سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

سه



 در منزلی بین راه , فرزندانت , عون و محمد ,  به کاروان رسیدند و تو را از دیدارشان متعجب ندیدند ! گمان غافلگیریت را داشتند , اما در نگاهت جز تبسم و آرامش نیافتند . پرسیدند: مادر مگر از آمدن ما خبر داشتید ؟!" گفتی :" شما برای همین روزها به دنیا آمده اید دیگر . مگر می شد امام من جایی باشد و فرزندان من جایی دیگر ؟ اینروزها باید جاده همه عشقهای من به یک نقطه منتهی شود . بدون شما دو پاره تن این ماجرا چگونه ممکن می شد ؟

اکنون هر دو بغض کرده و لب برچیده آمده اند که مادر ! امام رخصت میدان نمی دهد . کاری بکن . و تو می گویی : پای مرا به میان نکشید ! اما رمز این اجازه را به آنها می گویی . و می گویی :

" غبطه می خورم به حالتان . در آن سوی هستی , جای مرا پیش حسین خالی کنید و از خدای حسین , آمدن و پیوستنم را بخواهید . " و آمرانه می گویی :" همین وداعمان باشد . برنگردید برای وداع با من , پیش چشم حسین !"

و برمی گردی و خودت را به درون خیمه می اندازی و تازه نفس اجازه می یابد برای رهاشدن و بغض مجالی برای ترکیدن و اشک راهی برای آمدن !

ای وای ! این کسی که پیکر عون و محمد را به زیر دو بغل زده و با کمر خمیده و چهره درهم شکسته آن دو را به سوی خیمه می کشاند , حسین است . جان عالم به فدایت , حسین جان , رها کن این دو قربانی کوچک را . خسته می شوی .... اینها برای همین خاک آفریده شده اند . آنقدر به من فکر نکن . من که این دو ستاره کوچک را در برابر خورشید وجود تو اصلا نمی بینم . وای وای وای ! حسین جان , رها کن اندیشه مرا !

زینب  ! کاش از خیمه بیرون میزدی و خودت را به حسین نشان می دادی تا او ببیند که خم به ابرو نداری و از پذیرفته شدن این دو هدیه چقدر خوشحالی و فقط شرم از احساس قصور بر دلت چنگ می زند . تا او ببیند که زخم علی اکبر , بر دلت عمیق تر است تا این دو خراش کوچک ! اما چه نیاز به این نمایش معلوم ؟

بمان ! در همین خیمه بمان ! دل تو چون آینه در دستهای حسین است . این دل تو و دستهای حسین ! این قلب تو و نگاه حسین !

دو ....


دلت می خواهد که طاقت بیاوری , صبوری کنی و حتی به حسین دلداری بدهی .بچه ها چشمشان به تست و با آرامشت , آرام می گیرند !  سجاد در خیمه تیمار تو خفته است و حادثه را در آینه نگاه تو دنبال می کند . تو باید آنچنان با آرامش و طمانینه باشی , انگار که همه چیز منطبق بر روال معهود پیش می رود ومگر نه چنین است ؟ مگر تو از بدو ورود به این جهان , خودت را مهیای این روز نمی کردی ؟ پس باید قطره قطره آب شوی و سکوت کنی  . جرعه جرعه خون دل بخوری و دم برنیاوری . همچنان که از صبح چنین کرده ای . حسین از صبح با تک تک هر صحابی , به شهادت رسیده است , با قطره قطره خون هر شهید , به زمین نشسته است و تو هر بار به او تسلی بخشیده ای . هر بار قلبش را گرم کرده ای و اشک از دیدگان دلش سترده ای .هر بار که از میدان باز آمده , افزایش موهای سپید سر و رویش را شماره کرده ای و به همان تعداد در خود شکسته ای , اما خم به ابرو نیاورده ای !

خواهر اگر تعداد موهای سپید برادرش را نداند که خواهر نیست . خواهر اگر عمق چروکهای پیشانی برادرش را نشناسد که خواهر نیست . تازه اینها مربوط به ظواهر است . زینب یعنی شناسای بندهای دل حسین و زیستن در دهلیزهای قلب حسین . عبورکردن از رگهای حسین و  تپیدن با نبض حسین !  زینب یعنی حسین در آینه تانیث .

در تمام اوقات این روز , نگاه تو بود که به او آرامش می داد و دستهای تو بود که اشکهای وجودش را می سترد . اکنون نیز دلت میخواهد طاقت بیاوری و صبوری کنی , اکنون که این دل شرحه شرحه تست که بر دوش جوانان بنی هاشم به تو باز پس داده می شود ..... علی اکبر برای تو تنها یک برادرزاده نیست . تجلی امیدها و آرمانهای تست . تجلی دوست داشتنهای تست .. علی اکبر پیامبر دوباره تست . نشانی از پدر و نمادی از مادر توست ...

دلت می خواهد طاقت بیاوری , اما چگونه ؟ با این قامت شکسته که نمی توان خیمه وجود حسین را عمود شد ! وقتی پیکر پاره پاره علی اکبر به نزدیکی خیمه ها می رسد و تو شیون کنان خودت را از خیمه بیرون می اندازی و به پهنای صورت اشک می ریزی , وقتی تا رسیدن به پیکر علی , چند بار زمین می خوری و برمی خیزی ..... حسین فریاد می زند که " زینب را دریابید ... " حسینی که خود به بالاترین نقطه عزا رسیده , فقط نگران حال تست و به دیگران نهیب می زند که :

" زینب را دریابید . هم الان است که قالب تهی کند و کبوتر جان از قفس تنش بگریزد ."

یک


لحظه ای چشم می گذاری و حضور بی رحم طوفان را احساس می کنی و احساس می کنی که زیر پایت خالی می شود و اولین شکافها بر تنه شاخه دست آویز تو رخ می نماید و بی اختیار فریاد می کشی :

- وای برمن !

حسین , دو دستش را بر گونه های تو می گذارد , سرت را به سینه اش می فشارد و در گوشت زمزمه می کند :

- وای بر تو نیست خواهرم ! وای بر دشمنان توست . تو غریق دریای رحمتی . صبور باش عزیز دلم !

چه آرامشی دارد سینه برادر , چه فتوحی می بخشد , چه اطمینانی جاری می کند .

انگار در آیینه سینه اش می بینی که از ازل , خدا برای تو تنهایی را رقم زده است تا تماما به او تعلق پیدا کنی . تا دست از همه بشویی , تا یکه شناس او بشوی .

همه تکیه گاههای تو باید فروبریزد , همه پیوندهای تو باید بریده شود , همه دست آویزهای تو باید بشکند , همه تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی , فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی .

تا عهدی را که با همه کودکی ات بسته ای , با همه بزرگی ات , پایش بایستی :

پدر گفت :" بگو یک !"

و تو تازه زبان باز کرده بودی و پدر به تو اعداد را می آموخت .

کودکانه و شیرین گفتی :" یک !"

پدر گفت :" بگو دو !"

نگفتی !

پدر گفت :" بگو دو دخترم ."

نگفتی !

و در پی سومین بار , چشمهای معصومت را به پدر دوختی و گفتی :" بابا ! زبانی که به یک گشوده شد , چگونه می تواند با دو دمسازی کند ؟"

و حالا بناست تو بمانی و همان یک ! همان یک جاودانه و ماندگار .

بایست بر سر حرفت زینب ! که این هنوز اول عشق است .


از کتاب آفتاب در حجاب ( سید مهدی شجاعی )

با چتر , زیر باران ستارگان ...

به یاد آن روز حرم در کنار خواهر ...

" پس بشنو عزیز من حروف در دستور زبان عشق دو دسته اند یا حرف های اضافه یا حرف های ربط و پیوند که حرف ربط پیوند نیز بر دودسته است پیوند همپایگی و پیوند وابستگی . تا اینجا که مشکلی نیست! مشکل اینجاست که همپایگی ها چندان وابستگی ایجاد نمی کنند و می مانند در یک سطح مثل یا این یا آن هم این هم آن  خواه این خواه آن. اما وقتی حرف ربط وابستگی داشته باشیم می بینی که چقدر ناقص می شود جمله: اگر او نیاید، ...
خب چی؟ جمله ناقص است و قسمتی دیگر مکمل این جمله باید باشد: اگر او نیاید من نیز نمی روم. حرفها تکمیل شد تمام !
ببین وابستگی چه می کند؟
باید دیگر تمام درسهای این دو هفته را هردو یاد گرفته باشید من خودم بلد بودم اما روش تدریسم اینطور ایجاب کرد که در صحنه ی نمایشی این درس را نشان بدهم که وابستگی اگر حقیقی باشد ترک نمی شاید و اگر هم پایگی باشد شوری نیارد.
اما خوب است بد نیست باید باشد می تواند نباشد ولی حتما لازم بوده است که حروف ربط هم به دو دسته تقسیم شده اند!!"

 

امروز از آن روزهایی بود که هیچ نامی نمی توانم برایش بگذارم , الا عجیب ! روزهایی که باز سلسله حوادثی تو را ناخودآگاه به سمت و سویی می کشاند تا خود آگاه کاری را انجام بدهی که باید .... یا شاید نشانه ای برای تو که به یادت بیاورد راههای نرفته را , یا تلنگری بر اینکه بگویی حرفهای نگفته را .

امروز صبح , همان اولین ساعات صبح بود که نیرویی غریب مرا به سمت اردی بهشت 90 کشاند و نوشته های آنروزها . سه ساعتی درگیر بودم در تک تک مطالب آن روز و بیشتر از هر چیز , درنگم بر پست " از پس کارزاری نو " و کامنتهای آن پست بود . حضور افراد موثر آن روزهای عجیب تر از امروز و گفته های آنان مرا پرتاب کرد به حس و حال غریب آن دوران : حضور اردک عزیز , عبداله , احمد , دوست و سخنان خانم سعادت یار نازنین , حروف ربط وابستگی و پیوستگی , کلاسهای درس شیرین ادبیات ایشان , حکایت افتادن پر سیمرغ در سرزمین چین و عکس روم , حضور پنهان و آشکار افراد , همه و همه ..... اصلا نمی دانید چه بر من گذشت ! نمیدانم چگونه گذشت آن دو سه ساعت , شاید آن عزیز تنها اندکی از حال و روز مرا فهمید وقتی آمد و رفت و هر چه گفت نفهمیدم و شکایتش را نادیده گرفتم , که نبودم , من امروز در زمان حال نبودم !

دیروز بود که برای عکس زیبای برادرم فرداد , آن کبوتران نشسته بر سقاخانه حرم ثامن الائمه گفتم از آن دو عکس زیبای خانم سعادت یار نازنین و امروز که ناخود آگاه برگشتم به آن زمان و درسهای شیرین و خواستنی شان و بعد ...

ذهن و دلم هر دو درگیر , عجیب دلم می خواست صدایشان را بشنوم , اما عقربه های ساعت به من یاد آور می شد که حالا وقت کلاس و مدرسه است و استاد سر کلاس , مشغول آموزش آرایه های زیبای مهر و ادب در ذهن نوجوانان خوب کشورم هستند . و من باز به خود صبر را یادآوری کردم تا فرصتی مناسب ...

می دانم شاید باورش برایتان سخت باشد , اما هنوز درگیر همان احساس بودم , میکائیل شاهد , که بود , در اتاقم بود و می دید حال مرا , که ناگاه پیک پست رسید و بسته ای به من داد و من , وقتی با چشمان گرد شده ام نام فرستنده را دیدم , فریادی از شادی و شگفتی توامان سر دادم و .... باور کنید بغضم را فروخوردم و نمی دانستم چگونه تمامی این اتفاقات غریب را به هم ربط دهم!  اگر بدانید با چه شوقی باز کردم پاکت را و آن دو بسته کادو پیچ شده را و چگونه با شوق خواندم ذوق سرشار آن مهربان استاد را که در قالب واژه هایی از جنس مهر بر اولین صفحات کتاب نقش بسته بود ...  چگونه بگویم حسم را از دیدن کتاب بادبادک باز و خاطره شیرینی که اعتبار این کتاب شده , یا آن کتاب آبی رنگ با این نوشته زیباتر :

"با چتر , زیر باران ستارگان

و تقدیر روشنی از

خیال خدا "

و کتاب سه خواهر و دیگر منظوماتی به رنگ سبز بهار و ... بعد چگونه بعد اینهمه آبی و سبز و سفید زیبا , خزان کودکی را باور کنم مهربانم و نخواهم که برگردد ؟

کاش بدانید چه گذشت و چه می گذرد بر من . کاش بدانید با خوانش تک تک کلماتتان ,چه بار سنگینی از اندوه بر دلم نشست و بادیدن این کوتاه نوشته ها چه بغضی بر جانم ! کاش می توانستم تمامی آن نظرات زیبایتان را واگویه کنم تا شاید یادآوری کند برایمان گذر اینهمه روزهایی که بر ما گذشت و می گذرد و می تواند که بسیار زیباتر و شیرین تر از این بگذرد که هست ...

زبانم نمی چرخد به بیان آنچه در دلم دارم , که من چلچله ام که برخلاف نامش  ,گفتن نمیداند ! یا شاید کوچه باغی که سرشار است از همه خاطرات زیبای با هم بودن , اما سکوت را بیشتر می پسندد تا هیاهو را ! اینها هم که گفتم همه شرح ما وقع ساعاتی ست که بر من گذشته , اما آنچه را در دلم هست , تنها خدا می داند ....


آن روز زیبای دیدار ...



دیگر هیچ نمی گویم که می دانم حرف دلم را می دانید و تنها با همین زبان الکن , قدردانی بی نهایت خودم را از شما و این شگفتانه بی نهایت زیبایتان و این مهربانی های زلال آبی رنگتان که پیوسته آسمان دل مرا روشن می کند , بیان می کنم و باز هم چونان گذشته می گویم , من هنوز اسیر آن نخستین کلام مبهم آسمان سکوت و آن نخستین لبخند نگاه آّبی چشمانتان هستم و خواهم بود . کاش بدانید قدر و حرمت خودتان را در دلم و بر من ببخشایید تمامی کوتاهی های این روزگارانم را .

مهربانم , باز هم می گویم سلامتی تان ,شادی تان , آرامشتان و هر آنچه خوبی و زیبایی است آرزوی همیشگی من برای شماست . حالا و همیشه سپاسگزار حضور پرمهرتان هستم .
پی عکس نوشت :
هر دو عکس این پست , هدیه های خانم سعادت یار نازنین هستند , از پس خاطره ای زیبا برای هر دوی ما .

هفت نظر , هفت زمان ...

منظره غروب از خانه دایی ام

1-

پنجشنبه عصر است . جای خالی پدر همسرم بر سینه ام سنگینی می کند . از خانه بیرون می زنم . با محمد در محل کتابخانه قرار می گذارم . قدم , قدم آن مسیر برایم خاطره است . کودکی هایم در خاطر زنده می شود و با یاد دوستان , تمام لحظاتم عطرآگین می شود . برای محمد از آن سالها می گویم .


2-

از خانه که بیرون آمدم , تمام دلم به سمت دایی ام کشیده شد . به دیدارش می رویم . با هم که صحبت می کنیم , یاد دایی کوچکترم که حالا دقیقا 12 سال است بین ما نیست , برایم زنده می شود . فلش بک می زنم به بیست سال گذشته و تمام خاطرات قشنگی که از او دارم ...


3-

کنار عمه نشسته ام . با مهربانی های همیشگی اش برایم در استکان هایی که از تمیزی برق می زنند , چای می ریزد. بساط شیرینی و شکلات و میوه هم برقرار است . این بار یاد مادربزرگم است که برایم زنده می شود . و فلش بکی به سی سال گذشته . عمری گذشته از آن زمان , اما طعم مهربانی هایش هنوز برایم تر و تازه است .



4-

در جمع خانواده نشسته ام . پدر و مادر و برادرها و همسرانشان و ... باران ! حس آرامش غریبی در جانم نشسته . با خود می گویم کاش همه ما قدردان این دور هم بودنها باشیم . 

بارانم , زیباترین و معصوم ترین سوژه این جمع است با آن اداهای شیرین کودکانه اش !



یک شب برفی در حرم


5-

روبروی ضریح , داخل حرم ایستاده ام و غرقه در آرامش سبزآبی فضا , آرام آرام گفتگو می کنم با او . ناگاه دختری در کنارم می ایستد و صدای گریه اش و شنیدن صدای مناجاتی که به آرامی از گوشی همراهش می شنود , حضور عزیزی را برایم تداعی می کند و قراری را که نشد با هم اجرا کنیم.

ای حرمت ملجا درماندگان , ربط می یابد به راز و نیاز حضرت زینب با برادرش ... و این بار فلش بکی به گذشته ای که چندان دور نیست .


6-

تنها نشسته ام . این بار فلش فوروارد می زنم به ده سال آینده . باران و نیایش و یگانه را می بینم که با هم گفتگو می کنند . راستی , آن روز جای کدامیک از ما خالیست ؟ خاطرات کدام یک از ما در حافظه ی این سه پررنگ تر خواهد بود ؟ هر کدام ما در ذهن این کودکان امروز چه رنگی را برجای خواهیم گذاشت ؟ خدا کند رنگی از تیرگی نباشد ! خدا کند در فراموشخانه ذهنشان نباشیم ! خدا کند ......


7-

زمان خیلی زود می گذرد . کاش قدر لحظه ها را بدانیم ...