سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

رخشنده همچون چراغ ....



یک شب چو عمر دوباره , باشی اگر همنشینم

خط گذشت زمان را , خواهی زدود از جبینم

گفتم که تو شعر نابی , گفتی چنین است آری !

همچون رباعی فریبا , مثل غزل دلنشینم

هر قصه کز عشق گویند , ما نیز در آن شریکیم

جانمایه داستان تو , من جمله آخرینم

پیرانه سر عشقبازی , جانبازی است و دگر هیچ

لعنت به من گر ندانند , شایسته آفرینم !

گر بد کنی در حق من , دل خوب می بیند آن را

یارب صفایش فزون باد , آیینه پاک بینم !

مغرور و گردن فرازی , سرکش تر از تند بادی

من پیش پای تو از عجز , خاکم که نقش زمینم

از هجر گفتی و بودند , در انتظار بهانه

هم ناله روی لبانم , هم گریه در آستینم

باز است چشم امیدم , با آنکه شاید نیایی

در انتظار تو ای دوست , تا لحظه واپسینم

بیگانه با هر چه بینم , در وحشت از هر که آید

بی دست و پا تر ز ماهی , در سفره هفت سینم

با آنکه داری به دل داغ , رخشنده همچون چراغی

روشن شد از دیدنت چشم , ای لاله , داغت نبینم !

استاد محمد قهرمان

89/3/5

پی تشکر نوشت :

بیست و دوم مرداد ، یکی دیگه از اون روزهای خوب خداست که میشه برای همیشه قدردانش بود . اینکه توی تقویم ذهنم ، امروز سند خورده به نام یک عزیز . عزیزی که بودنش ، از وقتی که باهاشون آشنا شدم ، یک نعمت بزرگ بوده برام . یک غنیمت ارزشمند ، یک وجود بی بدیل ! یک تکیه گاه ، یک کمک همیشگی ، یک اندیشه ناب ، یک نگاه مثال زدنی و قشنگ ، یک اعتقاد محکم ، یک دوست مطمئن ، یک همراز ، یک یار ، یک یاور ، یک مفسر واقعی تاریخ ، یک جغرافیدان حسابی ، یک خیام شناس عالی ، یک حافظ شناس ، یک عارف واقعی ،  یک نگاه خدا ، یک کلام خدا ، یک صدای خدا !

شاید برای شما باور کردنی نباشه ، اما همه اینها و بهتر از اینها در وجود عزیزی جمع شده که هر وقت لازم بوده ، بلا استثنا حاضر شده ، بی اینکه ازش کمکی بخواهم همیشه سر رسیده و بهترین کمک فکری رو انجام داده ، بی منت ، بی دریغ ، بدون هیچ کلام اضافه ای ، بدون هیچ سئوالی ...  همینه که من همیشه میگم شما یکی از فرشته های خوب خدایید ، یکی از نشانه های خوب خدا ، یکی از دوستان خوب خدا ، و بسیار وقتها ، صدای خدا شدین برای گوشهای بسته من ! تلنگری برای قلب خفته من ، یک پنجره باز برای نگاه بسته من ! به خاطر همه این لحظات خوب و حرفهای ارزشمندتون همیشه سپاسگزار شما و خداوند هستم .

امروز را به شما تبریک میگم پدرخوانده عزیز که امروز روز شماست . قدمهاتون ، زمین رو خرسند کرد به بودنتون و ما خوشحال از حضورتون در بین خودمون . الهی هر چی خیر و برکت و خوبی هست ، بیاد توی زندگیتون ، که وجودتون خیره واسه همه دوستانتون . زنده باشید و سرزنده ، پیروز و پایدار . به خاطر حضورتون  ممنونم . روزتون مبارک . رخشنده باشید چون چراغ ، همیشگی .

تولد آیه مهربانی


تولد نیایش



سارا یک گربه ی سفید داشت . روزی به گربه اش گفت : فردا تولد من است و پنج ساله می شوم .

گربه گفت : پس کیک را آماده کن . شمع های تولد با من !

روز بعد ، عصر که شد سارا کیک تولدش را توی حیاط برد و روی تخت گذاشت و منتظر گربه اش شد . اما خبری از گربه نبود . خیلی دیر کرده بود . سارا با خودش گفت : تا سه می شمرم اگر نیامد همه ی کیک را خودم می خورم .

اما تا بیست هم شمرد و دلش نیامد به کیک دست بزند .

یک دفعه گربه از بالای دیوار گفت :‌حالا چی می شد سه ساله بشوی نه پنج ساله ؟!

گربه با موهای سیخ سیخ بالای دیوار ایستاده بود و طوری می خندید که انگار چیزی را قایم کرده بود .

پایین که آمد کیک را بو کشید و شمع ها را یکی یکی توی کیک فرو کرد .

