آنجا که انگار نوایی از زمزمه هایت در باد میپیچد و حسی که دریاها را به بیقراری میکشاند و همه ی بید هایی که مجنون وار دوستت میدارند و از احساست بخود میلرزند ...
پی نوشت :
گاهی حرفهای دل , چه ظریف در قالب کلمات منتقل می شوند . و من چقدر دوست دارم اینگونه سخن گفتن ها را , هر چند صداقت را در قالب صراحت بیان هم می پسندم . متن بالا , کامنت سپهر عزیز است در پاسخ به کوتاه نوشته 2 من . راستش بارها خواندمش و هر بار انگار چیز جدیدی از آن دستگیرم شد . آنقدر محو این نگاه زیبای برادرم , سپهر عزیز شده ام , که نتوانستم ساده از کنارش بگذرم . پس با اجازه ایشان , کامنت را به عنوان پستی مستقل گذاشتم تا شما هم با نگاهی تازه تر آنرا بخوانید .
همینجا از همه دوستان عزیز که مرا از نظرات ارزشمندشان بی نصیب نمی گذارند سپاسگزاری می نمایم و بخصوص از دانیال عزیز , آقا بزرگ مهربون , رفیق بزرگوار و گل مریمم تشکر ویژه دارم که وقت و احساس قشنگشان را به پای این نوشته ها گذاشتند .
کاش فرصت جبران اینهمه لطف برایم باقی بماند . پیروز و سرفراز باشید .
1-
باران می آید ...
چتر آبی ام چشمکی می زند به مهر .
لبخندی می زنم و می گویم :
آبی آسمان را بیشتر دوست دارم ،
حتی از ورای ابرهای تیره !
چترم چشمانش را می بندد ....
خاکستری می شود !
2-
هنوز هم باورم نمی شود کوه یخ درون آب شده باشد
به آتش مهری مدام ...
هر چند اندک ، اما ... عمیق ...
برخاسته از خاکستر دل ...
3-
می نویسم بی اینکه فکر کنم نوشته ام باید به آرایه های ادبی پیراسته باشد ...
اما یک چیز را خوب می دانم .
اینکه نوشته ام باید به پیرایه ادب آراسته باشد !
4-
یوسف که تو باشی ،
چه فرقی می کند در دستان اینهمه عاشق نما ،
ترنج بگذارم یا نارنج ؟!
آنقدر می دانم که زخم دستانشان ،
بی مرهم ، هم ،
زود خوب می شود !
زخم دل من اما چه ؟
مرهمی یافت می شود یوسف ؟!
5-
آشوبی ست در دلم ...
همیشه هنگامه اذان قرار داری با من و دلم انگار ...
که درست زمانی که بلند می شود صدای لا اله الا ...
بگویی : من چه ؟ .... خدای دلت نیستم ؟
آخر چه بگویمت .....
خدای .... من ؟؟؟!!!!!
پی نوشت :
نوشتم که ننوشتنم تا چند روز آینده جبران شود ! ( دمی آرامش را هم از شما دریغ می کنم !
)
1-
قلم را که رهامی کنم ، پرحرف می شود . هر چقدر به یادش بیاورم که هی ... تو ... با توام .... آرامتر ، صبورتر ... کم حرف تر ...
نمی شود ! بلد نیست ... باید بیاموزمش ..
این روزها هیچکس را نه وقت و نه حوصله خواندن های زیاد نیست . همه لوح فشرده می خواهند ، حتی در کلام ! اما ... چه کنم ؟
دارم تمرین می کنم ، کم نوشتن را !
2-
- پدر ! نقاشی ام قشنگ است ؟- - آفرین پسرم ، اما چرا سیاه ؟
- - آخر ، شب است پدرجان ! آسمان شب ....
- - پس ستاره هایش کو پسرم ؟
- - هوا ابری ست پدر....
...........
- - داداشی ، میشه ببینی درست می شمرم اعداد را ؟
- - بگو آرزویم ، گوش می کنم ...
- 1 2 3 4 ......11...
............
- عاطفه ، پیراهن آبی ام را ندیدی ؟.......
3-
نیلوفر دلم به شوق چشیدن قطرات باران برآمده از دل تو ،
مرداب را به سمت نور درنوردید ... دریغش مکن !
اشکهایت را بر کدام کویر باراندی ؟!
4-
امروز صبح ، آسمان راه خانه اش را اشتباه گرفته بود . آمده بود زمین ....
شاید هم به رسم مهر و ادب خواسته احوال زمینیان را بپرسد !
هر چه هست ، زیباست ، مثل رویاست ، عین یک خیال وسوسه انگیز ... محشری است از زیبایی ...
شاعر اگر نشوی در این فضا ... مثل من, لابد دل نداری !
5-
گاه هستم ، گاه نیستم
برخی را همیشه هستم
برخی را هیچگاه ...
اما یک چیزی را بدون شک هیچگاه نخواهم بود ...
من هرگز آدمی سیاسی نبوده و نخواهم بود . معنای آپارتاید را نمی دانم ،
معنای شهروند درجه یک بودن در آسمان بلاگ را هم ...!
بی اینکه سیاسیم کنید ، می شود معنایش را به من هم بیاموزید ؟!
ایستاده ام ،شاید در ابتدای درک هستی آلوده زمین!
اینجا را، این خانه پر مهر را عاریه گرفتم تا واژه ها را به یاد خود آورم. تا یادم بماند استخوان های احساسم را بر قامت تقدس جاودانه "کلمه" قلم زدند.
این روزها شکسته و شاید کمی خسته تر از گذشته به جمله ها می نگرم.همان ها که مرا با همه دردهایم میسرایند و با خود میاندیشم حالا که درد همه زاویه های جوانیم را تراشیده و چشمانم را سرشار از شب کرده است چگونه با این واژه ها آشتی کنم؟
امروز اینجا در خانه درخشان ترین ستاره آسمان، اندکی آرام گرفته ام تا بگویم این استخوان های شکسته هنوز رام دستان سرنوشت نشده اند.
آمدم تا اینجا صدای آرام اما استوار مبارزه ام را در تندیس واژه ها بریزم و بگویم که برای سازش با تقدیر زاده نشده ام.
میدانم اینکه سهبا، مهربانترین همراه روزهای تلخ گذشته، عرصه قلم زنیش را برای اندکی آسودن از درد در متن واژه ها به من بخشیده است حاصل لطف بی حد و مهر بی حساب اوست و البته اقبال بلند من در دوستی غریبم با این همراه مهربان.
این مجال اندک را قدر میشناسم چراکه فرصتی برای رویارویی دوباره ام با واژه ها بود،همین.
پی سهبا نوشت :
افتخار این را داشتم که برای ساعاتی هم شده ، میزبان گل نیلوفر نازنینم ، سمیه عزیز باشم تا از زبان او ، با کلمات خودش ، با قلم مخصوص خودش ، حرفهایش را برسانم به گوش دوستان عزیز . باقی حرفها را هم میگذارم ناگفته بماند که خودش و خدایش خوب می دانند چه در دلم می گذرد . مهربانترینم را به بزرگیش قسم می دهم تا .....
از وعده های خشک تو بی تاب می شوم
کی از زلال وصل تو سیراب می شوم ؟
زین زندگی به دست تو یابم مگر نجات
چون شمع , گر مرا نکشی , آب می شوم !
گر پا نهی به کلبه تاریک من شبی
فارغ ز بار منت مهتاب می شوم
تا برکشی ز ساز دلم ناله نو به نو
در پنجه ظریف تو مضراب می شوم
ای ساحل امید ! برانی گرم چو موج
سرگشته تر ز کاسه گرداب می شوم
چون چشم نیم خواب تو شب آیدم به یاد
بر می جهم ز بستر و بی خواب می شوم
از چنگ هجر اگر که رهایم نمی کنی
چون ماهی فتاده به قلاب می شوم
ترسم که شیشه ای شود از من شکسته دل
سنگم به دست طفلی و پرتاب می شوم
طوفان عشق , کاش نیفتد ز جنب و جوش
ور نه , خموش چون دل مرداب می شوم
انگورم و ز حبس خمم هیچ باک نیست
یک چله چون گذشت , می ناب می شوم
استاد محمد قهرمان
90/08/01
پی نوشت :
گلایه دارد از ساحل ،
دریا!
این نیست رسم همنشینی ،
من در تلاطم ،
تو در تماشا !
حال و هوایتان را ، هر چند نه کامل ، اما در حد بضاعت درک خویش اگر درنیابم ، که آدم نیستم !
باور کنید من هم آدمم ، عاطفه دارم ، خسته می شوم ، متلاطم می شوم ، درگیرم ، دغدغه دارم ................
شرمنده اگر حضورم کم است ، ولی شک نکنید : ...... به این آسانی ها قضاوت نمی کنم !