-
هذیان های یک روح تبدار
یکشنبه 16 مهرماه سال 1391 22:30
شب .... آبی ِماه ... آسمان ... مهتاب ...پلنگ ... صخره ... دل .... زخم ... زخم دل پلنگ .... پرنده تب دارد .... پرنده می نالد .... دل می سوزد ... دل ... ترقه ... اسپند .... نور .... نور .... نور ... چشمم ...! پرنده ... تب .... آتش .... خاکستر ... رنج دل سرریز می شود .... هذیان ... هذیان ... تب ... هذیان ... روح .... رها...
-
مهری در نیمه ماه ...
جمعه 14 مهرماه سال 1391 17:30
1- Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA دیوان غزلیات سعدی گشوده در برابر چشمانم , تصویر زیبای سعدیه هم ... صدای آواز می آید : من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر ز پای در آیم بدر برند به دوشم از آبی به سبز , از سبز به لاجوردی , از لاجورد به طلایی آب رکناباد ... چه حس غریبی دارد این جلوه سعدیه در این زمان...
-
قصه به هر که می برم , فایده ای نمی کند ...
چهارشنبه 12 مهرماه سال 1391 19:09
دل از گل آفرید . مشتی خاک چونان بقیه ی تن . روح که دمید بر این تل خاک , چشم باز شد و انبوهی بال سپید دید که بر او سجده می کردند ! عقل شگفت زده می نگریست و هیچ نمی دانست ! اما دل ... بی قرار بود و نمی دانست چرا ؟ می تپید و تپش های بی قرارش آرامی می خواستند بر این جسم نوپای خاک نهاد . و خدا کلید آرامش را هدیه کرد ......
-
کارزار زندگی یا رویای نور ...
یکشنبه 9 مهرماه سال 1391 19:54
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA دست در دست خدا , در صحنه کارزار سفید و سیاه , می جنگم و پیش می روم . این سو روز و آن سو , شب ! این سو ماه و آن سو , شب پره های خو کرده به تاریکی ! در جنگی نابرابر اما , ماه به قعر تاریکی می افتد و نور گم می شود و من ماموریت می یابم تا انتهای راه بروم و ماه را از چاه در...
-
شب خانه روشن می شود , چون یاد نامت می کنم
شنبه 8 مهرماه سال 1391 21:55
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA همچنان که روی تو به چشم دل , در میان دلبران یگانه است نام دلنشین تو به گوش جان , خوشترین ترنم ترانه است بی کسی مرا نمی برد زجا , تیرگی به وحشتم نیفکند همنشین به شب مرا خیال تو , یاد روی تو چراغ خانه است خواهم آمدن به دیدنت بهار , گفتی و نیامدی و در عوض گویی ام بهار اگر نشد...
-
چهل درجه جنون شعر ...
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1391 17:48
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA " قبول دارم فرزندان کوهستان همیشه بی دیوار زاده می شوند و بی حصار عاشق می شوند. تو همین را می خواهی و من مجنون وار تیشه ای بر می دارم رو در روی این همه دیوار و این همه حصار آن چنان که تو می خواهی... هی ! آنان را باش برای آنکه عشقی اتفاق نیفتد , همه ی قهوه خانه ها را...
-
لذت گم شدن
یکشنبه 2 مهرماه سال 1391 21:41
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA امروز باز حس دلتنگی غریبی تمام دلم را درگیر کرده بود . خستگی تمام روحم را می آزرد و .... دوباره گم شده ام ... حس کودکی را دارم که دستش را از دست بزرگترش رها کرده و دور می شود , با این اطمینان که او حواسش هست و گم نخواهد شد ! اما اگر من خیلی بیشتر از آنی که باید دور شوم چه...
-
مهر و ماه , مهر ماه
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 15:00
آدینه ای که به مهر ختم شد ... ( این سخن عمه طهورا تکانم داد !) من آدم لحظه هایم , اما هر از گاهی , حسرت می برم به گذر زمانی , مثل گذشتن همه مهرهای زیبا و پر شور و شوق مدرسه ! و هر از گاهی انتظار می کشم آمدن زمانی را , مثل آمدن مهر ... امسال دیرزمانی ست منتظر مهرم تا که شاید , مهر ماه , ماه و مهرم را به من , به آسمان...
