سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

خراب کردن پلهای پشت سر شرط است ...

 


ز شام هجر , مرا زهر می دوید به کام

بیا بنوشمت ای صبح نودمیده , سلام !

حرام کردن عمر است , زندگی بی عشق

خوشا من و تو که طی می کنیم عمر به کام !

سر مرا – که چو کودک بهانه می گیرم –

به روی سینه بیفشار , تا شوم آرام

به یک کنارزن از روی خویش , زلف سیاه

که آفتاب ببینم دمیده از دل شام

چنین که عشق , در آمیخته ست با تو مرا

شناختن نتوان , من کدامم و تو کدام

وفا به وعده خود , گر که دیر خواهی کرد

خدا کند که من و دل , بیاوریم دوام !

نمانده محرم رازی که در میانه فتد

ز من خبر ببرد , وز تو آورد پیغام

رسید قاصد و بی اعتنا گذشت از من

گریخت قاصدک و از توام نداد پیام

شده بساط به هم زن زمانه و ندهد

مجال آنکه ز مینا کنیم باده به جام

چه اعتماد به عمری که پا نمی گیرد؟

چو آفتاب که خواهد پرید از لب بام

خراب کردن پلهای پشت سر, شرط است

که ما و عشق بمانیم و راه بی فرجام ...

*****

اگر چه حسن غزل , می شود فزون ز ردیف

به لطف قافیه ها , کار شد به خیر , تمام !

استاد محمد قهرمان

90/4/19
مهرنوشت :

بعدازظهر اولین روز پاییز زیباست . در راه برگشت از سفریم . گوشی همراه , در دستم می لرزد . نگاه می کنم . پیامکی برای تبریک پاییز . شماره ای ناآشنا . سلام می گویم و سئوال می کنم شما ؟ پاسخ می دهد . چه خوب است که ما آدمهای گرفتار این روزها , گاه و بیگاه , با بهانه , یا بی بهانه , مهر و دوستی خود را به دیگران ابراز کنیم . چه زیبابود وقتی آمدن مهرگان , بهانه قشنگی شد تا آن دوست عزیز , لطف و مهر دلش را در قالب واژه ها بیان دارد و من چقدر خوشحال شدم از حضور لطف انگیز ایشان  در آن غروب دلتنگی , خدا می داند . به قول ایشان :

می شود آری پل زد تا خدا

می شود مهربان بود با قاصدک ها

کافیست پنجره را بگشاییم .

و من یادم آمد که بگویم :

زندگی همهمه مبهمی از خاطره هاست

هر کجا خندیدیم , هر کجا خنداندیم

زندگانی آنجاست .

کاش زندگی هایمان بر مدار مهربانی بگردد .

در هفتمین قاب تصویر مردی ست که می خندد ...


دوباره پاییز اومد و شروع شد :

زندگی مسالمت آمیز کلاغها و آدمها

زندگی مسالمت آمیز گوش ها و خش خش برگ های کوچه

زندگی مسالمت آمیز چشم ها و تغییر رنگ

زندگی مسالمت آمیز الان و خاطرات داغ گذشته

زندگی مسالمت آمیز من با خودم و زندگی ...

خوش اومدی سلطان فصل ها ...

 

برادرم , صدای سازتان را شنیدیم ( هر چند که حرفه تان نباشد ) . دست نوشته هایتان را که بیشتر دلنوشته اند , خواندیم ( هر چند که تخصصتان نباشد ) , عکس هایتان را نگاه کرده و می کنیم ( چون در برگیرنده نگاه زیبای شماست ... )  . اصلا همه جوره هستیم با شما و قاب هفتمتان , که خود یک زندگیست , تصویر کاملی از یک زندگی ... تصویر زندگی مردی در قاب هفتم , مردی که می خندد ...



