سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

کار زندگی

کار برای زندگی ؟ یا زندگی برای کار ؟ از آن دسته سئوالهای کلیشه ای که مسلما پاسخ همه ما به آن مشخص است : کار برای زندگی ! اما اینکه در عمل برخورد ما با این مساله چگونه است , بسیار متفاوت از اندیشه و یا گفتار ماست .

طبیعی ست کسی که کار مشخص و ثابتی نداشته باشد , یکی از مهمترین دغدغه های زندگی اش رسیدن به یک کار نسبتا با ثبات و با درآمدی خوب است , حالا اگر این کار او را از خیلی مزایای زندگی اش هم بیندازد , مهم نیست که مسلما اولویت اقتصاد در زندگی , آنهم با این وضع فجیع اقتصادی بسیار بالاست .این را هم می دانم که نگرش خانمها نسبت به این مساله با نگاه آقایان متفاوت است . اما فکر می کنم در شرایط طبیعی , پاسخ همه آدمهای نرمال به این سئوال همان است که گفته شد و بسیار بعید می دانم که کسی بخواهد زندگی کند بخاطر کارکردن !

ولی در حقیقت امر , دنیای مبهم و معادلات پیچیده زندگی های حالا , عملا از همه ما همین ساخته که نمی خواهیم ! آنقدر درگیر و گرفتار شده ایم که رسما زندگی تعطیل شده ! کارهای روتین و خسته کننده , زمانهای کاری طولانی و مسئولیت های فراوان کار و زندگی , به علاوه وضعیت دشوار اقتصادی خانواده ها عملا از همه ما کارمندانی تمام وقت و خسته وافسرده ساخته که نه به کار علاقه دارند و نه می توانند آنرا ترک کنند ! نه کارمند درستی هستند و نه به زندگی آنگونه که باید می رسند ! این است که از همه طرف فشار بر جسم و روح وارد می شود .

بیشتر از یک سال است که من هم درگیر همین سیکل وحشتناک اداری شده ام! زمان کاری طولانی , توقع زیاد روسا و مسئولیت شدید کاری که به علاوه تمام مشکلات زندگی و تعهداتی که در برابر خانواده و فرزندان وجود دارد , به اضافه غم غربتی که این روزها در من شدت گرفته , آنقدر خسته ام کرده که نمیدانم چه راهی برای فرار از این خستگی دائم پیدا نمایم .  کلافه می شوم وقتی مدیری به من می گوید که ما قبل از هرچیز کارمند دولت هستیم و متعهد به کارمان و باید در هر زمان اولویت اصلی را بر این مساله قرار دهیم . فارغ از این که ایشان مرد هستند یا زن , به نظر شما چقدر این گفته صحیح است ؟ و من از دیروز به این می اندیشم یک انسان چگونه می تواند به این قطعیت چنین رایی بدهد ؟ من هرگز نمی توانم متصور شوم کار برای یک انسان از همسر و فرزند و پدر و مادر ارزشمندتر باشد ! شما بگویید چگونه می شود به این نقطه رسید که خود را , زندگی را و عزیزان را در مرحله ای فروتر از کار قرار داد ؟ اصلا چگونه است که برخی از آقایان عزیز , از کارشان رقیبی سرسخت برای همسرانشان می سازند ؟ چگونه باید رفتار کرد که تعادلی درست در این زمینه برقرار نمود ؟ و ما خانمهایی که در این روزگار , هویت اصلی خود را به عنوان مادر و همسر گم کرده ایم , تکلیفمان چیست ؟

کاش روزگار کمی مهربانتر بود ...کاش می شد زندگی کرد ... کاش ...

 

پی مسابقه نوشت :

کماکان منتظر نظر شما در مورد مسابقه و زمان برگزاری آن هستم . به عقیده شما چه وقت آنرا برگزار کنیم ؟

نظرات 52 + ارسال نظر
ر ف ی ق یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:22 ب.ظ

سلام
یه بار هم من اول بشم چی می شه
بر می گردم ...

سلام .
هیچی قربان , جز اینکه بنده خوشحال میشم از دیدن اسمتون .
منتظریم ...

