سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

باران ...

 

1-

باران ؟ بیا ببین عمه چی خریده برات !

این مال منه ! من عمه دوست دارم ...

باران ؟ عمه , این چه رنگیه ؟

سبز !

آفرین عمه , حالا ببین این شکل گردی رو از کجا باید بندازی تو جعبه ؟

اینجاسه !

آفرین عمه , حالا این چه رنگیه ؟

آبی ...

باران ؟ این آبی نیست عمه , زرده ! حالا این سه گوش رو از کجا باید بندازیم تو جعبه ؟

از اییجا ! نمیره ! از ایجا ! نمیره ... اینجا ... درست شد ...

آفرین بارانم , همه شو درست انجام دادی عمه , آفرین ...

باران بلده ! باران دست بزنیم ...


2-

  باران , میای باهم بازی کنیم ؟

نه !!! اسباب بازی منه !

خب باشه مال تو , بیا با هم بازی کنیم ...

باشه , این گردی قرمز , از اینجا بندازیم جعبه ...

منم این مربع صورتی رو بندازم تو جعبه ...

...

باران ؟ باران ... پس کجا رفتی ؟




3-

نیایش , باران , بیایید قایم موشک بازی کنیم ... من چشم میزارم , شما قایم شین , باشه ؟

من قایم شدم ...

یگانه , بیا ...

نیایش ؟ تو هنوز یاد نگرفتی وقتی قایم شدی داد نزنی ؟ خب معلومه از صدات پیدات می کنم !

باران ؟ باران ؟ کجایی ؟ باران ؟   مامان تو باران رو ندیدی ؟


4-

فهیمه ؟ کجایی ؟ فهیمه ؟

عالی! تو ندیدی فهیمه کجا قایم شد ؟ من همه جا رو گشتم آخه !

نه نرگس ! من ندیدم ... شاید رفته زیر زمین !

زیرزمین ؟ می دونی که من ... من ...

از زیرزمین می ترسی ؟


5-

بچه ها ! من خسته شدم , میاین با هم بادبادک درست کنیم , بریم بادبادک بازی ؟ امشب مهتاب قشنگیه . با هم بریم بادبادکمون رو بفرستیم به سمت ماه ... حاضرین بچه ها ؟


پی نوشت :

باران عزیزم , هنوز یادم هست تمامی شور و شوقم را از تولدت در چنین روزی . حالا دو ساله شده ای عزیز عمه ... تولدت مبارک دخترک فرشته سانم ...

پی نوشت 2:

پست , گفتگوهای متفرقه ایست بین مامان باران , عمه , باران , نیایش , یگانه ...

و گریزی به سالهایی دور از کودکی های نرگس و فهیمه و عالیه ...

پی دعوت نوشت :

خواستم پست کودکانه ام با تولد بارانم همزمان باشد . از تمامی دوستان عزیزم دعوت می کنم در طرح پست همگانی کودکی شریک شوند و میهمانمان کنند به خاطره های زیبایشان از کودکی . منتظریم .

پی آسمان نوشت :

من کودکانه آسمان را دوست دارم ...

 

 

نظرات 102 + ارسال نظر
ریحانه دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 06:39 ب.ظ

مبارک باشه تولد این خانوم کوچولوی دوست داشتنی



http://upload.tehran98.com/img1/uewx90x1kps2l6u2g8a.jpg


مرسی ریحانه جونم . چه خوشگله این عکس و این دختر کوچولو .

طهورا دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 07:17 ب.ظ

باز صدای پای باران می آید...چیک چیک ...گونه ات را می بوسد ...عمه...بوی خدا می دهد...باران...از آن حوالی آمده ...گونه ات خیس می شود ...از باران

سلام شب بخیر عمه ی باران .
تولدش ده تا مبارک تو کودکانه بخوان هزار بار...یک عالمه

الان من چی بایدبگم عمه جونم ؟ هزار بار ممنونم .
راستی , کاشکی شما هم خاطره بگین برامون . میشه ؟

سرزمین آفتاب دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:17 ب.ظ

تولد بارانتان مبارک
انشاله باران شادمانی و تندرستی اش بلا اتقطاع ببارد و ببارد
آنقدر که سیل خوشبختی و شادکامی
خانه غم را در مزرعه دلشان با خود ببرد

البته امیدوارم توی رختخوابش بارون نباره :)

ممنونم برادر آفتابی عزیز . امید که باران شادیها بر شما هم ببارد مدام .
منتظر نوشته زیبای شما هم خواهیم ماند .

