
بعضی کلمات را هیچوقت نمی شود معنایی درخور بخشید ، آنچنان که از توصیفش رضایتی درونی حاصلت گردد . برخی رابطه ها دلی اند . با گوشت و پوست و استخوان با تو وصلند . هیچ رقم نمی شود آنها را نادیده گرفت یا از آنها کاست . بعضی محبتها آنچنان عمیقند که با عمق وجود تو رابطه ای مستقیم و دیرپا ایجاد می کنند . هر چند بین تو و آن دیگری فرسنگها فاصله باشد . هر چند سهم تو از دیدار آنها تنها چند روز کوتاه در سال باشد که آنهم فرصت دیدار و گفتگو را بسیار کم مجال می دهد . اما همان لحظات اندک ، همان نگاههای کوتاه ، همان چند کلام خالصانه آنقدر بی ریا بر دلت می نشیند که تا عمق وجودت را میهمان آرامش غریبی می کند که تنها از یکی مثل او برمی آید .
برادر ... هر چند از داشتن خواهر بی نصیب بوده ام در این روزگار ، اما خواست خدا مرا خواهر برادرانی همدل نموده که داشتنشان از بزرگترین سرمایه های زندگی من است . گر چه سالهاست از آنها دورم و هرگز آنچنان که باید وظیفه خواهرانگی خود را در حقشان ادا نکرده ام ، اما به جرات می توان گفت آنچنان محبت بین ما عمیق و درونی است که بی کلام ، تنها با نگاه ، یا حتی تنها از صدا ، درد هم را می فهمیم و ..... قدر هم را می دانیم .
و امروز 11 تیرماه سال نود ، دقیقا نوزده سال از تولد برادر مهربان و دوست داشتنی ام محمد می گذرد . پسری که خاطره روز تولدش را دقیق به یاد دارم و بزرگ شدنش تا زمانی که لحظه به لحظه اش با من همراه بود و وابستگی غریبی که به هم پیدا کرده بودیم ، در ذهنم به درستی نقش بسته است . یادم نمی رود وقتی برای تحصیل در دانشگاه از او دور شدم ، جدا شدن از او آنقدر سخت بود که مرا به گریه اندازد و نگاههای غم آلود او را نیز و قهرکردن های شیرینش را هرگز نمی توانم از ذهنم دور کنم . محمد من هنوز هم همانقدر مهربان و حساس و زودرنج است . دایی محمدی که صبورترین هم بازی دخترکان پرتوقع من است و هر آنچه درخواستهای کوچک و بزرگ آنهاست را با جان و دل برآورده می نماید . داداش عزیزم ، محمد نازنین من ، تولدت مبارک . می دانم که نیازی به کلمات ندارم و نداری تا بدانی چقدر دوستت دارم و چقدر خوشحالم از اینکه تو همراه لحظه های من در این فضای مجاز هستی و همیشه نگاهت و کمکهایت در بودنم در اینجا ، باعث خوشنودی قلبی من بوده و خواهد بود. با تمام وجودم ، هر آنچه بهترین و زیباترین است را ازخداوند مهربان به آرزو می نشینم و در تک تک لحظات نیایشم از او می خواهم سرنوشت تو را آنچنان زیبا رقم زند که شایسته تست . باز هم تولدت مبارک مهربانترین برادرم.

تولد لحظه های مهربانی :
به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش به بوی گل نفسی همدم صبا می باش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش
دلها که همسو باشند ، نگاهها را حتی در اولین برخورد ، با خود همراه می کنند . نیازی نیست که تو سالها و بارها دیگری را دیده باشی که اگر دلت با او باشد در اولین نگاه ، او را خواهی شناخت .
با هم رسیدیم . من تازه رسیده بودم که از تاکسی پیاده شد با دو دسته گل زیبا در دست . نگاهش کردم و گفتم : سمیه جان ؟ و او که چه شیرین گفت : وااااای ... باور نمی کنم ... و این آغازین برخورد من با دختر مردابی نازنینم بود و دمی بعد که هر دو دست در دست هم ، سایه را در آغوش کشیدیم . دو ساعت با هم بودن آنقدر سریع گذشت که باز هم بر این باور مهر تاییدی باشد که لحظات شادی پرواز می کنند و چون ماهی از دستت سر می خورند . گفتم ماهی .... به سایه که زنگ زدم تا قرار دیدارش را بگذارم گفت سهبا جان ،همین دم صبحی خوابت را می دیدم . در باغی زیبا با هم بودیم .... و من که می خواستم به خاطر بچه ها از تو جدا شوم ، سه ماهی به من دادی ...
قصه آن پسرکان فال فروش هم در ذهنم ماند و نصایحی که این رند شوریده شیراز در قالب کلمات به ما عرضه کرد ... زود گذشت زمان با هم بودن ما سه نفر اما ... در پس آن دیداری دوباره بود با دو مهربان عزیز دیگر . خانم سعادت یار مهربان و خانم تنفس دوست داشتنی .... زمانی که در جمع خانوادگی تنفس عزیزم سپری شد و لحظاتی را برایم به یادگار گذاشت که هرگز از خاطرم پاک نخواهد شد . که در این روزگار فراموشیها ، آنچه برای همیشه می ماند خاطره خوبیها و مهربانی هاست . از هر چهار عزیز دوست داشتنی ام بی نهایت سپاسگزارم که لحظاتی به یاد ماندنی را در دفتر خاطرات قلبم ثبت نمودند . روزگار همگی غرق شادی و سلامت .

به گوش تشنه من ، خنده صبح بهارانی
به چشم خسته ام ، رنگین کمان بعد بارانی
مرا گر اخگر افشانده ست در بستر ، تب هجران
چه افتاده ترا جانا ، که از شب زنده دارانی؟
ز شور عشق تو ، شیرین تر از این بایدم گفتن
که می دانم غزلهای مرا از دوستدارانی
الا ای چون کبوتر های چاهی ، جامه ات سربی !
چو داغت کهنه شد ، دیگر چرا از سوگوارانی ؟
نه پیش رو نشسته بینمت هنگام بیداری
نه در پسکوچه های خواب من از رهگذارانی
همیشه خنده رو می خواهمت ای گل ، بیا تا من
غمت برچینم از دل ، گر چه خود از غمگسارانی
شود افزوده از تو ، قدر و قیمت همنشینان را
نگین حلقه انگشتری در جمع یارانی
گل اندازد ز نام بوسه بردن ، گونه های تو
نبینم داغت ای زیبا ! که رشک لاله زارانی
من از جوش درون ، چون سیل ، گاهی در خروش آیم
ولی تو نغمه بر لب ، نرم تر از جویبارانی
دعای عاشق نومید تو ، مردود گردون شد
ترا بادا دعا مقبول ، کز امیدوارانی
من بی صبر و طاقت ، از خدا گر رو بگردانم
تو با او سر توانی کرد ، چون از بردبارانی
تو همرنگ جماعت نیستی ، ای برتر از آنان !
جهانی از تو سرمستند و خود از هوشیارانی
سپند روی آتش ، می برد حسرت به حال ما
نه تنها بی قرارم من ، تو هم از بی قرارانی
نمانی آن قدر با من ، که گویم درد دل با تو
بجز رفتن نمی دانی ، گذشت روزگارانی
استاد محمد قهرمان
89/1/19
تولد نوشت :
زیباترین
تجلی عشق را بر گستره دلش به تماشا نشسته ایم، او که همواره در غزل میروید
و واژه هایش
در دل، شاخ و برگ میگستراند. واژه هایش اهورایی اند و نسیم شعرش همواره از
جانب شقایقی ترین سرزمینهای عشق میوزد و قامت خمیده ی دل را در رستاخیزی به بلندای
قامت دوست داشتن همچون سرو به آسمان میکشاند. گذر ثانیه ها دلش را به رکود و یأس
نکشاند که او ثابت کرد که دوست داشتن جلای عمر و لحظه های بودن است. شعرش تداعی
حنجره های قمری و قناری و عندلیب است در اوج بهار و همواره شاپرک خیال را چه مستانه
میچرخاند و میرقصاند به گِرد واژه هایی که گویی هریک از لبان غنچه گون سروشان
آسمانی شکوفه میزنند و میشکفند . امروز سالروز شکفتن وجودیست که همواره از اوج
دوست داشتن ها سرائیده و آفتاب پر فروغ عشق در باورهایش با همه غروب ها
بیگانه است،.....
کاشکی بر سینه تو
سرگذارم ، تا دلت گویدم با
هر تپیدن ، دوست می داری مرا
استاد عزیزی که
چشمهء سارای اشعارش از دل میجوشد و لاجرم تشنگان را به خویش میکشاند و سیراب میکند .......
مدتی ، شوریدگی
دل را پریشان حال داشت چون که با زنجیر
زلفت بستمش ، آسوده شد
پدر بزرگواری که خوب میداند دل را باید به کدامین رخ سپرد و دست نوازش به کدامین زلف کشید تا همچون طراوت پس از باران سبک و پاک شود و زیباترین جلوه های رحمت را از پس مردمکهای حیرت و شوق به تماشا بنشیند ....
دل بیقراری که
همواره چشم به عظمت رحمت الهی و بخشش دوخته و خوب میداند که دل آسمان رئوف تر از
باورهای کوتاه ماست که گاه با عفو بیگانه ایم و چشم و دلمان تنگ است ....
هر زمان پای
شفاعت در میان آورد شرم گونه ات انداخت
گل ، تقصیر من بخشوده شد
تولدت مبارکباد
استاد قهرمان عزیز، ای همه شور و عشق و دوست داشتن . از نوای حرف های دلت گلها
میرویند در سرزمین دلهایی که از پائیز فسرده اند و آفتاب ها طلوع میکنند از پس
پلکهایی که غروب را به خواب پیوند زدند و در بستر شب خوابهای آشفته میدیدند و
زندگی جاری میشود در آوندهایی که از چرخش عشق در درون خویش محروم بودند. تولدت
مبارک باد ای همه عشق و ای همه دوست داشتن....
گر چه آتش بعد
چندی رو به خاموشی نهد هر چه بالا رفت
عمرم ، عشق من افزوده شد
به دلت نامه ای
مینویسم با جوهری از خون شقایق و مُهری به شکل قلبم...
برایت خواهم نوشت
از لحظه های بی تو بیزارم، من حتی به خوابیدن و تو را در خواب دیدن هم قانعم اگر شبی
تو میهمان پشت پلکهایم شوی ! من سالهاست که از دهلیزهای قلب عاشقم برای عبور تو
جاده ای ساخته ام که همواره گذرت را حس کنم و با هر بار گذشتنت، نفسی دیگر را
بیادت زنده بمانم. به دلت نامه ای مینویسم تا بخوانی و بدانی که در مکتبت چه زیبا
کتابت عشق را آموختم ، تویی که روزی اینچنین خواندمت....
ناصح مده پندم که من ، مرد جدایی نیستم
هرگاه پا مانده ز
ره ، سویش به سر برگشته ام
او در کجا ، من
در کجا ، دورم از او فرسنگها
شادی مباد از او
جدا ، غمگین اگر برگشته ام
خواهم که رفت و
آمدم ، آرام باشد چون نفس
تا او نداند رفته
ام ، یا بی خبر برگشته ام !
در پیچ و تابم
روز و شب ، گاهی رسد جانم به لب
زنجیر زلفش دیده
ام ، دیوانه تر برگشته ام!
