سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

داستان آفرینش من ...2

 

طلوع در دریای عشق


قبل از اینکه بدانم چه شد ، در خاک فرو رفتم و چشمانم که تا به حال همه با روشنی آفتاب و آبی آسمان آشنا بود ، در آن تاریکی ناآشنا به دنبال کورسویی از نور و امید می گشت ، اما دریغ ...

آرام آرام خود را یافتم و در کنار دوستانی دیگر که همه با هم از آسمان همراه بودیم ، دریافتیم که باید دست در دست هم بمانیم تا گم نشویم در این خاکدان . و من که باز هم رویای دریا لحظه ای رهایم نمی کرد به دنبال راهی بودم تا بیابم مسیر دریا را . پس رد رطوبت خاک را گرفتیم و دست در دست هم ، در آن سختی خاک ، پیش می رفتیم به امید رسیدن به هدف .  چه بسا ریشه های عطشناکی که ما را به عجز می خواستند و وسوسه ای که ترا می کشاند تا دمی سرزندگی را برای گیاهان تشنه ارمغان دهی و در پناهش دمی بیاسایی ، اما رویای دریا دمی رهایم نمی کرد و آنقدر برای همراهانم گفتم که تعدادی را با خود همراه کنم در آرزوی رسیدن به دریا . آنقدر پیش رفتیم که احساس می کردم رطوبت خاک لحظه به لحظه بیشتر می شود و ناگاه خود را در سرچشمه ای دیدم در کوهسار و به خود که آمدیم رها شده بودیم از خاک ، زلال و پاک  ، همراه با قطرات دیگر که از آب شدن برفها و بارش باران در رودها و جوبارها جمع شده بودند ، راهی را می رفتیم تا سرسبزی را به ارمغان آوریم و حیات را ... و چه بسا دیدم در راه بیدهای مجنون را و عاشقانی را نشسته بر سایه آن ، کشتزاران را و گندمهای روییده در آن را ، گل ها را و پرنده هایی را که دمی به فراغت آب  می نوشیدند . بارها محکم بر صخره های سخت کوبیده شدم و دردی بر دردهایم افزوده شد . داستان هر کدام از همراهانم را شنیدم و دیده ها و شنیده هایم همه مرا بر رسیدن به دریا مشتاق تر میکرد . اما بودند دوستانی که گاه آسودن در پناه درختان را بیشتر می پسندیدند یا از قصه نیلوفر من به وجد می آمدند و سرزنشم می کردند بر این اصرارم در جنگ با تقدیر ... اما ... من نیامده بودم که بمانم . با تمام زمین ها ، درختان ، گلها ، پرندگان و هر آنچه در مسیر بود همدردی می کردم و با شنیدن قصه غصه شان اشک می ریختم اما نمی توانستم دمی از رویایم دور شوم . باید می رفتم تا برسم به دریا ؛ که " من قصد البحر ، استقل السواقیا( هر آنکس آهنگ دریا کند ، از جویباران بی نیاز است !)

و چه زیبا بود پس از گذر روزهای فراوان و بعد از آنهمه رفتن و رفتن و خستگی فراوان ، وقتی روزی چشم گشودم و خود را غرقه در دریای بیکران عشقش دیدم و دریافتم که در آن خیل بی کران هستی ، هستم و نیستم ، قطره ای هستم از وجود بی نهایتش ، اما کجا به چشم می آید این بودنم .. دریا که درسهای بی شمارش را به گوشمان می خواند و راز هستی را ، به  خروش می آمدیم و سر برصخره ها می کوبیدیم و گاه وجودمان را به ساحل آرامش می کوبیدیم تا شاید خفته ای را از خواب آسایشش برهانیم ، اما دریغ از خواب رفتگانی که هیچگاه رویای بیداری در سر نداشتند ...


