

در دلم رازیست پنهان، بیم ِ آن دارم چو گویم...
یا شوم رسوای عالم، یا بریزد آبرویم...تا مگر رحمی به دل آورده «ویس»، آید بسویم...
رامین ...( یک نفر شیرین تر از شیرین )
چند وقت پیش در پستی که غزل دوستت دارم استاد را قرارداده بودم ، رامین عزیز آمدند و این غزل زیبا را برایم درج کردند که استقبالیست به همان غزل استاد . سروده ایشان هم آنقدر زیبا بود که لیاقت درج در پستی مستقل را داشته باشد . ممنون از ایشان . برای دیدن سایر سروده ها و نوشته های زیبایشان به اینجا بروید .
و اینم استقبال از غزل دیگر استاد ( مرا بر گرد سر گردان :)
بهار را دِگرَم، انتظار لازم نیست...
به باغ و باغچه، گشت و گذار لازم نیست...
حضور ِ سبز ِ تو، در لحظههای من جاریست...
فصول ِ زندگیام را، بهار لازم نیست...
دلم اسیر ِ نگاه ِ دو چشم مست ِ تو شد...
دو چشم ِ فتنهگرت را، خُمار لازم نیست...
ز روی ماه ِ تو، مهتاب ِ آسمان خجل است...
برای وصف ِ رخ ِ تو، شعار لازم نیست...
خیال ِ روی توام، میبَرَد به عالم ِ عشق...
برای عشق، که بوس و کنار لازم نیست...
به سینه، خون ِ دلم، موج میزند از هجر...
برای سرخی ِ سینه، انار نیست...
عجب که این دل ِ دیوانه، هر دَمَت خواهد...
برای خواهش ِ دل هم، ویار لازم نیست...
به تیر ِ عشق ِ تو سوگند، من ز روز ِ ازل...
به دام ِ عشق ِ تو بودم، شکار لازم نیست...
چو تار ِ موی تو دیدم، دو دیدهام شد تار...
شدم به تار ِ تو رقصان، سهتار لازم نیست...
شکست آینه وقتی، دلم شکستی تو...
دگر زدودن ِ آن، از غبار لازم نیست...
به یک اشارت ِ ساقی، خراب شد رامین...
مرا اشاره یکی بس، هزار لازم نیست...
با تشکر فراوان از آقا رامین عزیز .

به بهانه 400 مین پست , چهل تصویر از دوستان را بدون ذکر نام می گویم . با یادآوری هر شخص اولین و پررنگ ترین تصویر ذهنی ام را نوشتم . ترتیب افراد هم اتفاقی ست . .. نمی خواستم طولانی شود , اما .... ببخشید اطاله کلام را ...
1- آخرین ساعات سال بود . توی جاده با ماشین , توی شب در حرکتیم . ماه تمام در نزدیکترین حالت خودش به زمین قرار دارد . چه شب نوربارانی ! چه شب ستاره بارانی ! دلم می خواهد ماشین را نگه دارم و بروم روی کاپوت , دستم را دراز کنم و ماه را در دستانم بگیرم ... یاد چند نفر , لحظه ای از من جدا نیست ...
2- برام نوشت اینجا طوفانه . رعد و برق تمام خونه رو می لرزونه . میگه اگه بچه ها بودند , از ترس هر دو با هم می پریدند توی بغلم . تصورش در این حال , یه لبخند قشنگ به لب و یه شادی عمیق توی دلم می کاره . چقدر پدربودن شیرینه ..
3- سینما قدس , میدون ولیعصر , چند دقیقه ای می شد نگاهم سمت راه آهن بود تا اومدنشون رو متوجه بشم . چقدر این دقایق آخر سخت می گذرند . از دور دیدمشون . نگاهها به هم گره خورد .... و باز هم لبخند ... دلها برای شناسایی نیاز به هیچ واسطه ای ندارند .