جوجه اردک زشت یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:54 ب.ظ

خیلی حسهای قشنگ رو گم کردیم
جهان در حال پوست اندازی برای رسیدن به پست مدرن است و ما تازه غرق در مدرنیته می شویم باید تبدیل به ماشین شویم مثل عصر جدید چاپلین.
خیلی تلخ است که بدانی داری تحلیل میروی تا همپای مدرنیته به پیش برویم...
زندگی و لبخند اهل خانه از جواهر و ریاست جمهوری مهم تراست

سلام مهربان

سلام مهرآبی ...
زندگی و لبخند اهل خانه مهم است , اما اگر خودت لبخندی نداشته باشی که تقسیم کنی چه ؟
وای که اینروزها به شدت خودم را به نقد کشانده ام !

جوجه اردک زشت یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:56 ب.ظ

پیشنهادم ۱۵ اسفند است به یاد روزدرخت کاری...لبخند می کاریم تا ارامش را درو کنیم

چه شعار خوب بلد بدم خودم این استعدادم رو شکف کردم

روز درخت کاری ... پیشنهاد خوبی ست , اما باید دید دیگر دوستان چه می گویند !
و من پیشنهاد می کنم اگر مسابقه عکاسی برای آن تاریخ فراهم نشد , پست مشترکی به اجرا بگذاریم . خوبه داداش ؟
ممنون از حضور مهربون همیشه برادر .

ناصرعرفانیان دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 06:59 ق.ظ http://http://adel-e-naser.blogfa.com/

باسلام وعرض ادب واحترام باقلم وقدم رنجه ای فرموده بودید بنده را شرمنده کردید بی نهایت ممنونم از شما
براتون بهترین هارا آرزو دارم و
برای تما م مرضا بخصوص جناب استاد سلامتی رااز خداوند رحمان خواهانم

سربلند وموفق باشید

سلام جناب عرفانیان بزرگوار . ممنون از حضورتان . برقرار باشید .

سرزمین آفتاب دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:03 ق.ظ

در بیان افاضاتی که آن مدیر محترم فرموده اند دو نکته قابل ذکر است:
نخست آنکه : ایشان به احتمال قریب به یقین چنان از مواجب و مواهب کار دولتی و خودرو دولتی و منزل دولتی و موبایل دولتی و رانت و اضافه کار مدیریتی و ... بهره مند است که به هر حال بخشی از کاستی های نقش خود در خانواده را لابد! با پول حل کرده...و اکنون خود را وقف اداره کرده است. ( چنان که افتد و دانی )
دیگر آنکه : این کلام متاسفانه چندان با عقل سلیم جور در نمی آید
« ما قبل از هرچیز کارمند دولت هستیم و متعهد به کارمان و باید در هر زمان اولویت اصلی را بر این مساله قرار دهیم »
قبل از هر چیز؟؟؟؟
در هر زمان؟؟؟؟؟؟
کسی منکر تعهد آنهم از نوع جانانه و واقعی اش نیست اما گوینده و گویندگان این نوع سخنان متاسفانه علاوه بر آنکه خود و طبق روالی که هست! چندان سواد و دانش مدیریتی ندارند ایضا نگرش صحیحی هم نه نسبت به مدیریت نه نسبت به زندگی ندارند
پارتی و اتفاق و شرایطی دست به دست هم داده اند تا فردی مدیر شده و در این میان لیاقت هم طبق معمول
نقشی نداشته است.

چرا قبل از هر چیز و در هر زمان من کارمند دولتم؟با کدام منطق؟ مگر من به دنیا آمده ام که فلان وظیفه را برای دولت انجام دهم؟ خوب اگر اینطور بود همان اول بجای اینکه یک پسر بچه یا دختر بچه به دنیا می آمدم باید یک « کارمندک ! » به دنیا می آمدم
کار
آنهم از نوع شرافتمندانه و توام با وجدان و سلامت ودرستکاری فقط و فقط برای گذران امر معیشت زندگیست نه هدف خلقت انسان
اما...
چه کنیم...اوضاع خراب اقتصادی حتی این مانور و حق انتخاب را نیز از ما گرفته که بتوانیم وقتی شرایط را نا مساعد می بینیم براحتی زندگیمان را ارجح دانسته و عطای آن کار را به لقایش ببخشیم
بیکاری بیعاریست
اما...
خدا به داد همه برسد

این پاراگراف آخرتان , به یادم آورد شعر زیبای دکتر شفیعی را :
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم ...
خدا به داد همه ما برسد .
سلام و خیر مقدم .

