چشم که باز کردم, در تاریکی محض زندانی بودم , هر چند زندانم به رنگ سپید بود و به لطافت ابریشم ! دلم رهایی می خواست و چیزی , حسی در درون مرا انگیزه ای می بخشید برای شکافتن این پیله تنگ و تاریک و من دل سپرده به این ندای درون , ذره ذره شکافتم رج به رج پیله ام را , آنقدر که به ناگاه نوری دیدگانم را آزرد و برای لحظه ای چشمانم را بستم و بعد آرام آرام , خو کرده به روشنی , تلاشم را بیشتر کردم تا رهایی کامل از این پیله تنگ و تاریک ... و ساعاتی بعد , من بودم و دریچه ای رو به آسمان , با بالهایی ظریف و ضعیف , اما با عشقی غریب که مرا به رهایی می کشاند , به پرواز , به نور ...
آرام آرام بالهایم را گشودم و بعد چند بار باز و بسته کردنش , حس کردم سبک شدم و آزاد شدم از قفس ! برگشتم و نگاه کردم به آن پیله ظریف و سپید آویخته بر برگهای سبز درختی که زمانی ماوا و مامنم بود و پلی بود برای پروانه شدنم ! گفتم پروانه ؟ نمیدانم چه کسی نامم را به من آموخت , اما حس می کردم رازیست در این نام که باید بیاموزمش , باید دریابم راز بودنم را و بیاموزم پروانگی را ! آری من پروانه ام , پروانه ای با بالهای آبی و خالهایی سفید رنگ , پر گشوده در فضایی معطر به عطر گلهای وحشی .
بر شاخه گلی سرخ رنگ نشستم و نوشیدم از شیره خوش طعم و خوش بوی او و به شوق آمدم و همه وجودم تمنای پرواز شد . و من پرواز را آغاز کردم به سمت نور و روشنی . بالا پریدم و بالاتر تا آنجا که توانم بود و باز برای لحظه ای آسودن و آماده تر شدن به سمت خانه ام برگشتم , گلبرگهای گلهای زیبای دشت ...اما نگاهم به آسمان بود و به آن گوی نورانی و درخشان و چقدر تمنای رسیدن به او را داشتم ، اما روزها تلاش من بی ثمر می ماند که مهر , آنقدر دور از دسترس من بود که مرا به این باور رساند که من نمیتوانم پروانه وجود او باشم و مرا یارای پروانگی او نیست ! که کسی در گوش من سرود که برای رسیدن به مهر باید سیمرغ بود و پر سوزاند در وصالش و من چقدر دلم خواست سیمرغ بودم و به وصال مهر می رسیدم , اما مرا پروانه آفریده بود و باید که راز پروانگی ام را در می یافتم ...
و این حس, حس ناتوانی در رسیدن به خورشید آنقدر غمگینم کرد که شوق پروازم را از دست دادم و سر بر زانوی غم , نشسته بر شاخه گلی در کنار جوی آبی ماندم و حسرت زده به همه انگیزه های بودنم می اندیشیدم . آنقدر که مهر رفت و نور رفت و تاریکی بر همه جا نشست و من بی خواب و خسته , با گلبرگی از گل به رود فرود آمدم و به ناگاه , نوری چشمانم را به خود خواند ! عکس ماه بود بر رود که با حرکت قطره های آب موج بر می داشت و تصویری زیبا را بر دیدگان من می نشاند . پرواز کردم وبر شاخه درختی نشستم و به ماه نگریستم . حالا دلم پرواز می خواست به سمت ماه , ماهی که طناز و زیبا , در آن دشت پر ستاره و پر گل , جلوه گری می کرد و دل می برد از من و من از آنشب تا شبهایی دیگر هر شب تلاشم را بیشتر و بیشتر می کردم تا برسم به ماه , اما بعد چند شب , ماه هم انگار خسته از تلاش بی نتیجه من , دامن پر کشید و از دشت خداحافظی کرد و رفت ....
دلخسته و ناامید از یافتن ماه , رها در دستان باد رفتم و سر بر دامن دل می نالیدم از رنجی که مرا از بودنم , از جستجوی نور دور میکرد. یله در دستان سرنوشتی که مرا از دشت به جایی دور می برد بودم با چشمانی بسته , که صدای آوازی به خود خواند مرا ! آواز غمگینی که از فراق یار می گفت و از رنج بودن بی یار, از تنهایی ... تمام تن چشم شدم و گوش و دلسپرده به این نوای غم , پروازی خود خواسته را به سمت صدا تجربه کردم . رفتم و رسیدم به دریچه خانه ای که گشوده بود رو به ماه و دختری که بر گرد شمعی نشسته بود و قصه می شنید از زبان مادر. مادر که از پدر می گفت و قصه شجاعت و دلاوری هایش , از مهربانی های بی انتهایش , از دلدادگی هایش , از عاشقانه هایش ... از پروانگی هایش ... اینجا که رسید , دلم لرزید و نزدیک شد به شعله شمع که می لرزید تا بهتر بشنوم صدای مادر را که آنهم می لرزید و می گفت : تو را پروانه نامیدم تا به یادت باشد که برای پروانه بودن , برای عاشق بودن , برای مهربان بودن , باید تمامی دل باشی ... تمام وجودت که دل باشد, رها شده از کالبد خاکی ات , یکپارچه مهر می شوی و رنج بودنت , تو را آنچنان می سوزاند که نورت چشمان همه ظلمت زدگان را خواهد زد ... آری دخترکم , می شود خاکی بود و آسمانی زیست, میشود سیمرغ شوی و در آستان مهر مطلق فنا شوی و خوشا آنها که سوختنی اینگونه را به تمنا نشسته اند و پروانگی را در محضر دوست معنا کرده اند .
من پروانه ام و پروانگی را در محضر مادری آموختم که به دختر کوچکش راز نامش را زمزمه می کرد : پروانه بودن را. بالهایم در شعله شمع می سوخت و دل من گر گرفته در آتشی غریب می سوخت و آخرین قطره های شمع در شعله اش می سوخت و دخترک در تب می سوخت و مادر در فراق یارش می سوخت و ....
تمام کی می شود قصه سوختن شمع و پروانه های عاشقی که عشق به نور را و عشق به مهر را به معنا می نشانند ؟ کاش هرگز تمام نشود ....
دل نوشت:
تمامیت مهر در وجود نازنین شما معنا می شود عمه طهورایم. به قول برادرم,دانیال, همه یکپارچگی ست این هدیه زیبای شما .ممنون بودنتان هستم مهربان آبی .
پی نوشت:
این نوشته با همه کاستی هایش تقدیم به وجود پر مهر برادرم امپراطور بهاران.
راز پروانگی ات مرا با نور شمع های دل آشنا کرد بانو
سلام
اولین حضور را من تیک میزنم/_
خوش امدی مریم جان .
فروریخت پرهانکردیم پرواز....
چه زیباست پروانگی در محضر دوست
سلام نازنین
سلام سپیده ام . خوش آمدی نازنینم .
آخی چه همه نازه این ماسه نوشته ها
می بینی عزیز چه حس قشنگی داره ؟
حاضر
سلام بانو
سلام نازدانه عزیزم . غیبتت زیاد و غیر موجه شده ها !
اول از همه به این عکسهای قشنگ باید بگم ای جان....دست عکاسش درد نکنه....عاشقانه هایت آرام خواهر گلهای لاله عباسی....بهترین آرزوها برای جوجه اردک همیشه مهربانمان
از کجا میدونستی من عاشق گلهای لاله عباسی ام خواهری ؟
مرسی از حضورت پروانه همیشه عاشق.
...و چشمان من نیز از خواندن این پروانه نوشت می سوخت...

سلام پروانه ها
سلام پروانه مسلم مهربانی ... ببخشید مرا بابت سوختن چشمان زیبایتان عمه جانم .
پروانه از قفس پرید !
این یعنی چی ؟؟؟
کاش هیچگاه بزرگ نمی شدم
سلام
روزتان همیشه شاد
چرا ؟؟؟
سلام . شادی قرین لحظه هایتان بزرگ عزیز .
عجب جمله ای بود آقا بزرگ
کاش هیچگاه بزرگ نمیشدم
منم میگم:
کاش هیچگاه مریم نمیشدم
میدونم منظورتون اون بزرگ دیگه اس
اما من اینطوری تفسیرش کردم
تصور کن !!


من هم
با سرانگشت هایی مرتعش
از راهِ دور و دراز
بر ساحل و کنار ِ دریا می نویسم
.. سهبا ..
یا نه !!
فرض کن
از همین جا
روی آسمان بنویسم
سایه سار ِ زندگی !!
حالا مثل ِ یک عکس در ذهنت
ثبتش کن !!
پیشکش ِ وجودتان ...
جایی خواندم
کسی که باورت دارد
یک قدم از کسی که تورا دوست دارد
به تو نزدیک تر است !!
فکر کن
پروانه چقدر شمع را باور دارد !!؟
راستی سلام
بانوی ِ مهربانی و مهر
بی تصور , همیشه لطف و مهربانی شما در ذهن من ثبت شده است , مثل آن روز دور و در کنار پدر و دو چشم خندان با دسته گلی در دست ...
و حقیقت همین است که من مهربانی شما را باور دارم ...
سلام رفیق همیشه خوبی ها . ممنون از حضور همیشه پر مهرتان .
سلام مهربان پروانگی ها
دلم یک دشت پروانه می خواهد...امسال فقط دوتا پروانه دیدم ...چقدر دور شده ام از مهربانی...
سمیرا بانو که مهرشان همیشه سند ضمانت من است
سلام برادر بهارانه ها . از دریچه چشمانتان روزی هزاران پروانه مهربانی پرواز می کنند و دنیا را زیبا می نمایند , آنوقت چگونه می شود شما فقط دو پروانه دیده باشید ؟
سمیرای من ...
این دریا طوفان میشود اگر تو نباشی ...
سلام ، متن گویاست و عکس گواه
سلام برادر . ممنون .
کنار این دریا ...روشن کردن آتیش ...خیلی خوبه ...ریحانه کچاست؟...دلم آتیش بازی می خواد
از وقتی ریحانه جان رفته سراغ این غزل جدیدا ...همچین آروم شده ...دیگه نه عیدی می خواد ...نه از استاداش میگه ...نه آیفون ۵ می خواد...یه همچین دختری شده
آی گفتین عمه جون !
نع عمه نع
من آروم نیستم
بعضی ها کم پبدان، سوژه نمیشن!!!
اسمایلی : قهقهه + کوچه ی علی چپ
کاش بودن بعضی از دوستان بودن که با این دونه ها
می نوشتن :
ریحانه ، گفتگو درتنهایی
http://upload7.ir/images/12215940521454949099.jpg
http://upload7.ir/images/27714353626394536218.jpg
ما هم حسابی نمکی و نمک گیر می شدیم، دیگه سوژه
اشون نمی کردیم
+++من تا امسال فک میکردم زغال اخته میوه ی جنگلی
و مخصوص شماله، اما فهمیدم که میوه ی باغی و تولید
قزوبنه
عجب !
http://s2.picofile.com/file/7931811826/IMG_4286.jpg
محصول شمال ...خیلی ترشه
ببین چه زود خواسته ت عملی شد ریحانه !
البته میوه هایی مث آلبالو و گیلاس و زرد آلو مال مشهد و استان خراسانه،
بهله
طرقبه همه جورشو پیدا می کنید اونم با رنگ طبیعی زرشک .....
ما از رویان تابستون امسال زرد آلوی فراوری شده گرفتیم تا یک هفته رنگش از دستامون پاک نشد ...
به فکر قطع عضو بودیم
این ریحانه خعلی خواستنیه
دهنم آب افتاد خو
من الان تو آمپاس شدیدم
هی این عکسو می بینم، هی دلم میخواد
اسمایلی :ملچ و مولوچ
قطع عضو رو خوب اومدی ریحانی
وای که چقد خندیدم
کاش یک روز همه از پیله ی روزمرگی خارج شویم و پروانه شویم.
شاید ما هم باید پیله ی هواهایمان را و تعلقاتمان را بدریم تا بتوانیم پروانه شویم. شاید
طبق همیشه زیبا نوشتی و زیبا دیدی
سلام ویس عزیزم . کاش میتوانستیم ....
سلام
شب خوش ...
سلام عمه جونم .
به به
من دلم بیشتر خواست خو
منم دلم خواست خو !
اطلاعات حاکی از اینه که تا چند روز آتی قراره بریم اونجایی که امام رضا داره
ریحانه خانوم مواظب خودت باش
سلام بانو جان
مبارکه نازدونه . شیرینی ما کو ؟
سلام عزیزم.
WoOooOOoOoow
سعیده جون یعنی میای دانشگاه فردوسی ؟!
یا واسه سفر میای ؟!
فردوسی نه عزیزم،ولی یه سفر چهار ساله در پیشه
سلام...
سلام حمید عزیز . خوش اومدی
سلام
البته آدمک خنده ی کمتری می خواستم نه اینقدر بلند!
چه دنیای شیرینی
دنیای شیرین شیرین !
سلام مهربان . خوش آ»دید .