سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

پازل


این روزها , جورچین زندگی ام به قسمت قشنگ و جذابی رسیده است . تکه تکه های زیبایی از زندگی من  – برحسب اتفاق , یا نه بوسیله یک نیروی قوی و هستی بخش – چنان کنار هم گذاشته می شوند و چنان با روح موسیقی دلنواز هستی و رنگ زیبای عشق به هم گره خورده اند که مرا از لذت بودن ، سرشار می کند و از تمام تلخی های واقعی دوروبر فرسنگها فاصله می گیرم .

حتی اگر تکه های زیادی از پازل هستی زندگی , بی رنگ و روح باشند , حتی اگر روزهای زیادی برای جورکردن قطعات آن طعم گس تلخی زیر دهانم آمده باشد , حتی اگر وقتی پازل زندگیم کامل شد و از بالا به آن نگاه کردم حس رضایت کاملی از چیدنش نداشتم ! , حتی اگر خیلی وقتها در هنگام تکمیل آن دچار یک خلا فکری و فلسفی و عاطفی شدید بوده باشم , حتی اگر ....

با همه اینها زندگی به همین لحظات رنگی زیبا و سرشار از حس زنده بودنش می ارزد . مهم این است که این روزها او را با ذره ذره وجود ، در کنار خودم حس می کنم و همه این لحظات را هدیه ای می دانم از او به پاس یک آن با او و به یاد او بودن , لحظه ای که خود زندگیست ! مهربانترین یار , باز هم سپاسگزارم .

از زری عزیز, این بانوی شعر و غزل و احساس وسرزندگی , به پاس بخشیدن این همه احساس زیبا بی نهایت متشکرم و همچنین از همسرو همراه همیشه زندگی ام و آن دو دوست همیشه همراه که هرکدام به نوعی با حضورشان این روز را برایم جاودانه کردند . تا ابد منت دار همه شما مهربانان هستم .

حرفهایی که باید زد



تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!

من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.
حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!
این چگونه حرف هایی است؟
این چگونه مخاطبی است؟

« دکتر علی شریعتی »
( با مخاطبهای آشنا )

در شعر همیشه قهرمان خواهی ماند



نکو داشت استاد محمد قهرمان ، در روز چهارشنبه 29/2/89 در تالار اندیشه واقع در شهرستان تربت حیدریه ( زادگاه ایشان ) برگزار شد . در بدو ورود استاد به سالن ، تعدادی از بچه های مهد کودکی در قالب سرودی زیبا و گل در دست به استاد خوشامد گفتند و در ادامه سیدعباس سجادی ، مجری برنامه ، مراسم را با قرائت غزلی از استاد قهرمان شروع می کند و البته در همان ابیات نخستین کلمه ای را اشتباه می خواند و استاد هم تذکر می دهد .

عزم رفتن داری و من ناگزیر از ماندنم             ای مسافر ! بازوان را حلقه کن بر گردنم

که آقای سجادی به اشتباه خواندند : من ناگزیر از رفتنم ....

محمد رشید به نمایندگی از جامعه ادبی تربت حیدریه دقایقی درباره استاد قهرمان و اهمیت ادبیات سخن می گوید : "در طول تاریخ شعر و ادب ، شعر نزد خراسان و خراسانیان جایگاه ویژه ای داشته و بوده اند شاعران خراسانی ای که کاخ شعر را آراسته اند که از آن جمله می توان از استاد محمد قهرمان نام برد ... ". حجه الاسلام شریعتی تبار ، امام جمعه تربت سخنران بعدیست که ضمن خیرمقدم می گوید :" ما امروز شاهد بزرگداشت قهرمان عزیز هستیم که در طول عمر پربار خود به ادبیات خدمات فراوانی را انجام داده ، کسی که بزرگانی چون غلامحسین یوسفی و دکتر شفیعی کدکنی کار او را ستوده اند" . دبیر اجرایی مراسم ، فرشته خدابنده هم متنی طولانی را خواند که در قسمتی از آن آمده است :" وقتی که  شناسنامه گرانسنگ استاد قهرمان نوشته آقای رضا افضلی را می خوانیم که شاعران و بزرگان شعر و ادب ایران با چه اوصافی به بزرگداشت ایشان پرداخته اند ، بی گمان برپایی این نکوداشت را در تربت حیدریه باید برگ سبزی از سوی همشهریان استاد قلمداد کرد "و از خود خواندند :

استاد بزرگ شعر ، نام تو بلند                  ای قصه قهرمانی ات بی مانند

ما از تو نوشتیم همه بیت به بیت              ما از تو سرودیم همه بند به بند

پس از شنیدن صحبتها ، نوبت به شعرخوانی میرسد . استاد قهرمان در شروع برنامه از مجری خواست تا اعلام کند ، امشب تربتی ها شعر نخوانند تا نوبت به میهمانان برسد . پس شعر این شاعران را می شنویم : عصمت میرزایی ، محمد سلمانی و بیژن ارژن که دریکی از رباعی هایش گفته است :

چون قصه عشق جاودان خواهی ماند                   چون ماه به اوج آسمان خواهی ماند

در عشق به راه بیستون خواهی رفت                   در شعر همیشه قهرمان خواهی ماند .

سپس حجه الاسلام رضایی ، نماینده تربت در مجلس نیز کوتاه سخن می گوید که از آن جمله است :" استاد قهرمان دست شما درد نکند که برای تربت و تربتی امروز در میان ستارگان عالم شعر چون خورشیدی درخشیدید  و به ما افتخار دادید . قهرمان نه تنها امروز قهرمان تربت خواهد ماند که همیشه قهرمان خواهد بود" . در ادامه برنامه باز هم نوبت به شعرخوانی رسید : ناصر فیض ، مرتضی امیری اسفندقه و آن گاه اجرای زیبایی از گروه موسیقی خسروان از هنرمندان جوان تربتی را می شنویم . سپس محمدرضا خوشدل شعری به زبان محلی برای استاد قهرمان خواند و آن گاه پذیرایی از میهمانان شروع  گشت .

 اسفندیار جهانشیری ، علی اکبر عباسی ، حامد علیزاده ، رضا افضلی و سعید آذین مترجم نام آشنای کشورمان دیگر حاضران در مراسم هستند که شعر می خوانند . احمد وطن دوست ، سرپرست اداره ارشاد تربت هم پیش از اجرای استاد سمندری دقایقی برای حاضران سخن می گوید و آن گاه نوبت به هنرنمایی استاد بی بدیل دو تار استاد حسین سمندری می رسد تا برای دقایقی همه را با پنجه زیبای خود جادو کند و سرانجام نوبت به شعرخوانی استاد قهرمان می رسد که مورد تشویق حاضران قرار می گیرد .در حین مراسم نیز ، فیلم کوتاهی از زندگی استاد به روایت خانم فرشته خدابنده به نمایش گذاشته می شود . و در پایان اهدای تندیس به استاد که توسط فرزند ایشان صورت می پذیرد و اهدای یادبود به سایر میهمانان و شعرای حاضر در جلسه  انجام می شود .امید اینکه در آینده شاهد برگزاری هر چه باشکوهتر و در خور شان نکوداشتهایی برای تمامی هنرمندان و بزرگان این مرزو بوم باشیم .

پی نوشت 1: دوستانی که علاقمند به شنیدن شعرهای محلی خراسان هستند ، شعر استاد قهرمان را که خطاب به استاد حسین سمندری خوانده اند ، می توانند از اینجا بشنوند .عکس بالا مربوط به شعرخوانی استاد با دوتار نوازی استاد سمندری در بزرگداشت ایشان در سال ۸۴ در دانشگاه فردوسی مشهد می باشد .

پی نوشت 2: این گزارش ماحصلی است از شنیده ها و خوانده های من از روزنامه قدس خراسان و گفتگو با استاد محمدقهرمان و همچنین برادر عزیزم محمد .

پی نوشت 3: برای عزیزانی که علاقمند به خواندن شعر دیگری از استاد قهرمان هستند ، شعر قرائت شده در ابتدای جلسه را در ادامه مطلب می آورم .

ادامه مطلب ...

یک شعر نسبتا داغ


شد فرش سبزه پهن و دل من ، در زیر گرد ، چون گل قالی

                                                سر می کشد ز خانه تکانی ، این سوت و کور مانده خالی

بال و پرم ز هم نشود باز ، بدرود ای بلندی پرواز!

                                                در کنج آشیانه خزیده ، خون می خورم ز بی پر و بالی

از دست چرخ جان نتوان برد ، باید شکست و خرد شد و رفت

                                                پرواز سنگهاست ز هر سو ، ما جمله کوزه های سفالی

گفتم سخن شکسته و بسته ، از بیم حاسدان سخن چین

                ترسم که عادتم شود این کار، خود را زدم ز بس که به لالی !

با این دل جوان که ز پیری ، نامی شنیده است و دگر هیچ

                                                 حالی به حالی از چه نگردم ، از شعر عاشقانه حالی؟

چشمم کشیده راه و چه اشکی آماده نثار تو دارد!

               هم طعنه زن به هر چه روانی ، هم صافتر ز هر چه زلالی

گاهی بکش ز روی محبت ، دست نوازشی به سرمن

                                               سازی که رنگ کوک نبیند ، زحمت دهد ز بیهده نالی

ذوق نماز چون دهدم دست ، با قبله هیچ کار ندارم

                                               محراب ابروی تو مرا بس ، ای قدم از غم تو هلالی !

آن شاهزاده ای که به رویا ، دیدی ، کسی نبود بجز من

                                               بر ترک من نشین که بتازیم ، در دشتهای دور خیالی !

ای مظهر صفا و طراوت ! با من بگو ترا چه بنامم ؟

                                                شام ستاره بار کویری ؟ یا صبح شسته روی شمالی؟

پیرانه سر جوان شدن از عشق ، باور نکردنی است به ظاهر

                                                اما دو میوه ایم من و تو ، از پختگی رسیده به کالی!

شد با امید روز وصالت ، شبهای تلخ هجر گوارا

                                                یاد لب تو کردم و خوردم ، آب حرام را به حلالی *

فرصت شد آنقدر که بپرسم : در چشم تو هنوز عزیزم ؟

                                                برخاستی ز جای و نگفتی : آری ، به عذر تنگ مجالی

می بوسمت ز دور به تکرار ، اما نه ده ، نه بیست ، که صد بار !

                                               دارم دلی زعشق تو سرشار ، وز هر چه غیر یاد تو ، خالی

محمد قهرمان

06/02/89

 

·      *   با تاثیر پذیری از این بیت مولانا صائب تبریزی:

چون گره شد به گلو لقمه غم ، باده طلب         به حلالی خور اگر آب حرامی داری

 

پی نوشت 1:

برخی از عبارات به کار رفته در این شعر دیوانه ام می کند .مثل :

-          سازی که رنگ کوک نبیند ، زحمت دهد ز بیهده نالی

-          ذوق نماز چون دهدم دست ، با قبله هیچ کار ندارم

-          شام ستاره بار کویری ، یا صبح شسته روی شمالی

-          از پختگی رسیده به کالی

-          و یا این بیت :

-            از دست چرخ جان نتوان برد ، باید شکست و خردشد و رفت 

-                                                               پرواز سنگهاست ز هرسو ، ما جمله کوزه های سفالی

 

شما از کدام بیت این شعر بیشتر خوشتان می آید ؟ اگر دوست دارید با ما هم بگویید .

پی نوشت 2:

این شعر واقعا داغ داغ به دستم رسید ولی تا الان فرصت این نشد که در اینجا بگذارمش ! ببخشید ! اما مطمئنا در هر زمانی خواندنش لذت بخش است

پی نوشت ۳:

امروز چهارشنبه مراسم نکوداشتی برای استاد محمد قهرمان در شهر زادگاهش تربت حیدریه برگزار می شود . امیدوارم مراسم در خور شان استاد باشد .

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار






بعداز ظهر چهارشنبه 22/2/89 افتتاحیه اولین همایش دو سالانه خوشنویسی در پایتخت  خوشنویسی ایران - قزوین – به بهانه بزرگداشت میر عماد قزوینی و با حضور بسیاری از بزرگان این هنر برگزار شد .  این همایش  در محل بازار قدیمی قزوین و در قسمتی از آن موسوم به بازار وزیر تشکیل شد .فضای سنتی مکان و خنکای دلچسب آن مکان در بعدازظهری بارانی , می توانست بسیار دلنشین تر و خاطره انگیزتر باشد اگر :

-       اگر برنامه ریزی ها کمی دقیق تر ومناسب تر با این همایش بزرگ و مهمانان گرانقدر آن که از سراسر ایران و حتی از سایر کشورها به آنجا آمدند , بود .

-       اگر برنامه ها بر محور هنر خوشنویسی صورت می گرفت و به دور از دنیای سیاست .

-       اگر به جای وزیر و معاون و مشاور و استاندار و غیره , از هنرمندان بزرگ این هنر دعوت به سخنرانی به عمل می آمد و به قول حافظ : اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست ....

-       با همه اینها پس از اتمام سخنرانی ها , پاداش صبوری  مان بر سخنان آن عزیزان شد : ده دقیقه شنیدن نوای نی استاد منوچهر غیوری در مایه شوشتری و پس از آن افتتاح نمایشگاه آثار برگزیده خوشنویسی که شامل دو قسمت آثار اساتید و آثار برگزیده در بخش مسابقه این همایش بود که در همان محل آقای ایوبی – اگر اشتباه نکنم مسئول قسمت فرهنگی سازمان اکو – قول برگزاری نمایشگاه این آثار در چند کشور و از جمله ترکمنستان را به حضار دادند . این نمایشگاه از22 اردیبهشت تا 18 خرداد ادامه دارد و مراسم اختتامیه و اعلام برندگان در روز 18 خرداد ماه صورت خواهد گرفت .