-
نیایش مهر
چهارشنبه 29 شهریورماه سال 1391 19:59
و بیست و نهم شهریور ماه 1391 هم روزی خاص شد در تقویم خاطره های دل من . روزی که دختر کوچکم , قدم در راهی نهاد که دنیایش را و آینده اش را خواهد ساخت . امروز وقتی مدیر مدرسه نیایش , به آنها خوش آمد گفت و برایشان شعر " باز آمد بوی ماه مدرسه , بوی بازیهای راه مدرسه " را می خواند , ناخواسته اشکی از گوشه چشمانم...
-
روی جاده ابریشم شعر
یکشنبه 26 شهریورماه سال 1391 23:20
اسیر فاصله ام , ای فدای تو جانم ! رهی که چاره ی دوری کند , نمی دانم ! بگو چرا به اجابت نمی رسد یکبار مگر تو را چو دعا زیر لب نمی خوانم ؟ علاج خویشتن از این و آن نمی طلبم که دردم از تو و در دست توست درمانم برآن سری که بگردانی ام ز دین , ای بت بده نشانی دین , تا که خود بگردانم ! دم تو گرم ! که چون پانهی به کلبه من شود...
-
ریشه در خاطره دارد گلهای باغچه ام ...
پنجشنبه 23 شهریورماه سال 1391 23:13
دلتنگ که باشی , دلتنگ خاطره های ناب کودکی , آن زمان که بوی ماه مهر تو را پرتاب می کند به سالهایی دور که بی تاب رسیدن مهرماه و فصل مدرسه , اشتیاق خریدن کتاب و دفتر و کیف مدرسه با تو بود و روز اول مهر که چه حس نابی از بودن و انگیزه زندگی در آینده ای سرشار رویاهای زیبا را در تو زنده می داشت . و حالا زمانی که خودت...
-
قرار پرواز ...
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1391 22:44
غرقه در دنیای بی خبری , خفته بودم که صدایی مرا به عالم هشیاری برگرداند . جای خالیت هشیارترم کرد و مرا واداشت که بر وسوسه خواب غالب آیم و برخیزم . آرام آرام رد صدا را گرفتم و تو را دیدم که رو به پنجره باز که ماه آسمان با تمامی درخشش زیبایش در آن جلوه گری می کرد , با دستانی رو به آسمان , اشک ریزان , راز و نیاز می کردی ....
-
نسیم مهر دوست
یکشنبه 19 شهریورماه سال 1391 23:00
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA روزهای غریبی می گذرد برمنِ این روزها ! گاهی آنقدر انرژی دارم که حس می کنم سرانگشتانم طاقت اینهمه احساس را ندارند و آتش گرفته اند ! گاه آنقدر خسته می شوم که انگار هیچ حسی در من جاری نیست ! پروانه ای را می مانم که تلاش می کند برای شکافتن پیله ای که بر خود تنیده ! پیله ای که...
-
آبی مهربانی ...
جمعه 17 شهریورماه سال 1391 15:26
زمانهایی از عمر هستند که خاصند و متفاوت . که گذرشان بر تو آنچنان است که ترا درگیر احساساتی غریب و عمیق می نماید که شاید قابل بیان هم نباشد , اما تو خوب می فهمی که چیزی در تو در حال شکل گرفتن یا تغییر است که خوب است و تو , زیستن در این لحظه ها را چقدر دوست داری . حتی اگر این روزها از غم و اندوه و بی تابی هم خالی نباشند...
-
ماه و راز پنهان
چهارشنبه 15 شهریورماه سال 1391 00:05
چند شب است ماه , چشم در چشم من , گام به گام می آید و غوغای خاموشش در درون من آتشی به پا میکند که دلم را به فریاد می دارد . ماه این همراز خاموش شبهای تنهایی که همیشه سهم عمده ای از خاطرات گذشته مرا با خود دارد , چه زمانی که نور زیبای خود را از ورای درختان بلند و باشکوه سرو و سپیدار به رخم می کشاند , چه آنگاه که تنها و...
-
دلم هوای آفتاب می کند ...
