
قبل از اینکه بدانم چه شد ، در خاک فرو رفتم و چشمانم که تا به حال همه با روشنی آفتاب و آبی آسمان آشنا بود ، در آن تاریکی ناآشنا به دنبال کورسویی از نور و امید می گشت ، اما دریغ ...
آرام آرام خود را یافتم و در کنار دوستانی دیگر که همه با هم از آسمان همراه بودیم ، دریافتیم که باید دست در دست هم بمانیم تا گم نشویم در این خاکدان . و من که باز هم رویای دریا لحظه ای رهایم نمی کرد به دنبال راهی بودم تا بیابم مسیر دریا را . پس رد رطوبت خاک را گرفتیم و دست در دست هم ، در آن سختی خاک ، پیش می رفتیم به امید رسیدن به هدف . چه بسا ریشه های عطشناکی که ما را به عجز می خواستند و وسوسه ای که ترا می کشاند تا دمی سرزندگی را برای گیاهان تشنه ارمغان دهی و در پناهش دمی بیاسایی ، اما رویای دریا دمی رهایم نمی کرد و آنقدر برای همراهانم گفتم که تعدادی را با خود همراه کنم در آرزوی رسیدن به دریا . آنقدر پیش رفتیم که احساس می کردم رطوبت خاک لحظه به لحظه بیشتر می شود و ناگاه خود را در سرچشمه ای دیدم در کوهسار و به خود که آمدیم رها شده بودیم از خاک ، زلال و پاک ، همراه با قطرات دیگر که از آب شدن برفها و بارش باران در رودها و جوبارها جمع شده بودند ، راهی را می رفتیم تا سرسبزی را به ارمغان آوریم و حیات را ... و چه بسا دیدم در راه بیدهای مجنون را و عاشقانی را نشسته بر سایه آن ، کشتزاران را و گندمهای روییده در آن را ، گل ها را و پرنده هایی را که دمی به فراغت آب می نوشیدند . بارها محکم بر صخره های سخت کوبیده شدم و دردی بر دردهایم افزوده شد . داستان هر کدام از همراهانم را شنیدم و دیده ها و شنیده هایم همه مرا بر رسیدن به دریا مشتاق تر میکرد . اما بودند دوستانی که گاه آسودن در پناه درختان را بیشتر می پسندیدند یا از قصه نیلوفر من به وجد می آمدند و سرزنشم می کردند بر این اصرارم در جنگ با تقدیر ... اما ... من نیامده بودم که بمانم . با تمام زمین ها ، درختان ، گلها ، پرندگان و هر آنچه در مسیر بود همدردی می کردم و با شنیدن قصه غصه شان اشک می ریختم اما نمی توانستم دمی از رویایم دور شوم . باید می رفتم تا برسم به دریا ؛ که " من قصد البحر ، استقل السواقیا( هر آنکس آهنگ دریا کند ، از جویباران بی نیاز است !)
و چه زیبا بود پس از گذر روزهای فراوان و بعد از آنهمه رفتن و رفتن و خستگی فراوان ، وقتی روزی چشم گشودم و خود را غرقه در دریای بیکران عشقش دیدم و دریافتم که در آن خیل بی کران هستی ، هستم و نیستم ، قطره ای هستم از وجود بی نهایتش ، اما کجا به چشم می آید این بودنم .. دریا که درسهای بی شمارش را به گوشمان می خواند و راز هستی را ، به خروش می آمدیم و سر برصخره ها می کوبیدیم و گاه وجودمان را به ساحل آرامش می کوبیدیم تا شاید خفته ای را از خواب آسایشش برهانیم ، اما دریغ از خواب رفتگانی که هیچگاه رویای بیداری در سر نداشتند ...

دریا را به اقیانوس پیوند زدم و راز زندگی های بی شماری را که در عمق آن جریان داشت کشف کردم و هر روز درسی آموختم و فهمیدم که فصل مشترک همه زندگی ها ، عشق است و رسیدن به نور ... که همه آنها که چون من در زندگی شان هدفی دارند به دنبال نورند ... و اینگونه بود که با تمام وجود خواستم محو شدن را و جذب در نور شدن را ...
و آنقدر به داغی خورشید خیره شدم تا ....