-       و اما سهم من از این همایش , همراهی با دو عزیز دوست داشتنی , سمیرا و قاصدک خوبم بود در فضای دلنشین بازار و در غرفه هایی مملو از آثار خوشنویسی و در بین اساتید بزرگواری چون استاد امیرخانی , استاد شیرازی ,استاد سلحشور , استاد جواد بختیاری , استاد یداله کابلی , استاد ملک زاده , استاد آصف زاده و سایر اساتید انجمن خوشنویسان ایران و استاد احمد پیله چی و آقایان زندی , فخار , امیرعاملی قزوینی , احمد پگاه , مهرزاد محصص مستشاری , اقای محبی , آقای یزدی و دیگر اساتید خوشنویسی قزوین .

-       جای استاد ابوالحسن  محصص مستشاری موسس انجمن خوشنویسان قزوین در این همایش بسیار خالی بود . از خداوند شفای عاجل ایشان و سایر هنرمندان این مرز و بوم را خواستارم .

-       گفتگو با استاد سلحشور و شنیدن سخنان ایشان در مورد شاعر خوب کشورمان- خیام – و گرفتن دستخط زیبای شکسته نستعلیق استاد یداله کابلی و استاد ملک زاده , همچنین گرفتن چند عکس یادگاری با این عزیزان بزرگوار هم شد دیگر دستاورد های خوب من از این اتفاق خوشایند واقع شده در این روزها .

-       آرزویم اینست که هنر دیرینه این دیار کهن , جایگاه واقعی خود را در بین مردمان این سرزمین بیابد , بخصوص هنر زیبای خوشنویسی که کماکان جزء معدود هنرهایی است که از آلودگی های روزمرگی و ابتذال و سیاستهای کثیف دوران به دور مانده است . ماندگاری هنر و هنرمند واقعی در این روزگار آشوب زده , رویای همیشگی من است .

-       پی نوشت :

-       یکی از نقاط قوت این برنامه اجرای خوب خانم سمیه مشایخی شاعر وخوشنویس خوب کشورمان به عنوان مجری برنامه بود که چه زیبا اشعار دلنشین خود را برایمان خواندند . یکی از آنها را با هم بخوانیم :

مرکب گفت روزی با قلم نی                 دلم خون است زین رنج پیاپی

اگر چه باطنی از رنگ دارم                   دورنگی هرگزم در سر ندارم

مرا روزی تب وتابی دگر بود                   خریداری و اربابی دگر بود

تو می رقصیدی و من در قفایت             رد خون می زدم بر جای پایت

زما مشق تمنا می نوشتند                 حدیث دل , چلیپا می نوشتند

مرکب نغمه ی دل می سرائید               قلم تنها حقیقت می تراوید

قلم تنها رفیق خوشدلان بود                 کلید باغ , دست بلبلان بود

حریم عشق دیوار و دری داشت             خیال شبروان بال و پری داشت

میسر بود مستی , بی می و جام          به سر می شد روان صید از پی دام

شب و زلف پریشان عالمی داشت          کمان ابروی شوخان خمی داشت

من و تو تا سحر با غین و با میم             حدیث کهنه ی دل می نوشتیم

نه بهر نام  و نان و شهرت و جاه               نه در بند شه و دربار و درگاه

هنر سرمایه ی پر قدر جان است             هنر آرامش روح و روان  است

هزاران دل به شوق قوس یک عین           بچرخد مست , چون پروانه در بین

نگاه عالمی مبهوت ماند                        الف چون قامت رعنا نماید

به عین و شین وقاف عشق , عمریست    که اشک دیده ی عشاق جاریست

دل اول باید از رنگ و ریا شست                که در این هنر در جان توان سفت

دلی چون آینه می باید از نور                   که بنگارد خطی جاوید و پر شور

به صد پیرایه نتوان بست طرفی                نماند از خط تزویر حرفی

قلم با عشق می رقصد نه با قهر         مرکب از عسل باید نه از زهر

به جان باید نمود این مشق بسیار            هنر را برتر از گوهر پدیدار

مرکب گفت روزی با قلم نی                     دلم خون است زین رنج پیاپی

بیا تاقدر یکدیگر بدانیم                             که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

کریمان جان فدای دوست کردند                 سگی بگذار , ما هم مردمانیم .


پی نوشت ۱:

به دنبال پوستر مخصوص این همایش چشمم به این گزارش مفصل از همایش افتاد که بد نیست شما هم آن را بخوانید .

 پی نوشت ۲:

برای دیدن عکسهای بیشتر از این مراسم به اینجا مراجعه نمایید .

پی نوشت ۳:

اون عکس بالا ، یک الف است که آرم این همایش بود . برای درست دیدنش عکس رو 90 درجه به سمت چپ باید بچرخونید !