"سفر ما را جای تازه نمی برد . جای قبلی را برایمان تازه می کند . بعد از سفر می فهمی خانه ای که در آن زندگی می کنی نور کافی ندارد . اشیا خوب چیده نشده اند . زیاد چفت هم اند . پرده ها بد رنگ اند . چشمت می افتد به ساعت روی دیوار . اشانتیون یکی از کارخانه هاست . کار بهادر است . اگر جمجمه ی مفت هم بدهند به دیوار میخ می کند . نگاه می کنی به تنها تابلویی که روی دیوار اتاقت هست و تعجب می کنی چطور سال ها به این ترکیب بدرنگ کوه و جنگل نگاه می کردی و یک بار هم به صرافت نمی افتادی عوضش کنی . صابون دستشویی مرغوب نیست . اگر تازه و خوش بویش را می گذاشتی به جایی برنمی خورد . همان روز اول که برمی گردی متوجه می شوی بد زندگی کرده ای . دلت می خواهد همه چیز را عوض کنی ....."
فریبا وفی را چند سالی ست که می شناسم . فکر می کنم حدود سال 84 یا 85 بود که کتاب رویای تبت را که در دست گرفتم نتوانستم بر زمین بگذارم . یک نفس خواندم تا آخر . تمام که شد ، دو باره و این بار با تعمقی بیشتر آنرا مطالعه کردم . نمی دانم شما تا به حال کتابی را خوانده اید که هر چه جلوتر می روید بیشتر هیجان کشف رازهای کتاب را داشته باشید . رویای تبت را خواندم و از لحظه به لحظه آن لذت بردم ، اما با آخرین جمله کتاب ناگهان شوک غریبی وارد شد . یک جمله تمام معادلات ذهنم را بر هم زد . اینقدر جذابیت آن کتاب برایم زیاد بود که با نشر مرکز تماس گرفتم و خواستم تمامی کتابهای موجود خانم وفی را برایم ارسال کنند .
ترلان ، در عمق صحنه ، حتی وقتی می خندیم ، در راه ویلا و بعدها پرنده ی من و رازی در کوچه ها کتابهایی است که از ایشان خوانده ام . رویای تبت ، ترلان و پرنده ی من به چاپهای متعدد رسیده و جوایز زیادی را از بنیاد هوشنگ گلشیری ، جایزه ادبی یلدا ، جایزه مهرگان ادب و جایزه ادبی اصفهان دریافت نموده اند . و حالا آخرین کتاب خانم وفی به نام " ماه کامل می شود " است که چند روزی است که فکر مرا و زمان مرا به خود مشغول داشته است . کتابی که دنیای زنان را با زبان و نگاه خاص زنان روایت می کند . زنی که خود را ، زندگی اش را ، خواسته هایش را و قلبش را در گذر زمان مورد ارزیابی قرار داده و به نتایج شگفتی می رسد .
زمانی موج جدیدی از رمانهای ایرانی ایجاد شد که در آن زنان با جسارتی فراوان به تجزیه و تحلیل دنیای خود و ارتباط آن با دنیای فکری مردان و نقش زن در خانواده و اجتماع و مشکلاتی که یک زن چه به عنوان یک انسان به شخصه ، چه به عنوان پایه ای از زندگی و همینطور به عنوان عضوی از اجتماع دارا بود ، پرداختند و انصافا در این موج ، نویسندگان توانا و کتابهای قابل توجهی پیدا شد که جای تعمق داشت . هنوز بعد از سالها با یادآوری کتاب " من چراغها را خاموش می کنم " خانم زویا پیرزاد یا کتاب " عادت می کنیم " او ، کتاب " چه کسی باور می کند ، رستم " خانم روح انگیز شریفیان و کتابهای خانم فریبا وفی ، حس غریب آن روزها را به یاد می آورم . پرداختن به جزئیات روح و ذهن یک زن و بیان آن در قالب کلمات کار آسانی نیست . بخصوص که با این کار خود را در معرض انواع و اقسام قضاوتهای متعصبانه عرف یا دین قرار خواهی داد . اما این کتابها با نگاهی روشن به این مسائل پرداخته و شاید به نوعی قصد ریشه یابی آنها را داشته باشند . کتاب ماه کامل می شود هم از آن دست کتابهاست که بعد از مدتها طعم شیرین خواندن یک کتاب روان و جذاب را برایم زنده کرد . به جای هر حرف اضافه ای قسمتهایی از این کتاب و کتابهای پرنده ی من و ترلان را برایتان می آورم ، به این امید که لذت ببرید :
