و باز شب قدری دیگر در آستانه بیست و یکمین روز از ماه مبارک رمضان . این شب را از کودکی جور دیگری دیده ام نسبت به شبهای دیگر قدر . شبی که با نام مولایم علی گره خورده و غم فراق او را با خود به همراه دارد . غم غربت را , غم تنهایی را , غم بی کسی را ... و سالهاست که غربت را به مفهوم زمینی اش هم با تمام وجود دریافته ام وقتی که بغض مادر , چشمانم را به اشک می کشاند که : من فقط یک دختر دارم , چرا فقط تو پیشم نیستی در این شب , در این خانه که همه جمعند به نیایش ... تا به کی جای خالی تو و آن دخترکانم را برتابم ؟ و من چه پاسخی باید بدهم جز رضایت به حکمتش ؟
درد دارم و دردهایم را دوست دارم که این دردها هم یادگاری از عزیزترینهایم هستند , پدرم , که با هر زجری که می کشم , می اندیشم , چگونه است که 40 سال است پدر این دردها را تحمل می کند و من نه اخمی بر پیشانی اش دیدم و نه ناله ای بر زبانش ؟ و اگر نبود زلالیت آن چشمان مهربان و حساسیت غریب من به نگاه آشنای پدر , چگونه درک می کردم دردش را ؟ و با خود می گویم : راضیم خدا , راضیم که کمی از دردهای او را بر جسم و جان من هدیه دهی تا دمی , تنها دمی پدر را آرامتر ببینم .... و باز بیاموزم صبر را در مکتب پدر که برترین معلم جان من است .
سالهاست که شبهای بیست و یکم ماه مبارک رمضان , شبهای بغض و دلتنگی من است از غربت آدمی که اسیر خاک است و گرفتار روزگار دنی ... کاش اینقدر پایمان در بند نبود , کاش اینقدر جسم و روح را درگیر این خراب آباد نمی کردیم , کاش ... این شبها با بند بند وجودم می خواهم از خدا که :
اللهم اشف کل مریض , اللهم رد کل غریب , اللهم فک کل اسیر ....
در باران اشکهای ناب و زلالتان , به یادم آورید ....
ربنا ما را طنین دور بخش , ربنا آباد ما را نور بخش
می خروشد باد عصیان در ضمیر , ربنا دست سمعنا را بگیر
جسم باید تب کند تا جان شود , شک یقین دارد اگر عریان شود
می چکد از چشم ظلمت اشک نور , رو به تقوا می رود رود فجور
می رساند دست ما را تا اله , در ندامت , این گناه گاهگاه
پس گناه ما تب طاعات ماست , ربنا گلدسته ساعات ماست
ای گناه تیره کورم ساز کور , تا بگردم در زمین دنبال نور
تا نمیرد در تنم درد فنا , تا فراموشم نگردد ربنا
ربنا ما باغ ناهشیاری ایم , ربنا ما چشمه سار زاری ایم
ربنا شب در تجلی , خانه باش , روز را در باغ ما پروانه باش
پی نوشت :
عنوان پست نام این شعر است از استاد احمد عزیزی , بقیه شعر را در ادامه مطلب بخوانید .
ادامه مطلب ...
خدایی که مهربانی را کلید ورود به قلبها نمود و صبر را لازمه مهربانی که این دو اگر با هم نباشند , نمی توان بر سنگلاخهای تردید و شک و بدبینی فائق آمد . که اگر سوی مهربانی ات رو به سوی او نباشد , بر موانع مسیر پیروز نخواهی شد و اگر هم شدی و بر دلی نفوذ کردی , این راه تو را به ضلالت منتهی می شود , نه هدایت , نه محبت , نه ولایت .خیلی وقت بود در سرای اندیشه و گفتگو , آنجا که برای من نشان آرامش بود و معنویت , از الهی نامه های عمیق و شگفت خبری نداشتم . از آن زمان که خداوند آن یگانه مهربان دلسوز را , آن آرامش واقعی را , آن آغوش گرم و بی بدیل را , مادر را , آن معلم و عارف واقعی را , به سرای امن حقیقی رساند , انگار چیزی کم شد , یا که گم شد , نمی دانم , اما هر بار سرزدن من به آنجا با غمی مبهم همراه بود که بر سینه من هم سنگینی می کرد , چه رسد بر دل صاحب مهربان خانه .می دانم این غم سنگین تر از آن است که به این زودیها بهبود یابد و این فقدان هرگز جبران نخواهد شد , اما می خواهم بگویم من درس توکل را و رضا را به مشیت او , بارها و بارها در کلاس درس شما آموخته ام . پس انتظار داشته و دارم که بسیار زودتر از این , نشانه های این اعتماد قوی را به خداوند متعال , این صاحب مشیت های روزگار ببینم و دریابم . بگذریم از این مقوله که مرا یارای چنین گفتگویی نیست که مرا حد آن نبوده و نیست . اما وقتی دو روز پیش , دلنوشته زیبایتان را خواندم با خدایتان , آن چنان شعفی وجودم را در بر گرفت که بیان کردنی نیست و ازآن شگفت تر , خواندن نظرات و یادآوری همه آن خاطرات غریب که انگار سالهاست از آن تاریخ می گذرد بر من و ما و می دانم که تکراریست گفتن این جمله که روزگار عجب بازیهایی در آستین دارد ... اما جز این چه می توانم گفت ؟ و اینجاست که باز به یادم آمد آن کلیدها را , صبر را و رافت را و توکل را که شما در هر سه ی آنها سرآمدید , ارمغانی از مادر ... این همه گفتم تا بهانه ای باشد برایم به شکرانه ای دیگر از خدای مهربانی و شمایی که همواره برایم چونان معلمی گرانقدر بوده و هستید و هرگز فراموش نخواهم کرد آن همه درسهای زیبا , آنهمه نشانه های راستین , آن همه آرامش ارزشمندی را که در سرای اندیشه تان یافتم . می خواهم بدانید , همیشه قدردان حضور وجود ذی قیمت شما خواهم بود , چه باشم , چه نباشم .
