
کمترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کنَ در قفس َ تا نیک دریابی
کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است.
کمترین تصویری از یک زندگانی :
آب ،
نان ،
آواز!
ور فزون تر خواهی از آن
گاهگه پرواز
ور فزون تر خواهی از آن شادی آغاز
ور فزون تر ، باز هم خواهی .... بگویم ، باز؟
آنچنان بر ما به نان و آب ، اینجا تنگ سالی شد
که کسی در فکر آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد
شوق پروازی نخواهد بود .
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

زمین سنگ است و هوا سرد . آسمان بی روح تر از همیشه به نظر میرسد . از هیچ ابری باران نمی بارد . هیچ درختی شکوفه نمی دهد . دیگر گلی بر روی زمین نمی روید. همه چیز سرد و منجمد شده است . آفتاب گرمی و درخشندگی خود را از دست داده . دیگر هیچ رودخانه ای حتی برای خودش هم ترانه نمی خواند . و روزها و شبها پی در پی بدون اینکه تحولی در خود ببیند می گذرند . و حتی گلهای قالی هم رنگ باخته اند . غم بزرگی از زخم عشق در دلم جا خوش کرده است . من در گوشه ای از اتاق نشسته ام . چشمان خسته ام به روی نقش قالی خیره می ماند و به تو می اندیشم . تویی که هستی و نیستی ، می آیی و نیستی ، می خندی و نیستی ، صدای در بلند می شود . کسی پشت در ایستاده است . آیا این همان کسی است که منتظرش هستم ؟ باز صدای در می آید . با سرعت خود را به در می رسانم . بوی گلهای بهاری از پشت در به مشام می رسید . پشت در زندگی بود . در را باز کردم ، قامت بلند تو تمام وجودم را زنده کرد . چشمانم به دیدن روی تو روشن شد و اشک تمام صورتم را خیس کرد .از دیدن تو زنده شدم . نفس کشیدم . با دیدن تو از ته دل خوشحال شدم و به بلندی یک خوشحالی فریاد زدم ....
از خواب بیدار شدم . سرم همچنان بر روی زانوهایم مانده بود . صورتم خیس اشک بود . هنوز بوی بهار می آمد . بوی خوش زندگی و باز صدای در بلند شد . این بار باد صدای در را بلند کرد و من با خاطرات تو تنها ماندم .
نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب
نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر

توی این چند روز تعطیلات آخر صفر که خود به خود به خاطر عزاداری هاش غمگین می گذرند ، اگه قاطی هم بشن با یه سری جریانات خاص مثل 22 بهمن امسال که در نوع خودش چه قبل و چه بعدش دلهره و تشویش به همراه داشت بخصوص با این قطعی موضعی راههای ارتباطی ، اگه دور از خونواده توی یک شهر غریب باشی که تقریبا" حالت تعطیل به خودش گرفته به خاطر مسافرتهای برنامه ریزی شده ملت ، و تنها هم باشی چون همه دوستان و آشناهات هم به سفر رفته باشند و تو هم برنامه سفرت به هم خورده باشه ، با همه دلتنگیها و بی خبریها، چه باید کرد تا در مجموع تعطیلات خوشایندی رو داشته باشی؟
خب . من تصمیم گرفتم علاوه بر استراحت ، یک برنامه بزارم برای دیدن یه دوست . یه دوست خوب که سابقه آشنایی مون برمی گرده به شهریور 72و آغاز دوره دانشجویی . یه دختر خونگرم و مهربون از خطه سرسبز مازندران که هنوز هم وقتی به او فکر میکنم نظم و ترتیب و ادبش اول از همه میاد تو ذهنم . من و فرخنده در تاریخ تولد شناسنامه ایمون مشترکیم ، بجز این مطمئنا" وجوه مشترک زیادی هست که این دوستی 16 ساله رو شکل داده ، علیرغم همه فاصله های مکانی !
بعد از فارغ التحصیلی اکثر بچه ها حتی با وجودی که بیشترشون در تهران ساکن شدند و به نوعی همکار هم هستند ، از همدیگه بی خبر موندند . اما فرخنده جزء معدود بچه هایی بود که همیشه با همدیگه در تماس بودیم . چه با دیدارهای نادرمون ، چه با تماسهای تلفنی یا پیامک های گهگاهی . این ارتباطات اما آنقدر عمیق هست که اگه بخوام اسمی از بچه های با معرفت دانشکده ببرم حتما" فرخنده جزء سرلیست های این بچه هاست . چه همون زمان که همه ما جوونهای ناپخته ای بودیم ، چه حالا که واسه خودش شده مامان دو تا دختر ناز و قشنگ و دوست داشتنی به اسمهای سارا و سایه که دلیل مزاحمت این بارمون هم تولد سایه عزیزش بود .
بعضی خونه ها هستند که وقتی واردش میشی آرامش پیدا میکنی ، اصلا" یه جور انرژی مثبت از همه طرف خونه به تو منتقل میشه که باعث میشه همه سختی ها و غم وغصه هاتو فراموش کنی و آرام و بی دغدغه بخوای فقط زمانی رو صرف همه چیزهای دوست داشتنی زندگیت بکنی مثل کتاب و فیلم و خاطره که از وجوه مشترک من و فرخنده ست .
خونه فرخنده برای من یکی از همون خونه هاست که با وجودی که خیلی به اونجا نرفتم اما تمام دفعاتش قشنگ توی ذهنم نشسته . ممکنه این حس مثبت به خاطر نظم و نظافت و سلیقه یا چیدمان خونه باشه ، اما چیزی که مهمتره ، اون صفا و صمیمیت و مهربانی صاحبان خونه است که این حس رو به تو تزریق میکنه . محبتی که از دل بلند بشه ، لاجرم به دل هم می نشینه . خدا رو شکر میکنم که علاوه بر ما دوتا ، همسرانمون با هم و بچه هامون هم با همدیگه به راحتی ارتباط برقرار می کنند .
نمیدونم چرا دلم خواست اینجا از این دوست خوبم بنویسم اما از خدا میخوام که این خونواده دوست داشتنی رو همیشه سالم و سبز و پایدار نگه داره و دعا میکنم که همگیشون به همه آرزوهای کوچیک و بزرگشون برسن . خدا این دوستیهای قشنگ رو از ما نگیره .

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا
جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک
خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟!
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش
صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و
آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد...
اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...
اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره
که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می
دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد.

هوای خوب
مثل
زن خوبه
همیشه پیش نمی آد
وقتی هم بیاد
برا همیشه نمی مونه
مرد اما قرص تره :
اگه بده
بخت اینکه همونطور بمونه بیشتره
اگه هم خوبه
که خب خوب می مونه
ولی زن
عوض میشه
با
بچه
سن وسال
رژیم غذایی
حرف
ماه
بود ونبود آفتاب
با لحظه های خوش .
زن حیاتش
به تیمار عاشقانه توئه !
در حالی که مرد رو
اگه بهش نفرت بدی
قوی تر میشه .