"پشیمان نبودم که دعوت بهنام را رد کرده بودم ، اما از تنهایی خودم هم خوشم نمی آمد . نمی دانستم با آن چه کنم . خسته بودم اما خوابم نمی برد .دور تخت راه رفتم . حسی که توی پارک غافلگیرم کرده بود محو شده بود . اما اثرش مانده بود . قلبم سنگین بود . نزدیک پنجره رفتم و دو لته اش را باز کردم . آسمان پیدا شد . ماه انگار منتظر بود در را باز کنم تا خودش را کامل و زیبا عرضه کند . یاد شبی افتادم که شهرنوش زنگ زد . از من خواست پرده ی اتاقم را کنار بزنم و ماه کامل را تماشا کنم . از این کارها زیاد می کرد . موسیقی خاصی را کپی می کرد و به تک تک ما می داد تا شب ها قبل از خواب گوش کنیم . اصرار می کرد صبح به صبح دانه بریزیم دم پنجره تا پرنده ها برای خوردنش بیایند یا وقت آشپزی بزنیم زیر آواز . هر آوازی دلمان خواست بخوانیم . لباس نخی بپوشیم . شب ها به جای تخت روی زمین بخوابیم تا انرژی اش را جذب کنیم .
" بعدا این کار را می کنم ؟"
" بعدا فایده ندارد . گوشی را نگه می دارم همین الان این کار را بکن ."
ما طبقه ی همکف ساختمان بلندی بودیم . رفتم پرده را زدم کنار . ماه دیده نمی شد .
" باید بروم حیاط " گوشی را گذاشتم . رفتم لباس هایم را پوشیدم . بهادر با صدای بلند از روی کتابی شعر می خواند . عاشق صدای خودش بود . شعر خوانی اش را قطع کرد . " کجا می روی ؟" خواستم بگویم می روم ماه را ببینم دیدم نمی شود . " می روم ماست بخرم ." مچش را نزدیک چشم هایش برد و به ساعتش نگاه کرد . نزدیک دوازده بود . " تریاکی های محله الان دارند سر کوچه کشیک می دهند . "
" بیا با هم برویم "
" برای یک سطل ماست ؟"
" نه برای دیدن ماه ."
نمی فهمید جدی می گویم یا به سرم زده شوخی می کنم .
" مرا که می بینی !"
" تو چه شاعری هستی که نه ماه کامل سرت می شود نه ماه ناقص !"
" اما فرق عقل ناقص و کامل را می فهمم !"
یک نگاه به او کردم و یک نگاه به ساعت . روسری ام را درآوردم و نشستم .
" چه زود جا زدی !" هر دو خندیدیم .
" ماه بیاید دیدن من . من چرا بروم دیدنش ؟" ( ماه کامل می شود . )
" فقط مردن است که می تواند زندگی ما را به شکل اولش برگرداند .....
آینده چیست ؟ آینده باید همان پیرزنی باشد که شبیه پاکت زرد و مچاله ای بود و امیر توی پارک نشانم داد . نمی توانم به آینده فکر نکنم . نمی دانم از چه چیزی ساخته می شود . تا به این سن برسم ، می توانستم به آینده فکر کنم . ولی حالا می بینم به قدر کافی به آن چیز مبهمی که هر روز ابهام و رازش را بیشتر از دست داده ، نزدیک شده ام و دیگر می خواهم بایستم . همین جا می خواهم بایستم و نگاه کنم به خودم و به زندگی ام . از دور مثل یک غریبه و از نزدیک مثل یک عاشق ....
