سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

تولد خورشید مهربانی

تولد خورشید خانم بود . قناد باشی گفت : " من شیرینی و کلوچه می پزم و به همه می دهم !"

عینک فروش گفت :" من یک عالمه عینک آفتابی به مهمان ها می دهم تا بتوانند به خورشید نگاه کنند . "

بادکنک فروش گفت :" من هزار تا بادکنک رنگی به هوا می فرستم !"

پسربچه ای گفت :" من طبل می زنم و شعر تولدت مبارک را می خوانم !"

باد گفت :" من به صورتش می وزم تا خنک بشود !"

آسمان گفت :" من حالا نمی گویم چه هدیه ای به او می دهم !"

روز تولد خورشید خانم ،‌قناد باشی شیرینی های خوشمزه اش را به مهمان ها داد . یک شیرینی بزرگ هم به خورشید خانم داد . خورشید خانم شیرینی را خورد و تشکر کرد . اما غمگین بود !

مهمان ها عینک آفتابی زدند و به خورشید نگاه کردند و گفتند :" تولدت مبارک !‌الهی صد سال دیگر زنده باشی !"  خورشید خانم لبخند زد و تشکر کرد ،‌اما هنوز غمگین بود .

بادکنک فروش هزار تا بادکنک به آسمان فرستاد . خورشید خانم لبخند زد و تشکر کرد ،‌اما باز هم غمگین بود . پسربچه طبل زد و خواند :" تولد ،‌تولد ، تولدت مبارک "

خورشید خانم شمع ها را فوت کرد و از همه تشکر کرد . اما هنوز هم غمگین بود . پسرک طبل زن از او پرسید :"مگر از هدیه ها خوشت نیامده ؟"

خورشید خانم گفت :" از هدیه ها متشکرم اما من ..."

همه یک صدا پرسیدند :" اما چی ؟"

خورشید خانم گفت :" وقتی جشن تمام بشود همه می روند سرکار و زندگی شان . من می مانم و تنهایی !"

همه ساکت شدند . یک دفعه آسمان با لبخند بامزه ای گفت :"این هم هدیه من !" و سه تا ستاره ی کوچولو و براق از دلش بیرون آمدند و با سر و صدا توی بغل خورشید خانم پریدند .

لبخند ... لبخند ... خنده !  این خورشید خانم بود که در روز تولدش با صدای بلند می خندید و به ستاره های کوچولو نگاه می کرد . ستاره ها گفتند :" تولدت مبارک مامان قشنگ !" 

همه خندیدند و دست زدند و گفتند :" خورشید خانم مامان شده !"

بعد از آن روز دیگر کسی مامان خورشید را غمگین ندید . تولدت مبارک مامان خورشید !


تولدتان مبارک مهربانم ......



راستش خیلی سخت است بخواهی از بعضی بگویی و برایشان قلم بزنی , چه رسد به تبریک گفتن زادروزشان ! پس ترجیح دادم با زبان کودک درونم و با استفاده از کلام خانم کلهر نازنین , بگویم آنچه را که در دل دارم . دستان خالی و زبان قاصرم را ببخشید و به مهربانی خود بپذیرید زیباترین احساساتم را . تولدتان مبارک خانم سعادت یار مهربانم .


شنیدنی ست صدای ساز زیبای تار آرمین عزیز ، هدیه ای زیبا در این روز قشنگ ...

سهم زندگی ....


نیلوفرم گفتی :

" پرنده مرد و مترسک هنوز اشک می ریزد !"

مگر نه اینکه این اشک سرچشمه اش از قلب است و مگر نه قلب مترسک را با پوشال ساخته اند ؟ می شود آیا ؟ می شود با قلبی پوشالی , قلبی تهی , بر مرگ پرنده گریست ؟ چه کسی  باور می کند ؟

مترسک عصیان کرد بر وجودش , بر تهی بودنش از احساس , بر بی دلی اش , بر بی دردی اش ... مترسک خشنود نبود از رسالتش . از آن تقدیری که او را موجود کرده بود ! نمی خواست سهمش از زندگی ترساندن پرنده ای باشد که گندم را سهم زندگی خود می دانست . نمی خواست گرسنگی پرنده سهم او باشد از بودن !