راستی , باران مدتهاست که در رختخوابش نمی بارد .

مریم دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:20 ب.ظ http://www.najvaye-tanhai.blogsky.com

باران آمد

باران در باران آمد

باران با باران آمد

من باران را دوست دارم

من باران در باران را دوست دارم

من مادر باران را دوست دارم

من آفریدگار باران را دوست دارم

باران آمد

بهار با باران آمد

تا بهار نیاید ، باران بر من نخواهد آمد

باران و بهار را چه نسبتی ست با همدیگر ؟

باران ، بهار ، باران ، بهار ، باران ، باران ، باران
...
چند روز است که من عمه شده ام
یاد این روز و این پست بخیر نرگسم
http://sayesarezendegi.blogsky.com/1389/12/25/post-299/

سلام مریمی جانم . می بینی چه زود میگذره عزیز ؟

خانم قلت املاعی گیر!!! :)) دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:23 ب.ظ

بلا اتقطاع نه مجید دلبندم
بلاانقطاع درسته

مریم دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:26 ب.ظ http://www.najvaye-tanhai.blogsky.com

تولد عزیز و نازدونه عمه نرگس رو به مامان و بابای عزیزش و همینطور نرگسی عزیزم تبریک میگم
امید که در درجات عالیه تحصیلی و اخلاقی نامدار شوند

ممنونم عزیز . و من هم همین دعاهای خوب را برای هلینای عزیز دارم .

جوجه اردک زشت دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:56 ب.ظ

محشششششششششششر بود


اشک خاطره بود و روایت محشر یک خاطره دست مریزاد آبجی

سلام
تولد بارون زیبا مبارک پ بی دلیل نبود امروز زیر بارون نم نم بهاری قدم زدیم و شعر خوندیم و ترانه های قدیمی ...

سلام برادرم . وقتتون قشنگ . امید که همیشه شاد باشید و بهاری .
منتظر خواندن خاطره زیبای شما هم هستیم ...
ضمنا شرمنده نفرمایید .

شنگین کلک دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:58 ب.ظ http://shang.blogsky.com

درود بسیار
و شادباش تولد باران عزیز
برایش و برایتان آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم

سلام دوست عزیز . ممنون از حضور و تبریکتان . امید که همیشه شاد باشید .

شاعرشنیدنی ست سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:37 ب.ظ http://kha2ne-sher.persianblog.ir/

وای چه دستای کوچولوی خوشکلی داره
تولدش مبارک انشالا خدا حفظش کنه
به روزم

سلام . ممنون از حضور و دعوتتان .

سمیرا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 02:15 ب.ظ http://nahavand.persianblog.ir

تولد هرکودک یعنی خدا هنوز به ما زمینی ها امیدوار است...بارش باران رحمت الهی تو خونه داداشت مبارک باشه..الهی تولد 102 سالگیش....قشنگ بود و خاطره انگیز...مخصوصا اون حرکت از سه به چهارش....

بچه ها که بازی می کنند من هی پرتاب می شم به گذشته ای که انگار یک قرن هست ازش گذشته ! این روزها خیلی توی گذشته سیر می کنم باز سمیرا ! عجیب دلتنگم و عجیب تر خسته ...

طهورا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 02:53 ب.ظ

سلام مهربون
اگه میشه منو از خاطره گویی معاف کنید.

سلام عمه جانم . یعنی چی اونوقت ؟ مگه میشه از خاطرات آبی گذشت ؟

بزرگ سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 06:17 ب.ظ http://navan1.blogfa.com

تولد باران مبارک باشه
کاش منم یه عمه مثل عمه باران داشتم هییییییییییییییی

ممنونم آقا بزرگ مهربون . هیچوقت همچین آرزویی نکنین ...

بزرگ سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 06:19 ب.ظ http://navan1.blogfa.com

یهو افتاد شعر
باز باران
با ترانه
میخورد بر بام خانه



باران
مهر خداست
باران
لطف پروردگاره
باران
رحمت ایزدیه
و باران شما هم
رحمت و نعمت الهی
خدا حفظش کنه

باران همیشه لطافت و رحمت خداست , چه خودش ,چه اسمش ...
بازم ممنون با درج این شعر قشنگ و هجوم خاطره ها ...

بزرگ سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 06:20 ب.ظ http://navan1.blogfa.com

ما که هنوز بزرگ نشدیم
هنوز بچه ی بیش نیستیم
خاطره هم خاطره دیروز پریروز رو مینیسیم

خوشالتون آقابزرگ !

سپیده سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:00 ب.ظ

تولدباران کوچولوی دوست داشتنی مبارک
سلام

سلام عزیز نازنینم . ممنونم .

طهورا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:13 ب.ظ

سهبا کجایی؟ریحانه سهبا رو ندیدی؟نکنه رفته پشت ماه؟
....

سلام عمه جونم . داللی ! من اینجام عمه !

طهورا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:16 ب.ظ

خاطرات آبی ؟خاطرات من توی کوچه با دوستانی دوست داشتنی ست ...

طعم خاطره هاتون آبیه عمه , میگین نه از داداش امپراطور بپرسین .

راستی دانیال کو ؟ پس چرا نمیاد این داداش کوچیکه ؟

طهورا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:21 ب.ظ

الان هم که میرم خونه مامانم ٬بعضی وقتا قبل از زنگ زدن چند لحظه به کوچه خیره میشم و یادی از اون دوران می کنم

ولی من همه خونه های بچگی مو از دست دادم عمه ! دیگه هیچی ازشون نمونده ...
فقط رویاهایی که هنوز در اون خونه ها چاریه !

طهورا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:23 ب.ظ

برادرزاده امپراطور...دانیال خان ...رفتن تشتک بازی

تشتک بازی چیه عمه ؟

طهورا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:27 ب.ظ

خب خونه مادرم هم دیگه حیاط نداره و توش عوض شده ولی کوچه عین همون موقع ست ...
تشتک بازی برای پسرها بود البته یه کم از ما بزرگتر بودن ...به سن برادرزاده ها نمی خوره ...همین جوری گفتم .

من خونه خودمون و خونه خاله ها که خونه های خاطرات بودند رو دیگه ندارم عمه ! کلا کوبیده شده و خونه های جدید ساخته شده که مثل قلک می مونه ! حیف اون حیاط های بزرگ و دیوارهای آبی و حوضهای پراز آب و باغجه های پر از گل !
من نشنیدم تشتک بازی رو !

طهورا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:29 ب.ظ

سهبا جان هفت سنگ هم بازی نمی کردین؟

چرا عمه , اینو دیگه یادمه !

زهرا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:32 ب.ظ

سلام آجی
تولد باران کوچولو مبارک

به به ! سلام آبجی زهرای عزیزم . خوبی ؟ کجایی خانوم ؟ نمیگی دلمون تنگ میشه براتون ؟

زهرا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:51 ب.ظ

من که همیشه همینجا هستم آجی
با این پستتون دلم هوای بچگی رو کرد
راستی منم عمه شدم

خب بچگی کن و بنویسش آجی ...
جدی ؟ مبارکه خب ! به سلامتی , کی اونوقت ؟

طهورا عمه ست فقط سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:58 ب.ظ

ای بابا حالا همه تون عمه می شید؟!

اول و آخر همه عمه های دنیا فقط عمه طهورا ! مگه نه زهراجان ؟

جوجه اردک زشت سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:01 ب.ظ

سلام بادبادک مهربانی

بعللله اهل تشت بازی بودم هرچند سنی ندارم وقت آلبالو چیدن میشم ۱۴ سال

یکی به من بگه این تشت بازی چیه خو !
شما هنوز و همیشه 14 ساله اید برادر امپراطورم .

سلام .

زهرا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:04 ب.ظ

در این شکی نیست که یه دونه عمه بیشتر نداریم اون هم عمه طهورای عزیز هستند
پنجشنبه ی گذشته عمه شدم ولی من که قبول نمیکنم عمه باشم همون خاله باشم کافیه

خوبه که خاله هم هستی , من که هیچوقت خاله نمیشم چی ؟
مبارکه عزیز . چیه اسم برادرزاده گلت ؟

جوجه اردک زشت سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:08 ب.ظ

تشتک درب نوشابه رو صاف میکردیم و چند بازی مختلف انجام میدادیم

همه عمه شدن فقط مونده من عمه بشم

عمه فقط یکیست

اهان ! حالا یه چیزایی یادم اومد ! اتفاقا من یکی از پایه های اصلی این جور بازیا بودم داداش ! هیچوقت یادم نمیاد خاله بازی و عروسک بازی کرده باشم !

شما عمه بشین ؟!

زهرا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:08 ب.ظ

شما وقتی آجی من هستی چه جوری خاله نمیشی؟
یعنی میگی من به سن مادر شدن نمی رسم که شما خاله نمیشی
اسمش طاها هست

خب چرا عزیز , اینجوریا که خاله شدم . ولی چه مزه ای میده خاله بچه شما شدن .
صاحب نام باشه . ما هم یه طاها داریم که خیلی دوستش دارم . اسم پسر فهیمه ست . طاها و یاسین .

طهورا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:19 ب.ظ

برادرزاده امپراطور پسرا توی یه تشتک شون قیر می ریختن .من خیلی خوشم می اومد ولی خو به جونشون بسته بود ...نمی دادن که .

قیر ؟!

طهورا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:29 ب.ظ

ـــــــــــــــ
| |
| |
ــــــــــــــــ
| |
| |
ــــــــــــــــ
| |
| |
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| | |
| | |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| |
| |
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| | |
| | |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شش خیلی سخت بود ...یادش بخیر

یادش بخیر , ما بهش میگیم خط بازی !
عمه میاین یه قل دو قل ؟
چند شب پیش با نیایش اسم فامیل بازی می کردم !

طهورا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:40 ب.ظ

پسرا یه بازی دیگه هم داشتن ...الک دولک ...
هم بازی های من و خواهرم :
مریم ٬طاهره٬مهین٬لیلا٬حسین ٬سعید٬مسعود٬علی ٬...
بودن ...بقیه یا از ما کوچیک تر بودن یا بزرگتر

ازشون خبری دارین عمه ؟

سپیده سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:43 ب.ظ

این بازی که عمه طهورای عزیز رسم کردنو مابهش می گفتیم خانه همدانی فلسفه این اسم گذاری رو هم نمی دونم شاید منشااختراعش از همدان بوده ..والبته منو یا یه کوچه بن بست و لیدا وفضیله و ...می ندازه

کاش برگردیم به همون زمانها سپیده جانم ....

طهورا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:43 ب.ظ

یارش بخیر؟بیا با اینا یه قل دوقل

چه بازی بشه با اینا هم بازی شدن !

طهورا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:49 ب.ظ

وای گفتی اسم فامیل ...ما مجبور بودیم تو تابستون ظهرها بخوابیم ...البته خودمونو می زدیم به خواب تا بابام میرفت بیرون ...بلند می شدیم ...اسم فامیل و منچ و نقطه بازی می کردیم ...خو ما شالله خودمون اون موقع ۷تا بچه بودیم

زنده باشین همیشه عمه جونم .

طهورا سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:50 ب.ظ

خب دیگه بسه ...اینا رو گفتم بعدا نگید عمه خاطره نگفت

ویس چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:24 ق.ظ http://lahzehayenab.blogsky.com

سلام .شاید از خیلی کودکیم یادم نباشد .

یک سال دو سه روز مانده بود به عید و مادرم خانه تکانیش تمام شده بود و داشت به خرده کاری ها می رسید و من از مدرسه آمدم و خواهر هایم هم بودند مادرم به من گفت آش را بریز توی کاسه و بیاور ومن گفتم ای بابا قابلمه را بیاورم .مادرم گفت نه برو بریز توی کاسه ، گفتم آخه شما حتی با بچه هاتونم رودرواسی داری رفتم و قابلمه ی آش را آوردم نزدیک آن ها که رسیدم قابلمه از دستم رها شد و جوری به زمین خورد که حتی یک نخود در آن نماند همه روی دیوار و فرش و پرده و...پخش شد. یادمه دو سه دقیقه همه مات شدیم .مثل فیلمی که نگهش دارند. بیچاره مادرم گریه اش گرفت و تنها چیزی که گفت این بود که تو هیچ وقت به حرف من گوش نمی کنی .من هم خانه را ترک کردم و تا مدت دو روز به خانه ی عمویم رفتم. زنگ زدند که بیا وقتی رفتم همه چیز تمیز بود فقط مجبور شده بودند فرش را برای شستن بفرستند قالیشویی چون زردچوبه کار خودش را کرده بود.
البته دست گل های من همیشگی بود.مادرم ، خدابیامرز می گفت خلقت تو عوضی شده.تو باید پسر می شدی.

الهی الهی الهی ! یعنی یه لحظه خودمو جای شما یا مامانت گذاشتم و ....
طفلی ویس عزیزم , چی کشیده !

دانیال چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 07:56 ق.ظ http://www.danyal.ir

باران عزیز
تمام لحظه هایت خیس از نم عشق
تولدت مبارک



http://danyalir.persiangig.com/clip/tavalode.baran.swf

داداشی هزار بار ممنونم . خیلی قشنگ بود . زندگیت لبریز عشق باشه هماره .

طهورا چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:13 ق.ظ

پرتو نگاه چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 04:48 ب.ظ http://www.free-p0em.blogfa.com

عمه بودن عالمی داره.تولد باران عزیز مبارک .امیدورام چشای نازش هیچ وقت بارونی نشه و دلش شاد باشه همیشه.

سلام . ممنون از حضورتون .

هاتف چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 05:29 ب.ظ

ما همه بزرگ شده ی دوران کودکیمون هستیم!
کودکی تاثیر گذارترین دوران در زندگیه...یه آدم موفق همیشه کودکیه خوبی داشته ....

دقیقا همینطوره . کاش کودکی همه فرزندان سرزمینم خوب و شاد باشد و یه کودکانگی ها بگذرد .

ریحانه چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 07:06 ب.ظ

چه قدر کادوی داداش نازه

ایشالله تیر ماه این زیبایی تکرار بشه

تیرماه ؟

H.k چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 07:28 ب.ظ http://bescot.blogsky.com

در کل من بچه ها را دوست دارم...
کلا ترجیح می دهم با یک کودک طرف باشم یا اگر نه یک ادم بزرگی که آدم باشه...
می دونی فقط بچه ها و اونای که واقعا آدم هستند... آدم هستند...بقیه یک مشت جک وجونور هستند!

اونوقت آدمهای واقعی کی هستند به نظرتون ؟
بچه ها پاک ترین آفریده های خالق عشقند .

ریحانه چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:16 ب.ظ

خو ما متولدین تیر دل نداریم ؟!

ریحانه ؟

طهورا چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:47 ب.ظ

سهبا جون از اون همبازی ها خبر دارم ...
مهین ،دوتا پسر عمه تو شهرستان داشت ...بزرگتر که شد،یه روز اومد گفت بابام میگه انتخاب کن ...حسینو می خوای یا نعمت؟؟آخی کلاس سوم راهنمایی بود
اون پسره حسین که هم بازی مون بود تو سن جوونی فوت کرد ....مریضی قلب داشت ...
بقیه شون ازدواج کردن ...
از پسر بزرگترا بگم ...حسین و مجید و علی و عبداله ...شهید شدن .

عمه جونم ,چهار تا از همبازی هاتون شهید شدند ؟!

جوجه اردک زشت چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:49 ب.ظ

سلام مهربان آبی
عقیق دلتان صیقل چشمان دوست در میکده دلدادگی

سلام برادر بهارانه ها . شکرانه دارد حضورتان در این سرا . ممنون خدا و شما .

دانیال پنج‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:33 ق.ظ

ریحانه خانوم فقط چهارتاشون شهید شدند
بقیشون ازدواج کردن ....

اللهم الرزقنا التوفیق الشهادت فی سبیلک

یه وقتایی به معنای واقعی حسودیم میشه به کسانی که اینقدر دلشون بزرگ بود که جونشون رو به خاطر اعتقادشون کف دستشون بذارن و ...
خوشا به سعادتشون که برگزیده خداوند بودند .

ریحانه پنج‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:43 ق.ظ

ریحانه پنج‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:54 ق.ظ


تو باشی..
عطرت باشد
همان خیابان همیشگی باشد
اطلسی ها هم زودتر از همیشه گل بدهند
لبخندت را حراج کرده باشی و من هم مثل همیشه در اول صف این حراجی ایستاده باشم
برق نگاهت بیشتر از همیشه باشد
چهارشنبه هم باشد
دوازدهمین روز ماه هم نیز...


. . .

امروز اینجا چه برفی داره میاد

ریحانه و این شعرهای قشنگش ....
امروز ما هم با برف حکایتی داشتیم ...

طهورا پنج‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:03 ق.ظ

این جا هم برف میاد

ریحانه پنج‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:45 ق.ظ

http://upload.tehran98.com/img1/445cm4vc1kkgdfkc949.jpg


عمه نزدیکی های خونه است قشنگ اینجا دوباره زمستونی شده

امان از این برفهای ناهنگام !
اینجا کدوم خیابون مشهده ریحانه ؟ وکیل آباد ؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد