سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

غزل عاشقانه

عشق که میهمان قلبت باشد , قلمت شاعر می شود . باید که وجودت را بسپری به امپراطوری عشق , آنگاه نفسهایت هم غزل عاشقانه می شود . وقتی که خالی از عشقی , زبان تو و قلمت بسته می شود ...

دلتنگ شعرم و غزل , خالی ام از هر آنچه شور و شوق . قدم که می زنم در فضای خارج از منزل و می بینم اینهمه شلوغی و ازدحام خیابانها را و مردمانی را که با چه ذوقی به استقبال بهار می روند , دلتنگ می شوم ! دلتنگ آن منی که مشتاقانه و بی صبرانه روزهای اسفند را می شمردم تا برسم به آن لحظه زیبای تحویل و تحول ... که همیشه تحویل سال , رنگ تحولی نو داشت در هستی مان و بهار با صدای یاکریمها و شکوفه های سفید و صورتی درختان و هوای ابری روزهای اول فروردین معنا می شد و با نو شدنی در دل و در ظاهر ...

حالا سالهاست که بهار , نه مرا نو می کند و نه دل مرا ! حالا سالهاست که اگر به جبر نباشد , هیچ نخواهم خرید برای آمدن فصلی نو, که دلم مدتهاست کهنه شده !

دلم اشتیاقی تازه می خواهد. دلم نوشدنی از جنس دل می خواهد! از جنس خودش, او که دلم را در دستان خود دارد ... راستی, کجای دلم به خطا می رود که اینقدر غم نشسته بر جانم ؟

خالی خالی ام این روزها , دلم یک غزل عاشقانه می خواهد ... کاش کسی پیدا شود و غزلی بخواند برایم , از جنس دل ...

پی نوشت :

به خواست دوستان , مسابقه عکاسی بماند برای بهار , اگر عمری باقی ماند در خدمتم .

اما اگر راضی باشید , هفته آینده از کودکی هایمان بنویسیم و خاطره هایی که مسلما در ذهن هر کدام ما فراوان نقش بسته . هر کس راضیست و می تواند شریک شود در درج خاطرات کودکی اش , اعلام کند تا برنامه یک پست مشترک دیگر هماهنگ شود. منتظر حضور سبزتان هستیم .

نظرات 57 + ارسال نظر
ریحانه جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:29 ب.ظ

طهورا جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:29 ب.ظ

می پرستم چون ترا و دوست می داری مرا
عهد کن تا دیگر از هجران نیازاری مرا
کاشکی برسینه تو سر گذارم تا دلت
گویدم با هر تپیدن دوست می داری مرا
....(برادرم٬استاد عزیزم قهرمان)

دلم یه ذره شده واسه استاد پدر ...
مرسی عمه جونم . مرسی بابت این شعر قشنگ .

ریحانه جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:33 ب.ظ http://theosophist2.blogfa.com

‎‏
وقتی بهشت عزوجل اختراع شد
حوا که لب گشود عسل اختراع شد

در چشم های خسته ی مردی نگاه کرد
لبخند کوچکی زد و قند بدل اختراع شد

آهی کشید، آه دلش رفت و رفت و رفت
تا هاله ای به دور زحل اختراع شد

حوا بلوچ بود ولی در خلیج فارس
رقصید و در حجاز هبل اختراع شد

آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت
نزدیک ظهر بود، غزل اختراع شد

آدم که سعی کرد کمی منضبط شود
مفعول فاعلات فعل اختراع شد

"یک دست جام باده و یک دست زلف یار"
این گونه بود، ها! که بغل اختراع شد

حامد عسگری

وای ریحانه ام , چقدر قشنگه این غزل ... مرسییییی نازنینم .

طهورا جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:33 ب.ظ

سهبا جان این که میگی غم نیست توی دلت که بزرگی روحه...آدم تا کوچیکه نو شدن رو تو رخت و لباس می بینه ...وقتی بزرگ میشه تو نو شدن دل

حالا کی نو میشه این دل کوچیک ما عمه ؟

ریحانه جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:34 ب.ظ http://theosophist2.blogfa.com