که گندم از آنروز که وسوسه ای شد در دستان حوا برای هبوط بر خاکی که شد سرمنشا آفرینش , خود نیز نقش آفرینش زندگی را به شراکت نشست .

گندم که روئید , زندگی شکل گرفت . گندم که روئید , پرنده جان گرفت برای پرواز  ! گندم نیاز بالهای پرنده بود برای زندگی , برای پریدن , برای بودن , برای اوج گرفتن ...

پس مترسک عصیان کرد بر تقدیرش . وجودش از بی قلبی اش به درد آمد !

درد را شناخت !

قلب را شناخت !

عشق را شناخت !

و عاشق پرنده ای شد که از او می ترسید . هجوم عشق بر قلبی که نیست ... می شود ؟ ... نه ! ...

این عصیان ها , این دردها , این رنجها , این زخمها , تاوان دارد ... اما پاداش هم ...

پاداشش قلبی که می تپد به عشق !

اما تاوانش ؟...

          نرسیدن , همیشه نرسیدن ...

            و چه تلخ است که سهمت از عشق همیشه نرسیدن باشد ...

مترسک که آمد , پرنده راه گندم را گم کرد . بی اینکه بداند عشق او مترسک را بر بودنش , بر آنگونه بودنش عاصی کرد ...

پرنده پر کشید  و گندم در باد رها شد و مترسک از درد عشق جان گداخت ....

کجای بازی تقدیر گم شدند این هر سه ... مترسک و پرنده و گندم ...

و رمز مشترکی

                    که ...

                               عشق بود !

پی نوشت :

این چند کلمه نارس را تقدیم می کنم به مهرداد عزیز که رمز مشترک قصه مترسک و پرنده و گندم , رمز مشترک داستان منایش است با کبلایی ... تا بدانند اشتیاقم را برای شنیدن داستان هایی که رمز مشترکی چنین زیبا دارند .خالی دستانم را ببخشید .


پی مکمل نوشت :

می دانم شما نیز چون من از خواندن این داستان زیبا که در جستجو برای یافتن عکس مترسک , پیدایش کردم , شگفت زده خواهید شد .

ای زخمه زن بر تار دل



دل در هوای دیدنت , در سینه ام پر می زند

جان در تنم , از شوق تو , خود را به هر در می زند

من در سراغ کوی تو , افتان و خیزان می روم

دل در هوای بام تو , پر چون کبوتر می زند

حال من دور از ترا , از هر که پرسی , گویدت

یا مشت می کوبد به دل , یا دست بر سر می زند

یک " دوستت دارم " دلم , آموخت چون طوطی ز تو

نتوان به او گفتن چرا , حرف مکرر می زند ؟

در چنگ یلدا مانده ام , گم در دل تاریکی ام

گر پا نهی در کلبه ام , خورشید هم سر می زند

ای زخمه زن بر تار دل , با ناله ام یکرنگ شو

تو راه دیگر می روی , او نقش دیگر می زند

در گریه چون بیند مرا , باریدن از یادش رود

ابری که لاف همسری , با دیده تر می زند

گر تو نرنجانی قدم , در کنج غم تنها نیم

یادت ز راه مرحمت , گاهی به من سر می زند

شمشیر در کف گر رسد , از رو به رو دشمن , چه باک

از دوستی اندیشه کن , کز پشت خنجر می زند


استاد محمد قهرمان

89/8/1

پی نوشت :

با اجازه استاد قهرمان عزیزم , این پست را تقدیم می کنم به فرداد عزیز و صدای دلنشین سازشان ( قلندری که اینروزها نوایش همنشین لحظه هایم شده !) . امید که سرانگشتان هنرمندشان همواره بنوازد به یاد دوست . امید که شادمانی و عشق میهمان هر لحظه قلب مهربانشان باشد و تندرستی همیشگی وجود با محبتشان . برفراز باشید برادر خوبم .


توضیح عکس :

باز هم با اجازه فرداد عزیز , عکس فوق تصویر ساز قلندر برادر خوبم است که توسط خود ایشان گرفته شده است .

و باز هم پی نوشت:

نوشته زیبای سپهر عزیز هم در وصف ساز فرداد عزیز خواندنی ست . از دست ندهید...

درسهایی در سکوت

از سفر گفتم . سفری در طول زندگی و سفرهایی در عرض آن . سفرهایی که از مهمترین  و باارزش ترین دستاوردهای عمرند اگر دقیق شویم . تجربیات منحصر به فردی که در هر سفر به دست می آید , گنجینه های تکرار ناشدنی ای هستند که باید آنها را دید و قدر دانست . که اگر چشم ها را ببندیم بر این تجارب ارزشمند , چونان زیرخاکی های ارزشمندی می شوند که آنها را نیافته ایم که لذتی از دیدارشان ببریم و قیمتی بر وجودشان بنهیم ! درسهای زندگی را حتی در سکوت هم باید آموخت .

و یکی از جاهایی که پر از درس زندگی ست , سرشار است از واحدهای معرفت  و خداشناسی و خود شناسی و ... کوهستان است . عظمت و وقار کوهها همیشه مرا به خود جلب نموده و سکوت آن همیشه آرامشم بخشیده . سکوتی که گاه تنها با نوای دلنشین آب بر هم می خورد , گاه با وزش باد در میان شاخ و برگ درختان و یا حتی گاهی با صدای بر هم خوردن بال پرنده ای یا که آوازی ...

کوهستان و سکوت سرشارش یکی از بزرگترین معلمان زندگی اند اگر که دریابیم .

160 نفر بودیم که گام نهادیم در راهی کوهستانی که از میان دهکده ای سرسبز آغاز می شد و در پیچ و خم کوههای جنگلی امتداد می یافت و پس از گذر از کوره راههای صعب کوهستانی به آبشاری زیبا در دل کوه و آبی خنک و هوایی دلنشین منتهی می گشت . شش ساعت پیاده روی در راهی که گاه بسیار مشکل می نمود تا برسی به مقصد ( خنکای دلپذیر آبشار ) با کوله باری که باید می بود تا توشه راه شود و ترا در گذر از آن مسیر پیچیده و در آن گرمای حاصل از تابش مستقیم آفتاب یاریت دهد ! اما گاه همان کوله بار چه سنگین می شد و دست و پاگیرت در گذر از صخره ها . صخره هایی که باید با آرامش و درایت در آن گام می نهادی که نکند پا بر جایی بگذاری که بلغزد و با تو چند نفری را به دردسر اندازد و تو بشوی مشکل ساز یک گروه ! و چه زیبا می گفت راهنما که کوهنوردی ورزش طبیعت است و تو در آن با این آفریده به ظاهر خاموش خداوند ( این کوه ساکت و صبور و موقر) روبه رویی و باید از او درسها بیاموزی , اگر که گوش دل بسپاری به سخنانش و چه خوب یادآوری می کرد نکته های آموزنده این دروس را :

در سخن گفتن صرفه جویی کن ... تا می توانی سکوت کن و از سکوت بیاموز .... احترام بزرگترها و پیش کسوت ها را فراموش مکن .... حمایت ضعیف تر ها را نیز ... ادب را و نظم را سرلوحه خودت قرار بده ... بیاموز که به عنوان عضوی از یک گروه بزرگ چگونه می توانی در پیشرفت گروه نقش داشته باشی ... نقشت را دریاب و خوب به آن عمل کن ... که لذت رسیدن به مقصد تنها به تو تعلق ندارد . نتیجه کار گروه است . پس تو یک شخص نیستی . عضوی هستی در بین اعضا ... هستی ... اما هستی ات در کنار دیگران است که نمود دارد . پس با آنها باش , نه تنها با خودت ....

نگریستن به کوهها همیشه برایم جذاب و جالب بوده است . این قسمت از طبیعت با آنهمه تنوع در شکل و رنگ و جنس همیشه نگاه مرا به خود خوانده و بارها اندیشیده ام که راز آفرینش این ستون های محکم زمین در چه بوده است . در جاده ها که پیش می رویم , نظم قرارگرفتن کوهها توجهم را جلب می کند . این بار هم که از فراز ابرهای آسمان و از دریچه هواپیما به این آفریده های زیبا می نگریستم زیبایی و نظم و تقارن و تعادل آنها شگفت زده ام نموده بود . آنقدر هر چیز در سرجای خود بود که انگار از این بالا هم شکلی خاص  و منحصر به فرد را در کنار هم می ساختند و هر کدام می خواستند با تو سخنی بگویند تا رازی از رازهای طبیعت را بر تو بنمایانند .که هیچ خلقتی بی هدف نیست :

انا سخرنا الجبال معه یسبحن بالعشی و الاشراق

و تو هر لحظه باید مقر باشی :


فتبارک الله احسن الخالقین

و با جان و دل به تسبیح بنشینی که :


سبحان الله انک انت الواحد القهار القادر علی کل شی  .

برای گل نرگس زمان ...



خورشید روزنی ز چراغان چشم توست

دریا هم انعکاس درخشان چشم توست

بردار این نقاب جدایی , نگاه کن

هفت آسمان که آینه گردان چشم توست

هر جا صدای قاری قرآن شنیده ام

گفتم که این نوای غزلخوان چشم توست

در گردباد حادثه در هم شکسته اند

صد کاروان دل که پریشان چشم توست

دل مرده در کویر تمنا , ولی  هنوز

در انتظار بارش باران چشم توست

فردا به نام سبز تو پیوند می خورد

دنیا هنوز بر سر پیمان چشم توست

ای نرگس خجسته , فرامرز عاشقی

امشب هزار میکده مهمان چشم توست

ما را ببر به سمت سما ای طلوع سبز

امید ما به مهر فروزان چشم توست

ای زنده ی همیشه تاریخ , ای بزرگ

عالم همیشه چشم به فرمان چشم توست

اینجا کسی که در دل آتش نشسته است

دلبسته همیشه احسان چشم توست


پی نوشت :

از زیبایی های سفر اخیر , آشنایی ام با شاعران عزیزی از دیار خراسان بزرگ است که وجودشان باعث افتخار ماست . خانم زری سلطانی فر , عزیزی هستند که افتخار آشنایی شان را مدیون پدرم استاد محمد قهرمان و جلسه سه شنبه شب شان هستم . از آن روز به یادماندنی کتابی  در دستانم جای گرفته به نام " ما سبز تباریم , چرا زرد بمیریم " که سروده های خانم سلطانی فر عزیز است . و این کتاب با امضای پرمهر ایشان , هدیه ای زیباست از آنروز .  شعر بالا نیز یکی از اشعار زیبای آن کتاب است که نذر آقا امام زمان سروده شده است . سلامتی و موفقیت و شادمانی شان را از خداوند مهربانی ها خواهانم .



یوسف ندیده است به دنیا نظاره‌ات

کردم هزار حنجره نذر هزاره‌ات

راضی مشو که طعمه دست خزان شوم

وامی‌شود گل لب من با اشاره‌ات

حرفی برای گفتن از این دل نمانده است

جانا! کجاست در دل این شب ستاره‌ات؟

رازی است سر به مهر، دو چشم سیاه تو

دیدم به قاب دیده تو استخاره‌ات

سر می‌نهم به پای تو در آستان عشق

من زنده‌ام به نام و نگاه دوباره‌ات

طیبه شامانی


گفتم :که یافتم ! گفت کاش در می یافتی !

گفتم : کاش چیزی بدهد . گفت : هیچ دعا کرده ای که کاش چیزی بگیرد ؟

گفتم : امام غایب را به دعا نشسته ام ! گفت : تو خود حاضری آیا ؟

گفتم : در انتظار ظهور نشسته ام . گفت : در انتظار ظهور بایست !

گفتم : 40 سال دارم . گفت : بگو 40 سال ندارم و از دستم رفت !

گفتم : خودسازی را از کجا شروع کنم ؟ گفت : از خودسوزی !