سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

تنهایی و ترس

تنهایم اما ...

از کودکی با مفهومی به نام ترس از تنهایی غریبه بوده ام .در دوره ای از نوجوانی کمی دچار شدم اما زود درمان شد . یکی از خاطرات شگفت من از پنج سالگی که در ذهنم به وضوح به خاطر مانده مربوط به شبی است که پدر و مادرم من و برادر یکساله ام را ( در حالیکه خواب بود ) در آن خانه بزرگ و بی در و پیکر کودکی که باغچه های دور تا دور حیاطش پر از گل و درخت بود تنها گذاشتند . دقیقا خودم را می بینم که در آن شب تابستانی پنجره های بلند اتاق را باز کرده و با دست هایی به زیر چانه , حیاط را می نگریستم و آسمان آن شب گرم را !


سال 82 دقیقا شرایط مشابهی با اکنون برایم پیش آمده بود . همسرم با یگانه کوچک به شهرستان رفته بودند و من تنها در خانه ویلایی مان که اتفاقا در نبش خیابان هم بود مانده بودم . درست یادم است که حدود ساعت 12 شب بود که زنگ زد و گفت : می ترسی ؟ گفتم : نه ! گفت : در را از داخل قفل کن و بخواب . من کنارت هستم . و من با آرامش خوابیدم .

زمانی نگذشته بود که حس کردم در را باز کرد و آمد . دستم را گرفت و گفت : من با توام . نگران نباش .

از جا پریدم . عرق کرده بودم و گرمای دستم , وضوح حضورش را در کنارم بیشتر به رخ می کشاند . شک نداشتم که درآن لحظه در کنارم بود . با آن وجود چگونه می توانستم ادعای تنهایی کنم ؟ وقتی خدا بود و او بود و عشق ؟!!!

حضور مگر با جسم معنا می یابد یا با روح و قلب ؟

و من این روزها هم تنها نیستم . که خدا را دارم , تو را دارم و قلبم سرشار است از عشقی به وسعت تمامی دنیایم ....

تنهایم ؟!!!!

هر لحظه با من باش



هر لحظه با من باش ، در روح من جاری

تکرار شو در من ، در خواب و بیداری
گهواره مهتاب ، شب خواب می بینه
که از چشای تو ، انگور می چینه
 
هر ماجرا شیرین ، هر روز رویایی
بی تو همه کابوس ، کابوس تنهایی
هر لحظه با من باش ، در انزوای من
تا آخر قصه ، تا ماجرای من
تکرارشو شاید ، ما سهم هم باشیم
شاید به جرم عشق ، ما متهم باشیم
تا در حضور تو ، آشفته خویشم
در سفره عشقت ، درویش درویشم
هر لحظه با من باش ، در روح من جاری
تکرار شو در من ، در خواب و بیداری
در باد می لرزه ، گهواره مهتاب
در بزم خورشیدی ، این سفره  را دریاب
انگور مهمان کن ، در بزم نان و  عشق
هر لحظه با من باش ، تا امتحان عشق

هر لحظه با من باش ، در روح من جاری
تکرار شو در من ، در خواب و بیداری
با تشکر فراوان از حمید باقرلوی عزیز , ترانه این شعر را با صدای علیرضا شهاب می توانید از اینجا بشنوید .

پی تنهایی نوشت :

در تنهایی ها خود را بیشتر می شناسیم .
گاه چه سخت می گذرند لحظه های زندگی !
باور نمیکردم این گونه بودن خود را
این منی که ... منم
این بغض را
این دلتنگی را
این دلبستگی را
این وابستگی را
این عطر حضورت را در جاری لحظه هایم
دلم تنگ است
کجایی عزیز من ؟
امان از دل....

* اولین بار است اینقدر دور مانده ام از نیایشم ...

پی عکس نوشت :

یعنی باران من به چه می اندیشد در این عکس ؟



گیراتر از تبی که به جان افتد .... ( سه گانه ای دوست داشتنی !)