امیدوارم در این ماه خیر و برکت , در این شبهای قدر , در این لحظات ناب نیایش و دعا , خداوند هر آنچه را خواهانید , به خیر و صلاح در زندگی تان جاری نماید . امید که شادمانی و تندرستی و تعالی , قرین لحظات زندگی شما باشد و پیروزی بر کوه مشکلاتی که گریبانگیر شماست , بر شما آسان و آسانتر گردد . پیروز باشید و بهروز . با الهی نامه ای زیبا از شما کلامم را رنگ می بخشم و می گذرم ...
الهی چنان کن که نیش ها را نوش بینم و این همه را به یکسان هدیه حبیب دانم . حبیبا گوشی نیوشا و چشمی بینا و دلی بی سود و سودا در سودای خویش نصیبم فرما .الهی این الهی گفتن و سر نهفتن را از ما مگیر .الهی رازپوشی و عیب پوشی را به ما بیاموز. الهی با باران شوق خویش غبارهای دلتنگی و نا همسویی را بشوی . الهی پیدا و پنهان تویی و دیگر هیچ ! پس در پرتو آگاهی برخاسته از ژرفای جان های خسته خویش نیست بودگی ما بر ما بنما ... الهی به ما اذن غرقه گشتن در اقیانوس لا اله الاالله را عنایت فرما . الهی به ما بینشی عنایت فرما که در پرتو آن همه چیز و همه کس و همه نوشته ها و همه گوارایی ها و ناگواری ها و همه دوستی ها و نادوستی ها و همه برادری ها و خواهری ها و مادری ها و همسری ها و همسفری ها و خواندنی ها و الهام ها و خردورزی ها و نقد و نظرها را از تو بینیم و از تو دانیم و تنها تورا خوانیم و از میان همه این رخدادها پیام تو را چونان موسی کلیم الله بشنویم ...و به راز نهفته در آیه :ما ینطق عن الهوی ان هو الاوحی یوحی بار یابیم .الهی اگر بنده گنهکار توام خرسندم که در هر صورت آفریده توام .الهی کفی بی عزا ان اکون لک عبدا و کفی بی فخرا ان تکون لی ربا
پی نوشت :
قصه حبیب از زبان حبیب , همان است که من می خواستم بگویم و نمی توانستم ..
قدر نامه های سعیده عزیزم و فریناز نازنین نیز در این شب خواندنی ست ...

وقتی جدیدترین غزلیات پدر به دستم رسیده باشد , وقتی با خواندن هر کدامشان کلی ذوق می کنم و هی می خوانم و می خوانم و سیر نمی شوم , وقتی میدانم شمایانی هم هستید که همان حس مرا دارید با خواندنش , دلم نمی آید این شور و شوق را به تنهایی صاحب باشم . صبر هم این روزها در قاموس من غریبه می شود . هی دلم می خواهد غزل بنویسم و بخوانم ... این حرفها را هم زدم که بدانید تا این غزلیات زیبا باشند , کلمات با من غریبه می شوند . .. و این عکسها ....( دیگر هیچ نمی گویم ... )
غزل را بخوانید :
با تو در خلوت چو باشم ، شرم می گیرد گلویم
تا مبادا لب کنم وا " دوستت دارم " بگویم!
شوق چون غالب شود منعم مکن ، بگذار تا من
دستهایت را ببوسم ، گیسوانت را ببویم !
رو به رو بودن به از پهلو ، مثل باشد ، ولی من
گویمت خواهی کنارم باش ، خواهی رو به رویم
تا ترا دارم ، نه از پژمردگی ترسم ، نه خشکی
جاودان سرسبز باشی ، ای بهار آرزویم !
شب که یاد چشم مخمورت رباید خوابم از سر
با خیال مهربانت تا سحر در گفتگویم
گاه پنهان می شوی همچون پری از دیده من
بی نشان را ، گم اگر شد ، در کجا باید بجویم ؟
بیم آن دارم که دامان ترا آلوده سازد
گر که طشت من فتد از بام و ریزد آبرویم
تا جوان بودم ، گرو می برد از شب در سیاهی
صبح پیری بر دمید و باخت کم کم رنگ ، مویم
دانه ای افتاده در خاکم ، عطش کرده هلاکم
آه ای باران ، مرا سیراب کن ، شاید برویم !
