سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

تو که آن بالا نشسته ای ...


چشم تو خورشید را برنمی تابد . پس بیهوده چشم در خورشید مدوز . سهم تو از خورشید آن است که در آینه می بینی . اما روزگار آینه ها نیز سپری گشته است . آینه های شکست گرفته و هزار تکه هر یک به قد خویش ، قدری نور می تابند و هریک به قدر خویش ، پاره ای از خورشید را حکایت می کنند .  روزگاری بوده است که آینه های پی در پی روزهای سرد زمین را در تابش خورشیدهای مکرر غرقه می کردند . اما چیزی نمی گذرد که آینه ها یک یک شکست می گیرند و یاد خورشید در خرده های آینه بر زمین می ماند . چیزی نمی گذرد که در نبود آینه ها خورشید فراموش می شود و روی در خفا می کند ! چیزی نمی گذرد که داستان آینه و خورشید چندان افسانه می نماید که در آمدن ناقه از سنگ و فرود آمدن روح در کالبد مرده ! چیزی نمی گذرد که لاجرم تنها راه ما به خورشید از این پاره های آینه راست می شود . می شود دست بالا کرد و پاره های آینه را گرد آورد و در جای خویش نهاد ، شاید خورشید به تمامی جلوه گر شود .

( مقدمه کتاب تو که آن بالا نشستی )

این روزها عجیب شده ام . خودم هم میدانم . و وقتی من عجیب می شوم ، تمام وقایع دورو برم هم انگار به سمت و سوی حال من پیش می روند . دیگر انگار پایم به این زمین بند نیست . کنده شده ام انگار از اینجا ، شاید زندگی برایم همین را می خواهد !

گفتن ندارد ! می دانم که اگر بخواهید ، بهتر از همه می دانید . اما میگویم تا برای خودم یادآوری کنم . اینکه من از همان ابتدا هم به ماورا ، به چیزی ورای محدوده حس های زمینی و خاکی اعتقاد داشته ام . که می دانم نیروهایی بسیار قوی تر از آنچه من می بینم و می شناسم ، در هستی جریان دارد که با عقل من جور در نمی آید . اینها را می گویم که چه ؟! آخر از شماحرف زدن برایم سخت است. خیلی سخت ... حداقل شروعش توانی می خواهد که ... باور کنید در من نیست . اما بگذارید بگویم این چند وقت ، لحظه های زندگی من اینقدر با نام و یاد شما و دوستانتان  عجین شده که خودم هم باورش برایم سخت است . اینکه حالا پس از این همه سال در مسیر زیبای دیگری بیفتم که می دانم اگر درست و کامل آنرا بپیمایم ، آنقدر راز و رمز دارد که برای چند روز باقیمانده عمرم مرا اسیر خود کند ، که همین یک ذره ای که از دلبستگی ام به دنیا مانده را از سرم باز کند و باقی مانده بندهای تعلق را بکند و ببرد ... اما ... راستش می ترسم ! از اینهمه جداشدن می ترسم ... من زمینی ام هنوز . من نمی توانم مانند شما باشم ، نمی توانم ... و چه اقراری سخت تر از این ؟

کتاب هدیه تان را که خواندم ، همان که روز تولدتان خواستم و شما هدیه اش کردید ، بسیار وقتها با آن گریستم ، بسیار وقتها بغض کردم و با تمام وجود مقر شدم بر اینکه چقدر دورشده ام از آدم بودنم ، از آنچه باید باشم . اما صادقانه بگویم ، بودنی آنگونه که هیچ ، حتی تحمل کردن آدمهایی چنین هم کار سختی است در این روزگار . باورهایی چنان کار هر کسی نیست ، این را هر کسی خوب می داند و من ....

نیمه های کتاب بودم که دلم هوای بیشتر خواندن از شما را کرد . شب بود و بارانی که بیرون آمدم از خانه . خیس می شدم و راه دور بود و من درست نمی دانستم کجا می روم و دقیقا نمی دانستم چه می خواهم ؟ اما باز همان توکل همیشگی به سراغم آمد . دست دلم را گذاشتم در دستان خدا و رفتم و یافتم آن چیزهایی را که می خواستم . یادتان می آید آنشب که برای اولین بار از شما خواندم . البته این اولین بار منظورم بر صحفه سپید کاغذ بود ، و گرنه خواهرتان – زهرا – که بارها از شما گفته و نوشته ، اما این خواندن از جنسی دیگر بود .... خودخواسته بود .... و بعدتر ...