1-

دزدیده می خرامی و پاورچین ، رشک نسیم ترد سحرگاهی

جان تازه می شود ز دم پاکت ، بوی بهار آمده از راهی

ما دست اگر دهیم به دست هم ، از آسمان گذشتنمان سهل است

من : شوق پرکشیدن یک فریاد ، تو : قامت کشیده ی یک آهی

در کوچه باغهای خیال و خواب ، شاید که برخوریم به یکدیگر

من رهسپار کوی توام هرشب ، تو عابر کدام گذرگاهی؟

چرخ بلند اگر که زچشم افکند ، روزی ترا چو اشک ، مبادت غم

خواهی شدن عزیزتر از اول، تو یوسف برآمده از چاهی

از خاطرت چه می گذرد آیا ؟ آمیزه ای ز شادی و غم شاید

گه سرخ تر ز لاله شادابی ، گاهی پریده رنگ تر از کاهی

بیرون میا ز خانه که می ترسم ، چشم مه دو هفته فتد بر تو

ای چشم تشنه ام نگران تو ، بشنو زمن که ماه تر از ماهی !

با جلوه های چشم نواز خود ، باغی پر از شکوفه ی گیلاسی !

از جان و دل اگر که ترا خواهم ، جرم از من است ، یا تو که دلخواهی ؟

چون چشمه در کویر شگفت آور ، چون آب در سراب تماشایی

مانند عشق در دل پیر من ، تصویر یک تصور ناگاهی !

پیش تو سفره دل خود را چند ازسادگی گشایم و برچینم ؟

حاجت به باز کردن و بستن نیست ، کز آنچه رفته بر سرم آگاهی

غرق عرق شود تن سرد من ، هر شب ازین خیال ، که می دانم

گیراتر از تبی که به جان افتد ، مانند بوسه گرم تر از آهی

از داغ کهنه ای که به دل داری ، خون می چکد هنوز – خدای من !-

گاهی نشان آه جگر سوزی ، گاهی اسیر ناله جانکاهی

از شادی شنیدن حکم تو ، دیگر نه سر سر است و نه پایم پا

من بنده ام ، مریدم و فرمانبر ، تو مرشدی ، مراد منی ، شاهی !

***

رویای قد کشیدنت ای ناله ، ترکید چون حباب و دلم افسرد

در تنگنای سینه ترا دیدم ، عمرت دراز باد ، چه کوتاهی !

بی دست و پا اگر چه شدی ای دل ، مگشای از میان کمر خدمت

پیرانه سر ، مباد که پندارند ، از بندگان رانده ز درگاهی !

استاد محمد قهرمان

89/1/29


2-

پنجشنبه که خدمت پدرم  زنگ زدم تا تولدشان را تبریک بگویم , جریان سفر را هم گفتم : سه شنبه صبح مشهد خواهیم بود . پدر بلافاصله گفتند پس برای عصر منتظرتان هستم . و من از همان لحظه انتظاری را به آغاز نشستم که پایانش رسیدن به خانه پلاک 108 بود با دستخطی زیبا به نشانی : محمد قهرمان .

سپیده عزیز همراه لحظه های زیبایی بود که بر من گذشت , که او خود نیز در خلق این لحظات شگفت شریک بود . انجمن ادبی استاد قهرمان , پنجاه سال است که سه شنبه ها در منزل ایشان و با حضور دوستان خاص استاد برقرار است و تنها چند هفته است که تعدادی از خانمهای شاعر هم به آن راه یافته اند . برای من افتخار بزرگی بود قرار گرفتن در جمع این عزیزان و گوش جان سپردن به اشعار و غزلیات زیبا و دلنشین شان . جلسه ای که با حافظ خوانی پدر شروع شد و با غزلخوانی ایشان به پایان رسید و در این میانه هر کدام از حاضرین شعری را برای جمع قرائت نمود . آقایان علی باقرزاده ( بقا ) , آقای برزگر , آقای رضا افضلی , آقای عرفانیان , آقای ناصری , آقای محمد گرامی و آقای نجف زاده به علاوه خانمها سلطانی فر و آن دو عزیز دیگری که نامشان را از یاد برده ام , اشعار خود را خواندند و مورد تشویق یا نقد پدر قرار گرفتند . حاضران دیگری هم بودند که ترجیح به سکوت دادند . پدر که رو به من پرسیدند شما چیزی ندارید برای خواندن , با توجه به نزدیک بودن تاریخ دهم تیرماه , قطعه تولدنامه سپهر عزیز را خواندم و جای آن برادر بزرگوار را هم خالی نمودم در آن جمع . و در پایان گرفتن عکسهایی به یادگار جهت ثبت در دفتر خاطرات روزهای زیبایی که طعم شیرینی اش همواره لبخند را بر لبان خواهد نشاند ... که تا باشد روزگارمان بر مدار همین زیبایی ها و باهم بودن های ماندگار بگردد . وجود ذیقیمت استاد جاودان باد .

به علاوه هرگز فراموش نخواهم کرد محبت های بی شائبه شاعر بزرگوار , آقای محمد گرامی عزیز را . سلامت باشند و شادمان .

3-

باور نکردنی ست , اما سه سال گذشت . سه سال از زمانی که به فاصله ای کوتاه دو یار همراه یافتم در این غریب آباد غریب ! در جایی که تنهایی ها بیداد می کردند و دردها در سینه تلنبار می شدند بی که گوشی بیابند محرم شنیدن ... و نگاهی آشنا به مهر ... آمد اما آن هدیه زیبای خدا, حضور دو سمیرا در اداره ای که تا آن زمان گذر روزگار را به سختی ترجمه کرده بود , هر چند ناشکری ست اگر بگویم از حضور خوبان تهی بود که نبود , نیست , تا باشند امثال پدرخوانده عزیز باید شکرگزار بود و قدردان . حالا سه سال گذشته و من می دانم آنقدر ذره ذره مهر این دو نازنین در جانم نشسته که با هیچ طوفانی هم جای کن نخواهد شد, که نام و یادشان همدم هر لحظه ی روزگار من است و نگاهشان لحظه ای از قاب دیدگانم خارج نیست . سپیده من در 22 تیرماه به دنیا آمد تا بار دیگر مهر تاکیدی باشد بر حضور مهر و صبر و شعور , تا به یقین بدانم دنیا هرگز از حضور نازنینانی چنین خالی نبوده و نخواهد بود . ساکت صبوری که چشمانش بیش از زبانش سخن می گویند و رازداری را شرمنده کرده با این همه همراهی و محرم بودنش . مهربانی که آسودگی سخن گفتن و درددل کردن با او را با هیچ چیز دیگری عوض نخواهی کرد که می دانی هرگز پشیمان نخواهی شد از گفتگویش .

سپیده عزیزم , ای آیه مکرر مهر و صبر و نجابت , تولدت هزاران هزار بار مبارک . زندگی ات سرشار موفقیت و شادمانی مهربانترین دوست . پاینده باشی و برقرار .


پی عکس نوشت :

عکس بالا از راست به چپ : استاد رضا افضلی ، آقای محمد گرامی ، استاد محمد قهرمان و آقای هاشم جوادزاده می باشند .

سفری در طول زندگی


سفر همیشه خوب است . سفر معلم بزرگی ست . تجربه می اندوزد و زندگی می آموزاند . در سفر است که به یاد سفر جاری زندگی ات می افتی . نفس در جریان بودن هستی . از نقطه ای آغاز شده ای ، راهی را می پیمایی و به مقصدی خواهی رسید . می آموزی و می آموزانی . تجربیاتت را بادیگری سهیم می شوی . شادی ها و غمهایت را با دیگران به شراکت می نشینی . مهربانی را در می یابی . می دانی اگر دستی را بگیری ، جایی دستت را خواهند گرفت . می دانی اگر ببخشی ، بخشیده خواهی شد . می آموزی از هر دست بگیری ، از همان دست پس خواهی گرفت . سفر استاد بزرگ زندگی ست .

سفر را باید از خود آغاز کرد . از برون به درون . از سطح به عمق . اول خود را بشناس و بعد گام در راه خداشناسی بردار . بدان که هستی و کجا می روی تا بدانی چگونه باید بروی . که اگر خودت را و ظرفیت های وجودی ات را ، کاستی ها و نقص ها ، توانایی ها و ارزش هایت را نشناسی ، نمی توانی مسیر سفر زندگی را آنگونه که باید طی کنی . باید بدانی چگونه ای ؟ کجای مسیر را می توانی به آسانی گذر کنی ؟ کجاها را کم می آوری ؟ باید خود را آماده گذر از کوره راههای سخت زندگی کنی . باید بدانی برای گذر چه لازمت می شود و چه توشه ای باید برداری . هر چه سبکبال تر ،  بهتر ... راحت تر .... ساده تر .... اما با دست خالی هم نمی شود . جرعه ای آب یقین ، تکه ای نان توکل و سایبانی از یاد و نام خدا بایدت تا راه را به سلامت طی کنی . یادت نرود در این راه ، هر چه مهربانتر ، آسمانی تر .... هر آنچه سبکروح تر ، بال پروازت مهیاتر .... هر آنچه مهیاتر ، نزدیک تر ... که مگر نه مقصد همه ما نزدیک شدن به آن نزدیک ترین نزدیک هاست ؟ امان از روزی که راه را بلد نشویم ... امان از وقتی که در کوره راههای سخت و صعب زندگی گم شویم ، بی توشه ، بی زادراه ، بی همراه ، بی یار و بی یاور !  امان ... امان .... ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا ، لنکونن من الخاسرین ...

در کنار دو یار قریب به دل و جان ، سفری غریب داشتم ... سفر در راهی غریب که انتهایش رسیدن به آرامشی غریب بود در صحنی غریب از امامی غریب که دردهای غریب همه آدمهای غریب روزگار را ، غریب می داند ... کبوتران حرمش سالهاست که ترجمان قصه غربت من هستند به آن صاحب مهربان . سالهاست که با نگاه به چشمان کبوتران سپیدبال حرم ، غصه ها را گرو می گذارم در دل آن پروانه های همیشه عاشق سرگشته بر شمع وجود حضرت تا آنها خود حاجت ها را بگیرند از صاحب روایت حاجتها ! جایتان سبز بود در لحظات اشک و نیایش و بغض ، صدای مناجات و توسل و دعا .... در آن نورباران میلاد نور و مهر و وفا ...آسمان آن شب غرق در نور بود و سرور ، شکوه بود و شکوه بود به درگاه مهربانترین از نامردمی ها و نامردی ها و نامرادی های روزگار !  جایتان سبز بود در حریم حرم امن هشتمین امام مهر و نور در شب های میلاد پدر و پسر و بهترین برادر دنیا ...

آرامشی دارد گام نهادن در آن بهشت معنویت در کنار دو عزیز جان ... روزگارتان پر آرامش و نور و سرور .



پی نوشت :

این سفر توشه های دیگری نیز داشت که اگر بتوانم آنها را نیز با شما شریک خواهم شد . دیدار استاد محمد قهرمان در بعداز ظهر سه شنبه در جلسه ادبی ایشان ، و سفر به طبیعت زیبای کوهستان بوژان و آبشار دل انگیز آن از جمله این توشه هاست . سفرنامه سمیرایم را از اینجا اگر بخوانید ، علاوه بر قرارگرفتن در متن ماجرای سفر ، از قلم زیبای این عزیز مهربان هم لذت خواهید برد . اما می خواهم از حضور مهربان همه دوستانم که با دعای خیرشان بدرقه گر ما بودند در این سفر تشکر کنم و به ویژه از آقا بزرگ عزیز که زحمت تهیه آش پشت پا را برعهده گرفتند . امید که هر چه زودتر هدیه سلامتی و شادمانی شان را از صاحب این روزها ، گل نرگس زمان ، مهدی موعود دریافت نمایند . حضور تک تکتان را قدر می نهم .

پیام گمگشته

امسال عید کتابی را هدیه گرفتم از یک دوست عزیز که لحظات این چند روزه مرا به خود اختصاص داد . کتاب زیبایی با نام پیام گمگشته که ظاهرا باید می آمد تا زنجیره فکری این روزهای مرا تکمیل می کرد . نشانه ای دیگر از حضور خداوند مهربان در لحظات زندگی ام که هر آنچه آرامش دارم از اوست . داستان این کتاب از این قرار است :

افراد یک قبیله بیابان نشین در استرالیا که خود را مردم حقیقی می خوانند ،‌از یک زن آمریکایی دعوت می کنند تا در سفری چهارماهه در بیابان ها ،‌آنها را همراهی کند . او در طی 2500 کیلومتر پیاده روی با پاهای برهنه ،‌در صحرای پرفراز و نشیب ،‌شیوه ی تازه ای برای زندگی و شفاگری می آموزد که بر مبنای حکمت فرهنگی 50000ساله بنا شده است و به دگرگونی عمیق وی منجر می شود . این کتاب ،‌پیامی بی همتا  ، به موقع و قدرتمند به تمامی بشریت ارائه می کند :‌هنوز امکان نجات جهان وجود دارد ،‌به شرط آن که متوجه شویم تمامی موجودات ،‌چه گیاه ،‌چه حیوان و چه انسان ،‌بخشی از یگانه ی در همه جا حاضر هستند . اگر این پیام را به کار بندیم ، زندگی ما هم چون زندگی مردم حقیقی ،‌از معنا و حس هدفمندی سرشار خواهد شد .

رهبر قبیله آمریکاییان سیاتل می گوید :  انسان رشته زندگی را نبافته ،‌او فقط تاری از آن است . هر چه به این تار روا داری به خود روا داشته ای .

مارلو مورگان نویسنده کتاب می گوید : دست خالی به دنیا آمدم ،‌ دست خالی از دنیا می روم ، و دست خالی شاهد کامل ترین زندگی بودم .

این کتاب شامل سی بخش است . قسمتهایی از بخشهای آنرا با هم مرور می کنیم :

1-   ۱- زمان برد تا درک کردم رهایی از دلبستگی به اشیا و برخی باورها ،‌یکی از گام های بسیار ضرور انسان در راه پیشروی به سوی بودن است .

۲- در حال یادگیری درسی بودم :هیچ گاه نگویید هرگز ! اکنون سعی دارم این واژه را از لغت نامه ام پاک کنم . از آن هنگام آموخته ام که چیزهایی را ترجیح می دهم و از برخی چیزها دوری می کنم ، اما واژه ی هرگز امکانی برای ایجاد شرایط تازه باقی نمی گذارد و دوره ی بسیار طولانی را در بر می گیرد .

در بین مردمان حقیقی ،‌ هر فردی در طول زندگی صاحب چندین نام می شود . به مرور زمان که خرد ،‌خلاقیت و هدف شخصی در زندگی روشن تر می شود ،‌نام او تغییر می کند . نام مرا گم گشته گذاشتند ، موجودی که در نتیجه تغییرات مهم و جهشی ،‌از اصل خود دور شده و دیگر شبیه خود نیست !

۳ - افراد قبیله هر روز خود را با شکرگزاری از آن یگانه به مناسبت وجود آن روز ، خودشان ، ‌دوستان شان و جهان آغاز می کنند . برخی اوقات درخواست های مشخصی دارند ، اما همواره خواسته ی خود را با این عبارت همراه می کنند : اگر بالاترین خیر من و بالاترین خیر تمام هستی در همه جا در این است ....  و بدین گونه هستی هم هیچ گاه آنها را ناامید نکرده بود .افراد قبیله به طرز شگفت آوری نسبت به آنچه آن ها ترانه یا نوای بی صدای خاک می نامند ،‌هشیار هستند . آنها می توانند داده های محیط را احساس ،‌درک و سپس آگاهانه عمل کنند . انگار نوعی گیرنده ی کوچک آسمانی داشتند که پیام های هستی را با آن دریافت می کردند . من نیز به تدریج در عجیب ترین مناظر ،‌زیبایی و وحدت همه ی اجزای زندگی را می دیدم .

۴- مردم حقیقی معتقدند که انسان ها باید از طریق تله پاتی ذهنی با هم ارتباط برقرار کنند . آن ها گمان نمی کنند که صدا برای سخن گفتن باشد ،‌زیرا این کار را می توان با کانون قلبی و فکری انجام داد . اگر برای تبادل افکار صدا به کار ببریم ،‌آن گاه گرفتار گفت و گوهای غیر ضروری ،‌بی اهمیت و به نسبت غیر معنوی می شویم . صدا برای آوازخواندن ، جشن گرفتن و درمان به کار می رود . بعدها و در سفر آموختم وقتی در دل یا سرم مطلبی دارم که به گمانم باید پنهان بماند ،‌نمی توانم از این روش بهره ببرم . باید با همه چیز به تفاهم می رسیدم . باید می آموختم که خودم را ببخشم ،‌داوری نکنم و در عین حال ،‌از گذشته بیاموزم . ایشان به من نشان دادند که چه اندازه مهم است  صادق باشم و خود را بپذیرم و دوست بدارم تا بتوانم ارتباط ذهنی خود را با دیگران تقویت کنم .

۵  - هر چیز یگانه هدفی دارد . هیچ پیشامد یا موجود نامناسب و تصادفی وجود ندارد . اما چیزهایی هستند که انسان ها نمی فهمند . اگر انسان ها به جای درک چیزهای ناخوشایند ، ‌آن ها را حذف کنند ،‌نمی توانند به زندگی ادامه بدهند . بدون تردید در برخی شرایط تسلیم پاسخ مناسب است .

من آموختم که مجبور نیستم مرتب با منیت ام بجنگم . بدون آینه ای که مرا بترساند و به واقعیت بازگرداند ، می توانستم زیبابودن را تجربه و احساس کنم . این افراد مرا همانگونه که بودم می پذیرفتند . آن ها به من این احساس را دادند که عضو گروهشان هستم و منحصر به فرد و عالی . به تدریج آموختم که مورد پذیرش نامشروط قرار داشتن چه حسی دارد . ( آینه ، ‌آینه روی دیوار ، چه کسی از همه زیباتر است ؟!)

۶-  یکی از افراد قبیله گفت  : ما شیوه ی زندگی شما را درک نمی کنیم ،‌با آن موافق نیستیم و برای خود نمی پذیریم ،‌اما شما را داوری نمی کنیم . ما به موقعیت شما احترام می گذاریم . با در نظر گرفتن انتخاب های تان در گذشته و اراده ی آزادی که اکنون برای تصمیم گیری دارید ، شما درست در همان جایی هستید که باید باشید .

به تدریج برایم آشکار شد که : ما به هر حال به هر کس که می بینیم ،‌چیزی می دهیم . اما خود انتخاب می کنیم که چه بدهیم . کلام و رفتار ما باید آگاهانه ،‌صحنه ی زندگی مطلوب مان را فراهم آورد . نکته ی جالب توجه این بود که اصلا احساس نمی کردم مورد داوری و انتقاد قرار دارم . آنان هیچگاه مردمی مانند مرا ناموجه و خودشان را موجه نمی انگاشتند . رفتارشان بیشتر شبیه بزرگ ترهای پرمهر بود که کودکی را به زور می خواهد کفش پای چپ را به پای راست بکند ،‌تماشا می کنند . چه کسی می گوید نمی توان با کفش های اشتباهی مسافتی طولانی را پیمود ؟ شاید بتوان از تاول ،‌درس های باارزشی آموخت !