دوست دارم که بعد مدت ها،نت بخوانی و از "بنان" بزنی
با سه تارت مرا بشورانی،تا خود صبح "شد خزان" بزنی
رژ قرمر چقدر می آید،به لب و استکان و این چایی
استکان می شود پر از ماهی،به لبانش اگر دهان بزنی..
ذوقم این ست بعد از این دوری،کل امشب دوباره بیداریم
من برایت غزل بخوانم و باز،تو برایم دم از "زبان" بزنی
دوست داری "فرانسه" یادم هست،تلخِ تلخ و بدون شیر و شکر
دوست داری گلم از این قهوه،استکان پشت استکان بزنی ؟
ژست "نصرت" گرفته ای بانو،می نشینی کنار سیگارت
می نویسی غزل غزل از درد،تا که طعنه به شاعران بزنی
داری آماده می شوی بانو،این قرار سه شنبه ها بوده..
از حرم بی قرار برگشتی،تا سری هم به جمکران بزنی..
خسته ای از مسافرت بانو،بغض داری همیشه می دانم..
توی ایوان نشسته ای غمگین،تا نگاهی به آسمان بزنی..

محمد شریف

خسته ای از مسافرت بانو , بغض داری همیشه می دانم
توی ایوان نشسته ای غمگین , تا نگاهی به آسمان بزنی ...

ریحانه ... ؟؟؟

جوجه اردک زشت جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:40 ب.ظ

دلم غزل عاشقانه می خواهد با یک فنجان چای تازه دم و فواره و آب جاری

به گمانم غزل گفتن کار شماست برادر , مگر نه ؟

طهورا جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:58 ب.ظ

ثروتمند شدی ما رو یادت نره

ای وای عمه حذفش کردم ! نخوندمش که !

طهورا جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:05 ب.ظ

اقلا کامنت منم حذف کن خو

وااااااا ! چرا عمه جانم ؟

ریحانه جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:11 ب.ظ

خیلی وقت بود خودم هم غزل ناب نخونده بودم . . .

مرسی عزیز دل .

سرزمین آفتاب شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 01:26 ق.ظ

پستی در مورد خاطرات کودکی...
جسارتا مخالفم
انقدر از کودکی خاطره داریم که انتخاب یکی از بین آنهمه... که امروز تک تک شان حسرت شده اند برایمان... معضلیست
...
من حاضرم دو جلد کتاب بنویسم در مورد این ایده
هیچکدام هم نقطه عطف خاصی نداشته باشند
اما همان سادگی ها
همان خوب و معمولی و همیشگی بودنشان بزرگترین نقطه عطف آنها خواهد بود

تمام چیزهایی که امروز...نداریم !

موضوع باشد کودکی , خواه خاطره باشد , خواه هر مقوله دیگری در این باب . موافقید ؟

hich شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 06:39 ق.ظ http://HICH2012.BLOGSKY.COM

جمله خلقان سخرۀ اندیشه اند زین سبب خسته دل و غم پیشه اند ...
اندیشه در اینجا به معنای اوهام و کلیشه های اندیشه ای است ..

ای برادر تو همه اندیشه ای ...
اندیشه در این شعر به معنای اندیشیدن و حس حضور حق و رهاشدن از تلقین و تقلید و پرواز در آسمان آزادی فکری است ..

سلام استاد بزرگوار . خوش آمدید . ممنون از نظر گرانقدرتان .

بزرگ شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:16 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

یعنی چی اونوقت؟؟؟؟؟؟
من....من.... عکس فرستادم
پیت جدید بزاریم
موضوعش خاطرات کودکی
در مورد چه خاطره ای

نگه میدارم واسه بعد انشاله ...

بزرگ شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:20 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

من از عید تنها ذوق زدگی بچه ها رو میبینم
عید واسه من مثل تو سالهاست کهنه شده
عید واسه من 23 ،24ساله تکرار بدی شده

ایییی گفتین آقابزرگ ...

بزرگ شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:21 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

منزلمون منزله دیگه
الان منزلمون هست خونه

واقعا که !
می دونین چند وقته از منزلتون خبر ندارم آقا بزرگ ؟!

منیژه شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:34 ب.ظ http://nasimayeman.persianblog.ir

سلام عزیزدل...
نرگس چقدررررر حال و هوای این روزهایمان یکیست...
انگار همه ی شوق هایم رنگ باخته اند بانو...

