
اتفاقات زندگی , گاه غریب دست به دست همدیگر می دهند تا ترا دچار شگفت زدگی نمایند بی اینکه خود بخواهی , و این را من در عصرگاهان سه شنبه که با خانواده کوچکم رو به مغرب در حرکت بودیم در سفری بسیار ناگهانی به دیار مردمان آذری زبان سرزمین دوست داشتنی ام , خوب دریافتم ... در آن آخرین روز ماه مبارک , در آن آخرین ساعات , وقتی که در برابر دیدگان ما , خورشید ذره ذره به غروب خود نزدیک می شد و پایان ماه میهمانی خداوند و آن لحظات سرشار معنویت را برایم تداعی می کرد , وقتی برای آخرین بار صدای ربنا را شنیدم و دعای هنگام افطار را , نمی توانستم اشکهایم را مهار کنم بر این وداع غمبار . در طبیعت انگار درک همه چیز ملموس تر و عینی تر می شود برایت , که در بیابان که باشی , مفهوم غروب را و فلق را به درستی درک خواهی کرد . آن لحظات پایانی چه سری داشت نمیدانم که مرا به یاد تمامی عزیزانم از خانواده و فامیل و دوستان انداخت , اما آنکه یادش با آن زمان برایم ثبت شده , سعیده عزیزم بود و رد و بدل شدن کلامی چند با او یادگاری شد بر آن دقایق .
افطار آخرین امسال در کنار جاده و با مهربانی صاحب مغازه ای شکل گرفت که نان گرم خود را با ما تقسیم کرد و زمان افطار را با اخلاق خوش خود رنگی دیگر بخشید , نشانه ای خوب برای گذران یک سفر زیبا و به یادماندنی . ساعت 9.5 شب بود که به مقصد رسیدیم , زمانی که خنکای دلچسب هوای تبریز , خاطره سوزندگی آفتاب طول مسیر را از یادمان محو کرد . آنشب که به استراحت گذشت , اما صبح فردا برنامه ای فشرده برای بهره مند شدن هر چه بیشتر از سفر چیده شد و ما رهسپار شدیم به سوی کندوان , دیار خانه های کله قندی زیبای ساخته شده در دل کوه ... شنیده بودم مردم آذری زبان کشورم , با فارسی زبانان , میانه خوبی ندارند و در آن دیار ترا احساس غربت فرا می گیرد .. اما باور کنید حتی یک برخورد در طول این پنجاه ساعت حضور ما در آن جا نبود که این پیش زمینه ذهنی را بیشتر و بیشتر نقض نکند . مهربانی , برخورد خوب و خوشرویی مردم به علاوه نشانه های فراوان فرهنگ بالای مردم , ما را آنقدر مدیون میهمان نوازی این مردمان دوست داشتنی نمود که حتی یگانه ام را به این اندیشه واداشت که کاش می شد ما ساکن این شهر می شدیم ...

در طول دهکده زیبای کندوان که می گذشتیم و دیدار از نمایشگاههای فراوان صنایع دستی و خوراکیهای خوشمزه آنجا , خاطرات زیبایی در ذهنمان نقش بسته که به یادگار می ماند برایمان , و از آن جمله , صدای پیرمرد آذری زبان که با لهجه شیرینش ترانه ای را می خواند و آن جوان خوش ذوق را که جمله اش برای همیشه در ذهنم ماندگار شد . اینجا صدای کندوان است , رادیو فرهنگ کندوان ...
بازدید از هتل بین المللی لاله کندوان و خرید سوغات پایان سفر ما بود در آن دهکده زیبا . در تمام طول سفر کوتاهمان به دیار خانه های صخره ای , یاد دوستان خوبم سمیرا , سپیده و پریسای عزیز و همینطور زهرای گلم که پدر بزرگوارش آشناگر ما با این روستا بودند , با من بود .
عصر همان روز برنامه ما دیدار از مقبره الشعرای تبریز بود . محل جالبی که یادگاه دائمی شاعران برجسته برخاسته از آن دیار و آرامگاه ابدی آنان بود . با یگانه ام از کنار تابلوهای مربوط به شاعران می گذشتیم و شعرها را می خواندیم و گاهی برخی از آنها را یادداشت می کردیم . شهریار , خاقانی شروانی , همام تبریزی , ظهیرالدین فاریابی و دیگرانی که نام بیشتر آنها را برای اولین بار می شنیدم ... چند شعر , چند عکس , خاطره ای زیبا شد یادگار ما از آن مکان که در کنار مقبره امامزاده حمزه بن موسی بن جعفر بنا شده . اما ... خانم سعادت یار مهربانم , بی اینکه بخواهند , در تمام طول بازدید همراه من بودند ...
قدم زدن در بین مردمان هر شهری و خرید از مراکز اصلی آن شهر یکی از جذابیت های همیشگی سفر بوده و هست . با راهنمایی چند شهروند , به خیابان سنگ فرش ولیعصر تبریز رفتیم و پیاده روی در طول آن مسیر و دیدن ذوق و شوق خرید مردمان , ما را نیز به شوق خرید می انداخت , هر چند گره خوردن چند باره نگاههایی که انگار آشنایی ای دیرین با تو دارند , خود برای من خاطره ای زیباتر ساخت . لحظه به لحظه این مسیر , صدای بارانم که به لطافت و شیرینی نامش بود همراهم بود . انگار در چهره تک تک دختران جوان , آن نگاه های مهربان و آشنای غریب , بارانم را می جستم و می یافتم که اینقدر در آن جمع حس آشنایی داشتم . نه انگار که من برای اولین بار است این محل را و این مردم را می بینم ...
صبح فردا , بازدید قسمتی از بازار سنتی تبریز و بازار بزرگ چرم و کیف و کفش , بازار صنایع دستی را پیوند زدیم به بازاری مدرن از نوع زعفرانیه اش و جذب شدن در آن محیط سرسبز و آرام و البته سرشار از زندگی ... و بعد ....
جاذبه برخی مکانها آنقدر زیاد است که تو را برای همیشه به خود می خواند . شک ندارم گوشه گوشه پارک زیبای ایل گلی برای همیشه در دفتر ذهنم ماندگار شده , چه آن کوفته تبریزی خوشمزه ای را که در رستوران وسط استخر به عنوان ناهار صرف کردیم , چه آن نگاه ظاهرا غریبی که گره خورد در دیدگانم , مهری که مبادله شد در این میانه و لبخندی که ناخود آگاه بر لبان هر دوی ما نقش بست تا خاطره ای زیباتر بیافریند که به قول همسرم همیشه همدلی ها از همزبانی ها موثرترند . استراحت کوتاهمان در سایه درختان سرسبز آنجا , یا پریناز , دوست پر سر و زبانی که نیایش برای خود یافت تا ساعتی را با او به جست و خیز و بازی بپردازد , قدم زدن در طول و البته ارتفاع پارک ایل گلی , طعم دلچسب چای سیب دارچین آنجا و چه خاطره کوتاه اما زیبای قایق سواری در شب زیبای استخر , همه و همه خاطراتی ماندگارند ... اما خاطره آن مکان بیشتر با یاد استاد قهرمان عزیزم و آن غزل زیبا پیوند خورد تا ماندگاری اش بیشتر و بیش تر شود ..
سفر ناگهانی ما به تبریز و همزمانی عجیب آن با گفتگوی من و باران , شاید نشانه زیبای دیگری بود از حضور مهربانی دلها , که وقتی نگاهت را با مهر بر دیگری دوختی , وقتی در دلت جز دوست داشتن نباشد , می شود همه پیش فرض های غلط ذهنی را شکست و دوستی ای عمیق در این میانه به جای گذاشت و خاطره ای زیباتر , یادگار و من بیش از این چه می توانم بگویم از سفری که در تمام لحظاتش یاد و یادگارهایی از عزیزترین هایم همراهم بود که زیبایی سفر را دوچندان می کرد و مرا شگفت زده از ابعاد وسیع قلب و ذهنی که خداوند به امانت در درون ما نهاده و جهانی را می شود در آن گنجاند . دل و ذهنی که در آن یادها و نامها , گاه , بسیار بیشتر از حقایق نزدیک ارزش می یابند و ثبت می شوند , ثبت شدنی فراموش ناشدنی ... همانطور که این سفر من گره خورد با نام باران , برادر , پدربزرگ و عاطفه ای که در این میانه حضوری همیشگی دارد ...
سپاسگزار خداوندم به خاطر آفرینش همه آدمیان خوب , همه حس های خوب , همه مکان ها و زمان های خوب و به خاطر حضور پررنگ خودش در تمام این خوبیها ....
پی عکس نوشت :
هر جا که میخواستیم عکس بگیریم , نیایش می گفت : مامان یک عکس تکی هم از من بگیر ! این دو عکس هم یادگار این جمله قشنگ نیایش ...
و باز هم غزلی داغ و تنوری از استاد همیشه قهرمان :

سرگشته چون نسیم شدم در هوای تو
حال مرا ، جدا ز تو ، داند خدای تو !
تو از کدام برج زدی سر ، که آفتاب
مانند ذره چرخ زند در هوای تو
شوقم به غایتی ست که پرواز می کنم
گاهی که چند گام روم پابه پای تو
دیروز آفتابی من ، گرم بود و خشک
امروز ابری ام که ببارم برای تو
خواهم که سر نهد به سر دوش من شبی
موجی ز گیسوان به هر سو رهای تو !
دیگر ز رنگ زرد خزان ، شد سیه دلم
برگرد ای بهار ، که سبز است جای تو !
می خواستی که عاشق دیوانه ات شوم
شد مستجاب عالم بالا ، دعای تو
چندی ست کز سروده نو ، دست من تهی ست
شرمندگی ست آنچه که آرم برای تو
گر من ز درد عشق تو مردم ، غمین مباش
بادا سرت سلامت و باقی بقای تو !
استاد محمد قهرمان
90/6/3
آخرین ساعات ماه مبارک رمضان را , ماه میهمانی خداوند را , ماه حضور بر سر سفره کرمش را , در حال سپری هستیم . اینکه چقدر قدردان قدرش بودیم , اینکه چقدر لیاقت حضور در برابر چنین میزبانی را داشتیم , اینکه چقدر بر قدر خود افزودیم , را نمی دانم ... اما امیدوارم آنقدر روسیاه نباشیم که اگر عمری بود و به سالی دیگر رسیدیم , دست خالی از درگاهش خارج نشویم , امیدوارم که سالی پر از خیر و برکت برای خود رقم زده باشیم , امید که هرچند لایق دیدار نبوده و نشده ایم , اما روسیاه درگاهش نیز نباشیم ...
آرام آرام می شنوم صدای تکبیر مکبر را که می گوید :
للّهُمَّ اَهْلَ الْکِبْرِیاَّءِ وَالْعَظَمَهِ وَاَهْلَ الْجُودِ وَالْجَبَرُوتِ وَاَهْلَ الْعَفْوِ وَالرَّحْمَهِ وَاَهْلَ التَّقْوی وَالْمَغْفِرَهِ...
و من چقدر می لرزم با هر بار شنیدن این تکبیر که فرصتی آمد و گذشت و من .... کاش آدم شده باشم ... کاش اجابت حداقل آرزوها را روادیدی دریافت کرده باشم ... کاش ...
پیشاپیش عید همگی مبارک .
هی راه میرفتم آرام با بغضهای بریده
بر روی پلهای سنگی - این کوههای خمیده -
از جالباسی گرفتم اندوههای تنم را
میجویمت از سر شب تا پنجه های سپیده
سیبی که از شاخه افتاد آهسته با من چنین گفت:
این سبزه های بطالت پایان کار رسیده
چون قاصدکهای وحشی میرقصم آزاد در باد
وقتی که حس میکنم شعر از سینه ام پر کشیده
در خلوت رختخوابم با بالش گریه هایم
میسوزم آهسته در شب چون آتش داغ دیده
یک عمر دیوانگی را در دفترم گریه کردم
چون گریه های خداوند وقتی که زن آفریده
گفتم خداوند چتر است وقتی که باران ببارد
گفتند این قصه ها را کی دیده و کی شنیده!
ایمان فرستاده
آشنایی من با وبلاگ " باید که درددل بکنم با مدادها " و صاحب خوش ذوق آن از طریق داداش محمد گلم صورت گرفته . ایمان همشهری جوان و شاعری خوش قریحه ست که امیدم به آینده درخشان اوست . غزلیاتش را بخوانید , و مانند من از خواندنش لذت ببرید . موفقیت همه جوانان و نوجوانان سرزمینم , آرزوی همیشگی ام است .

با یاد یگانه ای که برای هر هستی هدفی و برای هر نیستی سببی مقرر نمود ...
1- باران می آید و باز آسمان با رعد بر سر زمینیان می غرد و برق خشمش , زمین و آسمان را با هم روشن می نماید . لطافت هوای بارانی , حتی در این روزهای گرم تابستانی , ستودنی ست . نمیدانم چه سریست در آفرینش باران که مرا اینقدر مجنون خود می نماید قطراتی که انگار بر زمین خشک وجود من می بارد و عطش درونم را سیراب می کند ... و من باز می اندیشم حتی اگر به تعداد قطرات رها شده از دل ابرهای سیاه که بر زمین می بارد , شکر خدای را به جای بیاورم , نخواهم توانست قدردان این رحمت الهی باشم .
2- رمضان ماه برکت است . ماه میهمانی خداوند , برای ما هم شده ماه میهمانی های متعدد . ده میهمانی افطار در یک ماه با حضور دوستانی عزیز کم نیست . مدتها بود انگار جدا شده باشیم از جمع دوستانه مان و چه حیف بود دور ماندن از جمعی چنین یکدل و صمیمی . خوشحالم که این ماه فرصت با هم بودنها را برایمان فراهم می کند . بر این باورم گرفتاریهای زندگی را هر چه جدی تر بگیریم , بیشتر پاگیرمان می کنند . هر چه دغدغه های روزمره را پررنگ تر کنیم , گسترده تر می شوند و دست و پایمان را در بند می کنند . باید رها شد از قید این پابندهای مادی و زمینی , باید رها شد تا از اصل زندگی دور نمانیم . حیف زمانی که بی دوست به سر شود که حقیقتا لحظاتی که در کنار دوستانی چنین یکرنگ سپری شود , می ارزد به عمری که در پای روزمرگیهای زندگی صرف می کنیم . کاش به یاد داشته باشیم که حقایق زندگی را فدای مجاز آن نکنیم .
3- گاهی دلم برای خودم , خود قدیمم تنگ می شود . امروز و میهمانی امشب مرا به یاد روزی مشابه در سال گذشته انداخت و .... راستش را بگویم دلم از دست خودم گرفت . باید دوباره به خودم بیندیشم و به راهی که می روم ....
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
وقتی حضور آینه کمرنگ می شود
وقتی میانه ی بلوا سکوت دوست،
در جان گوشهای کرَم زنگ می شود
گاهی که از پس تکرار بی سود لحظه ها،
نجوای کوچیدن از قفس آهنگ می شود
اینجا نه جای ماندن خوبان راستگوست
هرکس که دم زند ز حق آونگ می شود
وقتی که سخت غرقه ام در این سیر قهقرا
آری، دلم برای خودم تنگ می شود….
آزاده کیان
4-
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود
گاهی هزار فاصله کمرنگ میشود
گاهی میان حادثه تنها نشسته ام
گاهی هزار زمزمه آهنگ میشود
عمری میان رفتن و ماندن مرددم
جز لحظه ای که باتو هماهنگ میشود
تو در میان منی دیگر خودم
انجا که مرز عقل وجنون تنگ میشود
صدبار اگر قافیه ها را عوض کنم
شعرم فقط بنام تو آهنگ میشود
کی میشود تو بیایی که این دلم
با رنگهای شعر تو همرنگ میشود
مجید رافتی
5-
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود , اسم مجموعه غزلیاتی از محمد علی بهمنی ست . در جستجویی که برای یافتن این غزل داشتم , به چند شعر متفاوت رسیدم که عنوان این غزل را به استقبال رفته بودند . دو تای آنها برایم جالب بود که اینجا نوشتمشان . امیدوارم شما هم خوشتان بیاید.

به دستم ده پیاپی جام و بی خود از شرابم کن
اگر باید شوم ویران , به دست خود خرابم کن
چو نفرین خدایی , بر زمین مردود نیکانم
ببر تا آسمان بالا , دعای مستجابم کن
نیم ابری که گلشن را کنم سیراب از ریزش
به کام در سراب افتاده ای , یک قطره آبم کن
اگر آزار عاشق , خاطرت را شاد می سازد
میان دوستداران بهترینم , انتخابم کن!
نه آن بیدم که هر بادی بجنباند مرا از جا
چو جانت دوست دارم , هر چه می خواهی عذابم کن
نگاهت تا به کی راند مرا از خود به بیداری ؟
زنم تا بوسه بر چشم تو , گیراتر ز خوابم کن
بیا همچون دم سرد سحرگاهان , شب هجران
ز تب در آتشم بنگر , علاج التهابم کن
نمی گیرم اگر رنگ جماعت , در گذر از من
جدا از دوستان بی شمار خود , حسابم کن
نخواهم کرد دست از پا خطا , چون با تو بنشینم
بخوان گاهی مرا , ور بد ز من دیدی , جوابم کن !
استاد محمد قهرمان
89/11/25
پی نوشت :
غزلیات استاد قهرمان و پستهای مربوط به ایشان را که تا کنون در سایه سار نوشته ام ، به صورت آرشیو در لینک های روزانه و تحت عنوان یادگاریهای من از پدر درآورده ام . فکر می کنم برای آن دسته از دوستانی که علاقمند به اشعار پدر هستند ، اینگونه دسترسی به آن راحت تر است . اگر نظر خاصی در این زمینه داشته باشید ، با دیده منت می پذیرم . ممنون از همه شما .