مردم حقیقی ،‌تولد را جشن نمی گیرند . آنها بهتر شدن را به جشن می نشینند . اگر امسال انسان فرزانه تر و بهتری از سال پیش شده باشیم ،‌جشن می گیرم . فقط خود شخص می تواند این تشخیص را بدهد و در نتیجه به سایرین خبر می دهد .

۷- تمامی انسان ها فقط روح هایی هستند که به دیدن این جهان آمده اند . همه ی روح ها ابدی هستند . تمام روابط بین انسانها فقط تجربه هایی هستند که تا ابد ماندگارند . مردم حقیقی حلقه ی هر تجربه ای را کامل می کنند . ما همچون مردم شما ، کارها و روابط را ناتمام نمی گذاریم. اگر با احساس بدی از شخص دیگری جدا شوی و حلقه ی رابطه ی شما کامل نشود ،‌آن تجربه دوباره در زندگی ات تکرار خواهد شد و آن قدر رنج خواهی برد تا یاد بگیری . خوب است که ببینی ،‌بیاموزی و در نتیجه ی هر رویدادی فرزانه تر بشوی . خوب است که سپاسگزار باشی و با آرامش راه خودت را ادامه بدهی .

۸- قبیله معتقدند که خانواده ی جهانی بشر هنوز باید در مسیر تکامل گام بردارد و درس هایی بیاموزد . آنها معتقدند که کیهان هنوز در حال باز و آشکار شدن است و پروژه ی پایان یافته ای نیست . به نظر اینان انسان ها خود را بسیار گرفتار کرده اند ونمی توانند هستی را تجربه کنند . من به بازنگری گذشته خود علاقه دارم . حتی اگر متوجه شوم ظاهرا انتخاب های اشتباهی کرده ام ،‌می دانم که در آن هنگام و در آن سطح از وجودم ،‌بهترین کاری بوده که می توانستم انجام بدهم. در بلندمدت مشخص می شود که این انتخاب ها نیز گام هایی به سمت جلو بوده اند .

۹ – بازی آفرینش : مردم در ظاهر از هم جدایند ،‌اما همگی ما یکی هستیم . یکی بودن به این معنا نیست که همگی ما مانند هم هستیم . هر موجودی منحصر به فرد است . مردم می توانند حرکت کنند ، اما در انتها هر کس در جای درست خود قرار می گیرد . ما در راه مستقیم به سوی یگانه در حرکتیم . برخی می گویند راه ما این است و راه شما آن است . ابدیت شما این است و ابدیت ما آن است . اما حقیقت را بخواهی ،‌تمامی زندگی یک زندگی ست و فقط یک بازی در جریان است . افراد شما در سر نام خدا ،‌روز مکان و نوع مراسم عبادت با هم مجادله می کنید . درباره ی هبوط خدا و درک معانی داستان های او با هم جر و بحث می کنید ، اما حقیقت ،‌حقیقت است . هر بار که کسی را آزار دهید ،‌وجود را آزار داده اید . هر بار که به کسی یاری می کنید ، وجود را یاری داده اید . افراد شما بر این یک صد سالی که از همدیگر جدایند ، متمرکزند . در حالیکه افراد حقیقی به ابدیت فکر می کنند . چرا شماها نمی بینید که اگر ترانه ی من یک نفر را شاد کند ، کار خوبی انجام شده است ؟ حتی کمک کردن به یک نفر کار مفیدی است .