غرقه در دریای عشق

دریا را به اقیانوس پیوند زدم و راز زندگی های بی شماری را که در عمق آن جریان داشت کشف کردم و هر روز درسی آموختم و فهمیدم که فصل مشترک همه زندگی ها ، عشق است و رسیدن به نور ... که همه آنها که چون من در زندگی شان هدفی دارند به دنبال نورند ... و اینگونه بود که با تمام وجود خواستم محو شدن را و جذب در نور شدن را ...

و آنقدر به داغی خورشید خیره شدم تا ....


حرف دل نوشت :

ما همان قطره های بارانیم که از آسمان آمده ایم تا شاید عطشی فرو بنشانیم ، حرکتی را سبب شویم ، مهری در دل بکاریم یا حیات را در رگهای زمین به بار بنشانیم . نیامده ایم که بمانیم . عشق را باید بخشید و رفت . ماندن و درجا زدن در عشق هم ، پوسیدن است . باید بخشید و گذشت از کویر ، از مرداب ، از رود ، از جویبار تا به دریا رسید و راز پیوستگی را دریافت ، راز زندگی را ، راز یکی شدن را و ذوب شدن را و آنگاه درد فنا را به تجربه نشست در عروجی دوباره با آفتاب عشق ، که همه از اوییم و به سمت او باز خواهیم گشت .


غروب کامل ( فنا )

 

نوشته زیبای دانیال عزیز ، مرا به خود می خواند و ذهنم را درگیر کرده بود به خود و نمیدانستم چگونه به کلام در آورم هر آنچه مرا در خود اسیر کرده بود ، تا باز اردک بزرگوار به یاریم شتافت با  نوشته زیبایشان و اینگونه شد که این داستان در ذهن من شکل گرفت . ببخشید پرحرفی ذهنم را ...

آیینه خداوند ...


به نام بی نام او

خداوند در بارگاه الهی یک آینه قدی بزرگ داشت که هر روز جمال خودش را در آیینه می دید و تبارک الله احسن الخالقین می گفت . یک روز آیینه اش از دستش به روی کره ی زمین افتاد و به میلیاردها ذره تبدیل شد . انسان وارسته ای این ذره آیینه را در قلبش پیدا می کند . غبارش را می گیرد و پیش خدا می رود که من آیینه تو را برایت آوردم . خداوند می فرماید :آیینه من قدی بود . برو ذره ذره های آیینه های قلب ها را به هم بچسبان ، وقتی قدی شد برگرد !


معبود بی مثال من :

ماهی دیگر آمد برای نزدیکتر شدن و رسیدن به تو . هر چند هر لحظه می تواند رمضانی باشد و هر شب قدری , اما امان از ما انسانهای ناسی که هر بار فراموش می کنیم که از چه ایم و چراییم ؟

خداوندگار مهربانم , می شود آیا در این ماه مبارک , آنقدر منیت هایمان را فراموش نماییم که هر کدام آیینه قلب خود را بیابیم و زنگار از آن برگیریم و دست در دست همدیگر , آیینه های قلب خود را در کنار هم قرار دهیم تا بشویم آنچه خدا خواست و خدا ساخت و جلوه زیبایی خود را در آیینه قلبهای ما قرار داد ؟! یعنی می شود بشویم جلوه ای هر چند کوچک از فتبارک الله خداوند ؟ مهربانی را از قلبهایمان مگیر مهربانا , که خالی تر  از این می شویم که هستیم ...

معبودا , روسیاهم و گنهکار , شرمنده ام و تهی دست ... به لطف خود یاری ام کن در گذری در خور از لحظه به لحظه این روزهای معنوی ...

محبوبم , یاریم کن چونان همیشه و تنهایم مگذار حتی لحظه ای که دمی بی تو به سر بردن , عمری خسران است و جبرانش از توان من خارج است ...

بغضم را ببین و دردم را بشنو و درمانم تو باش ...

مقصودا , یاریم کن مقصودم جز تویی نباشد ....