میهمان داشتیم ، پدر و مادرم ... و قولی که به آنها داده بودم . و تشنگی عجیب اما دیرگاه من برای رفتن به آن مکان آرامش بخش با آن گنبدهای سبز دلنشین . خواهرم می خواست یکهفته زودتر برای دیدنتان بیاید ، که نشد و چقدر بی تابی اش را دیدم به این تقدیر و من که باز گفتم آرام باش عزیز ، حکمتی ست در این نرفتن ! و چه خوب شد که نشد ! که هفته بعد آن رویای به ظاهر دست نایافتنی ما دو که بر زبان آمده بود ، به  همین سادگی محقق شد . به لطف حق و با دل مهربان شما . باورم نمیشد ، هنوز هم باورم نمیشود ، انگار که رویایی بوده شیرین ! من کجا ، گلزار شما کجا ، آنهم در کنار پدر و مادر و همسر و در کنار او ... خواهر ... با آنهمه عشقی که به شما دارد ، با آنهمه نگاههای عمیق ، با آن کلام زیبا . یادم نمی رود ، مگر می شود یادم برود اولین کلام را بر سردر خانه تان :

" نرگس ، آقا مهدی ...... آقا مهدی ، نرگس !"

و بغض من و صدای ناله نی که دیوانه ترم کرد و بی قراری ای که ثبت شد بر صفحات نخست کتاب شما ...  و حالا کتابی که باز در دستانم می چرخد به آهستگی ,  که کلمه به کلمه اش را به آرامی ببلعم و نیرو بگیرم از تو که آن بالا نشستی و لشگر نور را فرماندهی می کنی . و من هنوز نمی دانم چه خطابت کنم وقتی حالا با نگاه چشمانت آنقدر آشنایم که خنده نهفته در آن را بیابم و دلم را آرام کنم ! آرام ....؟ نه ! بی قرار ، بی تاب ! پریشان !  اما کدام قرار زیباتر از این بی قراری ؟ و من بی قرارم ، پریشانم ، خسته ام ، همانگونه که خودت گفتی ! یادت می آید خیبر را ؟ گفته بودی :" بابا من هم آدمم ، عاطفه دارم ، چه انتظاری از من دارید .... ؟" 

من هم آدمم به خدا ! بالم شکسته است ، حالم به هم ریخته است ، دنیایم خراب و عاقبتم ... ؟ وای که اگر نبود این توکل به مهربانی های بی انتهایش ، چقدر هراس می نشست در این جان بی قرار پریشان ! اما خوشحالم که دل بسته ام به خورشید تا با مهرش ، تکه آینه های دلم را غبارروبی کند ، تا حتی اندکی هم که شده بتوانم منعکس کنم نور مهربانی های لایتناهی اش  را . تکه های دلم زنگارگرفته ، اشکهایم را باید به پای آنها بریزم تا شاید بشود زنگار را از آن زدود . از شما و آنهمه دوستان نابتان که با هم میهمان سرای دوست هستید می خواهم یاریم کنید ..  دلگیرم و نمی دانم درمان این همه دلتنگی را ! اصلا نمی دانم درد بی درمان دل را ، فقط می دانم هم دوستش دارم ، هم به امان آمده ام از آن ، کمکم می کنید که خودم را بیابم در این میانه ؟

و امروز ، بیست و هفتم آبان ماه ، روز پرواز تست . روز عروجت ، روز شهادتت به آنچه که در دل داشتی ! به اینکه تو آن انسان کاملی هستی که خدا به خلقتش می نازد . روز فنا ، روز بقا ، روز تو ، روز شهادتت ، روز تولدت ! تولدت مبارک مهدی جان . هر چند آخر ندانستم به چه عنوانی خطابت کنم ، هر چند آنقدر در خودم ندیدم که برادر صدایت کنم ، هر چند زیباتر از نامت نیافتم برای سخن گفتن با تو ...

این بار هم از تو هدیه می خواهم . در همین مدت کوتاه ، به مهربانی و گشاده دستی ات عادتم داده ای ، همانطور که به گشاده رویی ات . منتظرم ببینم هدیه این بار من چه خواهد بود پرنده سپید بال خوش اقبال نشسته بر بام آسمان ابری این روزهای دلم ... مهرت را چگونه به بیان بیاورم مهربان ؟ شکرش را چگونه ؟ تو می دانی ؟....

بعدا نوشت :

سرگردانی احساسم را بین تو یا شما خطاب کردنتان , به بزرگواری خودتان ببخشید . هیچ تغییری نمی دهم نوشته را , همانطور که بوده , بماند !


پی تولد نوشت :

قاصدک عزیزم , تولدت مبارک .

منی که گم شده است ....


دو سال گذشت . دو سال از زمانی که اولین خشت های این خانه با نام خدا بنا نهاده شد تا محلی باشد برای دمی آرامش در پناه یاد خدا و مهربانی دلها . دو سال گذشت و من در ذهنم سهبایی را مجسم می کنم که در 26 آبان 88 وارد این دنیای غریب شد . وارد مجازستانی حقیقی . آدمهایی که در عین مجاز بودن ،  حقیقی اند و هر کدام دنیایی دارند به گستردگی نام یک انسان با همه خوبی و بدی های وجودش . و من می نگرم به خود که از هر کدام این آدمهایی که در کنارشان لحظه های بسیاری را گذرانده ام ،چه آموخته ام ؟ که بودن هر کدامشان برایم چه ارمغانی داشته و بودن من برای آنها چه ؟ آیا توانستم حقیقتا دمی آرامش را مهمان قلبهای مهربانشان بنمایم ؟

دایره دوستان من در این دو سال بسیار گسترده تر از قبل شده است . افراد مختلفی با روحیات و عقاید متفاوت ، هر کدام با دنیایی جدای  از دیگری ، اما بسیار دوست داشتنی و بی نظیر . سال گذشته در این روز از بودنها گفتم و از حضور عزیزانی که همراهم بودند . حالا هم می شود از حضور موثر دوستانی نام برد که حال و هوای غریب این روزهایم را از آنها دارم . و این نشانه تاثیراتی است که از اندیشه های زیبایشان دریافت کرده ام . قبل از هر نامی ، بگذارید خوشحالیم را از اینکه امسال در جعبه لینک های سایه سارم ، نام بارانم و برادر عزیزتر از جانم مهدی ، به چشم می خورد و محمد ، برادر کوچکتر دوست داشتنی ام ، بیان کنم . و بعد مثل همیشه بروم سراغ سمیرا و سپیده عزیزم و همه همراهی های بی نظیرشان . و از میکائیل بگویم و کمک ها و انتقادات همیشه اش ، و از برادران بزرگترم ، فرداد و سپهر و مهرداد عزیز ، از سایه عزیز و آن همه اشعار برخاسته از دل پاک و مهربانش . از برادرم دانیال بگویم و گروه ستارگان درخشانش : آسمانی سرشار از سکوت و رمز و راز ، تنفس مهربان و عزیز و آن نفسهای عمیق سرشار از زندگی ، نازدانه عزیز و راز حضور خواندنی اش ، مریم مهربان با نجواهای تنهایی اش ، زهرا و شیدای وصالش ، خانم ثنایی فر نازنین و شناخت عمیقش از هستی ، بانوی آبان و واژه های برآمده از جانش و پرنیان و ویس عزیزم که هر کدام دنیایی زیبا دارند از نگاهی زیبا به زندگی و واژه ها و شعرهایی سرشار زندگی و از باران دردانه ام و دنیای منحصر به فردش ...

از خواهرم زهرا بگویم و حال و هوای این روزهایم که بسیارش را مدیون او هستم . از رفیق عزیز بگویم و قلب پرمهرش که همراهی را از ما دریغ نمی کند ، از آناهیتای عزیز بگویم و همه گفته ها و شنیده های مابینمان ، از رویا و زری و محبوب و مهدی و پوریا پژوم بزرگوار ، از عاطفه و حس عجیبم به این همشهری دوست داشتنی ، از مامانگار و همه حرمتی که برای وجود نازنینشان قائلم ،  از جوگیریات بگویم و تمامی خاطرات ریز و درشت و آدمهای جورواجوری که در سرایش به میهمانی دعوتند ، یا از دوستان تازه یافته ای که دنیایی گسترده دارند به عظمت اندیشه و نگاهشان به زندگی : صهبانای بزرگوار و کیارش عزیز و عابر خوش نگاه و فریناز شادی بخشم , از افروز و وانیا و فاطمه .... خوشحالم که علیرغم همه گرفتاری ها ، هنوز هم گیس گلابتون عزیزم مثل یک خواهرزاده واقعی به من سر می زند و از گرفتاریهایش در محل کار می گوید ، خوشحالم که احساسم نسبت به نهاوندیهای عزیزم ، دیگر رنگی از مجاز ندارد و همانند دوستانی واقعی حضورشان را در زندگی ام مشاهده می کنم . که اگر مطلبی بنویسم و ردی از حضور آقا بزرگ و حمید عزیز در آن نباشد ، انگار چیزی ، حسی گم شده .

تا اینجا همه از حضور گفتم و بودنهای موثر . اما امروز دلم می خواست از آنهایی بگویم که بودند و اتفاقا تا بودند حضور پررنگی هم داشتند و حالا  نیستند ، کمرنگند یا به هر دلیلی سایه مهرشان را از این فضا و از این سرا برداشته اند . از علی مساوات ، آرمین و دفتر شصت برگ اشعارش ، حسام  ، مصطفی با آن سه تار گوش نوازش ، شقایق و ثنای شیرینش ، داش آکل و همه دغدغه هایش ، جیران و روزمرگی هایش ، از آقای علی محمدی عزیز بگویم و غزلهای قشنگشان ، از مهدی موسوی عزیز و غزلهای پست مدرنشان ، از آقا حامد و نقدهای سینمایی محشرشان ، از مزدک عزیز و اشعارشان ، از  آقا محسن با آن داستانهای کوتاه و آن قلم زیبا و .... نبودن هر کدام از این عزیزان سخت است ، اما برخی آدمها نبودنشان ، آنقدر بر دلت سنگین می آید که هیچ جوره نمی توانی عدم حضورشان را بپذیری و من هرگز نمی خواهم قبول کنم ننوشتن اردک عزیز و مانای دوست داشتنی اش را . یا عدم حضور یلدای مهربان را ، هر چند این عزیزان در قلب من جای گرفته اند ، اما جای خالیشان را در این فضا ، هیچ کس پر نخواهد کرد .

و دوستانی که هستند و نیستند ، نه دل کندن دارند و نه پای ماندن و من که همیشه چشم انتظارم تا داشته باشم حضور موثر و ارزنده شان را ، مانند منیژه مهربانم ، مثل گل نیلوفرم ، سمیه عزیزم ، مانند پرند و مهتاب ، مثل برادر بزرگوارم هبوط   یا استاد گرانقدر هیچ ... و چقدر گاهی دلتنگ نوشته ها و قصه های زیبای حمید می شوم !

گاهی چقدر دلم برای روزهای گذشته تنگ می شود . گاهی چقدر دلم برای خودم ، تنگ می شود . راستی ، من کسی را در گذر ثانیه های این دو سال گم کرده ام . کسی را که شادیهایش واقعی تر بودند و زندگی را رنگی تر می دید . کسی که غمها را جدی نمی گرفت و از دنیای رنگارنگ و متنوع خودش فاصله زیادی نگرفته بود ، کسی که جوانتر بود و جوانتر می اندیشید ! من خودم را ، آن نرگس سی و اندی ساله را گم کرده ام در لابه لای زمانی که بر من گذشته . شما آن خود مرا نیافته اید ؟ یا جایی او را ندیده اید که در به در دنبال نشانی جدید من باشد ؟ اگر دیدید ، سلام مرا به  او برسانید و بگویید خودش را خسته نکند که با هر سرعتی هم که در پی من دوان و روان باشد ،  هرگز حریف شتاب زمان نخواهد شد . حالا من ، نه سهبای سال 88 ، که سهبای اینروزهایم با همه نقصان های وجودش ، با همه تناقض های درونی اش ، با همه فراز و نشیب های اندیشه و اعتقاداتش ، با همه تغییرات ریز و درشتی که در او اتفاق افتاده . خوب یا بدم را به مهربانی و بزرگواری خودتان ببخشایید و همراهی تان را از من دریغ نفرمایید . زلالی نگاه و مهروانی دلهایتان ، مستدام .


توضیح نوشت :

تنها نام دوستانی لینک شد که احتمال ناشناخته شدن می دادم . شرمنده که نتوانستم لینک همه دوستان را در این نوشته ناچیز قرار دهم .

باغچه منزل پدری



گلهای لاله عباسی و دنیایی خاطرات شیرین کودکی



اسمشان را نمیدانم , اما رنگشان بسیار زیباست !



از این گلهای زرد رنگ هم عکسهای زیادی در حافظه خاطرات ذهنم ثبت شده دارم !یادش بخیر .



این گل مورد علاقه مادر است ! ظاهرا اسمش گل ابریشم است !



و این درخت های انار ....



و باز هم تصویری از انارهای دنیوی !



و باز هم گلهای لاله عباسی



گمان کنم نوعی کاکتوس باشد , یا شاید نوعی گل یخ !



و این هم گل نیلوفر دوست داشتنی من و خاطرات کودکی فراوانش !



از خیر این عکس درخت انار هم نشد بگذرم !


این عکسها  , هر چند ناچیز , اما هدیه عیدی من باشد به آقا بزرگ عزیز که مشخصات این باغچه را بهتر از خود من به خاطر سپرده بودند ! حیف که فصل گلهای محمدی و  یاس تمام شده بود و فصل میوه های انگور هم ...

عید همگی تان مبارک .

مهرنامه ای از استاد

 

در خیال من نمی گنجد که آزارت کنم

ناز از حد برده ای , خواهم خبردارت کنم

می برد در عشق , عقل من اگر چه پارسنگ

می زند گاهی نهیبم تا که هشیارت کنم

دوستت دارم , ولی کم کن غرور خویش را

تا سرو جان را به شور و شوق , در کارت کنم

در گذر از من , که ترسم نگذرد از من خدا

با دو حرف , از خود اگر دلسرد و بیزارت کنم

تلخی پند مرا هرگاه شیرین یافتی

می توانم باز هم از شور , سرشارت کنم

لام تا کام از لبم دیگر کلامی نشنوی

زان که خواهم گوش جان را وقف گفتارت کنم

کاش یک شب سر به زانویم گذاری بهر خواب

صبحدم با بوسه ای از خواب , بیدارت کنم

وعده خود را به جای آور که دوشم خسته شد

گفته بودی کز غم هجران سبکبارت کنم

مردم از امروز و فردا کردنت , آخر بگو

کی توانم دیده را روشن ز دیدارت کنم

یاد بادا روزهای اولین عشقمان!

می روم تا همچنان با خویشتن یارت کنم


 استاد محمد قهرمان

90/7/18

درددل نوشت :

قبل از اینکه آخرین و مهمترین تصمیم زندگیمان را بگیریم , کاش لحظه ای خودمان را در فردای آن تصمیم ببینیم و بعد ... تعمقی در گذشته و نگاهی به آینده , بسیار کارساز است ! کاش هیچگاه نه توکلمان را از دست دهیم , نه رضایتمان را به تقدیر نوشتمان ! کاش ....
بگذریم , هیچکس نمی تواند بی اینکه در جایگاه دیگری باشد , قضاوت کند  . پس باز هم سکوت می کنم ...
خدایا چنان کن سرانجام کار  تو خشنود باشی و ما رستگار

زمستانی در پاییز



1- هجدهم آبان ماه . یک روز برفی آفتابی قشنگ . از اون روزها که اگه به تقویم نگاه نکنی ، فکر میکنی وسط زمستونی . یادمه پارسال اولین برف قشنگ زمستونی ، روز بیست دی ماه مهمون طبیعت شهرمون شد . دیروز از اول صبح تا آخرهای شب که من بیدار بودم ، یک ریز برف می بارید . برف رو خیلی دوست دارم . اما این برف ، تداعی زمستانی ست در پاییز و من از دیروز دارم به همین دو واژه فکر می کنم . پاییزی زمستانی . یعنی اگه یک نفر مثل من ، توی پاییز عمرش ، شاهد زمستونش باشه ، چی میشه ؟ این خوبه یا بد ؟

 2- سال 76 دقیقا روز هفدهم آبان اولین روز کاری من رقم خورد . چهارده سال تمامه که من توی این اداره ، ساعات زیادی از عمرم رو گذراندم . در کنار همکاران زیادی که بودند ، رفتند ، همکاران جدیدی که آمدند ، هر کدام با دنیایی متفاوت از دیگری . هر کدام با نگرشی جدید . اینکه چقدر تاثیر گرفتم از محیط و چقدر تاثیر گذاشتم  یه دغدغه مهمه . اینکه چه چیزهایی رو یاد گرفتم که خوبه و باید و چه چیزهایی رو که نباید ، چه چیزهای خوبی رو فراموش کردم  ؟ توی یک جمله ، این چهارده سال زندگی توی محیط کاری برای من چه دستاوردی داشته و آیا عملکردم مثبت بوده یا منفی ؟ سئوال سختیه و صداقت میخواد و تعمق ...



3- دکور اتاقم رو تغییر دادم . حالا چشم انداز جدیدی از بیرون اتاق روبه روی منه . درختهای قشنگ باغچه با برفهایی که با هر تکان باد یا با گرمای آفتاب ، ریز ریز از روی شاخه ها پایین می افتند . درختهایی که هنوز در برابر پاییز مقاومت کرده و سبز باقی موندند ، اما به یکباره ، غافلگیر برف و سرمای زمستونی شدند . و این وسط یاکریم ها و گنجشکهایی که از سرما پناه میارن به پشت پنجره اتاق من و با پروازشون ، حواس من رو پرت خودشون می کنند . از طرفی نور خورشید که به درختها می تابه ، سایه روشنی ایجاد می کنه روی دیوار اتاق که مثل یک نقاشی زیبا و بدیع ، همیشه توجه منو به خودش جلب میکنه . نمیشه ساده و بی تفاوت گذشت از کنار این تصاویر زیبا . تنهایی چقدر خوبه وقتی باعث میشه تمام این زیباییهای کوچک رو ببینی و از اونها به یک زیبایی عظیم برسی . چقدر دوست دارم این تنهایی و سکوت رو .

4- چقدر خوبه  آدم توی زندگیش ، تکلیفش با خودش روشن باشه . بدونه کی هست ، کجا هست و از زندگی چی میخواد . وقتی ندونی چی میخوای ، وقتی با دلت و خودت رو راست نباشی و میون اعتقاداتت و روزمرگیهات نتونی پیوند محکمی برقرار کنی ، سرگردون میشی و نمیتونی راه درستی رو واسه زندگی انتخاب کنی . یه وقت به خودت میای و می بینی فرسنگها از اون چیزی که میخواستی و دوست داشتی فاصله گرفتی . با این زمان کمی که ما داریم واسه زندگی ، جبران همچین خطاهایی خیلی سخته . کاش حواسمون جمع باشه . این یکی دو روزه ، شنیدن حرفهای دو عزیز ، که در عین تشابه فراوان ، تفاوتهایی هم با همدیگه دارند ، برای منی که این وسط قرار گرفتم ، خیلی جالب و تامل برانگیزه ، که انگار تمام این بحثها نه برای اون دو نفر ، که برای من هست که داره اتفاق میفته . گاهی درسهای زندگی اینطوری به آدم داده میشه ، اگه حواست رو جمع کنی . کاشکی همیشه حواسم باشه به جزئیات زندگیم .

     5- اینم یک پیامک بود که دیروز برام رسید :

کاش پرده ها می فهمیدند تا زمانیکه پنجره باز است ، فرصت رقصیدن دارند .

و این یکی هم که خیلی زیباست :

صاحب قلبی بزرگ را دوست بدار تا برای ورود به قلبش ، مجبور نباشی "کوچک " شوی !

و باز این یکی که بسیار آموزنده ست :

به تعظیم مردم این زمانه اعتماد نکن . تعظیم آنان همانند خم شدن دو سر کمان است که هر چه به هم نزدیکتر شوند , تیرش کشنده تر می شود !



     6- روزهای برفی ، یاد شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی می افتم و توصیفهای زیبایش :

برف می بارد
 برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
 دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها، دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
 رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟

" آری آری زندگی زیباست ، زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست ..."

 

    7-  تا همینجاش هم زیاد حرف زدم . حرف اضافه ای نیست .......


پی نوشت :

همیشه از خوندن نوشته های سمیرای عزیزم لذت می برم . تفکرش , نگاهش و قلمش ستودنیه . اما یه زمانهایی که بار احساسی نوشته ش زیادتر میشه , دیگه رسما میخکوب نوشته های قشنگش میشم . نامه امروزش از اون دست نوشته هاست که باید بارها بخونیش . ممنونم خانوم سردبیر دوست داشتنی ما .