کسی که پرنده اش از جایی پر بکشد ، مشکل می تواند همان جا بماند . در خانه خودش هم غریبه می شود . آیا من هم پرنده ای دارم ؟ پرنده خودم . ولی مگر ممکن است کسی پرنده نداشته باشد ؟ " ( پرنده ی من )
" ترلان سرش را تکان می دهد . به همین سادگی کلمات محکم و آشنای زندگی اش بی مصرف شده بودند . به درد نوشتن انشای سوزناک می خوردند ولی به کار توضیح زندگی جدیدش نمی آمدند . زندگی اش عوض شده بود و کلماتش نه . کلمات عاریه جدیدی را در اختیارش گذشته بودند ، اما آن ها مثل مورچه های سیاه از سرو رویش بالا می رفتند . گوشت تنش را گاز می گرفتند و عذابش می دادند .باید به رعنا بگوید که کلمات خودش را می خواهد . کلماتی که مثل گیاهانی ترد و نازک با دست های خودش پرورده باشد .مال خودش باشد ....
مادر به او اعتماد داشت . همه به او اعتماد داشتند . ولی اعتماد همیشه نشانه عشق نیست . پوششی است برای پنهان کردن بی اعتنایی . مادر می گفت ترلان میتواند گلیم خودش را از آب بیرون بکشد . ترلان از اعتماد او به خود نمی بالید . گاهی اوقات از آن بیزار هم بود . حسرت مراقبت های سختگیرانه ودلسوزانه مادر را می خورد که همیشه نثار طناز می شد ....." ( ترلان )

همین دیروز بود که با یکی از دوستان صحبت بود . مثل همیشه وقتی از من پرسید چه می کنی گفتم : شکر خدا ، دعای بارون ... و او که با خنده گفت : دیگر فصل باران تمام شده ! حالا در اولین شب تابستان ، برق است که آسمان و زمین را روشن می کند و رعد که نوید بارانی خوش می دهد . طافتم نیامد که تنها از پشت پنجره هوای باران را نفس بکشم . تمام وجودم خیس شدن در زیر باران را خواست و من نمی توانستم با بی رحمی این اندک خواسته را از خود دریغ کنم . قطرات باران که بر سرو چشم و صورتم می ریخت ، انگار بخار از بدنم برمی خاست . سرمایی که بر جانم می نشست ، انگار واکنشی متقابل در من ایجاد می کرد و تمام گرمای تب آلود را از میان سلول های بدنم به بیرون راهنما می شد که حس می کردم گر گرفته ام ! باران می بارید و باد با شدت قطرات آن را بر سرو رویم میزد و برق حتی از پشت چشمان بسته ام ، روشنایش را به رخ من می کشید و رعدی که بارها مرا از جای می پراند ، و من با چه لذتی تمام اینها را به جان می خریدم و نفس نفس هوای معطر بارانی را در ریه ها ی غبار گرفته این روزهایم ذخیره کردم که اگر نبود و ندیدم باز بارانی دیگر ، حداقل یادگاری داشته باشم از زیبایی این شب باطراوت بارانی . آخ که چقدر دلم می خواست پابه پای بید مجنون حیاط دست افشانی کنم در این غبار روبی زیبا و همچون گلهای رز ، دستانم را به سوی آسمان بلند کنم به نیایشی لبریز شکر و استجابت دعا . و چه زیبا دریافتم حس خاک را که عطش خود را با نوشیدن قطرات باران ،ذره ذره رفع می کرد و ریشه هایی که شگفت زده ، شادابی را در وجود گلها به ارمغان می آوردند . چه شبی است امشب خدا ... این غرش پیاپی آسمانت را به چه حسابی بگذارم مهربانترین ؟ چرا من هرگاه رعد و برقت را حس می کنم و می شنوم ، با تمام وجود آن دو روی سکه ات را در می یابم که مهرت همانقدر در هستی جریان دارد که قهرت نیز . و چه زیبا این بارش رحمتت یادآورم می سازد که در پی هر خشمت ، در ورای هر فریاد قهرت ، لطفی نهان است و مهری پنهان و زندگی هایی در جریان . و من چه می توانم بگویم ای قادرترین مهربان هستی ام جز سپاس بی پایانم را با این زبان ناتوان از بیان اینهمه نعمتهای بی کران در این جهان و آن جهان ، در هر زمان و هرمکان ؟ سپاس بی مقدارم را خود به لطف بی نهایتت ، آنقدر حساب کن که باز هم لیاقت دیدن بارانی از لطف و مهرت را داشته باشم در روزهایی از عمرم که نمی دانم تا کجای هستی ادامه دارد ...