آفریدگارا .....( چه بگویم که ناگفته می دانی ؟....)


اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه و کل بهائک بهی . اللهم انی اسئلک من بهائک کله ...

اللهم انی اسئلک بما انت فیه من الشان و الجبروت و اسئلک بکل شان وحده و جبروت وحدها . اللهم انی اسئلک بما تجیبنی به حین اسئلک و اجبنی یا الله ...


این پست به دلایلی عنوان ندارد ....

حقیقت کودکی هایم



روزگار غریبی ست . دلها از آن غریب تر !

آری روزگار غربت دلهاست که اگر دست وجود را در دست دلهایمان بگذاریم , راه صد ساله عقل را , به چشم بر هم زدنی خواهند پیمود .که تنها دل است که محل اوست و دوست هم هدیه ای گرانقدر از اوست ... اما , امان از ما که دل را به فراموشخانه یادها سپرده ایم و از آدمیتمان تنها به عقلی حسابگر اکتفا کرده ایم و بس ... و غریب تر این که چشم دیدن دیگری را هم نداریم که با مهربانی های دلش و سختی های راهش سر می کند .... دریغ از روزگاری که دلها اینقدر غریبند ....

هنوز از آغازش حیرانم , اما نبرد عقل و دلم را خوب به یاد دارم :

این صحه می گذاشت بر تفاوت ها و حکم می کرد بر رفتن ها ... آن , نه !

این بر فاصله ها تاکید می کرد .... آن , نه !

به عقل بود , باید می رفتم , اما نشد , نتوانستم که من به پای خود نیامده بودم که به اختیار خود بروم .

از دل می پرسیدم ,این چه حسی ست که تو را با خود می کشاند در این میدان ؟ چه نیرویی است در این میانه ؟ جه انگیزه ای برای ماندن ؟ می گفت : پاسخ اینها را خود باید بیابی . این هم گذر دیگری ست برای امتحان تو . باید بمانی و عبور کنی . به سلامت عبور کنی ! اثر بگیری و اثر بگذاری . این راهی ست که باید رفت ! نمی شود برگشت . باید نقشت را همانگونه که هستی بپذیری . گفتم : این نقش را که برایم تعریف کرده مگر ؟ گفت : همو که دیگر نقش های دل را رقم زده برایت , این را هم ...

و مگر نه اینکه تو به او و آنچه  برایت در نظر می گیرد , ایمان داری ؟ پس بمان و بازیگر نقشت باش و بازی کن آنچنان که باید . گفتم : اما من بازیگر نیستم و بازی نمی دانم .. این بازی مرا با  تمام وجود به خود می کشاند . گفت : چه بهتر ! که اینگونه اثرش آن می شود که باید .. اگر نه برای دیگری , که لااقل برای خودت ...

اینگونه بود که ره به آسمانت یافتم و درگیر ادب و آدابش شدم . اندیشه های جاری در آن را ستودم . با ستاره های زیبا و نایابش آشنا شدم , در سکوت آسمانش پرواز را در معانی نغز و زیبای عرفان و ادب آموختم . تنفس نمودم در عطر نفس های عمیقش و راز حضور آدمی را در داستان هبوط یافتم ...

حالا دیگر این نقش جزئی از وجود من شده است . چه در این آسمان باشم , چه نباشم ...

از آنروز , چیزی نمی گذرد , اما انگار قرنها فراز و فرود را پشت سر گذاشته ام تا برسم به امروز تا بگویم خواهر بودن کار آسانی نیست برای منی که آنرا با تمام وجود باور کرده ام و می دانم که چه سخت است پذیرفتن این حس از هر کسی غیر همو که مرا به این میدان کشانیده ! پس باز هم با تمام احساس و تمام دل و روحم خود را به دستان پرتوانش می سپارم و راهی را طی می کنم که او به من می گوید . هر چند بارها نتیجه اش جز دلتنگی و بغض , هیچ نبوده , اما مرا جز رضایت حاصلی نیست  ... دیگر سخنانم را هم محو می کنم از این صفحه سپید کاغذ تا .... ( شاید اینگونه بهتر باشد ... هر کسی آنرا به همانگونه می خواند که می خواهد ...)

نیایش هر روزه ام این است به درگاه یگانه هستی بخش مهربان : که به آنچنان معرفتی برسیم که بر بلندای آسمان عرفان و ادب جای بگیریم و عطر حضورش را لحظه ای از زندگیمان , دریغ نکنیم ...کاش این تنها یک آرزو نباشد ... کاش قلبها سرشار عشق باشند ... کاش ...



ادامه مطلب ...

داستان آفرینش من ... 1


اولین بار که خود را شناختم ، دست در دست خواهران و برادران هم شکل خویش بودم و پاکی و زلالی دلهایمان در سپیدی ظاهرمان هم منقش بود . با هم شادمانی را شریک بودیم در راهی که با دست نوازشگر نسیم در آسمان آبی خیال می پیمودیم . اما من انگار که این شادمانیهای بی دلیل ، بودنم را برایم بیهوده کند ، در مسیر,  نگاهم را به اطراف می انداختم تا بدانم بجز دایره محدودی که در اطراف من جاری بود ، دور از شهر دیوارهای ذهنی ما ، چه می گذرد بر روزگاران و این بود که هر روز و هر لحظه در گذر از مسیر ، رازهای بی شماری را دریافتم . گاه می دیدم مزارع سرسبزی را که دست به آسمان بلند کرده اند به شکر آبی که ریشه هایشان را به طراوت دعوت می کرد ، گاه بیدی را می دیدم که سرخوشانه با رقص برگها ، رازها بیان می کرد از لیلی و مجنون هایی که سر بر تنه بید ، قصه دلدادگی را در گوش هم نجوا می کردند ، گاه با دیدن جنگل سبز و رودهای روانی که در آن جاری بود دلم می خواست من هم نقشی داشته باشم در سرسبزی زیبای طبیعت . روزی هم از آسمان کویر که گذشتیم ، صدای ناله آب آب آنقدر بر من اثر گذاشت که با تمام وجود خواستم قطره ای آب شوم بر آن گیاه نوپای تشنه . اما تقدیر یاری ام نکرد که من هنوز نیافته بودم راز گریستن را تا بشوم دلیل حیات ...

دریا را که دیدم ، آن زیبایی مطلق را ، آن شکوه غریب و آرامش قرین نا آرامی را ، فهمیدم دلم می خواهد من هم جزئی از آن بیکران آرامش باشم ..

حالا دیگر بجز من قطره های دیگری هم بودند که می خواستند رسیدن به این آرزو را  و آنقدر خواستیم و تکرار کردیم تا بدانیم راز باریدن را ... بعد از مدتها که به خود نگریستم ، دیگر از سپیدی و پاکی آن قطره زلال خبری نبود که سیاهی این همه حسرت ، این همه درد با من بود و سنگینی می کرد بغضی نشکفته در درون ...آنقدر گفتم تا همه خواهران و برادرانم را در آن درد شریک کردم و شدیم یکپارچه سیاهی و همه آرزویمان رسیدن به دریا شد .

وقتی در مسیرمان در آسمان ابری آنروز ، در آسمان دلتنگی ها ، به تکه ای دیگر از همجنسانمان رسیدیم که آنها هم چون ما دردآشنا بودند و آرزوی رسیدن به آن بیکران آبی مواج را داشتند و از رخوت و سستی خود بیزار و خسته بودند ، دردها که واگویه شد ،غرشی برخاست و نوری از دل ما برجست و بغض هایمان را شکاند و تا چشم بگشاییم ، قطره قطره از آسمان ، از آن امنگاه زندگی مان در حال فروآمدن بودیم . سقوط ، هبوط ، نزول ... هر چه بود ، در جایی که نمی دانستم کجا خواهد بود ، دردناک بود ... دردی دیگر بر دردهای انباشته شده بر دل و شوقی همراه با ترس ... یعنی این باران ما را به دریا خواهد رساند ؟ یا عطش گلی را فروخواهد نشانید ؟ یا ... نه در زمینی بایر ، جذب خواهم شد بی که به آن آرزوی همیشگی برسم ؟

و این بود داستان آفرینش من از ابتدای بودنم در آسمان تا هبوط در سرزمینی که از خاک بود .....

 

با صدای مهیب رعد و با تندر برق که پرتاب شدیم ، با شتاب راه آسمان تا زمین را می پیمودیم ، اما هر چه به پایین نزدیکتر می شدم انگار نیرویی مرا به شدت به خود می کشاند ، نیرویی ورای خواسته من و من تا چشم باز کردم خود را بر گلبرگهای گلی زیبا دیدم ... نیلوفری در مرداب ... زیبایی اش خیره کننده بود و آرامشش بعد آن همه ناآرامی ، شادی بخش ! مرا در گلبرگهای خود نهان کرد و در گوشم سرود زندگی را سرداد و راز زیبایی اش را و راز دلسپردگی اش را به مرداب . محو داستان دلدادگی نیلوفر شده بودم و جذب آرامش و سکون آن حوالی ... زمانی گذشت تا خاطره دریا برایم تداعی شد و دردهای قدیم به من برگشت و یادم آمد که من نیامده ام که به این آسودگی و رخوت تن دهم . پس از نیلوفر خواستم گلبرگهایش را باز کند تا من راهی بیابم برای رسیدن به دریا . اما نیلوفر گفت : مرداب اگر مرداب است ، به این دلیل است که راهی به دریا ندارد . اما من گفتم :من راهش را خواهم یافت ، فقط مرا رها کن از این قفس زیبا . با ناراحتی و رنجشی که در چهره اش عیان بود ، برگهایش را گشود و زیبایی اش صد چندان شد و دل برد از من ، اما من نگاهم به آسمان بود و به آن نور عظیم و به یاد می آوردم داستان آفرینشم را و خاطرات دریایی ام را . آنقدر در آن حال و هوای خاطرات ماندم که حس کردم سبک شده ام و دارم پرواز می کنم . آری من محو شده بودم به گرمای آفتاب و بخاری شده بودم تا برگردم به خلقت نخستین ، که این خواسته خودم بود تا دوباره دردی شیرین را به تجربه بنشینم تا شاید بشوم آنچه آرزویم است ، این بار گذر از مسیری که قبلا آنرا به تجربه نشسته بودم ، دردناکتر بود که خاطرات خواهران و برادرانی را در من زنده می کرد که نمی دانستم حالا کجایند و چه میکردند ... اما ...

لحظه زایشی نو و فرودی دوباره و این بار ....


ادامه دارد ....

آن مادیان سرخ یال

هان ای شب دیرپای ،

آیا دریچه های بامدادی را نخواهی گشود ؟

گیرم خوشتر نیست عاشقان را پرتو بامدادی از تیرگی شامگاهان !

شگفتا از شبی که ستارگانش را گویی با ریسمان های تافته بر صخره های سخت بسته اند !


مهلهل , خال من ای نیک مرد , تو مرا شعر آموختی و من تو شدم که در زبان عرب آمده است : الولد الحلال یشبه بالخال ... مهلهل خال من , ای نیک مرد ... ستاره مرا به من بنما در این شب دو – چند پاره شدن قیس !

فصل جنون من آیا آغاز می شود ؟ فصل جنون من آغاز شد ؟ آغاز ... آری , در انحنای خاطره قتل و دم ؟ در خاطر خلور !  ای رهروان خسته , اینجا چه خارزار غریبی است . من بی دروغ آمده بودم , زاییده بلوغ . مثل بلور بودم , زلال تمام , مثل حضور , مثل خلوص رویا . من خویش را به باد سپردم تا منزلی که هیچ , که هیچ اش کرانه نیست . خالص , مثال ذات , هم آن که او رهاست در دل هستی , در جاودانگی عشق . من بی نیاز بودم , بی احتیاج به فصل عبور پرنده . من بی گمان سفیه نبودم , عریان میان رسوایی – عریان میان نیش کژدم و زهر هلاهل ؛ تلخی . کام از زبان به تنگ و زبان گنگ ... گنگ .

من ساده وار مانده بودم , استاده در میان سکوت و برهنگی – عریانی – رسوایی ؛ مبهوت و ساده و بی شک ! نه – ساده تر از خود – عریان میان پنجه و پنج انگشت . حلم تمام می بودم , یعنی که بردباری محض , یک باور خلاصه و بد فرجام . من ایستاده بودم , مثل تمام خود , اکنون نظاره می کنم اندر عبور فصل – عمر – سالیان , چیزی است در رده تاراج – تاراج و جای خالی یک رویا . من پیر می شدم , من پیر می شوم در باطن صبوری خود – در انتظار ! در انتظار که و چه ؟ اکنون – تا می شود تن , این تن , تا می شود که باز برآیم مگر !

فصل جنون , در تنگنای هلالی کج – ماهی که گم شده در آسمان خود ! تب کرده است ماه , گاهی در آسمان ... آیا ؟ یخ می زنم , یخ می زنم درون تب خود , نفرت !  روی آمد لئامت و نفرت ! نفرت تمام مرا می پوشاند . زشتی , این بار پوشیده در نقاب و نگاهی دیگر ؛ قطعا!


به شامات ؛ آن دیار که شعرها سروده می شدند در من و جاری می شدند در زبانم با تماشای هر جلوه زیبا از آنچه هستی می نامیمش ؛ که زن و غروب و شب های دلهره در عشق ، جذاب ترین ها بودند و خاکستر و جای برکنده شدن میخ خیمه ها و پر و پوشال بجامانده از رحیل عشق های شبانه ، اندوهبارترین جلوه ها ؛ هجران – هجرانی ! در کجای بادیه راه می سپرد و در کدام کجاوه به خوابی عمیق فرورفته بود آن زن که شبی پیشتر دل و جان به من باخته بود تا فراموشی تمام ؟ و آن نسیم خنک و سبک پای و خاموش ، و چنان چون شبحی عبور کنم از درون صبح کاذب ، پیش از آن که خروسان نزدیک ترین دیه بانگ در بانگ بیدار شو را درگوش خفتگان بخوانند . خاکستر ؛ آری خاکستر شوم ترین اثرات در گواهی فراق و هجران . آی ی ی .... عشق های تندگذر ؛ هم شما نشان از خوشباد زندگی هستید...


دنیا بسی فشرده ست . چنین می اندیشم اگر توانسته بودم از بهت کابوس خود بدر آیم ، نیز می توانستم بنویسم فاصله تقویمی قرون ، حتی فشرده تر است از ضخامت مجلد چرمی یک کتاب در قفسه یک کتابخانه قدیمی ، بخصوص درباره شاعران می توانستم اندیشیده بگویم هر کدام ورقی هستند از یک کتاب واحد که می تواند بیش از یک نام نداشته باشد : آفتاب .

اما نمی توانم بیندیشم و اگر بیندیشم نمی توام آن را بیان کنم، لب های من بسته شده اند ، چشمانم خیره و مبهوت مانده اند و گوش هایم ....

"از آن که بی گمان صبح عزیمت سازهای بادی –کوبه ای به صدا در می آمدند !"


قسمتهایی از کتاب آن مادیان سرخ یال ، نوشته محمود دولت آبادی ...