خسته ام ! تازه رسیده ام خانه و بلافاصله آشپزخانه ! میان درست کردن شام, دینگ دینگ صدای گوشی بلند می شود:" ماه را دیده ای امشب؟ باران می بارد!"
" ماه؟ باران ؟ باران نمی آمد که تا چند دقیقه پیش !"
سردم است! لباس می پوشم و به بالکن سر می زنم! ماه چشم در چشم من می دوزد! هوای بارانی روحم را تازه می کند! برمی گردم و دوربین را برمی دارم! سعی در به تصویر کشیدن عکس ماه ... اما ماه کجا با من کنار می آید و دوربین مهجورم ؟ صدایی می خواند:" من از عشق بارون به دریا زدم, به بارون و به آسمون دعوتی..."
خسته ام و آرام نگاه می کنم به ماه و قطره های باران را می نوشم و می لرزم! سردم است ... ناگاه صدای ناله ای می شنوم... عجیب است... ولی صدای ناله دلم است ! مدتهاست به او سر نزده ام! نگفته بودم ؟ چند وقتیست دل را زندانی کرده ام! در گوشه ای دنج در پستوخانه وجودم ! خیلی بال بال می زد, بی نتیجه ! کلافه ام کرده بود! خسته و بی قرار بودم! پنهانش کردم که اینقدر آزارم ندهد! حالا در این هوای غریب, در این مهتاب و باران, او هم انگار هوای تازه می خواست ! او هم رهایی می خواست, او هم ... پنجره دلم را می گشایم, سرک می کشم , اما ... جز چند قطره هیچ نمی بینم ... اشک است یا ... نمی دانم اما دل نیست , مگر چند قطره خون, چند قطره اشک ...
اشکهایم می ریزد, برکه ای می شود, عکس ماه در دلم می افتد ... ماه شبهای جنونم رخ می نماید ! چیزی در درونم می جوشد... اشکها امانم را می برند ... مهتاب است و باران می آید ... عکس رخ ماه در باران چه زیباست , اما ...
پرنده دلم آنقدر بی بال و پر ماند تا ... کاش میشد تا ماه پرواز کرد ! کاش این حس تلخ دلتنگی را درمانی بود ! کاش ماه هم کمی حس باران داشت ... کاش ...
راستی باران امشب, اشک ماه است ؟؟؟ ماه را چه نیاز به این اشکباران ؟ وقتی تمام وجود من آینه حضور اوست, برکه کوچک دل مرا می خواهد چکار؟ وجود من جز او چه دارد مگر ؟
کاش اشکباران ماه تمام شود ! کاش مهتاب بارانی, آسمان دلم را روشن کند و گرم و لطیف! کاش پرنده کوچک دلم پرواز را دریابد ... کاش ...
+ این شبها همه تصویر ماه است در اشکهای عالمی که می نالند بر مظلومیت انسانیت و آزادگی در میان آدمیانی که گاه فرسنگها از بهانه آفرینش, از سیب سرخ حوا فاصله گرفته اند ... کاش آزاد اگر نیستیم, آزادگی را و عشق را فراموش نکنیم...
++ تو این حس و حال عجیب و غریب, دو تا بال میخوای که رو شونه ته!
+++ صدای رگبار باران می آید بر برگهای پاییزی درختان! چه برگریزانی بشود امشب...
چه برگ ریزانی بشود امشب...
در آن حوالی که می نشینم زیر باران خیمه ...سر راه دلت را با خودم می برم...می دانستی؟
امشب باید زیر باران می رفتی ...مهتاب دلتنگ بود.
صدایش چه خوب است ...نگاهش نیز.
ببخش مرا که از مطبخ کشاندمت بیرون ...آخر آسمان با تو کار داشت
می خوانمت از سر...خسته بودم...چه برگ ریزانی بشود امشب...
از مطبخ که هیچ، کاش مرا از خودم بیرون بکشانی عمه ! کاش این دو روز یکبار هم که شده همراهت شوم ...
ممنونم مهربانم
چه دل پری داشت دیشب آسمون...صدای ریزش دونه های بارون روی دل سنگ زمین چقدر دلچسب بود....امروزم که با بارون شروع شد...خدایا اونقدر ببار که هیچی توی دلمون نمونه جز تو...
میشنوه صدامون رو سمیرا ؟
نقش لبخند ماه میان ابرها .... زرشک

کاش میشد عشق را پر رنگ تر نوشت
هویج بستنی و کباب و ریحونش را با هم نوش جان میکنید
و هر چی رگبار و زندان و حس تلخ دلتگیه میارید نت؟!
نه آبجی اینجور نمیشه ، ما هم دو بال میخواهیم اما سوخاری ...
پررنگ تر نوشتنش چگونه میشود برادر ؟
بال سوخاری و هویج بستنی بعدی انشاله همراه عمه در خدمت برادر در شهر بانوی پاکی ها ، قبول ؟
ممنونم همراه دلم☺️
ماه چه همراه خوبی است برای دلتنگیها وعاشقیها ...
لحظه هاتون آرام
ممنون عزیز. لحظه هایت سرشار عشق
سلام
ماهتان تابان
ماه هایتان ماندگار
سلام. ممنون. خوش آمدید.
آبجی کجایی ؟
داعش درونم دلتنگت شده
از صبح داره دنبالت میگرده
داعش درونت ؟ خطرناک شدی داداش !