۱۰- در آغاز زمان ، تمامی زمین به هم پیوسته بود . یگانه ی مقدس نور را آفرید و نخستین تابش خورشید ،‌تاریکی مطلق جاودان را به هم ریخت . گوی های چرخان بسیاری در آسمان ها در خلا قرار داده شد . سیاره ی ما یکی از آن ها بود . زمین بدون پوشش بود . فقط سکوت بود . نه شاخه گلی بود که با نسیم خم شود و نه حتی نسیمی وجود داشت ،‌نه پرنده ای و نه صدایی !‌ آن گاه یگانه ی مقدس دانایی را به یکایک گوی ها عطا کرد و به هر کدام هدایای گوناگونی داد . ابتدا آگاهی آمد و از آن ،‌آب ، جو و زمین پدیدار شد .  انسان خلق شد ،‌اما جسم انسان فقط مامنی برای بخش جاودان ماست . خدا زن را آفرید و جهان با ترانه ایجاد شد . انسان ها به شکل خدا آفریده شده اند ، اما نه به شکل مادی ،‌زیرا خدا تن ندارد . ارواح شبیه یگانه ی مقدس خلق شده اند .یعنی توان عشق و صلح ناب را دارند و نیز توان خلق و حفظ بسیاری از چیزها را دارند . روح در شکل انسانی ، از احساسات و عواطف تیز و منحصر به فردی برخوردار است .

زمین به همه چیز تعلق دارد . راه حقیقی انسانها همدلی و سهیم شدن است . مالکیت ، ‌نهایت طرد دیگران به منظور لذت جویی و خودخواهی است .

۱۱ – آزادی : ما در زندگی لحظات بسیار معدودی را صرف رشد و تکامل وجود ابدی خود می نماییم ! افراد حقیقی می گویند :دعا می کنیم که با دقت رفتار و ارزش های خود را بررسی کنید و پیش از آنکه دیر شود بیاموزید که همه ی زندگی در حقیقت یکی است . دعا می کنیم که از نابود کردن زمین و همدیگر دست بردارید . آنگاه به من گفت : دوست من ،‌خواهش می کنم هیچگاه دو قلبی بودن خود را فراموش نکن . تو با قلب گشوده نزد ما آمدی . اکنون قلبت از عواطف و درک نسبت به جهان ما و جهان خودت پر شده . به من هم هدیه ی داشتن قلب دیگری را دادی . اکنون درک و دانشی دارم که پیش تر حتی تصورش را نمی کردم . دوستی مان را ارج می نهم . دعای خیر ما بدرقه ی راهت .

 

پی تشکر نوشت :

گر چه فریبای عزیزم اینجا را نمی خواند ،‌اما من مراتب قدردانی ام را از دریافت این هدیه زیبا در اینجا هم اعلام می دارم تا هستی هر آنطور که خود می داند ،‌آنرا به گوش جان این دوست نازنینم برساند .

پی نوشت :

تاریخ این نوشته به همان  فروردین ماه برمیگردد . اگر تاکنون مجوز انتشار نیافته ، لابد مصلحت نبوده !

پی تولد نوشت :

چهاردهم تیرماه تولد عزیز دوست داشتنی دیگری ست که نمیدانم برای بیان بزرگی اش از کدام واژه ها باید کمک بخواهم . خواهر نازنینی که مدت زمان دوستیمان آنقدر زیاد نیست ، اما از او زیاد آموخته ام در همین مدت . خواهری را ، مادری را ، دوستی را و همسری را کامل کرده مهربان دوست داشتنی ام . کسی که با وجود گذر سخت روزگار در برهه ای از زمان ، خود بزرگترین یاریگر بوده برای کسی و کسانی که .... ( شاید بهتر است سکوت کنم )

تولدت مبارک خواهر هنرمندم  ، پریسای نازنینم ، کیمیاگر عزیز . تولدت مبارک باوفاترین دوست . ببخش نبودن های این روزهایم را . می دانم که خوب درکم می کنی . امیدوارم لیاقت دوستی ات را داشته باشم مهربانم .

هر آنچه آرزوی خیر است برایت می خواهم و در برابرت سکوت می کنم .... باز هم تولدت مبارک .

 

آخرین پی نوشت :

چند روزی نیستم .... اگر از سفر به سلامت گذشتم ، باز هم در بینتان خواهم بود وگرنه ... ملتمس دعایتان هستم همیشه ....