ساری شود .
پدرم روزت مبارک .شادمانیتان را به آرزو نشسته ام .