مگر می شود اینهمه سوغات زیبای سفرهای فراوانتان را ندید , عکس ها را می گویم ... زیباترین عکس ها از دریچه نگاه شما , ثبت شده در دل رها ... ولله چه نکته هاست در این سینه گفتنی ...  مگر می شود اینهمه عکس های زیبا را ذخیره نکرد در گوشی های همراه , سوغات سفر , سوغات دل , سوغات نگاه ؟ مگر می شود صدای قلندر و شیدا را بارها و بارها نشنید و و با نوای آن تا عرش سفر نکرد ؟ آنوقت مگر میشود سفر که باشید , سر نزنیم به سرای برادر ؟ حتی اگر ردپایی نگذاریم بر صفحه هفتمین قاب , با رد پای شما توی دلمان چه کنیم برادرم ؟

نهم دی بود که گفتید صبر می کنم تا وقتش بیاد و من بتونم دو تارم رو در آغوش بگیرم ... یادتونه ؟

حالا دیگه شیدا هم شده یکی از دوستان ما که توی خونه تک تک ما راه پیدا کرده با صدای قشنگش ...  یادمون نرفته محشری رو که توی صحرای دلمون ایجاد کردین با صداش ... یادتونه که مهرداد عزیزمون چی گفت براش ؟

زخمه بر ساز زدی از ته دل     قطره اشکی ز دل سنگ چکید

به خیال خوش من شبنم بود    ای دریغا ! دل دیوار تپید ....

یادتونه می گفتین : دستی به سمت آلبوم عکس میره ولی ...

دستی به سمت تلفن , دستگیره , فندک میره ولی ...

دستی به سمت چشم ها میره ولی ....

دستی به سمت ساز میره و او رو به آغوش تقدیم می کنند این دست های بخشنده ... و چطور میشه فراموش کرد صدای ساز رو , وقتی با آواز عزیزی همراه بشه که می خونه :

دیگه عاشق شدن , ناژ کشیدن , فایده نداره , نداره ....



بذارین از قلندر هم بگم که چه خوش بلده راه دلهای ما رو , و سپهر عزیز چقدر قشنگ گفت از قول همه ما که :

قلندرت را مهیا کن , عشق اگر بعید است .... هنوز بغض صدای ساز و فوران دل نزدیکند تا احساس شکوفه زند در بهار چشم هامان .. نگو که حالت شمع را نمی دانیم ..

قلندرت را مهیا کن .. پروانه اگر بعید است , می توان با خاطره رقصش , هم لحظه ای دل به خوشی سپرد و لبخندی عاشقانه را خلق کرد ...

آخ که من چقدر دوست دارم , برادرانه های سپهر و فرداد را ...

و در آخر بگم نمیتونم فراموش کنم همه محبتهای خالص برادرانه تون رو ... و بخصوص , اون روز برفی خاص رو , و زمزمه های گاه گاه همایون رو وقتی می خوند :

برف بدم , گداختم , تا که مرا زمین بخورد                 تا همه درد دل شدم , تا سوی آسمان شدم

این همه ناله های من , نیست زمن , همه از اوست     کز مدد می لبش , بی دل و بی زبان شدم ...

 


برادرم , گفته بودید با مهرگان آمدید , هم به دنیای واقع , هم به دنیای مجاز ... جای پای قدمهایتان را در هر دو گرامی می داریم و سالگرد هر دو تولد را خجسته می دانیم . گفتید : خوش آمدی سلطان فصلها , من هم می گویم :

خوش آمدید شما که با وجودتان , با قلبتان , با کلامتان , با مهر همیشگی تان , مهرگان را معنا می بخشید . نمی دانم تولد شما چه روزیست ؟ گذشته ایم از آن , یا در پیش داریمش , اما می خواهم با زبان الکن خودم , تبریک بگویم حضور پرمهرتان را به صحنه ی روزگار , که دنیا به وجود آدمهایی مثل شماست که هنوز پابرجاست . که خورشید اگر می تابد , هنوز هم با گرمای وجود شماست , که عشق اگر معنایی دارد , هنوز در نگاه و کلام شماست که جلوه گر است ..

خوشحالم از بودنتان , خوشحالم از اینکه در دایره دوستان شما هستم و افتخار می کنم به همراهی با شما . برفراز و برقرار بمانید همیشه.


هدیه تولدتان , گشت و گذار من است در سطر سطر و عکس به عکس , دیوار نوشته های هفتمین قاب شما , همان قولی که به شما داده ام در اولین سالگرد خانه مجازیتان , باشد که مورد قبول شما قرار بگیرد ... امیدوارم شنیدن حرفهای خودتان از زبان خواهر , برایتان جالب باشد , که اگر این نبود , عذرم را بپذیرید.