شنبه 11 شهریورماه سال 1391 22:21
الهی تو آیینی و دوستان آینه آیین . آیین را در آینه نتوان دید هر آینه ! ( خواجه عبداله انصاری ) بارها گفته ام سایه سار اگر هست به حرمت حضور دوستانی ست که مهرشان سنگ بنای این خانه است و اندیشه شان ستونهای محکم آن . گفته بودم که هر آنچه می بینید و می خوانید آینه لطف و مهربانی شماست که سهبا در دورترین نقطه کهکشان تنها...
-
غیبت نور ...
چهارشنبه 1 شهریورماه سال 1391 23:16
همین چند روز گذشته بود که جایی خواندم : به بودن آدمها دل مبند ! آدمها به نبودن ها زودتر عادت می کنند ... این روزها که مهر و ماه این حوالی را گم کرده ام , انگیزه بودنم را هم در همان حوالی ناآشنا جا گذاشتم ! زمانی آرامش می یافتم از حضور در جمعی که همه عزیزان دلم بودند و رهنمایان اندیشه ام و حالا دیرگاهیست که چیزی , حسی...
-
بالهای یک فرشته
جمعه 27 مردادماه سال 1391 16:25
گفت : " هیچ میدانی صبح ها که از خواب بیدار می شوی , انگار فرشته ای هستی که تازه به زمین آمده باشد ؟ " - فرشته ؟ ! - باور نداری , آینه را ببین ! - من که در این تصویر بالی نمی بینم .... دستانت را مثل دو بال بر شانه ام گذاشتی و گفتی : " حالا چطور ؟ " دو بالم را بوسیدم و گفتم :" کدام بال , قویتر...
-
لختی درنگ , جرعه ای آرامش ...
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1391 22:16
غروب یک روز تابستان و پرواز پرندگان و درختانی که در غروب رنگی سرخ گرفته اند غروب روزی دور , همراه با مادر , حیاط امامزاده حسین قزوین رنگهای سبز و فیروزه ای و سرخ , معجونی از آرامش ناب , یادگاری از اردبیل طاقی های زیبا , ورودی سرای شیخ صفی الدین اردبیل و باز هم سبز و آبی و قرمز و نقش های طاقی زیبا طرح گل و پرنده , هنر...
-
یه وقتایی ...
سهشنبه 24 مردادماه سال 1391 21:49
یه وقتایی , یه پیامکهایی , عجیب درد داره : * درد یعنی سرت به همون سنگی بخوره , که به سینه می زدی ! * زخم هایم به طعنه می گویند :" دوستانت چقدر بانمک اند ! * سیر شدم , بس که سرد و گرم روزگار را چشیدم ! شنیدن این حرفها , از زبان یک عزیز , چقدر سخت است و کامت را تلخ می کند ! پی درد نوشت : برسان باده که غم روی نمود...
-
زایل شود هر آنچه به کلی کمال یافت
شنبه 21 مردادماه سال 1391 17:00
می گویند ققنوس , این نماد جاودانگی , پرنده ای نادر و تنهاست که هر هزار سال یکبار بال می گشاید و آواز می خواند و به وجد آمده از آواز خویش , آتشی می افروزد . خود را در آن می افکند , می سوزد و خاکستر می شود و از خاکسترش ققنوسی دیگر پدید می آید تا دور دیگری از زندگی را با طراوت جوانی آغاز کنند . آنگاه زمانی که شهامت یافت...
-
نیایش نامه ...
پنجشنبه 19 مردادماه سال 1391 21:54
زیباترین گل هستی ام , میلادت پرشور . برق چشمانت , لبخند لبانت , شادی دل مهربانت , جاودانه . یک شاخه گل مریم , به پاکی قلب و نگاه نازنینت , تقدیم به وجود ارزشمندت . شب قدر است و زمان نیایش . زمان تولد است اگر رها شویم از سیاهی دل . خواستم به بهانه تولد نیایش , تولدی دیگر را از مهربان هستی بخواهم ... کاش من هم میلادی...
-
دختری که دلتنگه ...
چهارشنبه 18 مردادماه سال 1391 22:44
سلام پدرم . سلام مهربونترین بابای دنیا . سلام بابای عزیزم . میخوام باهاتون حرف بزنم اما اونقدر بغض دارم که ... باباجون , آخه میدونی که چقدر دلتنگتم . میدونی که این وقتا اشکهایی که تند وتند می ریزن از چشمام , و بغضی که می شینه راه گلوم , نمیذاره اونطوری که باید باهاتون حرف بزنم . می شناسین این دختر نازک نارنجی بابایی...