سارا به او گفت :‌چه شمع های عجیبی !‌خودشان روشن هستند !

گربه گفت : پیدا کردن کرم شب تاب توی این شهر کار سختی است . اولی را راحت پیدا کردم . دومی مگر پیدا می شد ؟ سومی پدرم را در آورد ‍‌! چهارمی جانم را به لبم رساند و پنجمی از زندگی سیرم کرد !

پنج شمع کرمی روی کیک تولد سارا ایستادند و گربه شعر تولد را نوک زبانی خواند :

تفلد ......تفلد ....... تفلدت مفارک

مفارک ... مفارک ... تفلدت مفارک 


 

 

تولد ۵ سالگی نیایشم هم آمد و یک سال دیگر از کودکانگی هایش فاصله گرفت . دو سه روزی ست درگیر این فکرم که چه برایش بنویسم و راستش ذهنم اصلا یاری نمی کرد . دفتری دارد نیایش که گاهی خاطرات او را از زبان من و یگانه در آن می نویسیم . آنرا ورق می زدم تا که شاید چیزی بیابم برای نوشتن , چشمم خورد به نوشته های دوستانی عزیز که برای نیایش و خطاب به او گفته اند . قسمتی از آنها را می نویسم به جای هر حرف اضافه ای تا شما هم از خواندنش لذت ببرید : 

خاله زری نیایش ( مکث ):

امروز نیایش دوست داشتنی من کنارم نشسته , میمون کوچولویش را که اسم آن را گذاشته ایم " تقی " بغل کرده و شکلات می خورد و به ذهن می گوید " ذین " . یعنی می آید روزی که من دویدن او را بر خیابانهای زیبای شهر تماشا کنم که رها و زیبا به سوی افق های روشن می رود ؟ یعنی می آید روزی که نیایش دست در دست کودکان سرزمین من, دستهایش را در باغچه بکارد تا سبز شود ؟! امروز نیایش اینجا درست کنار من نشسته و تمرین نوشتن می کند و همین اتفاق است که مرا امیدوار می سازد به آن روزهای خوب و متفاوتی که انتظارش را و انتظارمان را می کشد .  پنجم خرداد 89

خاله زهرا ( قدیمی ترین دوست مامان نرگس ):

نیایش عزیز , نمی دانم برایت چه بنگارم که خود در آن سیر نکرده باشی . قرمزی گونه هایت سرخی شرم حضور است از گام نهادن بر زمینی که خداوند در لحظه های بیخودی نقش زده است . منتی بر افلاکیان که دگر بار غرورشان نگیرد . حیف که لحظات را نمی توان چون عطر در شیشه نگه داشت . چرا که هیچگاه پرنده ی خوش الحان ذهن آدمی را دربند نکرده ام . پس به او می سپارمت که سرشت انسانیت را به لطافت گلبرگهای بهاری آراسته است . شرمنده ام که برگ سبزی نداشته ام که در قدمت بریزم . 28/1/88

خاله سمیرا :

به نام خدایی که نیایش را یادمان داد .

نیایش عزیزم , امیدوارم روزی که می توانی این نوشته ها را بخوانی , خوشبخت و شاد و رها مثل امروزت زندگی کنی و زندگی برایت سرشار از شکوفه های لبخند باشد . برای دختری به سخاوت باران که لبخندش به همه زیباییهای دنیا می ارزد . همیشه خنده های قشنگت را به نشانه روزهای زیبای دوستی ام با مادر مهربانتر از خورشیدت به یاد خواهم داشت , مخصوصا آن شیرین زبانی های کودکانه ات را , هر چند دیگر آنقدر بزرگ شده ای که "ک " را خوب تلفظ کنی . دوستت دارم دخترک زیبای من .  29/11/89

محبوبه عزیز (رقص کولی ):

..... نیایش نگاهش عمیقه و به حرف همه تا اونجایی که بتونه با دقت گوش می کنه . و من همین الان که نگاهش می کنم و اون هم با نگاهش به من لبخند می زنه , می دونم که یه روزی توی اصفهان می نشینم و دلم فقط و فقط برای نگاه نیایش تنگ میشه . ... بیست و نهم بهمن 89

و خاله سپیده دوست داشتنی :

اینو که برات می نویسم تو چهار ساله ای . امیدوارم وقتی اینو می خونی , به بهترین آرزوهات  و موفقیت ها رسیده باشی . ... همیشه لبخند و مهربونی توی چهره نازت به آدم آرامش میده . امیدوارم هیچوقت این لبخند زیبا از لبانت پاک نشه . و باز هم بیست و نهم بهمن 89 

 

                 زیباترین هدیه خداوند , مهربانترین دختر هستی , تولدت مبارک

 

پی تشکر نوشت : 

روی عکس نیایشم کلیک کنید , تا به دنیای هنر و قلم برادر وارد شوید . دنیایی که هر روز جاذبه اش برایم زیاد می شود و کم , نه ! زبانم قادر به سپاس نیست . پس سکوت می کنم ... 