برای دریافت فایل هدیه بر روی عکس بالا کلیک بفرمایید یا آنرا از اینجا دانلود بنمایید . باز هم آرزوی موفقیت و سلامتی و شادمانی شما را دارم .

همیشه ی پاییز کجاست ؟


آنجا
درختی دارم برگریز
کز شبان
ستاره ها را می گرید و
از روزان
          خورشید را
 
همیشه در پاییز
درختی دارم.                                 
                                              
چکه
چکه
ابری از برگ
می بارد
تا کی درخت
دل سَبُک کُنَد
و به خواب رَوَد
در امتدادی از زمستان
                                              
مرا
باد
در این کوچه
با برگهایم می چرخانَد
کولی وار
دور زمین می گردانَد
با حنجره ای که
شبانه ترین شبها را می خوانَد                                                                                     
 
در این پاییز
ای دل
از برگباری موحش در باد مهراس
این که
پاییز، پاییز است
برگ، برگ و
باد،باد
این که
پاییز ، همان مرگ است
برگ ، تویی و
باد ، عابری همیشه است –
نه ، مهراس و
وقتی که برگباری موحش
بر شانه هایت می بارد
بگذر
از کوچه یی پاییز زده
در جادویش ، زیبا ، مرموز –


                                    عزیز ترسه





سالهاست می گذرد از روزهایی که مهر مه , مهرگان برایم سرشار شوق بود و ذوق . سالها بود که دیگر رنگ و بوی مهر را فراموش کرده بودم در عادتهای زجرآلود زندگی . سخت بود , اما بد عادت کردم به این دلفسردگی غمگنانه زندگی , که من همیشه با شوق پاییز , تابستان سخت را گذرانده ام . که خلق و خوی من , گرمای بی نهایت تابستان را تاب نمی آورد و اعتدال را چه در بهار سرسبز , چه در پاییز هزار رنگ , بیشتر و برتر از هر فصلی دوست داشته ام , بگذریم که فصل عوام است که چهار است و فصل خواص یکی بیشتر نیست ... و من چه فصل خاص باشد , چه عام , پاییز را پرستیده ام همیشه که مهر را و عشق را و محبتی بی بدیل را در مدرسه زیبایی ها بر جانم نشاند , تا برای همیشه دانش آموز کلاس محبت معلمانی باشم که هرگز یادشان و نامشان از صحیفه دلم پاک نخواهد شد .

سالها بود فراموش کرده بودم شور و شوق روز اول مهر را , تا دیروز و مهری جدید , همراه نیایشم . وقتی دست در دست او , پای در محیط دبستان گذاشتم , وقتی دنیای رنگهای صورتی آن گلهای باغ زندگی را دیدم , وقتی بهت زدگی یکی را , اشک آلود چشمان دیگری را , و شور و شوق آن دیگران را دیدم , انگار سالها کوچکتر شدم پابه پای آن طفلان دوست داشتنی . کاش همیشه کودک بودم , کاش ...

نیایش من , دیروز اولین روز مدرسه اش را گذراند . در کنار دوست همسایه اش , آناهیتا , تا روزهای خوب زندگی اش را در کلاس مهر شروع کند , به امید بالندگی و شکوفایی روز به روزش . تا همانگونه که در پارچه دیوارکوب مدرسه نوشته شده بود یاد بگیرد به آسمان نگاه کند تا به وسعت آن علم اندوزی را بخواهد و رسیدن به اوج قله های دانش و هنر و معرفت بشود آرزویش .

امیدم اینکه دختر کوچکم همان بشود که باید بشود ...


آمدنی و رفتنی ...


برگشتم . بعد از یک غیبت چند روزه ...

راستش این چند روز آنقدر سرم شلوغ بود که جایی برای فکر کردن به دلتنگی ها باقی نمی گذاشت ، اما ....

اصولا آدمها به نبودن و ندیدن همدیگر هم زود عادت می کنند ، همانطور که به بودن و دیدن همیشگی شان .. و چقدر من از این عادت ها بدم می آید ...

نمی دانم اگر دل نبود و مهر و محبتی که در آن ریشه بسته و جداناشدنی است از تارو پود آن ، چه بر سر زندگی یکنواخت و این عادت پذیری آسان ما آدمیان فراموشکار می آمد . که اگر گاهی ، آهی ، یادی ، نامی ، اشکی و دلتنگی ای برای دیگری هم هست ، تنها با وجود دلها و مهربانی های نهفته در آن است که هست و نمی شود که فراموش بشود ، نباید که بشود ، که زندگی بی یاد و نام دوست ، هیچ است ، هیچ ...

کاش به بودن و نبودن هم عادت نکنیم . کاش هر روز بودنمان را در کنار یکدیگر قدردان باشیم و طراوت و تازگی حضور را در کنار هم معنا ببخشیم ، کاش در نبودن ها ، یادها را به خاطر بسپاریم و محبت ها را ...

هرچند دغدغه ها و گرفتاریهای این چند روز فرصت چندانی برای خودم باقی نمی گذاشت ، اما ...

باور کنید به یادتان بودم و دلتنگتان هم ...

فرصتی می خواهم تا پاسخگوی مهربانی تان باشم که امروز هم بسیار گرفتارم . سپاسگزار از لطف بی نهایت همگی شما .

پی پاسخ کامنت نوشت تقلب گونه :

باید اعتراف کنم که در طول سفر با همه شادی ها و لبخندها ، دلهره خیز پاسخ به  مهربانی های شما بودم ، اما حالا که برگشتم در اشتیاق پاسخی هر چند کوتاه ، انتقام دل تنگیهایم را از فاصله ها خواهم گرفت ...

یک هفتگانه برای هفت روز ، در استقبال از هفتمین ماه ....

۱-

فلک با من مانده بی تو , سر سازگاری ندارد

ازین دشمن جان عاشق , دلم چشم یاری ندارد

نگویم که در عشقبازی , چرا خوب ننشیندم نقش

کسی کز سر جان گذشته , غم بدبیاری ندارد

یکی همچو من بهر معشوق , یکی بهر دلخواه دیگر

به عالم کسی را نیابی , که چشم انتظاری ندارد

فتاده ست در صیدگاهی , که راه رهایی از آن نیست

بمیرم برای دل خود , که جز زخم کاری ندارد !

دل ناتوانم ازاین پیش , چه بار فراقی که می برد !

کنون طاقت او شده طاق , دگر بردباری ندارد

تو ای دور افتاده از من , چه می پرسی از حال و روزم

جدا از تو طفلی یتیمم , که جز آه و زاری ندارد

ترا دوست دارم , و لیکن , نپرسم مرا دوست داری ؟

که ترسم برون آید از کار , سئوالی که آری ندارد !

مرا گر برانی نرنجم , که از لطف زودم بخوانی

که دیده ست چون من عزیزی , که پروای خواری ندارد ؟

مذاقم شود تلخ از آن می , که باشد خمارش ز دنبال 

من و مستی از بوسه تو , که در پی خماری ندارد !

جدا از تو در آشیانه , دلم تنگتر از قفس شد

بهار است , اما گلستان , صفای بهاری ندارد

به دیواری از جنس کاغذ , توان بی خطر پشت دادن

به پیمان تو تکیه کردم , که آن استواری ندارد !


استاد محمد قهرمان

89/8/16

۲- ساعت ۶/۳۰ صبحه . از خونه زدم بیرون تا برسم به سرویس اداره . مساله ای حسابی فکرم رو به خودش مشغول کرده . یک نگرانی و ترس غریبی توی وجودم خونه کرده . همینطور که دارم با خودم حرف میزنم و راه میرم ، به یکباره می بینم ماه تمام در شرایطی بسیار نزدیک به زمین ، روبروی من قرارداره . و جالب اینجاست که تا مسیر بسیار زیادی همینطور چشم در چشم من ، با من راه میاد . حس می کنم حرفهام رو با خودم شنیده و میخواد چیزی به من بگه . یک لحظه به صدای ماه گوش میدم .... نگرانیم تا حد زیادی برطرف میشه .

۳- این دو سه روزه حال و روز خوبی نداشتم . گاهی به ندرت پیش میاد روزهایی که پشت سر هم اوضاع روحی ام به هم ریخته باشه . خسته و کلافه م . می دونم که تحمل کردن من در این شرایط خیلی سخته . هر چند سعی می کنم به سکوت بگذرونم این روزها رو ، هر چند سعی می کنم صبور باشم ، اما خب ... کار ساده ای نیست . گاهی دیوار محکم اعتماد آدم به راحتی ترک می خوره . گاهی از اینکه اینقدر ساده ، سعی در فریب خودت داری عصبانی میشی . گاهی از اینکه تمام دروغها ، ریاکاری ها ، فقرهای اطرافت رو نادیده می گیری از خودت لجت می گیره . حالا این فقر ، فقر مالی باشه یا فرهنگی یا اعتقادی ... در هر حال ، این چند روز با همه سختیش می گذره ، اما کار سختیه از نو ساختن و ترمیم ترک های دیوار ذهنم ..

4- خیلی بده حس کنی همین حالا کسی هست که در حریم شخصی و خصوصی تو داره قدم میزنه ، بی هیچ مشکل و ناراحتی . گاهی حس می کنم چقدر فاصله گرفته ایم از آموزه های خوب انسانی و دینی مون . یادمه بچه که بودیم ، مامان و بابا همیشه می گفتند سرک کشیدن توی چاردیواری خونه دیگری خوب نیست ، می گفتن خدا از آدمی که توی زندگی دیگری فضولی کنه خوشش نمیاد و ما چقدر برامون مهم بود کاری نکنیم که خدا از ما ناراضی باشه . هیچ ترسی هم از آتیش جهنم یا نرفتن به بهشت نبود ... اینقدر این اخلاق در من نهادینه شده که اگه دو نفر جلوی من با هم صحبت کنند ، حتی اگه با صدای بلند ، بدونم شخصیه صحبتهاشون ، نمیشنوم ... اگه عکسی یا خاطره ای از کسی جلوی روی من باشه ، نمی بینم ! شاید واسه همین هم هرگز نتونستم تقلب کنم ... همیشه سعی کردم به حریم شخصی افراد احترام بگذارم و دخالتی در چارچوب زندگی شون نداشته باشم . حالا با این شرایط فکر اینکه کسی بخواد این خط قرمز زندگی من رو بشکنه ، خیلی اذیتم میکنه ....

                                      باید رها بشم از این افکار مسموم ...

5-  دارم میرم سفر . اگه خدا بخواد هفته دیگه مراسم ازدواج یکی از برادران عزیزمه . شاید یکی از دلایل بهم ریختگی اوضاع روحی من همین باشه . اینکه توی همچین شرایطی من اینقدر دورم و کاری از دستم بر نمیاد . در هر حال اینو گفتم تا بدونید حضورم در شبکه ، اگه صفر هم نباشه ، بسیار کم خواهد بود . یک هفته زنگ تنفس واسه همه دوستان خوبم که آسوده بشن از پرحرفی های من .

6- ماه مهر نزدیکه . ماهی که حتی همین حالا هم شوق و ذوق رسیدنش با من هست . ماهی که یادآور خاطرات بسیار زیبا و شیرین دوران مدرسه و دانشگاهه . مهرماه ،پل مهربانی ها بوده و هست . یک امکان برای دوستی های تکرار نشدنی . اصلا به نظر من تمام لحظه های این ماه ، پر از شور و شعف و نشاطه . پراز دوستی  و مهربانی و خنده و شادی.... کاش برای همیشه دانش آموز کلاس مهربانی معلمان خوبمان می ماندیم ... کاش همه روزهایمان روزی از مهرگان بود ... امسال ، این شور و شوق ، در خونه کوچک ما ، همگانی شده . نیایش هم به جمع مهری ها پیوست ..

7- توی پست چهارصدم ، از هر کدام دوستان خوبم ، یک خاطره ، یک تصویر بیان کردم . به نظرتون توقع زیادیه اگه ازتون بخوام شما هم یکی از اولین تصویرها ، یا پررنگ ترین خاطره ای که از این وبلاگ یا صاحبش دارید رو برامون بیان کنید ؟ هر چی باشه ، تلخ یا شیرین ، بد یا خوب ، خوندنش برام باارزشه . همینجا از همه دوستانی که این لطف رو در حقم ادا می کنند ، پیشاپیش تشکر می کنم . در پناه خدا باشید همگی .