خدایا این حرفها دعئت از اوقاتِ کدام خاطره اند
که مرا
فراموش خود از تو؛
به یاد باران نمی آوردند؟
من سالهاست که از اشتیاق تو
در ملاقات مویه مرده ام
نگاه کن که شاعرم هنوز
این مرده ی من است
پرسه گرد بی هر منزلی که هست؛
و هست که راه می افتم گاهی،
گاهی از خانه رو به راه های دور
راه های بی دلیل راه های بی جهت؛
شاید ایستگاهی، جایی، لابه لای ازدحام
بلکه اسمی، اشاره ای، علامتی شاید...!
حالا بعد از آن همه حیرت همه گیر
هنوز هم میخواهم به یادت بیاورم؛
اما سال هاست که این دل بریده...ساکت است.

سالهاست که این دل بریده ساکت است ....

سلام ماه بانویم ...

سپیده شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 01:45 ب.ظ http://sepidedoosti.blogfa.com

سلام مهربان چقدر دارن زود می گذرن این روزها
نوشتن از خاطرات کودکی هم ایده جالبیه

این هم یک غزل بهاری تقدیم به شما:
دلم گرفته هوای بهار کرده دلم
هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم

رها کن از لب بام آن دو بافه گیسو را
هوای یک شب دنباله دار کرده دلم

بیا بیا که برای سرودن بیتی
هزار واژه ی خونین قطار کرده دلم

به هر تپش که نفس تازه می کند باری
مرا به زیستن امّید وار کرده دلم

کنون که آخر پیری نمانده دندانی
غزال خوش خط و خالی شکار کرده دلم

بخند ای لب خونین لب ترک خورده
دلم شکسته هوای انار کرده دلم .(سعید بیابانکی)

سلام نازنینم . مرسی از این غزل قشنگ .

هیچ شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 02:54 ب.ظ


*مادیات و خودخواهی کانون‌های سبک زندگی ما شده است

** بر اساس تجربه‌ای که در مشاهدات بین‌المللی از جوامعی چون ترکیه، مالزی، کشورهای عربی و اروپایی داشته‌ام، نخستین وجه مقایسه‌ای که می‌توان در خصوص سبک زندگی ایرانی و همه این کشور‌ها در نظر گرفت و البته بر خلاف ادعاهایی که عموماً در میان ما وجود دارد، این که میانگین ایرانی خیلی دنیا دوست است. علاقه عمیقی به دنیا و مال دنیا دارد ولی هنرمندانه و با ادا و ظاهرسازی آنرا می‌پوشاند. از این دنیا هم، پول، لوازم زندگی، نمایش خانه و ویلا به دیگران، سهم مهمی از دنیادوستی ایرانی دارد. در مقایسه، یک دانمارکی برای نقاشی، موزه، هنر، کتاب، آخرین رمان‌ها، کنسرت، تئا‌تر، دوستان فرهنگی، کشف کشور‌ها و فرهنگ‌های دیگر، جا باز می‌کند. در سبد کالاهای میانگین ایرانی، این موارد تقریباً تعطیل است. کافی است صورت آرام و خوش‌رنگ یک شهروند معمولی ترکیه را با یک ایرانی مضطرب و همیشه در حال پول جمع کردن مقایسه کنید. ( دکتر محمود سریع القم ،سبک زندگی ایرانی )

وای که چقدر حسرت این سبد کالاهای دانمارکی ها رو می خورم استاد !
ممنونم از حضور ارزشمندتون .

سرزمین آفتاب شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 04:33 ب.ظ

طبق معمول من اومدم با حرف های خارج از موضوع !

سوال از ریحانه خانوم

در شعر زیبا و فحش در آر ِ حامد عسگری ( همیشه وقتی خیلی از چیزی خوشم بیاد فحشش می دم)

مصراع چهارم ترمز دستی منو کشید و گیر کردم
هر جور می خونمش
هر جور جای استرس های آوایی رو عوض می کنم
هر جور مکث ها رو حذف می کنم مصراع چهارم حداقل دو تاسه هجا اضافی داره
:

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد
حوا که لب گشود عسل اختراع شد

در چشم های خسته ی مردی نگاه کرد
لبخند کوچکی زد و قند بدل اختراع شد

-------------------------------------------
(مصراع اول و میزان برای شناسایی وزن) :
وق/تی/ ب/هشت/ عز/ز/و/جل/اخ/ت/راع/شد
مف/عو/ل /فا/ع/لات / م/فا/عی/ل /فا /ع/لات
(مصراع چهارم) :
لب/خن/د/کو/چ/کی/ز/دو/قن/د/ب/دل/اخ/ت/راع/شد
مف/عو/ل /فا/ع/لات / م/فا/عی/ل /فا /ع/لات.......!
هجاهای بلند این قابلیت رو دارند که به تنهایی بادو هجای کوچک برابری کنند
مثلا :
/هشت/
و
/چ/کی/
با هم برابری می کنند
اما باز هم هجا اضافه میاد


