سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

غم چشمان آهو را ...


عکسها را ورق می زنم . آدمها ، یکی ، دوتایی ، جمعی ... همه با همند و تنهایند ... دور هم می گویند و به ظاهر می خندند ، اما چشمها ... چشمها دروغ نمی گویند ... چشمها از تنهایی  فریاد می زنند ... چشمها ... 

غریبگی آدمها در جمع هم فریاد می زند ! غم چشمها فریاد می­زند ! چشم ها زبان دلند ... نگاه ها از عمق جان فریاد می آورند فریادهای غم را ...  راستی چرا چشمها این روزها همه ترجمان غم و تنهایی اند ؟

وقتی قرار است تنهایی سرنوشت همیشه آدمی باشد، وقتی تو در هر حال غریبی ... پس چرا همهمه های بیهوده را بر دل تحمیل کنی و بیازاری دل همیشه بی قرار را ؟  

دلم خلوتی می­خواهد خالی از غیر تا من باشم و غربتی که با این دنیای غریب نسبتی دارد ناگسستنی... خلوتی که نمی دانم چرا نیست شده در این روزگار !

خلوت دو نفره می خواهم با تو ! تو که نوای همیشه ام را می شنوی و با زبان خود سخن می­گویی ! هر چند گاه گوش شنیدنم بسته است ، اما تو که همیشه شنوایی ! پس بشنو نواهای بی قراری ام را !

 مهربان همیشه ام ، دلتنگ آرامش با تو بودنم ، دلتنگ خلوتی که هیچ همهمه­ای برهمش نزند . دلتنگ خلوتی که من بگویم و تو بشنوی و مرهم دلم بشوی !

راستی مهربانم ، فقط تو می دانی راز خموشی این روزهای دلم را... کاش دلم را دریابی محبوب ! کاش دریابی ام ... کاش ...

سایه ی مهر


استاد گفت: زبان دل را که گم کنی , خموشی میهمان لحظه هایت می شود ! آنها که آنرا یافتند و بر آن دانا شدند و توانایی بیانش را داشتند, خموشی رهایشان می کنند و می شوند اصحاب معرفت !

اینروزها خموشم که نه با دانایی نسبتی دارم و نه از اصحاب توانایی ام . اما گوش جان سپرده ام به آنها که نسبشان به معرفت می رسد. میهمان لحظه های دلم می کنم شما را از شنیده های آنها :


1-      شیخ ما گفت: این خلایق را آسان است که با الرحمن الرحیم کار افتاده است . ما را بتر است که با جباری قهاری کار افتاده است . پس گفت:


نزدیکان را بیش بود حیرانی                کایشان دانند سیاست سلطانی 

( اسرار التوحید، حکایتهای شیخ ابوسعید ابوالخیر)

2-      عقل همچون پروانه است و معشوق همچون شمع . هر چند که پروانه خود را بر شمع زند, بسوزد و هلاک شود. اما پروانه آن است که هر چند بر او آسیب آن سوختگی و الم می رسد, از شمع نشکیبد. و اگر حیوانی باشد مانند پروانه که از نور شمع بشکیبدو خود را بر آن نور نزند او خود پروانه نباشد ور خود را پروانه بر نور شمع زند و نسوزد, آن نیز شمع نباشد. ( فیه ما فیه , حکایتهای مولانا)

3-      آن کس که به صحبت من ره یافت , علامتش آن است که صحبت دیگران بر او سرد شود و تلخ شود. نه چنان که سرد شود و همچنین صحبت می کند, بلکه چنان که نتواند با ایشان صحبت کردن. ( مقالات شمس تبریزی)

4-      شیخ محمد گفت:" عرصه سخن بس فراخ است, که هر که خواهد می گوید چندانکه می خواهد." گفتم :" عرصه سخن بس تنگ است, عرصه معنی فراخ است. از سخن پیشتر آ تا فراخی بینی و عرصه بینی. بنگر که تو دور نزدیکی یا نزدیک دوری ؟" ( مقالات شمس تبریزی )

5-      هر که را دوست دارم جفا پیش آرم. اگر آن را قبول کرد من خود همچنین گلوله از آن او باشم . وفا خود چیزی است که آن را با بچه پنج ساله بکنی, معتقد شود و دوست دار شود, الا کار جفا دارد !( مقالات شمس تبریزی )

 

+ شنیدن حکایت دوست از زبان دوست ، گاه آنچنان از خود رهایم میکند که از قید زمان و مکان هم رها می شوم !

++ و درست موقعی که این حکایتها را می خواندم و می نوشتم برای " دل " دوستانی که " دلتنگی " را بر من دلیل می آوردند ، کلمات " تو " دلیلی شد بر من و " دل " که بدانم هنوز " مهر" سایه خود را از من برنداشته ، هر چند مهر سایه ای ندارد مگر " حضور مهربان تو ".

 

قاصدک مهر ...


دلتنگت بودم . دلتنگ حضور موثری که بیاید، روبه روی من بنشیند، نگاه عمیق و فهم عمیق ترش دلم را بکاود و خستگی روحم را اندازه بگیرد. دلتنگ کلماتی که آرام آرام بر جان من بنشیند، مرا با خودم رو به رو کند، عیار رنجهایم را بر من بنماید و برایم بگوید همه حرفهای دوست داشتنی ای که باید می شنیدم !

دلتنگت بودم . دلتنگ تویی که همیشه برای من نشانه خوب خدا بودی در لحظه های تلخ تنهایی . قاصدی برای آرامش . آمدی و باز هم برایم از " او " گفتی . آنقدر آرام و متین و اثرگذار که مجبور شدم چشمانم را به زمین بدوزم و بغضم را فرو بخورم و اشکهایم را بدزدم که ندانی چقدر دلتنگ شنیدنت بودم . چقدر دلتنگ حضور قاصدک مهربانی " او " بودم . چقدر دلتنگ حس خوب حضور آدمهای دوست داشتنی زندگیم بودم . نمی دانم چرا مدتهاست گمت کرده بودم ! نه که نباشی , نه ! بودی و نمی آمدی . بودی و حضورت را از من دریغ می کردی و آنقدر این نبودن برایم پررنگ بود که باور کرده بودم لیاقت شنیدنت را از دست داده ام ! که لابد "او"  گذر پیامبرهای مهربانی اش را از کوچه سار دل من دریغ می کند ! که لابد ...

خسته بودم و دلتنگ و خالی از هر چه کلمه ! که " او " می داند و تو نه ! که صبح قلم را در دست گرفتم و کاغذی سپید که پاکی اش مرا به نوشتن وادار کند , اما مگر شد ؟ مگر به زور می شود سبویی تهی را به نوشاندن قطره ای آب برای رفع عطش ، به سیراب کردن ذهن و دل کشاند ؟ نمی شود که هیچ ... تهی بودنش آوار می شود بر جانت و تشنه ترت می کند ...

حالا اما با حضور کوتاهت کلامات سرریز می شوند و خوب یا بد اندکی التیام می بخشند دردهای نهفته خفته در جانم را ...

کاش باشی همیشه ، کاش حضورت را هرگز از من دریغ نکنی ... کاش قاصدک های مهربانی هرگز راه خانه ام را گم نکنند ... کاش ....

+ این روزها زمزمه لحظه هایم شده :" الهی و ربی من لی غیرک ..."

واقعا بدون عنوان


تلویزیون روشن است و لالایی مهتاب می خواند . نیایش در کنارم نشسته و چهره ی علی اکبر دهخدا را به تصویر می کشد ! و آنطرفتر یگانه ام با خط و سطح و حجم درگیر است که فردا امتحان هندسه دارد ! شبی مهتابی است و من آرامم . پس از گذران روزهایی شلوغ و گرفتار ، دو سه روزی آرام را پشت سر گذراندم ، هرچند خستگی کمی همراهم بود ، اما نه آنقدر که آرامشم را خدشه دار کند . هنوز تقدیر سکوت همراه لحظه هایم هست و من غرقه در دنیای رخوت، روزهای غریبی را می گذرانم ! روزها و شبهایی که نه از کتاب خبری هست و نه از شعر و نه از قلم و نه از ... از هر آنچه با دلم نسبتی دیرین دارد .  حسرت می خورم به حال لحظه هایی که اینگونه دور از " من " می گذرد ، اما دلخوشم به اینکه شاید اینها خواسته " او" ست . و همین مرا آرام می کند . به این می اندیشم که این لحظه ها هم باید باشد و اینگونه بگذرد تا درسی دیگر بیاموزاند و نتیجه ای درخور بباوراند! پس باز هم دل داده به تقدیر او، سکوت می کنم و دست از اعتراض برمی دارم و تنها آرزو می کنم در گذر از این روزها، آن را بیابم که باید تا که این لحظات گرانقدر را به آسانی از کف نداده باشم . کاش اینگونه باشد .


+ باز هم دوست درخشانم، ماه ، جلوه می نماید بر من و دل می برد...

++ دانه ی تسبیح ما را حالتی دیگر نداد ، بعد از این در پای خم انگور باید دانه کرد ! ( فروغی بسطامی )

بودنی از جنس مهر ...


گذشت . یک ماه پر دردسر و شلوغ ! آمدند و رفتند و اینهمه خستگی و دلشوره تمام شد ! امروز من بودم و قراری شیرین :" ساعت 5:30 منتظرت هستیم در کافه گندم . رضایت شما در این فقره مهم نمی باشد بانو !"

و من و حدود همان ساعت و فریاد من : " سمیییراااااا....."  و سمیرا استاد شگفت زده کردن است . و سمیرا مهربانی محض است ... و سمیرا همه لطف است و ...

نمی دانم چند قرن می گذشت از ندیدن سمیرایم ، اما بهترین هدیه تولد امروزم ، دیدن او بود و شوق آن سمیرای دیگر از شادی من ... و حضور من در آن جمع کوچک و دوست داشتنی که کاش همیشه جمع باشد ...



سه روز پیش بسته ای به دستم رسید پر از عطر باران و دیروز هدیه ای لبریز احساس پرواز درناها در آسمان ستاره باران دوستی­ها ... آنقدر شرمنده این دو عزیز همیشه دلم هستم که ندانم چه باید گفت، اما کاش میشد لبخند و بغض توامان را به تفسیر نشست و تازه نگه داشت زخم دلی که ....

دلتنگم ... این بغض چیست که میهمان لحظه های امشب من است ؟

مهربانان آسمانی ام ، به خاطر بودنتان ممنونم از " شما " و از " او ". همیشه برقرار باشید.


این بغض کادوی روز تولدت

به بهشت که رسیدی

فراموش نکنی 

دوستت دارم !(ژاله حیدری)


++

از عمه طهورا و دانیال عزیز، امپراطور همیشه بهاران، سمیراهای دلم ، سعیده نازدانه ام و فریناز عزیزم و همینطور از گل مریم و طرح زیبای دستنوشته هایش و تمامی دوستان عزیزی که در این طرح شرکت کردند سپاسگزارم . قدردان بودنتان هستم مهربانان .

و این هم شعر تقدیمی از یک دوست بزرگوار:

از سر کوچه آفتاب آمد

خنده بر لب و با شتاب آمد

رفته بود آفتاب گل بخرد

زود برگشت و با گلاب آمد

گفت: جشن تولد سهباست

رفت و با شیشه ی شراب آمد !