4- برام یه نامه فرستاد . عکس یه سیب قشنگ و شبنمی روش . زیرش هم یه مطلب خوشگل در مورد سیب و زندگی . باعث شد برم تو نت وبلاگش رو پیدا کنم و همون عکس و همون مطلب ... یادم نمیره هیچوقت ذوقم رو از یافتنش .
5- سه تایی رو که ساختیم میومد و کامنت میگذاشت و اصرار داشت ناآشنا بمونه . از اینکه می شناخت و نمی شناختیمش کفری شده بودیم . اینقدر پاپیچ شدیم تا بالاخره معرفی کرد و حالا شده یکی از بهترین ها... اون تلاش برای شناخت رو هیچوقت یادم نمیره .
6- هر کدوم یه پرنده شده بودیم . یه بار یه پرنده پر زد و اومد رو بوم خونه من . اما نمی خواست اسمش رو بدونم . قلمش و تفکرش مبهوتم کرد . اونقدر پیش رفتم تا بالاخره خونه قشنگش رو یافتم . خونه ای که آدرسش برای همیشه تو قلب ما ثبت شد .
7- اولین بار که کامنت گذاشت واسم گفت از طریق همسرش پیدام کرده . چنان فریادی از شادی سردادم که خودش هم تعجب کرد . آخه دیدن یک زوج با عقاید و سلایق مشابه که همدیگر رو درک کنند , همیشه برام هدیه خوبی بوده ...
8- توی یک خیابون یک طرفه شیب دار شمال تهران دارم بالا میرم . قرار داریم با چند تا دوست . یک ماشین با تردید کنارم توقف می کنه . سخت نبود شناسایی دو تا از بهترین های دنیای مجازم . چقدر خوشحالم .
9- تازه رسیدم به اول حجاب , محل قرارمون . همزمان یک تاکسی نگه داشت و دختری که چشمهای مهربانش پشت عینک آفتابی پنهان بودند . با دو دسته گل زیبا در دست پیاده شد . تقریبا با اطمینان گفتم : سلام ... و لبخند ...
10- صبح بود . یه اتفاق خیلی غریب و زیبا , لحظاتم رو بارونی کرده بود . گیج بودم و متحیر . تلفنم زنگ خورد و من ناخودآگاه دکمه پاسخ رو زدم ... برای اولین بار صحبتمون توی اون وضعیت اتفاق افتاد و این شد یه فال نیک . یک شب تو خونه فکر می کردم چی می شد یه حوض کوچک با ماهی قرمز توی خونه داشتم . صبح که وبلاگش رو باز کردم عکس یه حوض بود و یه مطلب قشنگ در موردش . این یک نمونه کوچک از تشابهات فراوان دنیای ما دوتاست ...
11- توی آسایشگاه منتظر رسیدن دوستان مجازی ناشناس بودیم . می خواستیم وارد اتاقی بشویم که اومد . با یک شال سفید در سر . با شک به ما نگاه کرد و به آرامی گفت من ... هستم . فریاد من و هیجانم از دیدنش خودم رو هم به تعجب انداخت .
12- یه دوست خوب , یهو غیب زد . وبلاگش حذف شد و بی خبر رفت . خیلی سراغش رو از دوستانش گرفتم . کسی خبری نداشت . تقریبا یکسال بعد , یک نفر اومد , یه دوست خوب جدید , به فاصله یکی دو تا پست که خوندم فهمیدم خودشه . چه ذوقی کردم . هیچوقت یادم نمیره . با ایشون هم خیلی حس های مشابه دارم .
13- دلم گرفته بود . کلی سئوال توی ذهنم چرخ می خورد . یه جورایی سرگردون و ناآروم بودم . ناخودآگاه کشیده شدم به سمت خونه مجازیشون . یه شعر , یه دعا و آرامشی عجیب که بر جانم نشست ...
14- اون روزها حال عجیبی داشتم . یک جور تجربه ناب در زندگیم اتفاق افتاده بود . یه حس قشنگ . برام کامنت خصوصی گذاشت : قدر این روزها رو بدون و درک کن که در چه مرحله ای هستی . شاید بهتر باشه یک کم به سکوت بگذره این روزهات و بعد یک شعر قشنگ ... خدا می دونه چقدر حالم دگرگون شد با اون نوشته عمیق و پر لطف . فهمیدم با یک روح بزرگ طرفم ...
15- خیلی اتفاقی رسیدم به خونه مجازیش . توی نوشته ش مشخصه ای بود که برام آشنا بود . فهمیدم توی یک شهر هستیم . اما نمی دونستم فقط یکی دوتا کوچه با هم فرق می کنه محل زندگی مون . اولین قرارمون یادش بخیر . بستنی اسمال مشدی و کلی حرفهای قشنگ .
16- نوشته بود بچه ها رفتند مسافرت و من توی خونه تنهام . بی قراری ها و بی تابی های روح بزرگ مادرانه شون رو وقتی گوشه کنار خونه , جای خالی شیطنتهای بچه ها رو به رخ می کشید , با تمام وجود درک می کردم . به قول یگانه , مادر بودن حس غریبی ست .
17- اهل تخیل نیستم زیاد , اما شنیدن صدای پرانرژی و گرم و مهربونش , زیباترین تخیلات رو برام شکل می داد، از چهره دوست داشتنیش . چهره ای که هر چند نه خیلی زود , اما دیدنش مهر تاییدی زد بر همه اونچه که تصور کرده بودم .
18- روسری چهارخونه سیاه و سفید , یه چهره زیبای دوست داشتنی , یه صدای محشر , اولین تصویر من از اوست . کسی که بعدترها صدای شعر خوندنش هم جزئی از وجودش شده بود برام . یه ترکیب غزلوار... یه بغض تو بازی شب یلدا .
19- در رو که برامون باز کرد باورم نمیشد صاحب اون صدا و اون قلم پخته , اینقدر کم سن و سال به نظر برسه . خوش زبونی ومهربونیش گوشه دلم , گوشه ذهنم , همیشه موندگاره .
20- فراوانی رد پای وبلاگش توی وبگذر توجهم رو جلب کرد . رفتم سراغش ... شوک زده شدم از مهربونی ش. اون روز تولدم بود و یک فرشته کوچولو برام نامه نوشته بود .
21- شب یلدا بود . صدای بچه ها , حمید , آقا طیب , زری , سمیرا ، صدای تار ... خاطرات خوش بازی ها به نام اون خونه و صاحبش ثبت شده از اول ...
که شب هر چقدر بلند و سیاه , ته تهش صبحه, سحره . مثل اون آخرین خرمالوهای سردرخت , موندیم که برسیم و به هم برسیم . یلدا یعنی امشب چند ثانیه بیشتر از دیشب وقت دارم تا بگویم الهی قربانت بروم عزیزکم . .. هر چند تو که نیستی , چه فرقی می کند یکی کم یا یکی زیاد ...
22- برام از آخرین جمعه سال نوشت و اتفاقات بعدش . و من چطور می تونم فراموش کنم حال خودش و دوست همگامش رو . وقتی اون روز باعث شد رنگ دنیاشون تغییر کنه ؟
23- شنیدم تولدشه . برای اولین بار پام به خونه مجازیش باز شد و اون اولین بار شد بهونه ای برای همیشه رفتن وخوندن دلواژه های آشناش ..
24- بازم تولد بود . شمع کیکش رقم کوچکی رو نشون میداد . باورم نمیشد صاحب اون قلم و اون اندیشه , اینقدر کم سن و سال ؟ واسه همیشه مونده تو ذهنم ... غرور قشنگش رو خیلی خیلی دوست دارم ...