با پوزش از صاحب وبلاگ و همینطور ادای احترام به انتخاب های همیشه تحسین برانگیز ریحانه خانوم
صرفا اینارو نوشتم چون برای خودم این فرض پیش اومده که احتمالا موقع تایپ اصل غزل اشتباها کلمه ای زیاد و کم شده
وگرنه هم شاعر این شعر فوق العاده قوی و مسلطه و هم ذوق و طبع ریحانه خانوم بالاتر از این حرفهاست که این اشکال رو نبینه
پس فرض رو با همه بی سوادیم میگذارم روی اینکه سهوا چیزی جابجا شده
حالا لطفا کمک کنین و اصل شعر رو یکبار دیگه نگاه کنید
شاید من دارم اشتباه می گم

منم وقت خوندن اون مصرع دچار مشکل شدم برادر آفتابی ...

H.k شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 04:45 ب.ظ http://bescot.blogsky.com

سلام...
من هم چند سالی است که دقیقا همین حس را دارم، موقع نو شدن سال...می دونی دوست عزیز مشکل از کجاست؟!
همه چی این روزها از معنا تهی شده...کلمه ها، مقدسات، و...همه به بازی گرفته شده بی وزن شدن مفاهیم و سنت ها...زیرا خالی شدن از مفهموم.
چقدر دلم یک بهار واقعی ویک هفت سین واقعی وی ک نو روز واقعی می خواهد...
ای عشق...ای عشق، چهره آبیت پیدا نیست.

ای بابا ! میگم چطوره یه اعلامیه بزنیم واسه گم شده ای به نام بهار ! چرا همه مون گمش کردیم ؟

هاتف شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 05:55 ب.ظ

وقتی که در اطراف ده ات پای ندارم
پیداست که در خاطره ات جای ندارم

ای سرو رشیدی که هم اندازه ی عشقی
دستی به بلندای تو ای وای ندارم

انگشتِ نیازم گره در زلفِ تو خورده
جز یک تنِ رنجیده و فرسای ندارم

تسکین ِ من از بارِغمت عین ِجنون است
عاقل شده ام ، درد ِ ترا تای ندارم

لب باز کن ای عشق ، بگو قصه ی دردم
مانند تو من طبع ِ شکرخای ندارم

تسکین من از بار غمت عین جنون است ...
بسیار زیباست . ممنونم .

هاتف شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 05:57 ب.ظ

غم از نظر من حس خیلی خوبیه اگر به سمت درستی هدایت بشه
من معمولا حس غمی که آخرش شادیه رو بیشتر میپسندم تا سشادیه که انگار آخرش غم میاره

فکر کنم قریب به اتفاق ایرانیان مثل شما فکر می کنند !

ریحانه شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 06:26 ب.ظ http://theosophist2.blogfa.com

با اجازه ی سهبا خانوم

جناب آفتاب منم خودم موقع خوندن شک کردم ولی چون سوادشو ندارم ، نفهمیدم چرا اینطوریه

اما اصل شعر باید همین باشه

http://ghazalkhane.mihanblog.com/post/192

ریحانه شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 07:01 ب.ظ http://theosophist2.blogfa.com

سهم خاطرات کودکی :


ر ژنو از ساعتهایشان به شگفت نمی آمدم - هرچند از الماس گران بودند - و از شعاری که میگفت: ما زمان را میسازیم. دلبرم! ساعت سازان چه میدانند این تنها چشمان تو اَند که وقت را میسازند و طرحِ زمان را میریزند. پس از آنکه دلبرم شدی مردم میگفتند: سال هزار پیش از چشمانش و قرن دهم بعد از چشمانش. مهم نیست بدانم ساعت چند است؛ در نیویورک یا توکیو یا تایلند یا تاشکند یا جزایر قناری که وقتی با تو باشم زمان از میان میخیزد و خاک من با دمای استوای تو در هم میامیزد. نمیخواهم بدانم زاد روزت را زادگاهت را کودکیهایت و نورسیدگیت را که تو زنی از سلسله ی گلهایی و من اجازه ندارم در تاریخ یک گل دخالت کنم. ساعتهای گرانی که پیش از عشق تو خریده بودم از کار افتاده اند و اینک جز عشق تو ساعتی به دستم نیست. "نزار قبانی"

مرسی گل نازبوی قشنگم .

ریحانه به یگانه شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 07:04 ب.ظ

http://www.youtube.com/watch?v=55Cjsbt-eYY&feature=share

نتونستم تو وبت بزارم

خو حالا یگانه از کجا vpn بیاره ریحانه جونم ؟!

سمیرا شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:14 ب.ظ

میگویند وقتی خاطره هایت از امیدهایت بیشتر شد پیرشدنت آغاز می شود...با این حساب هرکی بیشترخاطره داشته باشه نزدیکتره به سرای سالمندان! من که موافقم....اما باور کن دیگر بهاری نمانده است..چه عیبی دارد گاهی برای بی بهاری مرثیه بسراییم؟

حالا اگه یکی مثل من به خاطر سن بالا , دچار آلزایمر و فراموشی خاطرات شده باشه , چی ؟
بهار از دلهایمان کوچ کرده خواهری ... باید فکری به حال دلهامان کنیم ...

طهورا شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:53 ب.ظ

بهار رستخیز طبیعته ...ولی دل ما هر روز باید تو بشه اینطور نیست؟
سلام دل بهار

سلام عمه جونم . مگه میشه اینطور نباشه ؟

طهورا شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:06 ب.ظ

پس چرا نوشتید :بهار نه مرا نو می کند ونه دل مرا؟

آدمی که دل گرفته باشه , بهار و زمستون براش فرقی می کنه مگه ! نمیدونم چرا اینقدر خسته م عمه ...

طهورا شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:13 ب.ظ

بعضی وقتا درگیر مسائلی می شیم که دوسشون نداریم ٬این ها مسبب این خستگی می شن ...

مثل زندگی ؟ مثل دنیا ؟

طهورا شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:17 ب.ظ

نه خود زندگی نه اون زندگی که ما ساختیم ...اون دنیایی که ما تعریف کردیم ...زندگی که خدا تعریف می کنه خیلی ساده و قشنگه ...دلم می خواد دوباره شاگرد ممتاز بودم ...مثل اون موقع ها ...اما اندفعه تو تعریف خدا

آخ که چقدر دلم برای زندگی تنگ شده عمه , اون زندگی قشنگی که شما تعریفش کردین !

H.k شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:42 ب.ظ http://bescot.blogsky.com

احتمالا...باید برای خیلی چیز ها اعلامیه بزنیم که گم شده اند بهار هم یکش!

حیف ...

حمید شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:49 ب.ظ

نه بهارشو دوست دارم و نه این دنیای بی خود بی معنی رو
هیچیش درست نبوده و نیست
من شک دارم به هستی و هستی...

حتی به هستی خودمون هم شک داری حمید ؟

حمید شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:54 ب.ظ

به خودشم شک دارم...
هر چی بیشتر بهش فکر میکنم شکم بیشتر میشه و عقایدم به قول ادما منحرفتر

ریحانه شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:20 ب.ظ

ویس یکشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:11 ق.ظ http://lahzehayenab.blogsky.com

ای بابا ! شما که عشق میهمان دلتان است چرا؟

الهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست ،دل نیس
دل افسرده غیراز آب و گل نیست
کرامت کن درونی درد پرور
دلی در وی ، درون درد و برون درد
دلی افسرده دارم سخت بی نور
چراغی زو به غایت روشنی دور
بده گرمی دل افسرده ام را
برافروزان چراغ مرده ام را

آمین / این نیایش وحشی بافقی را خیلی دوست دارم.البته کاملش را ننوشتم.برایم به شکل یک نیایش شده ، هر وقت مثل سهبا دلم می گیره ، هروقت احساس یخ زدگی می کنم و...می خونمش.
دل خیلی شریف و عزیزه این همان تماشاگه رازه.مواظبش باش دوست من.

