خالــی ام چون باغ بودا ، خالی از نیلوفرانش خالی ام چون آسمان شب زده بی اخترانش خلق، بی جان، شهر گورستان و ما در غار پنهان یأس و تنهایـــی ِ من ، مانند لوط و دخترانش پاره پاره مغربم، با من نه خورشیدی، نه صبحی نیمــی از آفاقــم اما ، نیمه ی بـــی خاورانش سرزمین مرگم اینک، برکه هایش دیدگانم وین دل توفانی ام، دریای خون بی کرانش پیش رویم شهر را بر سر سیه چادر کشیده روسری هــای عــزا از داغ دیـده مادرانش عیب از آنان نیست من دل مرده ام کز هیچ سویی در نمــی گیرد مرا ، افســـون ِ شهـر و دلبرانش جنگجویــــی خسته ام بعد از نبــــردی نابرابر پیش رویش پشته ای از کشته ی هم سنگرانش دعوی ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت راست چـــون پیغمبری رو در روی ناباورانش
از مرغِ غزلخوان ِآبی نشسته کنار گل پرسیدی؟..."اگر اما نیاید"...
سلام
پرسیدم عمه , پاسخی نداد ...
سلام .
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه....
روزگار لعنتی !
هر سازی زدی رقصیدم ، بی انصاف یکبار هم تو به ساز من برقص !
ببین دلم چه شوری می زند . . .
سلام سهبای دل
سلام مریمی . دلت شور نزند گل زیبا .
جواب نداد؟!
توقع بیشتری ازش داشتم ...برم به مرغی که دادید حرف نمی زنه؟!
شایدم من ناشنوا بودم عمه !
بگم...جا افتاد از نظر بالا .
حالا خوبه آبجی اینجا حوصله حرف زدن داره با
و
فقط جواب نداده
گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی ست
این آتش از هر سر که برخیزد تماشایی ست
دریا اگر سر می زند بر سنگ حق دارد
تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی ست
زیبای من! روزی که رفتی با خودم گفتم
چیزی که دیگر برنخواهدگشت زیبایی ست
راز مرا از چشمهایم می توان فهمید
این گریه های ناگهان از ترس رسوایی ست
این خیره ماندن ها به ساعت های دیواری
تمرین برای روزهایی که نمی آیی ست
شاید فقط عاشق بداند «او» چرا تنهاست:
کامل ترین معنا برای عشق تنهایی ست...
فاضل نظری
من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام
از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام
روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک
از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام...
خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام
ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را!
به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام
باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...
نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که من
زده ام فالی و فریاد رسی می آید
می آید
می آید...
عجب تفال زیبایی. ممنون.
پر نقش تر از فرش دلم بافتهایی نیست
از بس که گره زد به گره حوصلهها را
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگــذار که دل حل بکند مسئله ها را
محمد علی بهمنی
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
ممنون زهراجانم .
خالــی ام چون باغ بودا ، خالی از نیلوفرانش
خالی ام چون آسمان شب زده بی اخترانش
خلق، بی جان، شهر گورستان و ما در غار پنهان
یأس و تنهایـــی ِ من ، مانند لوط و دخترانش
پاره پاره مغربم، با من نه خورشیدی، نه صبحی
نیمــی از آفاقــم اما ، نیمه ی بـــی خاورانش
سرزمین مرگم اینک، برکه هایش دیدگانم
وین دل توفانی ام، دریای خون بی کرانش
پیش رویم شهر را بر سر سیه چادر کشیده
روسری هــای عــزا از داغ دیـده مادرانش
عیب از آنان نیست من دل مرده ام کز هیچ سویی
در نمــی گیرد مرا ، افســـون ِ شهـر و دلبرانش
جنگجویــــی خسته ام بعد از نبــــردی نابرابر
پیش رویش پشته ای از کشته ی هم سنگرانش
دعوی ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت
راست چـــون پیغمبری رو در روی ناباورانش
وای چه شعر درشعری ...خوندنی ها...

دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...این مصرع عالیه .
راستی شعر هم حال آدمو خوب می کنه .اینطور نیست؟
شعر عالیه عمه ! همینه که از شعر هم دور افتادم من !