بعد یک روز کاری طولانی، خسته از گذر نه چندان خوب یک روز دیگر از عمر، در مسیر خانه در مترو نشسته ام. سر و صدای دو کودک دبستانی توجهم را جلب می کند! دخترکی حدودا هشت ساله و پسری کمی بزرگتر مترو را روی سر خود گذارده اند! و دو مادر که غرق گفتگویند و فارغ از هیاهوی کودکان! نوزادی هم در بغل مادر است که بیدار و هشیار، تا جایی که کلاه روی سرش که تا حدودی چشمانش را هم پوشانده اجازه می دهد اطراف را می پاید! حواس دخترک جمع برادر کوچکش می شود! با کلماتی ساده او را به خنده ای دلنشین می کشاند. غرق نشاط دخترک و خنده های دلربای کودک می شوم و همه چیز فراموشم می شود! دستان کوچک نوزاد را می بینم و دستان معصوم دخترک را و کودکی نیایشم در خاطرم می آید. یک لحظه فکر می کنم راستی دخترک کوچک من کی بزرگ شد که یادم نمی آید؟ چرا آنگونه که باید درنیافتم لذت درآغوش گرفتن فرشته کوچکم را؟ چرا گذر سریع لحظه ها را فراموش کردم و نتوانستم لحظه های زیبای کودکیش را بیشتر درک کنم که حالا حسرت در دست گرفتن دستانش کلافه ام نکند؟ و لحظه ای بعد این اندیشه که اگر قدر ندانم همین روزها هم پرواز می کنند و بی بهره رهایم می کنند در دنیای حسرتهای ناتمام. حالا دلم می خواهد بیشتر و بیشتر دستان دخترکم را در دستانم بگیرم و او را در آغوش خود بفشارم تا شاید اندکی از معصومیتش، ذره ای از نشاطش مرا هم دگرگون کند!
سنگینی نگاهی به خود می آورد مرا! تازه می فهمم مدت زیادی ست غرق بچه ها شده ام آنقدر که توجه همسفران دیگر به خود من جلب شده ! شانس آوردم این نگاه سنگین به موقع مرا به خود آورد وگرنه جا مانده بودم از مقصد! مثل جاماندن در کودکی های گمشده دخترک کوچک دوست داشتنی ام.... کاش همیشه نگاهی مرا به خود آورد! کاش آنقدر احساسم زنده باشد که رد نگاهش را دریابم! کاش....
امّا من چند وقت پیش درمترو با دیدن همکلاسی دوره دبستان و راهنمایی ام در حالیکه غرق در خاطرات بودیم...از مقصد جاماندیم و هیچ نگاهی سنگینی ما را خبردار از جاماندن نکرد...
جمله آخر ...عالیه سلام
سلام ! راست گفته اند بچه حلال زاده به عمه ش میره! خو تقصیر شماست اگه جا می موندم! سلام عمه جانم. ☺️
ازعمق جانم گفتید.. چرا قدر ندانستم... عجیبه..این جمله هرروز بر زبان ما میاید.. چرا لحظات بودن در کنار پدر و مادر را قدر ندانستم.. چرا لحظات کودکی فرزند را قدر ندانستم.. چرا... وجالب اینجاست که اکثر این لحظاتی که باید قدر بدانی در زمانی است که در اوج گرفتاری و نفهمی!! هستی!!! درست میگم؟ کاش بفهمند جوونترها این حرفا رو
این صرفا به جوونترها بر نمیگرده استاد عزیز، گاهی بزرگترها هم قدردان لحظه ها و داشته هایشان نیستند! حضورتان در این سرا را مغتنم میدانم. خوش آمدید.
چقدر یادها به یادها می آمیزند و زمان به زمان و چقدر چشم اندازها آذرخش وار می گذرند !! بعد از یک روز ِ کاریِ طولانی !! در مسیر ِ خانه با مترو !! دلشوره ی ِجا ماندن از مقصد !! راستی چقدر خاطره هایمان شبیه هم است !! سلام بر بانوی ِ مهربانی ها زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی می رسند آن قدر زیباست این بی بازگشت کز برایش می توان از جان گذشت
دلشوره ی جا ماندن از زمان، از مهر، از عشق ، از دوستی هایی از جنس دل! روزهای همه ما از جنس تکرار شده و نگرانی های تمام نشدنی... سلام رفیق مهربانی های ناب!
اصلا این کودک درون که میگن همینه دیگه
بعله!!! ایییینههه!
اصلا این کودک درون که میگن همینه دیگه
تکرار کودکانه!
چه خوب بود...
امّا من چند وقت پیش درمترو با دیدن همکلاسی دوره دبستان و راهنمایی ام در حالیکه غرق در خاطرات بودیم...از مقصد جاماندیم و هیچ نگاهی سنگینی ما را خبردار از جاماندن نکرد...
جمله آخر ...عالیه
سلام
سلام ! راست گفته اند بچه حلال زاده به عمه ش میره! خو تقصیر شماست اگه جا می موندم!
سلام عمه جانم. ☺️
چقدر این غرق شدنهای ناخواسته در آدمها خوبه...حال آدمو جا میاره...گاهی میری تا لی لی بازیهای کودکیت
بخصوص اگه مورد نظر یه کوچولوی دوست داشتنی باشه!
چه لحظات خاصی رو از خودمون دریغ میکنیم وقتی که از کودکان معصوم ، دور و محروم میکنیم خودمان را.و چقدر آن لحظات زیبا کوتاهند و از دست رفتنی
اینها حسرتهای واقعی زندگی اند و ما درگیر مسایل بی اهمیت این دنیا....
همین قدر به تکرار رفتن ها خو کرده ایم که از آمدنها جا می مانیم
سلام
پایان بندی دلنشنی داشت
سلام برادر. ممنون از لطف نگاهتان.
ازعمق جانم گفتید..
چرا قدر ندانستم...
عجیبه..این جمله هرروز بر زبان ما میاید..
چرا لحظات بودن در کنار پدر و مادر را قدر ندانستم..
چرا لحظات کودکی فرزند را قدر ندانستم..
چرا...
وجالب اینجاست که اکثر این لحظاتی که باید قدر بدانی در زمانی است که در اوج گرفتاری و نفهمی!! هستی!!!
درست میگم؟
کاش بفهمند جوونترها این حرفا رو
این صرفا به جوونترها بر نمیگرده استاد عزیز، گاهی بزرگترها هم قدردان لحظه ها و داشته هایشان نیستند!
حضورتان در این سرا را مغتنم میدانم. خوش آمدید.
چقدر
یادها به یادها می آمیزند و
زمان به زمان
و چقدر چشم اندازها آذرخش وار می گذرند !!
بعد از یک روز ِ کاریِ طولانی !!
در مسیر ِ خانه با مترو !!
دلشوره ی ِجا ماندن از مقصد !!
راستی چقدر خاطره هایمان شبیه هم است !!
سلام بر بانوی ِ مهربانی ها
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبایی می رسند
آن قدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت
دلشوره ی جا ماندن از زمان، از مهر، از عشق ، از دوستی هایی از جنس دل! روزهای همه ما از جنس تکرار شده و نگرانی های تمام نشدنی...
سلام رفیق مهربانی های ناب!
چقدر شما مامان مهربونی هستین

حتما هم وقتی رفتین خونه دستای نیایشو گرفتین
اگه یه روز مامان شدم قول می دم مهربون باشم
تو همیشه مهربونی شادونه گلم.
محض خالی نبودن عریضه
برداشت آزاد
http://www.fardanews.com/files/fa/news/1392/7/2/175325_177.gif
مرسی داداش، خیلی قشنگه