حرف دل نوشت :
ما همان قطره های بارانیم که از آسمان آمده ایم تا شاید عطشی فرو بنشانیم ، حرکتی را سبب شویم ، مهری در دل بکاریم یا حیات را در رگهای زمین به بار بنشانیم . نیامده ایم که بمانیم . عشق را باید بخشید و رفت . ماندن و درجا زدن در عشق هم ، پوسیدن است . باید بخشید و گذشت از کویر ، از مرداب ، از رود ، از جویبار تا به دریا رسید و راز پیوستگی را دریافت ، راز زندگی را ، راز یکی شدن را و ذوب شدن را و آنگاه درد فنا را به تجربه نشست در عروجی دوباره با آفتاب عشق ، که همه از اوییم و به سمت او باز خواهیم گشت .

نوشته زیبای دانیال عزیز ، مرا به خود می خواند و ذهنم را درگیر کرده بود به خود و نمیدانستم چگونه به کلام در آورم هر آنچه مرا در خود اسیر کرده بود ، تا باز اردک بزرگوار به یاریم شتافت با نوشته زیبایشان و اینگونه شد که این داستان در ذهن من شکل گرفت . ببخشید پرحرفی ذهنم را ...

به نام بی نام او
خداوند در بارگاه الهی یک آینه قدی بزرگ داشت که هر روز جمال خودش را در آیینه می دید و تبارک الله احسن الخالقین می گفت . یک روز آیینه اش از دستش به روی کره ی زمین افتاد و به میلیاردها ذره تبدیل شد . انسان وارسته ای این ذره آیینه را در قلبش پیدا می کند . غبارش را می گیرد و پیش خدا می رود که من آیینه تو را برایت آوردم . خداوند می فرماید :آیینه من قدی بود . برو ذره ذره های آیینه های قلب ها را به هم بچسبان ، وقتی قدی شد برگرد !
معبود بی مثال من :
ماهی دیگر آمد برای نزدیکتر شدن و رسیدن به تو . هر چند هر لحظه می تواند رمضانی باشد و هر شب قدری , اما امان از ما انسانهای ناسی که هر بار فراموش می کنیم که از چه ایم و چراییم ؟
خداوندگار مهربانم , می شود آیا در این ماه مبارک , آنقدر منیت هایمان را فراموش نماییم که هر کدام آیینه قلب خود را بیابیم و زنگار از آن برگیریم و دست در دست همدیگر , آیینه های قلب خود را در کنار هم قرار دهیم تا بشویم آنچه خدا خواست و خدا ساخت و جلوه زیبایی خود را در آیینه قلبهای ما قرار داد ؟! یعنی می شود بشویم جلوه ای هر چند کوچک از فتبارک الله خداوند ؟ مهربانی را از قلبهایمان مگیر مهربانا , که خالی تر از این می شویم که هستیم ...
معبودا , روسیاهم و گنهکار , شرمنده ام و تهی دست ... به لطف خود یاری ام کن در گذری در خور از لحظه به لحظه این روزهای معنوی ...
محبوبم , یاریم کن چونان همیشه و تنهایم مگذار حتی لحظه ای که دمی بی تو به سر بردن , عمری خسران است و جبرانش از توان من خارج است ...
بغضم را ببین و دردم را بشنو و درمانم تو باش ...
مقصودا , یاریم کن مقصودم جز تویی نباشد ....
آفریدگارا .....( چه بگویم که ناگفته می دانی ؟....)
اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه و کل بهائک بهی . اللهم انی اسئلک من بهائک کله ...
اللهم انی اسئلک بما انت فیه من الشان و الجبروت و اسئلک بکل شان وحده و جبروت وحدها . اللهم انی اسئلک بما تجیبنی به حین اسئلک و اجبنی یا الله ...
روزگار غریبی ست . دلها از آن غریب تر !
آری روزگار غربت دلهاست که اگر دست وجود را در دست دلهایمان بگذاریم , راه صد ساله عقل را , به چشم بر هم زدنی خواهند پیمود .که تنها دل است که محل اوست و دوست هم هدیه ای گرانقدر از اوست ... اما , امان از ما که دل را به فراموشخانه یادها سپرده ایم و از آدمیتمان تنها به عقلی حسابگر اکتفا کرده ایم و بس ... و غریب تر این که چشم دیدن دیگری را هم نداریم که با مهربانی های دلش و سختی های راهش سر می کند .... دریغ از روزگاری که دلها اینقدر غریبند ....
هنوز از آغازش حیرانم , اما نبرد عقل و دلم را خوب به یاد دارم :
این صحه می گذاشت بر تفاوت ها و حکم می کرد بر رفتن ها ... آن , نه !
این بر فاصله ها تاکید می کرد .... آن , نه !
به عقل بود , باید می رفتم , اما نشد , نتوانستم که من به پای خود نیامده بودم که به اختیار خود بروم .
از دل می پرسیدم ,این چه حسی ست که تو را با خود می کشاند در این میدان ؟ چه نیرویی است در این میانه ؟ جه انگیزه ای برای ماندن ؟ می گفت : پاسخ اینها را خود باید بیابی . این هم گذر دیگری ست برای امتحان تو . باید بمانی و عبور کنی . به سلامت عبور کنی ! اثر بگیری و اثر بگذاری . این راهی ست که باید رفت ! نمی شود برگشت . باید نقشت را همانگونه که هستی بپذیری . گفتم : این نقش را که برایم تعریف کرده مگر ؟ گفت : همو که دیگر نقش های دل را رقم زده برایت , این را هم ...
و مگر نه اینکه تو به او و آنچه برایت در نظر می گیرد , ایمان داری ؟ پس بمان و بازیگر نقشت باش و بازی کن آنچنان که باید . گفتم : اما من بازیگر نیستم و بازی نمی دانم .. این بازی مرا با تمام وجود به خود می کشاند . گفت : چه بهتر ! که اینگونه اثرش آن می شود که باید .. اگر نه برای دیگری , که لااقل برای خودت ...
اینگونه بود که ره به آسمانت یافتم و درگیر ادب و آدابش شدم . اندیشه های جاری در آن را ستودم . با ستاره های زیبا و نایابش آشنا شدم , در سکوت آسمانش پرواز را در معانی نغز و زیبای عرفان و ادب آموختم . تنفس نمودم در عطر نفس های عمیقش و راز حضور آدمی را در داستان هبوط یافتم ...
حالا دیگر این نقش جزئی از وجود من شده است . چه در این آسمان باشم , چه نباشم ...
از آنروز , چیزی نمی گذرد , اما انگار قرنها فراز و فرود را پشت سر گذاشته ام تا برسم به امروز تا بگویم خواهر بودن کار آسانی نیست برای منی که آنرا با تمام وجود باور کرده ام و می دانم که چه سخت است پذیرفتن این حس از هر کسی غیر همو که مرا به این میدان کشانیده ! پس باز هم با تمام احساس و تمام دل و روحم خود را به دستان پرتوانش می سپارم و راهی را طی می کنم که او به من می گوید . هر چند بارها نتیجه اش جز دلتنگی و بغض , هیچ نبوده , اما مرا جز رضایت حاصلی نیست ... دیگر سخنانم را هم محو می کنم از این صفحه سپید کاغذ تا .... ( شاید اینگونه بهتر باشد ... هر کسی آنرا به همانگونه می خواند که می خواهد ...)
نیایش هر روزه ام این است به درگاه یگانه هستی بخش مهربان : که به آنچنان معرفتی برسیم که بر بلندای آسمان عرفان و ادب جای بگیریم و عطر حضورش را لحظه ای از زندگیمان , دریغ نکنیم ...کاش این تنها یک آرزو نباشد ... کاش قلبها سرشار عشق باشند ... کاش ...
ادامه مطلب ...

اولین بار که خود را شناختم ، دست در دست خواهران و برادران هم شکل خویش بودم و پاکی و زلالی دلهایمان در سپیدی ظاهرمان هم منقش بود . با هم شادمانی را شریک بودیم در راهی که با دست نوازشگر نسیم در آسمان آبی خیال می پیمودیم . اما من انگار که این شادمانیهای بی دلیل ، بودنم را برایم بیهوده کند ، در مسیر, نگاهم را به اطراف می انداختم تا بدانم بجز دایره محدودی که در اطراف من جاری بود ، دور از شهر دیوارهای ذهنی ما ، چه می گذرد بر روزگاران و این بود که هر روز و هر لحظه در گذر از مسیر ، رازهای بی شماری را دریافتم . گاه می دیدم مزارع سرسبزی را که دست به آسمان بلند کرده اند به شکر آبی که ریشه هایشان را به طراوت دعوت می کرد ، گاه بیدی را می دیدم که سرخوشانه با رقص برگها ، رازها بیان می کرد از لیلی و مجنون هایی که سر بر تنه بید ، قصه دلدادگی را در گوش هم نجوا می کردند ، گاه با دیدن جنگل سبز و رودهای روانی که در آن جاری بود دلم می خواست من هم نقشی داشته باشم در سرسبزی زیبای طبیعت . روزی هم از آسمان کویر که گذشتیم ، صدای ناله آب آب آنقدر بر من اثر گذاشت که با تمام وجود خواستم قطره ای آب شوم بر آن گیاه نوپای تشنه . اما تقدیر یاری ام نکرد که من هنوز نیافته بودم راز گریستن را تا بشوم دلیل حیات ...