هزاران هزار سپاس آفریدگار باد و باران ، از اینکه نسیم مهرت ابرهای پراکنده دلتنگی را از سراسر وجودم جمع کرد و با تلنگری از رعد خشم ، باران لطفت را بر شاخسار وجودم باراند تا هر آنچه غبار خستگی و دلتنگی و بی حوصلگی ست شسته شوند و رها شوم در هر آنچه حس رهایی است و غرق شوم باز هم در زیبایی های ساری در هستی ات . هزاران بار سپاس مهربانترینم .
چهارشنبه شب ، 90/4/01
پی نوشت :
رگبار شدید باران در بعدازظهر پنجشنبه 4/2 نیز به من یادآور شد که خداوند رحمتش بی نهایت است . اگر با تمام وجود مهرش را به طلب بنشینیم ، درهای استجابت دعا همواره باز خواهد بود . کاش طراوت و لطافت وجود را از خدای مهربانی به نیایش برخیزیم .
اردک عزیز باز با سئوالی ذهن مرا به چالش کشیده اند : عطار اگر بود راز سیمرغ را چگونه تشریح می کرد در این روزگار ؟ قله قاف را در کجای جغرافیای زمین در نظر می گرفت ؟
این روزها هر گوشه را که می نگرم ، خسته تر می شوم و ناامید تر از قبل . هر آدمی شده دنیای مستقل و متحرک ، از ناامیدی ، از خستگی ، از تنهایی ! نمی دانم چرا اینقدر کم می بینم دلهایی را که حتی شده با اندک خط جزئی از همدلی یا مهر با هم مرتبط باشند . چارچوب خانه ها را که قدیم ترها همه اش از عشق و محبت بود و یا از گذشت و فداکاری ، حالا نمی دانم از چه ساخته شده که تنها نتیجه ای که از آن به وضوح به چشم می آید ، تنهایی است و تنهایی . چه برسر ما آمده ؟ چند قرن مگر گذشته ایم از روزگار مادربزرگها و پدربزرگهایمان که آن بزرگترین سرمایه زندگیمان را ، عشق را و اعتماد را ، از دست داده ایم ؟ چرا اینقدر دور افتاده ایم از رسالت اصلی زندگی ها ... زندگی های مشترک .... از کدام گذار در حال عبوریم که این چنین نابسامان شده اوضاع زندگی هایمان ؟ شاید به قول دکتر دینانی همه گرفتار" من " هاییم . اینقدر در من غرق شده ایم که دیگر جایی برای دل نمی ماند که بخواهیم آنرا با نگاه دیگری همسو کنیم و به همدلی برسیم و انصاف داشته باشیم ، وقتی همدلی کمیابترین کالای این روزگار است ، سی مرغ همسو از کجا می خواهید بیابید که همدل شوند در راه رسیدن به قله قافی که چیزی جدای از " من " هایشان باشد و آنقدر از خودگذشته باشند که هدف همگی همان قله قاف آرزوها باشد ؟ اصلا این گنجینه عظیمی که خداوند آفرید و در اختیار من و تو ، ما ، قرار داد ، همین " دل " را صرف چه کرده ایم که بتوانیم ادعا کنیم این بی انتهاترین ملک هستی در اختیار ماست ؟ و هر چه در آن از سبوی عشق و مهر و پاکی و صداقت و نور و شعر و شعور بریزیم باز هم دریا دریا جای دارد که شک ندارم این دلی که خداود آفریده ، گستره اش به اندازه عظمت خود خداوندگار است . اما ... کو آن دلی که از اصل به دور نیفتاده باشد ؟ خودم را می گویم . خودم را که گرفتار شده ام در دایره کلمات و هی می بافم و می گویم و می گویم ، اما کو عمل ... به پای حرف که می رسد ...اگر زبان گفتارم باشد ... زیباترین کلمات در اختیار من است ، اما در عمل کجای کارم ؟ زیبایی های کلام مگر نباید در رفتار نشان داده شوند ؟ یعنی اینقدر سخت است ؟ اینقدر مشکل است که کمی ، تنها کمی ، به اندازه چند گام ، از خود و از منیت هایمان بگذریم و گامی در راه همدلی ها برداریم ، شاید ... شاید چند دستی به همدلی ، دست همدیگر را بگیرند و نوری در دلهایی خسته بتابند و سیمرغ بشوند و روشنایی فراسوی نگاه آن دیگرانی باشند که ره گم کرده اند و آسمان و زمین را ، نور و ظلمت را ، اهورا و اهرمن را ، خدا و شیطان را در هم تنیده می بینند ! کاش بشود ... کاش ... کاش تنها کمی از دانسته هایمان را عمل کنیم ... کاش کمی به خود آییم ... کاش ........
پی نوشت :
هرگز ، هرگز ، هرگز ، تصویر چشمان غمزده اشک آلودت از خاطره قلب و ذهنم پاک نخواهد شد . آن حس بد استیصال را که در سکوت ناگزیر تو و آن چشمان زیبای غم آلودت و هم درخستگی و ناامیدی همراه زندگی ات می دیدم ، با تمام وجود درک می کردم . چه سخت است خود را در میانه دو تن ببینی که انگار هر کدامشان تکه ای از وجود تو اند که با هم به مقابله برخاسته اند و تو باید در این میانه شاهد جنگ و جدال بی رحمانه دو تکه روح باشی که نمی دانی حق را به که بدهی و کدام قسمت از وجودت را نادیده بگیری . شاید باور نکنی عزیز ، اما من با چشم خودم ، دادگاه وجود خودم را دیدم در مقابله شما دو نفر . منی که نه سکوتم از رضایت است ، نه خستگی ام درمانی بر این جنگهای ناتمام درونم . اگر تو درمانی یافتی بر این درد، به من هم بگو ... سخنان من که هیچ ارزشی نداشت ، شاید دانسته های تو مرا یاری کرد در این کارزار من علیه خودم .... راستی ، مبارکم باشد . گام دیگر همدلی را هم برداشتم ... من هم ... چون تو ...دیشب سراسر خواب امتحان دیدم – امتحان ریاضی – هر چند ترس من از امتحان نبود ، سرگشته بودم ، خسته بودم و از گم شدن هراس داشتم ... نگران آن لقمه نانی بودم که جستم و نیافتم ... آن برکتی که گم شده ، آن اعتمادی که نیست شده ، آن آرامشی که .... باور کن تو هم نمی دانی چقدر بر من سخت گذشت .....
چه بر سر ما آمده ؟ کاش یکی بگوید ...
پی نوشت 2:

دیروز در جشن تولد چهارسالگی پنگول ، نمی دانم کدام یک از این مجریها و عروسکها بودند ( نشاط بود به گمانم ) می گفت : همه ما از هم طلب داریم که شادی را گم کرده ایم ... شاید راست می گفت . ما همگی طلب داریم از خود و از زندگی .. اما به جای اینکه بلد باشیم سهم خودمان را از زندگی بگیریم ، دنبال دریافت آن از دیگرانیم . همه طلبکار شده ایم از همدیگر ... اما به اشتباه .... تا به کی سر بر دیوار نادانی هایمان خواهیم کوفت ؟ ... خدا می داند ...
باز هم می گویم ، خطاب این پست خودم هستم ... هیچکس به خود نگیرد !