25- هر بار سراغش رو می گرفتیم , می گفت با مادرشوهرش بیرون بودند . رفته بودند خرید , خونه فامیل , اینجا , اونجا .... آخه رابطه عروس و مادرشوهر اینجوری هم نوبره والله !
26- توی جاده بودم . شمال ... زنگ زد و سراغ دوست مشترکمون رو گرفت . نگران بود . در حالیکه خوب می دونستم حال و روز خودش چندان بهتر نیست . چقدر دوست دارم این مهربونی دلها رو .
27- یه دوست خوب راهنماییم کرد به یه خونه قشنگ که خشت خشتش رو با عشق و مهربونی بنا نهاده . نوشته هاش مسحورت می کنه از زیبایی کلام و در می یابی که وجود صاحبخونه همه ش مهر و محبته . چه حس خوشایندی داره خوندن همیشگی اینجور دلنوشته ها .
28- تازه این خونه راه افتاده بود . با وجودی که می دونست تا چند وقت خبری نبود ازش . بعد اومد و گفت هنوز شوک زده ام از کارت و و من نفهمیدم کجای کارم اینقدر عجیب بود که شوک وارد کرد بهش ؟
29- از وبگذر رسیدم به یه وبلاگ غریب . کل مطالبش رو خوندم . فهمیدم صاحبش کیه .وقتی بهش گفتم تعجب کرد . اما کاش نمی گفتم . چند وقت بعد وبلاگش رو حذف کرد و من رو همیشه پشیمون و حسرت زده بر جای گذاشت ...
30- دو روزی گذشته بود از مرگ شیرزاد . یکی از وبلاگ مکتوب وارد وبم شد . ناخوداگاه پشتم تیرکشید . با خودم فکر کردم یعنی ممکنه الان جواب کامنت تایید نشده منو داده باشه شیرزاد ؟
31- به من گفت یکی اومده بدون نام نوشته هامو زیر سئوال برده . نمیای جواب بدی ؟ رفتم و خوندم . شاید قسمتی از حرفهاش درست بود , اما کل کلامش , لحن بیانش رو دوست نداشتم . هیچوقت نه به خودم و نه به دیگران حق ندادم شخصیت کسی رو زیر سئوال ببرم , اونم یه جوون پرانرژی و پر احساس و پراستعداد ...
32- توسط یکی از بهترین ها معرفی شد به ما و الان ... احساس می کنم یک برادر عزیز که میشه به حضور همیشگی اش اطمینان کرد . .. از گرمی و مهربونی دلش که دیگه نمیگم ..
33- به خونه ش که میرم , نوشته هاش رو که میخونم , فکر می کنم با یک عارف و فیلسوف درست و حسابی طرفم ... کی باور می کنه صاحب اون اندیشه فقط 20 سال داشته باشه ؟
34- سخته بری سراغ کسی که می شناسیش , اما خودت رو به ناشناسی بزنی ... خداییش این یکی کار برای من جزء سخت ترین ها بود . ... خدا رو شکر دیگه ریاکاری تموم شد .
35- برام نوشت : عکس رو رها کن نرگسی ... برو و بارانت رو از نزدیک ببین . احساسی که از در آغوش کشیدنش نصیبت میشه بیان کردنی نیست . تجسم نگاه پرمهرش به برادرزاده قشنگش دلم رو شاد کرد ...
36- یکی دو روزی بیشتر نبود که از بازدید آسایشگاه ثاراله برگشته بودیم . خیلی عجیب گذرم افتاد به خونه ای که شباهت نامش برام جالب بود . احساسم به کار افتاد و چیزهایی رو از نوشته ها کشف کردم که بعدها صحتش برام ثابت شد . و اون خونه هر چند خیلی زود نقل مکان کرد , اما یکی از ارزشمندترین مکانهایی است که همیشه می خونمش ... بازی جالبی داره تقدیر .
37- اولین بار که رفتم برام نسخه ای پیچید که هرگز فراموش نمی کنم . هر چند من کجا و عمل کردن به اون نسخه کجا ؟
38- نوشته بود ما پنج تا داداشیم که تا به حال به خواهرمون از گل کمتر نگفتیم . شما هم ششمیش ... این حرفش حالم رو دگرگون کرد . احتمالا خیلی دیدنی شده بودم اون موقع ... بیشتر از همیشه دوستش دارم .
39- هر بار که میرم و می خونم : تقدیم به آن که هرچند کنارم نیست , ولی حس بودنش به من شوق زیستن می بخشد . با خودم میگم یعنی اینو واسه کی نوشته ؟ خوندن مطالبش ذوق زده م میکنه . چقدر خوشحالم از اینکه این دنیای مشترک , ما رو به هم نزدیکتر می کنه .
40- فکر کردن به اینکه کتاب شعر پدر توی سفر هم همراهش بود , اینقدر ذوق زده م کرد که نتونستم چیزی بگم . حتی اگه تمام بودن من توی این دنیا , باعث آشنایی چند نفر مثل او باشه با استاد قهرمان , پس یه مفهومی داشته گذر این زمان در این مکان ... خدا رو شکر ...
40+* به من گفت چرا خودت قصه نمی نویسی سهبا ؟ و همین باعث شد دو تا قصه کودکانه بنویسم از فرشته ها که خیلی دوستشون دارم . این لطفش فراموشم نمیشه.
40+** دوست مشترک خیلی از دوستانم بود . ماه رمضون اولین بار سرزدم به وبلاگش . چهل جمعه , چهل نامه به امام زمان ... چه نامه هایی .. دلم رو لرزوند . چه نذر قشنگی ... کاش بدونی با این نذرت منو یاد دخترخاله م , بهترین همبازی دوران بچگیم انداختی . حالا برای من همونقدر عزیزی ...
40+*** ظهر جمعه بود . برام پیامک فرستاد که نگرانم کرد . رفتم توی حیاط و بهش زنگ زدم . تا اون روز همه ش صدای خنده پرانرژی اش رو می شنیدم , اون روز صدای گریه ش یه لحظه قطع نشد . عجب روزهایی گذشته به هر کدوم از ما ...
40+**** زنگ زدم حالش رو بپرسم . کلی گفت و گو و خنده .. وسط حرفهاش سئوالی پرسید که صدای قهقهه منو بلند کرد . یک سئوال شخصی ... یک کنجکاوی ساده , عین همون سئوال رو همون روز کسی از من پرسیده بود ....
به من گفت برام دعا کن , در حال گرفتن بزرگترین تصمیم زندگی ام هستم ... نگرانم ... حق داشت . ازدواج نقطه سرنوشت سازیه توی زندگی . الهی خوشبخت باشه همیشه .
40+***** تصویرها تمام ناشدنی اند . آدمهایی که آمدند و رفتند . آمدند و ماندند ... آمدند و برای همیشه در قلبم ماندنی شدند ... ناشناس هایی که آشناترین شدند با دل .. بخواهم بگویم احتمالا تا خود 400 خواهد رسید . اما ... حوصله خواندنش نیست . میدانم ... ببخشید اگر زیادتر از توان خواندن شما شد .

بپیچم گر به خود از شور عشقت ، بند لازم نیست
کمند زلف را آماده کن ، هر چند لازم نیست !
ز شادی رویگردانم ، که شادم با غم عشقت
چو پر شد سینه ام زین غم ، دل خرسند لازم نیست
بخند ای غنچه لب ، شاید ز دلتنگی برون آیی
ز گل زیباتری ، اما مگو لبخند لازم نیست
بلای چشم بد را خواهی از خود گر بگردانی
مرا بر گرد سر گردان ، دگر اسپند لازم نیست!
قسم خوردی به جان خود ، که می آیی به دیدارم
چو می دانم نخواهی آمدن ، سوگند لازم نیست
ازین گوش آید و از گوش دیگر می رود بیرون
مرا با عشق او بگذار ناصح ، پند لازم نیست
حذر کن از وصال دائمی ، کز عشق می کاهد
میان عاشق و معشوق ، این پیوند لازم نیست
بمان همواره شیرین کام ای " بهمن " که خوش گفتی :
"کنار سینی چای تو اصلا قند لازم نیست !"
90/4/6
استاد قهرمان
· بهمن صباغ زاده ، شاعر جوان همشهری و خویشاوند استاد
بهمن صباغ زاده را از آشنایی با استاد پدر می شناسم . ایشان هم جوانی شاعر و از همشهریان و البته از فامیل های وابسته به استاد قهرمان عزیز هستند . استاد با این غزلشان ، به استقبال غزلی زیبا از آقا بهمن عزیز رفته اند که اگر دوست دارید آنرا هم بخوانید ، هم می توانید به وبلاگ ایشان - سیاه مست - بروید و هم در ادامه مطلب می شود آنرا خواند .
احتمالا به ناسیونالیستی متهم می شوم یا تبلیغ همشهریانم در فضای مجاز ، ولی باور کنید این عزیزان نیازی به تبلیغ من ندارند . آرزو می کنم موفقیت و بهروزی همه جوانان خوب و بالاخص شاعران جوان کشورم را .
ادامه مطلب ...
کوچیک که بودم , هفت ساله , خانم معلممون گفت بنویسید : " ماامروز ناهار بیرون رفتیم ." منم نوشتم :"ناهار " . خانممون که دفتر املاهامون رو تصحیح کرد، یکی رو صدا زد که دفترها رو بده . دفترم رو که باز کردم , 19 شده بودم . خانم معلم روی کلمه ی ناهار خط زده بود و نوشته بود :"نهار ".
شاخ در آوردم . مگه ناهار , نهار که نهار می نویسنش ؟!
شش سال بعد , دیگه کوچیک نبودم , خانممون گفت بنویسید :" مردم ایران معمولا سه وعده غذا می خورند : صبحانه , نهار , شام : نوشتم " نهار " و بعد .... دفتر املامو که باز کردم , 19 شده بودم . خانم روی کلمه نهار خط زده بود و نوشته بود " ناهار " پایینش هم نوشته بود مگه تلفظ ناهار , نهار که نهار نوشتیش ؟!!!
بیست و پنج سال بعد , دخترم صدایم زد : مامان , مامان ؟
- جانم ؟
- مامان ناهار رو ناهار می نویسند یا نهار ؟
برمی گردم به دوران کودکی , اشکهایم سرازیر می شود .
مامان حالت خوبه ؟
آره عزیزم .
خب , چطوری می نویسن ؟
خب راستش نمیدونم !
مامان , شما چند ساله معلمید , بعد نمی دونین ناهار رو چطوری می نویسن ؟
گریه ام بیشتر می شود ... بی صدا گریه می کنم ... سرم را روی میز می گذارم ...
کوچک بودن را دوست دارم ,
محصل بودن را ...
اما...
مادر بودن حس دیگری ست ...
یگانه , اول شهریور 1390 ساعت 3.42 بامداد ...

پی توضیح نوشت :
این داستان کوچک رو یگانه ام نوشته ... دختری که این روزها برای اردوی دانش آموزی به اصفهان رفته ... دختر عزیزی که دیشب جای خالیش را با تمام وجود احساس کردم ، چه برای خودم ، چه در کنار نیایش ... امیدوارم هر کجا هست سلامت باشد و شادمان . امیدوارم موفق باشد و پیروز که سربلندی او و تمامی فرزندان میهنم ، آرزوی همیشگی ام است ...
دختر قشنگم ، ثمره وجودم ، میوه دلم ، دوستت دارم ... همیشه یگانه ای ، یگانه بمان !