دریا را که دیدم ، آن زیبایی مطلق را ، آن شکوه غریب و آرامش قرین نا آرامی را ، فهمیدم دلم می خواهد من هم جزئی از آن بیکران آرامش باشم ..
حالا دیگر بجز من قطره های دیگری هم بودند که می خواستند رسیدن به این آرزو را و آنقدر خواستیم و تکرار کردیم تا بدانیم راز باریدن را ... بعد از مدتها که به خود نگریستم ، دیگر از سپیدی و پاکی آن قطره زلال خبری نبود که سیاهی این همه حسرت ، این همه درد با من بود و سنگینی می کرد بغضی نشکفته در درون ...آنقدر گفتم تا همه خواهران و برادرانم را در آن درد شریک کردم و شدیم یکپارچه سیاهی و همه آرزویمان رسیدن به دریا شد .
وقتی در مسیرمان در آسمان ابری آنروز ، در آسمان دلتنگی ها ، به تکه ای دیگر از همجنسانمان رسیدیم که آنها هم چون ما دردآشنا بودند و آرزوی رسیدن به آن بیکران آبی مواج را داشتند و از رخوت و سستی خود بیزار و خسته بودند ، دردها که واگویه شد ،غرشی برخاست و نوری از دل ما برجست و بغض هایمان را شکاند و تا چشم بگشاییم ، قطره قطره از آسمان ، از آن امنگاه زندگی مان در حال فروآمدن بودیم . سقوط ، هبوط ، نزول ... هر چه بود ، در جایی که نمی دانستم کجا خواهد بود ، دردناک بود ... دردی دیگر بر دردهای انباشته شده بر دل و شوقی همراه با ترس ... یعنی این باران ما را به دریا خواهد رساند ؟ یا عطش گلی را فروخواهد نشانید ؟ یا ... نه در زمینی بایر ، جذب خواهم شد بی که به آن آرزوی همیشگی برسم ؟
و این بود داستان آفرینش من از ابتدای بودنم در آسمان تا هبوط در سرزمینی که از خاک بود .....
با صدای مهیب رعد و با تندر برق که پرتاب شدیم ، با شتاب راه آسمان تا زمین را می پیمودیم ، اما هر چه به پایین نزدیکتر می شدم انگار نیرویی مرا به شدت به خود می کشاند ، نیرویی ورای خواسته من و من تا چشم باز کردم خود را بر گلبرگهای گلی زیبا دیدم ... نیلوفری در مرداب ... زیبایی اش خیره کننده بود و آرامشش بعد آن همه ناآرامی ، شادی بخش ! مرا در گلبرگهای خود نهان کرد و در گوشم سرود زندگی را سرداد و راز زیبایی اش را و راز دلسپردگی اش را به مرداب . محو داستان دلدادگی نیلوفر شده بودم و جذب آرامش و سکون آن حوالی ... زمانی گذشت تا خاطره دریا برایم تداعی شد و دردهای قدیم به من برگشت و یادم آمد که من نیامده ام که به این آسودگی و رخوت تن دهم . پس از نیلوفر خواستم گلبرگهایش را باز کند تا من راهی بیابم برای رسیدن به دریا . اما نیلوفر گفت : مرداب اگر مرداب است ، به این دلیل است که راهی به دریا ندارد . اما من گفتم :من راهش را خواهم یافت ، فقط مرا رها کن از این قفس زیبا . با ناراحتی و رنجشی که در چهره اش عیان بود ، برگهایش را گشود و زیبایی اش صد چندان شد و دل برد از من ، اما من نگاهم به آسمان بود و به آن نور عظیم و به یاد می آوردم داستان آفرینشم را و خاطرات دریایی ام را . آنقدر در آن حال و هوای خاطرات ماندم که حس کردم سبک شده ام و دارم پرواز می کنم . آری من محو شده بودم به گرمای آفتاب و بخاری شده بودم تا برگردم به خلقت نخستین ، که این خواسته خودم بود تا دوباره دردی شیرین را به تجربه بنشینم تا شاید بشوم آنچه آرزویم است ، این بار گذر از مسیری که قبلا آنرا به تجربه نشسته بودم ، دردناکتر بود که خاطرات خواهران و برادرانی را در من زنده می کرد که نمی دانستم حالا کجایند و چه میکردند ... اما ...
لحظه زایشی نو و فرودی دوباره و این بار ....
ادامه دارد ....
هان ای شب دیرپای ،
آیا دریچه های بامدادی را نخواهی گشود ؟
گیرم خوشتر نیست عاشقان را پرتو بامدادی از تیرگی شامگاهان !
شگفتا از شبی که ستارگانش را گویی با ریسمان های تافته بر صخره های سخت بسته اند !
مهلهل , خال من ای نیک مرد , تو مرا شعر آموختی و من تو شدم که در زبان عرب آمده است : الولد الحلال یشبه بالخال ... مهلهل خال من , ای نیک مرد ... ستاره مرا به من بنما در این شب دو – چند پاره شدن قیس !
فصل جنون من آیا آغاز می شود ؟ فصل جنون من آغاز شد ؟ آغاز ... آری , در انحنای خاطره قتل و دم ؟ در خاطر خلور ! ای رهروان خسته , اینجا چه خارزار غریبی است . من بی دروغ آمده بودم , زاییده بلوغ . مثل بلور بودم , زلال تمام , مثل حضور , مثل خلوص رویا . من خویش را به باد سپردم تا منزلی که هیچ , که هیچ اش کرانه نیست . خالص , مثال ذات , هم آن که او رهاست در دل هستی , در جاودانگی عشق . من بی نیاز بودم , بی احتیاج به فصل عبور پرنده . من بی گمان سفیه نبودم , عریان میان رسوایی – عریان میان نیش کژدم و زهر هلاهل ؛ تلخی . کام از زبان به تنگ و زبان گنگ ... گنگ .
من ساده وار مانده بودم , استاده در میان سکوت و برهنگی – عریانی – رسوایی ؛ مبهوت و ساده و بی شک ! نه – ساده تر از خود – عریان میان پنجه و پنج انگشت . حلم تمام می بودم , یعنی که بردباری محض , یک باور خلاصه و بد فرجام . من ایستاده بودم , مثل تمام خود , اکنون نظاره می کنم اندر عبور فصل – عمر – سالیان , چیزی است در رده تاراج – تاراج و جای خالی یک رویا . من پیر می شدم , من پیر می شوم در باطن صبوری خود – در انتظار ! در انتظار که و چه ؟ اکنون – تا می شود تن , این تن , تا می شود که باز برآیم مگر !
فصل جنون , در تنگنای هلالی کج – ماهی که گم شده در آسمان خود ! تب کرده است ماه , گاهی در آسمان ... آیا ؟ یخ می زنم , یخ می زنم درون تب خود , نفرت ! روی آمد لئامت و نفرت ! نفرت تمام مرا می پوشاند . زشتی , این بار پوشیده در نقاب و نگاهی دیگر ؛ قطعا!
به شامات ؛ آن دیار که شعرها سروده می شدند در من و جاری می شدند در زبانم با تماشای هر جلوه زیبا از آنچه هستی می نامیمش ؛ که زن و غروب و شب های دلهره در عشق ، جذاب ترین ها بودند و خاکستر و جای برکنده شدن میخ خیمه ها و پر و پوشال بجامانده از رحیل عشق های شبانه ، اندوهبارترین جلوه ها ؛ هجران – هجرانی ! در کجای بادیه راه می سپرد و در کدام کجاوه به خوابی عمیق فرورفته بود آن زن که شبی پیشتر دل و جان به من باخته بود تا فراموشی تمام ؟ و آن نسیم خنک و سبک پای و خاموش ، و چنان چون شبحی عبور کنم از درون صبح کاذب ، پیش از آن که خروسان نزدیک ترین دیه بانگ در بانگ بیدار شو را درگوش خفتگان بخوانند . خاکستر ؛ آری خاکستر شوم ترین اثرات در گواهی فراق و هجران . آی ی ی .... عشق های تندگذر ؛ هم شما نشان از خوشباد زندگی هستید...
دنیا بسی فشرده ست . چنین می اندیشم اگر توانسته بودم از بهت کابوس خود بدر آیم ، نیز می توانستم بنویسم فاصله تقویمی قرون ، حتی فشرده تر است از ضخامت مجلد چرمی یک کتاب در قفسه یک کتابخانه قدیمی ، بخصوص درباره شاعران می توانستم اندیشیده بگویم هر کدام ورقی هستند از یک کتاب واحد که می تواند بیش از یک نام نداشته باشد : آفتاب .
اما نمی توانم بیندیشم و اگر بیندیشم نمی توام آن را بیان کنم، لب های من بسته شده اند ، چشمانم خیره و مبهوت مانده اند و گوش هایم ....
"از آن که بی گمان صبح عزیمت سازهای بادی –کوبه ای به صدا در می آمدند !"
قسمتهایی از کتاب آن مادیان سرخ یال ، نوشته محمود دولت آبادی ...