خاطرات کودکی یعنی از چند سالگی. ؟ واقعاً برام سواله

مرسی ویس عزیزم . منم این غزل وحشی رو خیلی دوست دارم .
خاطرات کودکی میتونه از کودک درون الانتون هم باشه ها! اصلا سن و سال مهم نیست ...

hich یکشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:14 ق.ظ

انگاه که خستگی سخن می گویید یاد این سروده بسیار ژرف و پرمعنای مولانا می افتم : جمله خلقان سخرۀ اندیشه اند
زین سبب خسته دل و غم پیشه اند

حق با شماست استاد عزیز . یقین اگر باشد این افکار بیهوده آزرده نمی کند آدمی را !
کاش ...

مریم یکشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:41 ب.ظ

سلام
تیک حاضری منم بزنم عزیز دلم

[ بدون نام ] یکشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:45 ب.ظ


دانیال دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:32 ق.ظ

سلام ، صبح شما بخیر و خوشی
خواهری اگر یکی آلزایمر گرفته باشه چی ؟
حالا خاطرات کودکی نباشه نمیشه ؟!

سلام .
من فکر می کنم شما خاطرات همین حالا رو هم بگی , میشه خاطرات کودکی ... باور کن داداش .
آلزایمر مال ما پیرهاست , نه واسه شما ! استغفراله !

ریحانه دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:41 ق.ظ

از خاطرات داداش




http://upcity.ir/images/88713504605653727857.jpg

من کودکانه آسمان را دوست دارم دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:26 ق.ظ

http://www.shahrestanadab.com/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7/%D9%BE%D8%AE%D8%B4%D8%A2%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7/TabId/168/VideoId/114/------.aspx

عالی بود ,ممنونم .

طهورا دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:02 ب.ظ

ریحانه اون وسطی ست
C:\Users\aseman\Desktop\lUOiXMOZCj[1].jpg

طهورا دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:05 ب.ظ

اگه گفتید این کیه؟
C:\Users\aseman\Desktop\qxj3NCBaqL[1].jpg

ریحانه دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:11 ب.ظ

عمه عکس باز نمیشه خو 72910

طهورا دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:30 ب.ظ

C:\Users\aseman\Desktop\lUOiXMOZCj[1].jpg
ریحانه جان خوبه؟

طهورا دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:39 ب.ظ

http://up.download.ir/di-M2VR.jpg
بیا ریحان جان ببین

داداش دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:45 ب.ظ

ریحانه آدرس عکس را از سیستم خودت دادی ها
باید اول آپلودش کنی سرکار

[ بدون نام ] دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:48 ب.ظ

شعری از نزار قبانی
در ستایش امام خمینی و انقلاب ایران


زهر اللوز فی حدائق شیراز

وأنهى المعذبون الصیام

هاهم الفرس قد أطاحوا بکسرى

بعد قهر و زلزلوا الأصنام

شیعة .. سنة

جیاعٌ .. عطاشٌ

کسروا قید هم وفکوا اللجام

شاه مصر یبکی شاه إیران

فأسوان ملجأً للیتامى

والخمینی یرفع الله سیفاً

ویغنی النبی والإسلام

هکذا تصبح الدیانة خلقاً مستمراً

وثورة واقتحام

................................

ترجمه :

ادام در باغ های شیراز به شکوفه نشست
و رنج کشیدگان، سرانجام، روزه را به پایان رسانیدند
اینان همان پارسیانند که کسری را بعد از چیرگی به زیر کشیده اند
و بت ها را به لرزه درآورده اند
شیعیان... سنیان
گرسنگان... تشنگان
زنجیرهای شان را شکسته اند و لگام ها را گسسته ...
فرمانروای مصر برای شاه ایران اشک می ریزد
و چه خنده دار که شهر «اسوان»، به پناهگاهی برای یتیمان! تبدیل شده است
و خمینی- که خدا شمشیرش را بلند نگاه دارد،
ندای اسلام و رسولش را سر داده است
اینچنین است که دین،به آفرینشی پایدار
و به انقلاب و به فتح مبدّل می گردد

ریحانه دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:52 ب.ظ

داداش من آپلود کردم که

عمه شما عکس رو دیدید ؟!

ریحانه دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:55 ب.ظ

عمه

آخی این بازیه که می گفتن :این دختره اینجا تشسته ،گریه می کنه ؛زاری می کنه . . .

ریحانه به داداش دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 01:01 ب.ظ

دوباره آپلود کردم . . .



http://upload.tehran98.com/img1/qew332wmdb8na8ln7vmj.jpg

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد