
چندوقت است بودن و نبودنم در دنیای مجاز , با گرفتاریهای زندگی واقعی و دغدغه های ناخواسته روزگار , آنقدر درهم شده که حضورم را کمرنگ می کند . این روزها , بسیار کم سر میزنم به بلاگستان , اما نه آنقدر که یادم نمانده باشد بیست و سوم مهرماه را و قولی را که به خودم داده بودم برای نوشتن از اینروز , که مگر می شود فراموشم شود مصاحبه کرگدن عزیز را و خواسته کیامهر مهربان را ؟ هر چند اوج و فرود احساس من در اینروزها , توان نوشتن را آنگونه که دلم می خواهد از من گرفته است , هرچند می دانم نمی شود حق کلام را ادا کرد , اما دست خالی من است و طلب بخشش از دل بزرگ شما ...
می خواستم تقویم جوگیریات راه بیندازم , اما نشد . چهار آدرس از جوگیریات داشتم که مهمترینش , فیلتر شده بود و نمیشد زمانها را از آن استخراج کرد . با این فرصت اندک من , چنین خواسته ای امکان پذیر نبود . پس گذر سریعی داشتم بر مطالب جوگیریات :
اسفند 89 بود که پست قشنگی نوشتید و در آن رمز مشترک بین خودتان و مخاطبینتان را اعلام کردید . که اگر روزی , جایی همدیگر را دیدیم و نشناختیم , بشود کارگشا . کد شناسایی من , خلیل عقاب بود ... و این کلمه , هرچند برای خیلی ها , یک کلمه بی معنا باشد , اما برای من یادآور یک دنیا محبت است . یادگاری از یک روز به یادماندنی و یک حرکت قشنگ از یک دوست , که همیشه این شگفتانه هایش , آدم را غرق شادی و احترام میکند . هیچوقت فراموشم نمی شود که فرشته ها هم می توانند برای مادرهایشان نامه بنویسند و تولدشان را تبریک بگویند ! به این فکر کردم که چه چیزهایی مرا یاد جوگیریات می اندازد و کیامهر باستانی . راستش را بگویم , خیلی بیشتر از یک کلمه و چند پست می شود . ولی فکر می کنم بد نیست مهمترین هایش را که در ذهن من خیلی پررنگ هست بگویم تا به نوعی بشود همان خواسته اولیه , ورق زدن تقویم جوگیریات ...( البته از نگاه من )
اولین باری که وارد وبلاگتان شدم , حول و حوش خرداد 88 بود و جو غالب آن روزها , انتخابات ریاست جمهوری . قلمتان قشنگ بود . و نگاهتان , موافق نگاه من ... اما وقتی به طور جدی خواننده وبلاگتان شدم که پای مسافر کوچولو به جوگیریات باز شد . یعنی دقیقا سی ام شهریور سال 89. بعد ازآن هیچوقت نتوانستم از خواندن هیچ پستی از شما بگذرم ... مهر ماه 89 , مسافر کوچولوی شما , شگفتی هایش را از دنیای ما آدمیزاده ها بیان میکرد . طنز قشنگ شما , نشانه عمق نگاهتان به مسائل کوچک زندگی بود . خیلی دوستش داشتم .
شانزده آذر 89 از دستان پیرمرد روز مبادا گفتید و حاجی عبداله شد یک نشانه همیشه همراه کیامهر . اگر از من بپرسند بهترین یا موثرترین پست جوگیریات چیست , اولین پستی که به ذهنم میرسد , دستان پیرمرد روز مباداست ! آن پست , محشر بود ...