 

از مریم عزیز  و داداش محمد گلم هم نهایت تشکر را دارم . امید که فرصتی بماند برایم به جبران محبتهای این عزیزان .

قاصدکی از دیار یار

پیک پی خجسته


جدیدترین غزل استاد قهرمان عزیز :


پیامی از تو نسیم سحر رساند مرا

که موج شادی اش از بحر غم رهاند مرا

نوید آمدنت داد و برد از خویشم

ز فرش خاک به عرش برین رساند مرا

نمی شناخت مرا قاصدت ، ولی دیدم

چو دوستان قدیمی ، به نام خواند مرا !

خدای من ! چه فرح بخش مژده ای آورد

که از ملال ، به خاطر اثر نماند مرا

گیاه تشنه باران ندیده ای بودم

رسید ابر و به تن جان نو دواند مرا

بهار ، دست نوازش کشید بر سر من

زخاک تیره ، چو گل تازه رو دماند مرا

گرفت جذبه شوقم عنان و با خود برد

به دلفریب ترین دشتها کشاند مرا

عزیز من ! مده از دست فرصت و بشتاب

که بار هجر تو همچون کمان خماند مرا

ز من رمیدی و شرمنده خیال تو ام

که هر شب آمد و پهلوی خود نشاند مرا

*******
به حکم صاحب این کارخانه باید ساخت

اگر به کار فراخواند ، یا که راند مرا


استاد قهرمان

۹۰/۰۵/۱۰


پی دلتنگی نوشت :

روزی که بنای این خانه نهاده شد ، گمان نمی کردم اینقدر دل ببندم به ساکنین این فضای به ظاهر مجاز ، که نبودنشان بار سنگینی بشود بر دلم ، دردشان بر روحم ، و غمشان بر جانم ... نمیدانستم می شود به نامی ، به دلی یا به روحی نادیده دل بست و دلتنگ شد و با او درد کشید و با او شاد شد و با او لحظه ها را گذراند ... اما ... کجای روزگار آنطور پیش رفته که ما خواسته ایم ، که این یک بگذرد ؟

دلتنگی ها ، چه با دلیل ، چه بی دلیل ، می آیند و بر دل می نشینند و روحت را می خراشند و بغضی می شوند بر گلویت و راه نفس کشیدن را چه سخت می بندند !

این خانه برای من اگر حرمتی دارد ، اگر ارزشی ، به حضور دوستان است و اگر جویای بودنشان هستم و دلتنگ نبودنشان ، همین است و بس ! و گرنه مشتی حرفهای ناقص تکراری ، چه ارزشی دارد برای بیان ؟ که بسیار زیباتر از آن را خود هر روز می خوانم و در دل تحسین می کنم و بر زبان شکر ! اگر نباشید ، بودن من هم از معنا می افتد . این را از عمق جانم می گویم و می خواهم باور کنید . سنگینی این چندگاهه فضای مجاز ، بسیار آزرده خاطرم ساخته ! همین است که به رفتن می اندیشم و یاد هجرت می افتم :

بوی هجرت می آید

بالش من پر آواز پر چلچله هاست ....

باید امشب بروم ...

باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم .....


بعد مدتها غیبت ، اردک بزرگوار آمدند ، با دردنامه هایی که .... ( بهتر است سکوت کنم تا خود بخوانید و بدانید چه دردی دارد این دل !)

و دیگر .... بگذارید بیش از این نگویم ...

 

پی مکمل نوشت : 

تمامی اشعار پاسخ داده شده در قسمت نظرات , از کتاب " این کوچه را از روی رودخانه نوشته ام " سروده شاعر مهربانی , استاد محمدرضا عبدالملکیان نوشته شده است .

این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو ...


چند روز پیش سفری داشتم به سرزمین دریا و جنگل تا سهمی از آرامش و سرسبزی آنرا با خود به ارمغان بیاورم . در همان سفر بود که یک طلوع کامل و یک غروب زیبای کامل را , پا به پای لحظه های خورشید و راز و نیاز عاشقانه اش با دریا بوده ام . جایی که خورشید از حد فاصل دریا و آسمان بر می آید و در ورای کوههای مغرب از چشم ناپدید می شود . صبح اولین روز به تماشای طلوع رفتم . می خواستم در همان آغازین ساعات سفر , چشم در چشم خورشید شوم و قصه دلدادگی اش را با دریا بخوانم , هر چند مسیر خورشید در آسمان بود , اما دلش ..




زیبایی رنگهای شفق و انعکاس آن در امواج آرام دریا دیدنی است . آرام بالا می آمد از آن خط محو افق و نور سرخ و زرد و نارنجی اش را بر آسمان و دریا می بخشد و پیش می رود از دامنه ابرهایی پراکنده که در دستان نوازشگر نسیم , تاب می خورند . تنوع رنگ های فجرگاهی که محو می شود در طلایی گیسوان خورشید , دست در دست یگانه , باز انعکاس نور را بر دریا می بینیم و می گذریم , تا هنگام ظهر و طلایی پر فروغ مهر تابان و درخشش غریب امواج آب که انگار هر کدام در خود صدها مروارید درخشان دارند یا که زرهایی ناب با خود حمل می کنند که اینقدر چشم را می زند جلوه تابش نور ..




آخرین عصر گاه سفر که شد , باز ماندم تا وداعی داشته باشم با دریا و خورشیدش . از آن هنگام که که خورشید آرام آرام به سمت کوههای هجران مغرب کشیده می شد و انگار انعکاس سیاهی دردی که بر دل او نشسته بود را می شد در تیرگی آبها دید و همدردی غریب آسمان و زمین را که انگار یکی شده بودند و هیچ خط مرزی قادر به جدایی آنها نبود از هم!



تا زمانی که باز خون گریه های خورشید در فراق دریا , رنگ سرخ فلق  را بر هستی هدیه داد تا آن زمان که خورشید خود نیز انگار ذوب می شد از دردهجران , اما ... چاره کو , وقتی دست سرنوشت ترا برای زمانی دیگر به آنسوی مرزهای جغرافیا می کشاند تا بدانی هر آغاز را پایانی است و هر وصلی را هجرانی .. اما آنچه  تو را باز می دارد به زندگانی , امید روزی نو و روزگاری نو است در سایه شفقی دیگر و سپیده فجری از نو ...


در هر سه زمان سپیده دمان و ظهرگاهان و غروبدمان , سعی کردم لحظاتی را با دخترانم باشم و بخصوص به یگانه ام یادآوری می کردم که هر لحظه این زمانها خاصند و نو و با لحظه ای قبل متفاوت و  از او خواستم شرایط مخصوص هر زمان را خوب دریابد و بداند رازهای هر لحظه از زمان را . که دریا و خورشید و آسمان در هر ثانیه , سه گانه ای بدیع و منحصر به فرد می سازند از نور و رنگ و زیبایی . سه گانه ای که زیبایی اش را و دیدارش را باید شکرگزار خالق مهربانی  ها بود .

کاش نگاهی زیبا به هستی و آفرینش آن داشته باشیم و قدردان باشیم هر دم آن را .


مرا هر سو خیالاتم برد , روی تو می بینم

نماز هر سو گذارم , قبله را سوی تو می بینم

حضور نور دریا می شود در خلوتم شبها

به مد آسمان تا مهر دلجوی تو می بینم

شفق تا می گشاید روزن صبح نخستین را

صلات غنچه ها گل می کنند , بوی تو می بینم

طلوع بی غروبی می شود پیدا که تا خود را

دوان سوی تو می بینم , دلم کوی تو می بینم

به شوق جستجو تا تشنه کام آن رشته می گیرم

کویر پر عطش را , رود آموی تو می بینم

شاعر : ؟


پی تشکر نوشت :

غزل زیبای استاد پدر در پست قبل را صهبانای بزرگوار چه زیبا هدیه ای دانستند و من چه شگفتی زیبایی را دچار شدم با دیدنش . ببینید !

خراب زلزله عشق ...

بال شکسته را سر پرواز دیگر است
پایان ره , اشاره به آغاز دیگر است
از دل به لب نمی رسدم سر عشق تو
رازی که آیدم به زبان , راز دیگر است
وقتی که پیش من نکنی باز , لب به حرف
آن چشم , از اشاره , سخنساز دیگر است
گر بود معجز دم جان بخش با مسیح
جان یافتن ز بوسه ات اعجاز دیگر است
تنها خراب زلزله عشق نیستم
سیل سرشک خانه برانداز دیگر است
از پرده های دل بگذر نرم چون نسیم
مطرب ! بهوش باش , که این ساز دیگر است
برروی کس , خدا در رحمت نبسته است
هر سو که رو کنیم , در باز دیگر است
ای تنگ چشم , خرمنت از برق اگر که جست
آه فقیر , برق سبکتاز دیگر است
مرد از فنای جسم نترسد ,که مرگ را
لطف حیات تازه و آغاز دیگر است
این مصرع از که بود که آمد به خاطرم ؟
" هر ناز او مقدمه ناز دیگر است "

استاد محمد قهرمان
89/8/6

دلم برای خواندن یک غزل زیبا از پدر , تنگ شده بود ...