-
حرف دل این روزهایم ...
شنبه 14 مردادماه سال 1391 21:47
آبی آسمان به تیرگی می رسد وقتی که مهر به افق نزدیک می شود ! سبزها تیره می شوند و زندگی انگار دمی آسودگی می خواهد وقتی نور از دیدگانت پر می گشاید ! تنها و دلگیر , چشم به آسمان می دوزی برای دریافت تکه ای نور , که .... صدایی بلند می شود .... الله اکبر ... و تو باز به یادت می آید خدایی هست که در همین نزدیکی ست ... صدای...
-
و اینک لحظه موعود ....
چهارشنبه 11 مردادماه سال 1391 22:59
1- ناهید زرد , نارنجی , بنفش ... رنگ در رنگ , طرح در طرح ... فرفره هایی زیبا در کنار هم , نشسته بر گلدان زیبای سنتی , ایستاده بر طرح بته جقه های زیبای نگاه یار ...در گوش هم حدیث عشق می گویند . فرفره هایی که در شب مهتاب , چرخ زنان رو به سوی ماه دارند و رویایشان رنگ مهتاب می گیرد ... فرفره های شاعر , فرفره های عاشق ......
-
تولد بادبادکها ....
یکشنبه 8 مردادماه سال 1391 17:56
1- سهبا فرفره های رنگی , من و آن سالهای دور بازی کاغذ و قیچی و سوزن های ته گرد چرخ خیاطی مادر فرفره های رنگی و هزاران خاطره رنگارنگ کودکی ... بادبادک اما برایم نه خاطره ایست در کودکی های دور که یادگاریست از روزگاری نه چندان دور , نه آنقدر نزدیک ؛ روزی که من و تو , چهره به چهره این دریچه مجاز دست در دست هم , در شبی...
-
زندگی , عشق و دیگر .....
پنجشنبه 5 مردادماه سال 1391 13:41
بر ساحل دریا نوشتم : زندگی ... موج آمد و آنرا شست و با خود برد ! نوشتم : عشق ... باز هم موجی و .... *** نگاهم کردی و گفتی : موجها کلمات ترا با خود بردند , اما عشق که در کنار زندگی و در نفس آن جاری باشد , برای همیشه در خاطره موج , اثر خود را برجای خواهد گذاشت .... وای از وقتی که زندگی بی عشق بگذرد , که چون ویران سرایی...
-
طرحی از کودکی
سهشنبه 3 مردادماه سال 1391 22:53
هدیه و نیایش , سروصدا کنان , از این سر خانه به آن سر را به چشم بر هم زدنی دنبال هم می دوند و من هر لحظه نگران اینکه نکند پایشان به جایی گیر کند و به زمین بیفتند ! آخر خسته از نگرانی و سروصدا می گویم , بچه ها الان هوا خنک است , کاش بروید حیاط بازی کنید ... و آن دو با کمی تردید قبول می کنند و می روند . می گویم , فقط...
-
نوستالژی رمضان
یکشنبه 1 مردادماه سال 1391 23:40
اولین شب ماه مبارک رمضان . ساعت از نیمه شب گذشته و من هنوز بیدارم . می دانم که دلشوره خواب ماندن سحر , اجازه خواب آرام را از من خواهد گرفت ! خواب ماندن سحر , برای من مساویست با روزه گرفتن یگانه بدون سحر و این یعنی فاجعه ! ناگهان دستی مرا از زمان حال جدا کرده و به پانزده سالگیم می برد ! به همان سنی که حالای دخترک...
-
یوسف از نوع من ...
شنبه 31 تیرماه سال 1391 22:14
ظلم نمودم بر خود ... به چاه افتادم از خود ... خود را فروختم ... خود را فریفتم ... خیانت کردم به خود ... گریختم از زندان خود ... عزیز شدم بر خود ... دیدم همه را زلیخای خود .. و نامیدم خود را یوسف ... **** برادرانم را که از میدان بیرون بردم ... نوبت به نابینایی چشمان پدر است ... پیراهن معجزه گرم کو ؟ *** تنها مانده ام...