از حالا به بعدش را بدون قید تاریخ برایتان می گویم:
یک هفته چرت زدن توی دنیای جاذبه های واژگون , مامان محترم , و همه دردی که توی نگاه حاجی عبداله به تصویر کشیده شد و همه بغضی که در نوشته شما جریان داشت . مگر میشود فراموشش کرد ؟
در کوچه پس کوچه های جوگیریات قدم میزدم که رسیدم به یک پست قشنگ : تو عروس شهر افسانه هایی : " به عشقمان قسم , زود خوب می شوم مهربان !" فکر می کنم میتوانید احساسم را نسبت به این پست درک کنید ... یادتان هست آن کامنت را ؟؟؟
باز هم قدم زدم و رسیدم به یک یادگاری قشنگ دیگر " ده سال بعد در چنین روزی :" " سهبا نوشته : تازه از جلسات ادبی استاد قهرمان می آیم .... " و آینده ای که برای شیرزاد نوشته بودید , چنگی بر دلم زد زجرآلود .... گفتم شیرزاد , خبر را از جوگیریات خواندم : " شیرزاد طلعتی هم از بین ما رفت !" گیج شدم . از میکائیل پرسیدم : شیرزاد طلعتی را میشناسی ؟ ( نمیخواستم ربطش بدهم به صاحب مکتوب ) گفت : خودت هم که میشناسی ! پتک محکمی بر قلب و روحم وارد شد . تمام روزهای بعد , حس همدردی شما را , حس انسان دوستیتان را و همراهیتان با مریمش را , خوب به حافظه ذهنم سپرده ام . در دوستی , سنگ تمام می گذارید کیامهر عزیز ... و باز یادم آمد از خداحافظی محسن باقرلوی عزیز و همه پستهای مرتبطی که با این موضوع شکل گرفت و همه همراهی شما با کرگدن غمگین آنروزها .... ( پیامکهای ارسالی از دیار باقی را هم یادم هست !)
رادیو جوگیریات , انتخابات بلاگستان , بازیهای پرشور وبلاگی , بازی نقاشی ها , بازی صداها , بازی آکادمی جوگیریات , بازی عکسهای کودکی , بازی عکس پدرها , بازی افطار , بازی ....... شور و حالی که در فضای بلاگ ایجاد می کنید با این بازیها , ستودنی ست و از یاد نرفتنی . حتی برای یکی چون من , که معمولا خیلی داخل این هیجانات نمی شوم ...
از کیامهر سخن گفتن و از داستانهای زیبایش نام نبردن , بی انصافیست . میخکوب می شوم وقتی داستانهایتان را می خوانم . داستان علی کوچولو , داستان دختری که اینجا را نمی خواند , داستان ... هر چند این داستانها , پایه در حقیقت داشته باشند . سحر کلامتان را نمیشود نادیده گرفت . نوستالژی عجیب شما به دنیای کودکی , کارتونهای کودکی , بازیهای کودکی و هر آنچه با آن مربوط است , نیز فراموش نشدنی ست .
از تولدانه نگفتم تا برسم به پایان حرفهایم . آخر قرار است این بار کوزه گر تولدانه , خود در کوزه تولد بیفتد . اگر بگویم زیباترین طرح جوگیریات را همین میدانم , دروغ نگفته ام . شاید باور کردنی نباشد , اما حتی یک تبریک ساده , از کسی که توقعش را نداری , میشود بهانه ای زیبا برای قشنگتر ساختن روزهایی که اینقدر سخت می گذرند بر ما و شما این کار زیبا را چه خوب آغاز کردید و با چه محبتی ادامه می دهید . و این خود یکی از ارزشمندترین بخشهای وجود شماست که نمیشود آنرا نفی کرد و نمیتوان آنرا مجاز دانست . حقیقتی ست در درونتان که انکار ناشدنی ست . طعم به یادماندنی داستان " خانوم میم همیشه می خندد " را همیشه در خاطر سپرده ام . یا همان نامه فرشته ها را , یا تولدنامه سمیرا , ابرچند ضلعی و .... به خاطر ایجاد همه این حس های قشنگ ممنونم از شما .
حالا دیگر شک ندارم , بسیاری از کسانی که شاید حتی شما را ندیده اند و صدایتان را نشنیده اند , می دانند که ساعت نوزده و سی دقیقه 23 مهرماه 58 در بیمارستان اقبال تهران , خداوند انسانی را به زمین فرستاد که معتقد است زندگی بیشتر حس کردنیست , تا تعریف کردنی . که مهر را و مهربانی را و مهربان را دوست دارد . که دوست دارد شادیها را بپراکند , مثل بهار , مثل گل همیشه بهار , مثل درخت بید مجنون , سایه بدهد , بی منت ... کسی که دانه دلش , مثل انار شب یلدا , پیداست و دلش می خواهد پرنده سیمرغ باشد و هرگاه که لازم است از پس کوه قاف برآید به گرفتن دستی و همراهی دلی . دلتان دریایی , زندگیتان پرشور و عشق و سرمستی , سلامت باشید و شادمان . نارسایی احساس و قلمم را به بزرگواری خودتان ببخشید .
من ماهی کوچکی هستم . ماهی کوچکی با قصه ای عجیب :
چشم که باز کردم ، در رودخانه ای کوچک بودم . رودخانه ای زلال با ماهیانی اندک که در کنار هم با آرامش زندگی می کردند . با قورباغه هایی که صدایشان آرامش مرا بر هم می زد و دو سه مرغابی زیبا که شنای آرامشان را بر آب دوست داشتم و پروازشان آرزویم بود . رودخانه را دوست داشتم ، اما دیدن ماهیان دیگر انگار مرا آزرده می ساخت . وقتی می دیدم آنها هم مثل من عاشق آن رودخانه اند ، حس غریبی برقلبم چنگ می انداخت . دوست داشتم رودخانه و عشق به آن تنها متعلق به من باشد و بس . اما این امکان نداشت . روزی پرنده ای در کنار رودخانه نشست و با نوشیدن چند جرعه ای آب ، خستگی و تشنگی اش را برطرف ساخت . پرنده سفید زیبایی که تا به حال ندیده بودم . با او به گفتگو پرداختم و فهمیدم که از دوردستها می آید و به دیاری دوردست می رود . برایم از دریا گفت و وسعت آن و اینکه این رودخانه در برابر آن هیچ است . و من از همان لحظه غوغایی در جانم برپا شد که آرام و قرار را ازمن ربود و مرا بر آن داشت تا راهی سفر شوم به قصد دریا ....
روزی ، سحرگاه ، هنگامی که هنوز مرغابی های دوست داشتنی و رودخانه زلالم در خواب بودند ، آنها را نگریستم و با چشمانی اشک آلود راه دریا را در پیش گرفتم ...
روزهای زیادی در راه بودم . سخت بود . بارها سرم به سنگهای مسیر رود خورد و مرا زخمی کرد . دو سه بار هم ، در مسیری اشتباه قرار گرفتم و نزدیک بود در گودال آبی کوچک اسیر شوم ، اما هر طور بود ، خودم را از آن مهلکه نجات دادم و به راه اصلی دریا برگشتم . در مسیر رسیدن به دریا ، روزی به مردابی رسیدم که تیرگی آبش مرا شگفت زده کرد . هر چند اینجا بسیار بزرگتر از رودخانه من بود ، اما من زلال رودخانه ام را می خواستم و تحرکش را . ماندن را و در جا زدن را دوست نداشتم . با گل نیلوفر که صحبت کردم ، راه میانبری به دریا نشانم داد و مرا به خدا سپرد . و من با راهنمایی او ، ره به دریا بردم . روزی پس از گذر زمانی سخت و تلاش فراوان ، چشم که باز کردم ، خود را در آبی گسترده ای دیدم که بسیار بیشتر از ظرفیت دیدگان من بود و من هرگز نمی توانستم پایانی بر آن متصور شوم . انعکاس نور خورشید را بر آن دیدم و موجهای آرامش مرا به رقصی زیبا واداشت و همان لحظه بود که با تمام وجود عاشق دریا شدم و شاد از اینکه حاصل سختی های راه ، به چنین زیبایی باشکوهی می ارزد ، حتی اگر تنها چند روز دیگر از عمر من باقی نمانده باشد .
از شگفتی های سطح دریا که فارغ شدم ، سفر به اعماق آن را شروع کردم و عجیب اینکه هر چه می رفتم ، به انتهایش نمی رسیدم . اما در مسیر با ماهیان و موجودات عجیب و فراوانی برخورد کردم که در آنجا می زیستند . با برخی از آنها صحبت کردم و داستان زندگی ام را گفتم . آنها با شگفتی مرا می دیدند و اصلا باورشان نمی شد که جایی جز دریا هم در این دنیا وجود داشته باشد . و وقتی به آنها یادآوری می کردم که دریا چقدر زیبایی های نهان و آشکار دارد ، خوشحال می شدند و طوری به من فخر می فروختند که انگار همه آن زیبایی ها متعلق به آنهاست که از ابتدا در آن ساکن بودند ، ولی من معتقد بودم دریا و قشنگی هایش متعلق به من است که برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده ام . این مساله باعث شد که من زمان زیادی را با ماهیان دریا به بحث بنشینم و بارها و بارها این صحبت ها به درگیری های سختی منتهی میشد . هنوز هم دلم می خواست دریا فقط از آن من باشد ، اما انگار اینجا هم نمیشد . که اتفاقا اینجا مدعیان بیشتری وجود داشتند . اگر در رودخانه کوچک من ، ماهیان دیگر با بی تفاوتی به این خواسته من گوش می سپردند ،در دریا ماهیان قدرتمندی بودند که می توانستند مرا از پای درآورند و من ناچار بودم در برابر برخی از آنها سکوت کنم . روزی پس از مباحثه فراوان با دسته ای از ماهیان کوچک ، وقتی خسته و دلشکسته ، به گوشه ای پناه برده و با دریا درددل می کردم ، چشمم به موجودی بسیار زیبا افتاد که به من سلام کرد و به من سخنانی گفتم که هرگز فراموششان نخواهم کرد .به وضوح یادم هست که وقتی برایش گفتم که من رودخانه خودم را رها کردم چون نمی خواستم که آنرا با دیگران شریک باشم و تمام راه سخت رسیدن به اینجا را به این امید طی کردم تا دریا تنها متعلق به من باشد ، خندید و گفت : دریا دریاست و آنقدر عظیم است که ماهی کوچکی چون تو و حتی ماهیان بسیار بزرگتر از تو هم نمی توانند آنرا متعلق به خود بدانند . دریا سرشار از زندگی ست و در آن آنقدر نیروها و زندگی های فراوانی در جریان است که تو حتی تصورش را نیز نمی توانی داشته باشی . اصلا خصلت دریاست که ببخشد ، بی اینکه بخواهد ... و ما اگر زنده ایم به برکت وجود اوست و حتی رودخانه تو هم وجودش را به وجود دریا مدیون است . او برایم گفت که حتی اگر بشود و دریا تنها به تو تعلق داشته باشد ، تو گنجایش پذیرش آنرا نداری و زندگیت را از دست خواهی داد . ما همه در کنار هم و در درون دریاست که زنده ایم و نفس می کشیم . و هستی مان به حضور در آن بسته است . پس بیاموز و بدان که تو تنها یکی از هزاران موجودی هستی که دریا به وجودشان ، موجودیت می دهد . قدردان باش و راز بودن خودت را دریاب ، اما زیاده از حد خود مخواه که ویران خواهی شد .
روزهای زیادی گذشت و من علیرغم سرسختی و لجاجتم ، بر اثر گذر زمان ، تک تک سخنان آن عروس دریایی زیبا را به تجربه نشستم و دریافتم که من تنها ظرفیت اندکی از عشق بی نهایت دریا را در درون خود دارایم و بیش از آنرا نه می توانم و نه باید که بخواهم و فهمیدم که حضور من در کنار و در بین آنهمه موجودات متنوع و پیچیده است که معنادار است و من تنها یکی از آفریده های خداوندگار عشقم که بودنم ، توازنی در هستی ایجاد می کند ، اما نبودنم آنرا به عدم نخواهد سپرد . پس آموختم آنرا بخواهم که برایم مقدر شده ... که عشق وقتی بیش از توان بر قلبم جاری شود ، مرا خواهد سوزاند و اگر چیزی را که به من تعلق ندارد بخواهم ، علاوه بر خود ، دیگرانی را هم به ورطه هلاکت خواهم انداخت .
و حالا من ماهی کوچکی هستم در دریایی بزرگ . ماهی کوچکی که وقتی از رودخانه اش حرکت کرد ، ماهی سیاه کوچکی بیش نبود ، اما حالا رنگی از خون در دل دارد . رنگ سرخ عشق را ... ماهی سرخ کوچک در آبی دریای بی نهایت ....

من خاکبوس درگه جانانم , روشن ز نور اوست دل و جانم
آبشخورم به خاک سناباد است , یعنی مقیم روضه رضوانم
چون ذره ام , به رهگذر خورشید , چون مور بر سریر سلیمانم
آب بقا به خضر گوارا باد , من درکنار چشمه حیوانم
تا بوده ام رضا به رضای دوست , مانند گل شکفته و خندانم
تا یافتم به کوی رضا مامن , آسوده از حوادث دورانم
تا برده ام به حکم رضا فرمان , هستند مهر و ماه به فرمانم
تا مهر هشتم است مرا سرور , هفت اخترند بر سر پیمانم
هم , جرعه نوش باده توحیدم , هم خوشه چین خرمن عرفانم
از چشمه حیات بود آبم , وز سفره کریم رسد نانم
منت خدای را که به حکم عشق , از عاکفان کعبه ایمانم
از دوستان حیدر کرارم , وز پیروان مکتب قرانم
مدحت گرم سلاله زهرا را , باشد گواه دفتر و دیوانم ...
هان ای غریب طوس , فراز آمد , روز وداع و شام غریبانم
شمس الشموس هستی و از احسان , پرتو فکن به کلبه احزانم
ضامن شدی تو آهوی صحرا را , تضمین نمای بخشش عصیانم
خاکم سرشته اند به مهر تو , رخ تافتن زکوی تو نتوانم
در بامداد حشر تو را جویم , در بارگاه قدس ترا خوانم
از کتاب زلال بقا , سروده علی باقرزاده ( بقا )
سفر رفتنهای مداوم , غریبگی مرا با دنیای مجازی بیشتر می کند. انگار همه چیز دست به دست هم می دهند تا بیشتر از پیش , در راستای دل کندن از هر آنچه خواستنی ست و دوست داشتنی , گام بردارم . نه اینکه این مساله خواسته خودم باشد ! که اینگونه نیست . دلم شدید عادت کرده به بودنتان , به بودنم در جمعتان ! اما انگار چیزی ورای خواسته ام , مرا به سمتی می کشاند که باید ... گاه دلتنگی از تک تک شما , آنقدر بر شانه روحم سنگینی می کند , که کمر دلم را هم خرد می کند . اما هر چقدر توانسته ام در برابر دلتنگی دائمی زندگی ام , دوری از پدر و مادر و عزیزانم مقاومت کنم , در برابر این هم می توانم .
ببخشید مرا . هرگاه از سفر می آیم و از سمت خانواده ها , این حس غریب آزاردهنده با من هست , تا چند روز که باز روزمرگی زندگی به سراغم آید و دغدغه های همیشگی , مرا از این افکار رهایی بخشند . امان از وقتی که بازگشتت , با غم دوستانت همراه باشد . امان از وقتی که دلهای عزیزانت هم گرفته باشد و رنجور . امان از زمانی که بدانی نازنینی دوست داشتنی , در بستر بیماری ست . امان از این که بدانی آن دیگری , چه زخمی دارد بر دل , و آن یک ....
زندگی , در هر دو روی سکه اش , غم باشد یا شادمانی , گاه افراط دارد و گاه تفریط . تعادل کم رعایت می شود در این دو روی سکه .
مشهد رفتم . به یادتان بودم . آرام شدم . هر چند ندیدم پدر را و باران را . اما باز هم خوب بود , اگر نمی شنیدم صدای گریه های آن دو مهربان را . اگر نمی دیدم چشمان اشکبار دوست را . اگر نمی دیدم اینهمه رنجوری دل برادر را . اگر ... اگر ... اگر ...
مشهد بودم و باز به دعای خیر پدر و مادر و معجزه آن , ایمان بیشتر آوردم . کاش دعای این دو عزیز بی بدیل , همیشه همراه زندگیمان باشد . کاش سایه شان بر سرمان مستدام باشد . کاش فاصله ها اینقدر بی رحم نبودند . کاش ...
مشهد بودم , در شبهای میلاد . در زمان گل باران و نیایش و نور و شور و سرور . مشهد بودم و در حرم بودم وقتی کبوتران هم شادمانه پر می زدند در آن فضای روحانی , که صدای بال فرشته ها و راز و نیاز آدمها , با هم راه آسمان را در پیش می گرفت و خدا چقدر نزدیک بود ...
مشهد بودم و ......
کاش همیشه مشهد بودم . کاش خط سرنوشت , مسیر مرا اینقدر دور رقم نمیزد . کاش همین حالا , سر بر زانوی مادر داشتم و دمی بعد , سر در شانه پدر . کاش بارانم را و بزرگ شدنش را , لحظه به لحظه می دیدم . کاش اینقدر دور نمی ماندم از غصه های دل برادر . کاش .....
کاش این کاش ها را پایانی بود .

دیدار استاد قهرمان عزیز , با آن صدای گرم , با آن روی گشاده , با آن غزلخوانی های همیشه ماندگار در ذهن , روزی زیبا را ثبت کرد در خاطره من و سمیرای مهربانم . امید که همیشه سلامت باشند و پایدار .
بودن در جمع هم بازیهای کودکی و یادآوری خاطرات قدیم هم , شوقی دیگر به ارمغان آورد برایم . و دیدن معجزه دعای مادر . موفقیتی هر چند ناچیز در آزمونی سخت ....
کاش همیشه پیروز میدانهای سخت باشیم . کاش از آزمونهای زندگی سربلند بیرون آییم .
راستی , میلاد ضامن آهوها , بر شما مبارک .

1-
عزیزم ! پای تا سر داغم و پا تا به سر دردم
زیک عاشق شدن ، دیدی به روز خود چه آوردم ؟
غزال من کجا رفتی ، که من حیران و سرگردان
درین صحرای بی پایان ، به دنبال تو می گردم
مرا تا نیمه جانی مانده ، می باید که دریابی
چه حاصل گر کنی یادم ، رود بر باد چون گردم ؟
بخر با بوسه ای در جمع یاران آبرویم را
که با سیلی نباشد سرخ ، زین پس چهره ی زردم
شدم دیوانه ، چون زلفت فرو افتاد بر دوشم
اگر بر شانه من می نهادی سر ، چه می کردم !
مگر وصل تو با نقش موافق راحتم بخشد
که من در ششدر محنت ، کنون چون مهره نردم
نباشد دور اگر افتد غزلهایم پسند تو
که این گلهای رنگین را ، به آب دیده پروردم
مرا گر دوست می داری ، مشو از حال من غافل
به گرمی از درم بازآ ، مکن از عمر دلسردم
طریق عشق را نتوانم از غیرت رها کردن
به پای خود ، ز راه رفته هرگز بر نمی گردم
به دیدارتو ، هر دم می شوم مشتاق تر ای زن !
اگر کم شد خداناکرده شوق من ، مخوان مردم !
روان چون آب خواندم بس خط مشکل ، ولی هرگز
ز خط سرنوشت خویش ، سر بیرون نیاوردم
به صحرای وجود ، از بی نصیبی گردبادم من
که در دستم همان باد است ، اگر خاکی به سر کردم
استاد محمد قهرمان
90/5/5
2-
وقتی نگاه می کردم از گل به خار رسیدم . با خود گفتم پروردگارا ، چه فلسفه ایست در این همسایگی و چه حکمتی ست در این بیگانگی ؟
امروز دوازدهمین روز مهرگان است . چند روز از یازده روز گذشته را با مهربانی شروع کردیم و با مهربانی تمام ؟
3-
روزهای تلخی سخت می گذرند . بخصوص که ما توقع داریم همه درک کنند در دل و ذهن ما چه می گذرد و طبیعتا توقع همراهی بیشتری داریم . اما چیزی را که یادمان نمی ماند اینکه هر روز برای هر کسی پر از حوادث تلخ و شیرین است . از کجا معلوم وقتی من خسته ام ، همسرم خسته تر نباشد ؟ وقتی من دلگیرم ، دوستم ناراحت تر ؟ وقتی من گرفتارم ، دغدغه های بیشتری آن دیگری را گرفتار نکرده باشد ؟ اگر فقط کمی از قالب خودخواهی بیرون آییم ، شاید راحت تر بتوانیم دیگران را درک کرده و شرایط را برای همدیگر ساده تر کنیم .
4-
دیروز ، ساعات سختی را گذراندم . سختی ای که از شب قبلش شروع شده بود و در تمام لحظات دیروز ، امتداد داشت . دیدن چهره اشک آلود و غم درمان ناپذیر دوست ، ترا هم تلخ می کند . دیدن ناآرامی و پریشانی هم ... کاش مرهمی و محرمی باشیم .
تحمل روزهایی چنین ، در کنار دوستان آسانتر است . دیروز صندوق پستی وبلاگم ، حاوی هدیه هایی سرشار مهر بود ، وقتی حتی در واری لطیفه ای میشد نگرانی را و مهربانی را دریافت . و البته حضور آرام آن دیگری را که از هیچ محبتی دریغ ندارد .. و من چقدر قدردان هستم این بودنها را ... سپاس از خداوند و ممنون از همگی شما .
5-
هنوز به یکماه نرسیده ، حضور من در سرای امن حرم ثامن الائمه . وقتی به خاطر عجله ، حرفهایم با آن مهربان ناتمام ماند . انگار کبوتر دلم هوای پرزدن از بام آن آستان را نداشت و پابسته اورا از آنجا بیرون کشیدند . اما دل را چه کنم که تمام این مدت در آنجا بود ... و انگار ، که نه ... بی شک مهربانترینم می دانست که دلم این بار گره سختی خورده به آن ضریح نورانی که باز قسمت کرده دیدار را .
دلمو گره زدم به پنجره ت دارم میرم ، دوست دارم تا من میام ، زود گره ها رو واکنی
دوباره راهی سفرم . سفر به شهر من ، به مشهد ، موطن و مولد من و دلم ... زنده باشم اگر ، نایب الزیاره همه تان خواهم بود .........
توضیح نوشت :
عکس این پست ، تصویری از نگاه زیبای برادرم فرداد است . اینجا هم از ایشان سپاسگزاری میکنم بابت این هدیه زیبا .

زندگی ، دور تکراری غریبی ست . گاه بی آنکه بدانیم و بخواهیم ، چنان اسیر می شویم در این تسلسل ملال آور که گذر زمان برایمان زجری می شود تمام ناشدنی ، که نفس زندگی تحرک است و شادابی ، پویایی است و نشاط ، که ما آن موجیم که اگر در دریا باشیم ، زنده ایم و ره که به مرداب می بریم ، مفهوم زنده بودنمان را ، در رکود ثانیه های عمرمان از دست می دهیم .
انگار همین دیروز بود که برایم نوشتی :
زندگیت را با لبخندهایت نگاه کن ، نه اشکهایت . سالهای عمرت را با دوستانت بشمار ، نه با تعداد شمع های روی کیک تولدت .
گفتی : تولد تکرار امیدواری خداوند است . یادآوری این تکرار بر تو مبارک ... و حالا ، تنها به فاصله چند روز ، من می خواهم این حرفها را برایت تکرار کنم ، اما نه با آن تلخی که در شعر تو نهفته بود :
در این دیار نازنین که یاسمن شکسته است ، شکفته باد نرگس جمال نور بار تو ،
مبارک ای عزیز جان ، تولد و بهار تو ...
راستش را بگویم این روزها که زمان برایت اینقدر سخت می گذرد ، مرا بارها به فکر انداخته که در حال گذران چه امتحان عظیمی هستی و من حتی اگر نتوانم به اندازه تو شرایطت را درک کنم ، حداقل می توانم دمی خود را جای تو بگذارم و غم عمیق چشمانت را دریابم . باور کن هر بار که نگاهم به تو و آن سکوت عمیق ، اما پرمعنایت می افتد ، غمی به قلبم چنگ می زند ... و اندیشه ای ذهنم را ، که چه میگذرد در قلب و ذهن تو ...
کاش اینقدر آرام و صبور نبودی عزیز دوست داشتنی ام . کاش این قدر صبور نبودی ...
گاه که حس می کنم از من رنجشی به دل داری و هر چه می خواهم از زبانت بیرون بکشم این رنجش را ، اما تو باز هم به آرامی می گویی ، چیزی نیست ... با خود می اندیشم که چقدر متانت و صبوری ارزشش را گم کرده این روزها . که خویشتنداری بهایش را آنچنان که باید دریافت نمی کند . باور کن گاهی تمامی آموزه های انسانی وجودم را زیر سئوال می برم در این زمانه . که می دانم دلخوریهای کوچک را اگر بر زبان نیاوری ، تبدیل می شوند به رنجی عظیم در دل و آرام آرام می شوند کوهی از مشکلات . کاش بتوانیم با زبان مهر با همدیگر سخن بگوییم ، اما بگوییم ... سکوت همیشه درمان خوبی نیست مهربان من .
برایم نوشتی :
هنگام وداع ،
آنگاه که در می یابی ، چشمانی در حال عبور است
که پاره ای از وجود تو را نیز ، با خود خواهد برد ....
خدایا از عشق امروزمان ، چندی برای فردا کنار بگذار
نگاهی ، یادی
تصویری ، خاطره ای
برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد
روزی چقدر عاشق بودیم ...
و من به وضوح یادم هست عشق تو را ، التهاب تو را و در عین حال آرامش تو را ، که با همین سکوت و صبوری از روز اول برایم شناخته شدی و همین توجه مرا به تو جلب کرد . باور کن یادم هست تمام اشتیاق روزهای اولت را و ...
قبول کن ، چگونه می توانستم باور کنم وقتی با آن چشمان گریان برایم گفتی که به آخر خط رسیده اید ؟
نمی دانم بهت را در من دیدی یا نه ؟ هر چند تفاوتها را دیده ام و درک کرده ام ، اما باور همیشگی ام این بوده که عشق می تواند بر هر چه فاصله است ، پیروز شود ، که با عشق حتی تفاوتها هم انسان ساز می شوند ، می شوند دست آویزی برای کامل کردن من ، کامل کردن تو ، می شوند بهانه ای برای تعادل ... اما چرا و چگونه به جای رسیدن به این نقطه زیبای تعادل ، فاصله ها را چند برابر کرده ایم ؟ به نظرت پاسخی جز دامن زدن بر منیت ها می توان یافت ؟ یا .... ( یایش را خودت بگو !)
و من هنوز هم عشق را و حسرت را در چشمان همیشه مهربانت که این روزها بیشتر ابری اند و بارانی می بینم و شگفت زده می شوم از عزیزی که سالهاست همنفس و هم خانه تو بوده ، اگر این غم مبهم را ، این مهر و عشق عمیق را ، در آن دو زیبا نبیند ...
مثلا تولد نامه نوشتم ، اما اینقدر تلخ ؟ قرار بود شادی بخش بشود به ظاهر ...!
مگر می شود شاد نوشت وقتی می نویسی :
"سرگردان و خسته و دل شکسته ام و صدای شکستن دلم را با صدای خودم ، بارها شنیده ام..."
که من هم چون تو نگرانم ،نگران آینده ، نگران لحظه های بی بازگشت زندگی که به تلخی بر تو و همسر و آن نازنین دیگر می گذرد و می تواند که به شیرینی بگذرد ، اگر تنها فرصت دوباره ای به عشق قلبهایتان بدهید ، اگر دست بردارید از هر آنچه خاطرات تلخ گذشته است که من می دانم هر دوی شما توان این را دارید ، با آن دلهای بزرگی که از شما می شناسم .
می دانم که مدتهاست که مرا نمی خوانی ، کاش این بار را می توانستی این چند کلام را بخوانی تا دریابی ، من هم اگر سکوت می کنم ، دلیل بر بی تفاوتی ام نیست ، که زبانم یارای همراهی و همدردی ندارد با تو ، که نمی دانم چه بگویم و چگونه که تنها کمی و دمی آرامش باشم برایت .
تولدت را تبریک می گویم عزیز دوست داشتنی ام و امیدوارم این مهرگان و این زادروز ، فرصت زیبای دوباره ای بدهد به شما تا زندگی را آنگونه که شایسته قلبهای مهربان شماست بسازید .
گفتم : تو شیرین منی ، گفتی :تو فرهادی مگر ؟
گفتم : خرابت می شود ، گفتی : تو آبادی مگر ؟
گفتم : ندادی دل به من ، گفتی : تو جان دادی مگر ؟
گفتم : زکویت می روم ، گفتی : تو آزادی مگر ؟
گفتم : فراموشم مکن ، گفتی : تو در یادی مگر ؟