
دوش دربزم ، لب مــن به سخن بازنشد
با حـــریفان ، دل سودا زده دمسازنشد
زیرلب شادی ِاو گفتــم ومَی کردم نوش
غیرپیمـــانه کســــی واقفِ این راز نشد
مطربا! پرده دگـــــرکردی و دیگر،امّا
ســـاز با ناله ی جانسوز من آن ساز نشد
جان ِنــو یافتن از بوسه،نشد قسمتِ من
ورنه این سوخته دل ،منکر اعجاز نشد
خاطر از کارجهان،غوطه زنان در زنگ است
دل من خــون شد و این آینه پرداز نشد
گرچه مـا خرمن ِبی دانه به آتش دادیم
راضی از بخشش ِمـــا برق ِسبکتاز نشد
خــواهد ازشعله به آسایش ِجاوید رسد
ورنه پــروانه ی ما مانده ز پروازنشد
ای دل ازکفرگذشتی که به ایمان برسی
لیک پـــایـــانِ تـــو هم بهتر از آغازنشد
کس درین قحطِ وفا،گرم به من بازنخورد
یخ مــــا دربغــــل ِهیـــچ کسی بازنشد
"دوستت دارم ِ"من،حیف که از شرم ِحضور
از دلـــم تـــــا به زبان آمد و ابراز نشد
یا رفیق من لا رفیق له
الهی و ربی من لی غیرک ..... الهی و ربی من لی غیرک ....
الهی و ربی من لی غیرک ....
لا اله الا انت ....سبحانک انی کنت من الظالمین ....
مولای یا مولای ... انت الدلیل و انا المتحیر ... و هل یرحم المتحیر ، الا الدلیل ....
انا متحیر ....
روز عرفه ، روز نیایش .....

امروز صبح از همان ابتدای روز ، حسی خوب و قشنگ همراه من است . وقتی چشم باز می کنی و می بینی مادر را در حال نماز و پدر را حال قرآن خواندن ، وقتی دخترکانت را می بینی که کنار هم با آرامشی که از بودن در بین پدربزرگ و مادربزرگ نصیبشان شده ، به خواب رفته اند ، وقتی آنسوتر محمدت را می بینی و می دانی همین لحظه در خانه تو ، برادر بزرگترت با همسر دوست داشتنی و باران قشنگش ، نفس های عطرآگینشان را به فضای خانه ات هدیه می دهند ، وقتی جزء نادر روزهای سال ، دم رفتن مادر چای گرم به دستت می دهد و تو چشمت به سفره آماده صبحانه می افتد که چشمک می زند و ناخودآگاه دستت را به سمت سفره دراز می کنی به گرفتن لقمه ای نان و پنیر ، اینها هر کدام به تنهایی می توانند نوید یک روز فوق العاده باشند برایت .
از خانه بیرون می آیی . باز هم پاییز زیبای هزار رنگ . این بار اما خیال انگیزتر و زیباتر ، که طبیعت را غرقه در مه می بینی و خود را سرشار از شعف . که تخیلت به کار می افتد و حس می کنی آسمان با دستان سخاوتمندش به زمین آمده تا به تو یادآوری کند رسیدن به اوج آنقدرها هم سخت نیست ، اگر دل را و نگاه را وسعت بخشی !

در میان ابرها راه رفتن ، حتی اگر پایت بر زمین خاکی هم باشد ، حس خوشایندی را القا می کند که بیان ناکردنی ست . می شود مرزها را از میان برداشت . می شود زمینی بود اما آسمانی زیست ، می شود با دو بال نامرئی از مهر ، پرواز را به تجربه نشست ، می شود گاهی از اوج فرود آمد تا دلی را شاد کرد ، می شود .... و اینجاست که با تمام وجود در می یابم که خداوند هم با آنهمه بزرگی ، اینقدر نزدیک است که هرگاه اراده کنی می توانی دست دلت را در دستان قدرتمندش بگذاری و پای بر آسمان گسترده محبت او نهی و بالهایت را در آن فضای بیکرانه عشق لایزالش بگشایی و پرواز را به تجربه بنشینی که تمام زندگی و بودن تو به همین لحظات می ارزد .
پاییز که باشد و مه که باشد ، راه تخیلت گشوده می شود و تو می روی در کوچه پس کوچه های ذهنت گم می شوی و وقتی به خود می آیی ، می بینی تمام مسیر خانه تا اداره را انگار ندیده پیموده ای . پاییز که به نیمه می رسد و آبان ماه که جلوه گری می کند با رنگارنگی با شکوه طبیعت ، ناخودآگاه یاد زنده یاد منزوی می افتم و آن شعر محشر پاییزی اش :
پاییز کوچک من
دنیای سازش همه رنگهاست
با یکدیگر
تا من نگاه شیفته ام را
در خوشترین زمینه به گردش برم
و از درختهای باغ بپرسم
خواب کدام رنگ
یا
بیرنگی را
میبینند
در طیف عارفانه ی پاییز؟
کاش آسمان دل هایمان به زیبایی همین روزهایی باشد که از حضور بی نهایتش بر هستی مان ، رنگی از خدا گرفته است .
پی نوشت :
دیروز در محل کارم ، ساعتی را میزبان برادر و باران بودم . حاصلش دیدنی ست و شنیدنی . نوشتن از آنرا به برادرم مهدی می سپارم . از من تنها این عکس را به یادگار داشته باشید .


سه ساله بودم که انقلاب شد ، پنج ساله که جنگ ! جنگ که تمام شد ، سال 67 ، تنها سیزده سال داشتم . دختر بچه دوره راهنمایی که تمام دنیایش ، کتابها و مدرسه اش بود و آدمهای اطرافش . که از جنگ ، تنها گاهی شنیدن آژیر وضعیت سفید و قرمز را می دانست و گاه در اوج بمباران ها ، همشاگردی هایی که از تهران یا شهرهای دورتر برای سکونت موقت به شهر ما می آمدند . و البته رزمنده ها و شهدای جنگ را ...
فامیل ما ، فامیل جوانی بود و با قدیمی های پدر و مادرها ارتباطی نداشتیم . بزرگترین بچه های خانواده ما ، پسردایی هایم بودند که از متولدین دهه 40 بودند و هر کدام بیشتر از 9 سال با من فاصله سنی داشتند . مهدی ، متولد47 بود . درسهایش فوق العاده خوب بود . ایمانش عالی بود . پسر محجوب و متینی که تمام فامیل قبولش داشتند و همه ما به نوعی خاص احترامش را واجب می دانستیم . حتی شیطان ترین دخترهای فامیل هم ، هرگز به خود اجازه سر به سر گذاشتن با مهدی را نمی دادند . او از وقتی جبهه را شناخت ، درسش را نیمه تعطیل کرد و در آنجا درس هایی می خواند که فراتر از فهم ما بود ، فراتر از فهم من هست ، هنوز هم ...
به علاوه دو تا از شوهرخواهرهایش را هم تشویق کرده بود که با او همراه شوند . یادش بخیر مراسم ازدواج علی ، داماد دایی ام ، عجیب ترین مراسمی بود که تا آن موقع دیده بودم . از دست و دایره خبری نبود و داماد را هرگاه می دیدیم ، تنها صلوات می خواست و بس ! هنوز هم خانواده علی چشم به راه آمدن خبری از فرزندشان هستند و هنوز رضایت نداده به فرستادن خبری هر چند اندک از جایگاهی که دارد ... طفلک مریم سیزده ساله ما !
مهدی هم رفت . اردی بهشت 65 ، در جبهه غرب ... وقتی برای آخرین بار برگشت ، گلوله ای در گلویش بود که راه نفس را برای همیشه از او گرفته بود . مهدی رفت و یک فامیل داغدار بهترین فرزندشان شدند . مهدی رفت و از آن به بعد هرگز رنگ شادی واقعی را در چشم دایی محبوبم ندیدم که ندیدم ... هنوز هم عکس مهدی با آن جمله قشنگ وصیت نامه اش در تاقچه خانه های ماست . هنوز هم گوشه گوشه خانه دایی یادآور خاطرات اوست . هنوز هم وقتی به عکسش در خانه خودمان نگاه می کنم ، سخن نگاهش را می خوانم . لبخندش را و اخمش را خوب می فهمم . هنوز هم گاهی حضورش را با تمام وجود احساس می کنم . هنوز هم گاهی که به صندوقچه نامه های قدیمم سر می زنم ، با دیدن نامه ای که مهر قرمز " برگشت خورد ، گیرنده در محل نبود " آن آخرین نامه بغضم می گیرد و اشک می ریزم . هنوز هم ....
اینها را برای تو نوشتم خواهری . برای تو که تمام دنیایت پر از نام شهداست . که بدانی درست است آنقدر که باید و شاید با شهدا و روح بزرگشان آشنا نیستم ، اما آنطور که فکر می کنی با دنیایشان غریبه نبوده ام . که باور دارم عظمت روح آنها را که در کالبد تنگ جسم نمی گنجید و آنقدر به دیواره های قفس خاکی کوبید تا رها شد و جاودانه شد ... باور کن آنقدر ایمان و اعتقاد دارم که بدانم شهدا ، زندگان همیشه دورانند و مگر غیر از این است که خود خداوند به صراحت فرموده :
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا ، بل احیاء ،عند ربهم یرزقون
من با تمام وجود مقرم بر همه آنهایی که تو می دانی ، تو می گویی ، تو می خوانی ، هر چند سهم من از دنیای وسیع آنها ، تنها مهدی خودم باشد . . هر چند شهید زین الدین را ، شهید همت را ، شهید ... را تنها با نام بشناسم . هر چند اطلاعات اندکی از شهید دکتر چمران ، یا شهید صیاد ، یا شهید احمد کاظمی داشته باشم ... هر چند حتی نام شهید ابراهیم هادی را نشنیده باشم یا همشهری شهید خودم را ، شهید برونسی را تازه پیدا کرده باشم ...
اما خواهرم ، باور کن دنیای من ، آنگونه که شما می پندارید ، با شما فرسنگها فاصله ندارد ، نداشته ... و اگر فاصله ای هست نه به دلیل گوناگونی مقصد ، که به دلیل تفاوت مسیر است و بس. که هر کدام از ما راهی داریم در زندگی که حق خود در پیش پایمان نهاده و مگر می شود از راهی غیر از خواسته او زندگی را پیمود ؟
و من چقدر خوشحالم که مسیر زندگی ما دو ، تقاطعی بدین زیبایی را در اختیارم نهاد تا با تو و اندیشه های زیبایت آشنا شوم و هر روز شکرگزار خداوند باشم به خاطر وجود تو و قدردان آسمانی که اینهمه ستاره های ناب را به من شناساند ...
دیگر چه بگویمت نازنین دوست داشتنی من ؟ ... به امید دیدارت در آینده ای نزدیک در هر آن کجا که تقدیر به زیبایی در زندگی مان بنگارد ...
آفتابگردان خانه مان
روزهای ابری هم باز می شود
بانو !
نسبتی با آفتاب داری ؟
( احسان پرسا )
رنگین کمان , پس از باران می آید
بی تو
باران
بندنمی آید !
آسمان شهر ما , همنوا با دل گرفته ام , روزهاست که مداوم می بارد . برای من که همیشه مشتاق بارانم و دعای باران , ورد زبان اینروزهایم , هدیه خداوندگار مهربانی را نمی شود نادیده گرفت . باران را به نیاز خواستم , به راز اجابت نمود . زیارتنامه باران را خواهم خواند تا باران بشود زیباترین بهانه , برای گذر از ابرهای دلتنگی آسمان این روزهای دلم . شرمنده شمایانم اگر تلخی ها را به سمتتان روانه کردم .
چشمهایت سیراب سراب و نگاهم،تاول زده از تابش تشنگى.
برویم دعاى باران بخوانیم
تو با دل من،من با دل تو
باور کن با لبخند چترهایمان بر میگردیم.

(وقتی شیطنت عمه , چاشنی همراه غذای باران بشود !)
نماز باران می خوانم تا زیر چترم بیایی
باران می بارد
شاعر می شوی !
احسان پرسا

باران تماشایی ست
اما نه در چشمانت !
احسان پرسا

قیل و قال ابرها تمام شد
ناودان ولی هنوز
حرفی برای گفتن داشت ...
احسان پرسا
پی نوشت :
شعرها از کتاب یک استکان رویا , سروده احسان پرسای عزیز است .