استادمحمد قهرمان
۹۰/۳/۲۹
این پست هیچ پی نوشتی ندارد الا عکسش ...

سخن ز عشق چو گویم ، مگو که بس باشد
خوش است دم زدن از عشق ، تا نفس باشد !
مرا که نیست به آینده هیچ امیدی
مرور خاطره های گذشته ، بس باشد
تمام نیست به یک سجده ، کار من با تو
که سر به پای تو سودن ، مرا هوس باشد
چو کودکم که به دامان مادر آویزد
به دامن تو مرا گر که دسترس باشد
نگاه بلهوسان دور باد از رویت!
خوش است باغ که خالی ز خار و خس باشد
کسی به چشم دل من بزرگ می آید
که چون نگاه کنی ، کم ز هیچکس باشد
چه سود جنگل سر سبز ، چون ز بخت سیاه
فضای پرزدنم تنگ ، چون قفس باشد
همه روانه یک مقصدیم و در خط ماست
کسی که یک دو قدم پیش ، یا که پس باشد
استاد محمد قهرمان
90/5/20
نمیدونم چرا با خوندن این غزل زیبا و جدید پدر ، که همزمان شد نوشتنش با این پست هستی ، یک جور هماهنگی بین این دو یافتم ... همین ...

به امان آمده ام از خود ... باز روزگاری نو دارم از دلتنگی ... باز گویا خود را گم کرده ام یا که نه ... خود کجاست وقتی تو نیستی ... من ترا گم کرده ام باز .... تو که گم می شوی ... یا من که گمت می کنم ... گم که می شوم .. زمستان می شود وجودم ، یخ می زنم ... یخ ...
یخ زده ام ...سردم است ...سردم است و می لرزم از این هجوم سرمای زمستانی بر روح و روان و دلم ... کوه یخ دلم را هر چه می خواهم آب کنم با گرمای مهری ، با شعله عشقی ، نمی شود ... نمی شود که بشود ... که کوه را یا آتشفشانی از گدازه های عشق باید آب کند ، یا شعله ای مدام از عشقی عمیق ... اما کو ؟... کجاست آن هجومی از عشق یا که مداومتی از آن که واکند این یخ درون را ؟ ... که نیست ، مهری هم اگر هست ، از روی عادت است انگار ، که هیچ اثری نمی گذارد بر تو ، که گرمت نمی کند ، نوری در دلت نمی تاباند ، شعله ای در جانت نمی افکند ، دستت را نمی گیرد در این کوره راههای سخت تنهایی ...
عشقی می خواهم که ریشه ام را بسوزاند ، خاکسترم کند و خاکسترم را بسپارد به دست امواج پرتلاطم دریا ، آنجا که قرار بی قراری های من است ....
و تو بگو ، این عشق را ، این عشق هستی سوز را از که می توانم دریافت کنم جز تو ، جز تویی که شعله اش را در جانم انداخته ای و من باز با غفلت آنرا در دسترس بادهای نسیان قرار داده ام و آنرا از کف داده ام ... اما چه بگویم از لطف و مهر و عشق بی نهایت تو به این بنده ناچیز که خطا می بینی و می گذری ، سردی می بینی و سرد نمی شوی ، که بی مهری می بینی و مهرت را افزون می کنی ، تا شاید ... شاید ... شاید دمی به خود آیم و دلم بلرزد از اینهمه سردی درونم و بی مهری وجودم و غفلت روحم ..
یخ زده ام خدا از آنکه سردی ام را دیدم و غفلتم را با عمق جان درک کردم و حالا کو تا بتوانم رها شوم از اینهمه سرمای استخوان سوز درون ؟
سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان که من این خانه به سودای تو ویران کردم
خانه دل را ویران کردم به عشق تو و از هر آنچه جز تو تهی نمودمش . تو خود سایه ای باش بر سر دل و قدم نما بر دل مهیای من ، که ویران دل ، ایوان تست ...
عقل و عشق را سپرده ام دست در دست هم بگذارند و مهیا کنند وجود را تا تو بیایی و صاحب خانه ای شوی که صاحبخانه آنی .. که می خواهم ازتو ، عاجزانه می خواهم ، کمکم کنی این سرا را جز به تو ، به هیچکس ندهم تا رها شوم از اینهمه زنگاری که بر جان و دل می نشیند از به عاریه رفتن این سرای نابسامان ، وقتی که سامانش را ، تو را گم می کند ...
رهایم مکن خدا ... رهایم مکن که من از گم شدن می هراسم ، می هراسم ، می هراسم ...
سوز دل نوشت :
دل که عشقش را گم کند ، دل که زمستان شود ، آدمیتی هم مگر در وجود باقی می گذارد ؟ آدمیتم را گم کرده ام ... آدمیتم را ... گم کرده ام .........