دانیال دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:26 ق.ظ http://DANYAL.IR

از اولین گناه آدم تا به هنوز برایم فرشته ای



تعطیلات عید ، روز طبیعت ، عکاسی ، گردش ، عیدی
بابا مگه شما سفر نمیری ؟!

من هنوز و همیشه در برابر این جملات شما , لال می شوم !

تا دوستان چه تصمیمی بگیرند برادر . به گمانم رای نیمه شده ! نیم به نفع شما !

طهورا دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:48 ق.ظ

یه شب دیر اومدیم بعضی رفقا اول شدن

جای تعجب دارد حضور این دسته از رفقا عمه جان .

سمیرا دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:37 ق.ظ http://nahavand.persianblog.ir

اول دومی رو بگم به نظر من باید توی عید فرصت عکاسی داشته باشیم بعداز تعطیلات عکسامونو بدیم شما...چون الان نه فرصتش هست نه توی این شهر خنده دار مسخره سوژه ای یافت می شود..و بعد اولی...اولا که اون جناب بلانسبت شما و خواننده ها چرت میگن خب البته لابد دهان خانواده مبارکشون رو هم با همین پولابه قول سرزمین آفتاب مسدود نموده اند شایدم مشکل دارن و ما خبر نداریم وگرنه کدوم زنی حاضرمیشه شوهرش صبح بره شب هر وقت دلش خواست بیاد؟! من که شدیدا معتقدم زن نباید به کار به چشم منبع درامد و حتی کمک خرج خانواده نگاه کنه چون اونجوری میشه گاری میشه تراکتور و نمیتونه کار مورد علاقه ش رو انجام بده و مجبوره سی سال بیگاری کنه...هرچند این حرف من با واقعیات زندگی جور درنمیاد اما نظرمنه...به نظر من چیزی که مهمه زندگی و خود آدمه و بعدش کار...من سعی کردم هیچوقت از وقت خونه م برای کارم نزنم هرچند همیشه موفق نبودم اما حداقلش اینه که تکلیفمو با اضافه کار روشن کردم و از خیرش گذشتم و تامجبورم نکردن بعد از وقت اداری نموندم توی این پادگان! اما همین چند ساعتم به نظرم زیاده واسه یک زن..چون دیگه نمیذاره آدم به خودش و به زندگیش برسه...اما چه میشه کرد؟ فعلا باید کنار اومد

سلام خواهری .
پانزده سال کار کردم بدون اضافه کار , اما این یکساله که اجبار کار و تعهدات وادارم می کند به ماندن بیش از وقت معمول , به اندازه تمام این پانزده سال حس می کنم خسته و پیر شده ام !
گاهی نمیدانی تکلیفت با خودت و تعهداتت چیست ! خیلی خسته م سمیرا ...

طهورا دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:38 ق.ظ

این کامنت طولانی که می خوام بنویسم .حاصل فکر و تجربه شخصی خودمه و دنبال مقصر هم نیستم ...مهم نتیجه ی اونه که امیدوارم که بهش عمل کنیم.

یه بخش بزرگی از این مشکلات که فرمودید دست خود ماست.یعنی وقتی خانم ها در همه رشته های دانشگاهی شرکت نمودند (این را عین عدالت برای خودشان به حساب آوردند ) و بعد وارد دنیای کار اداری شدند ٬بدون توجه به اینکه آیا این شغل برای آنان مفید است یا مضر.
و البته تبعات آن بسیار بیشتر از یک سرخوردگی و خستگی ست و یا آنچه شما فرموده اید.
مثلا در زمینه ازدواج :وقتی این نیروی کار خانم وارد دنیای کار اداری شدند ٬با توجه به محدود بودن شغل و تعداد جمعیت بسیاری از آقایون بیکار شدند و جویای کار!
و درامر ازدواج اختلال ایجاد شد .حالا خانم دارای شغل و درآمد و آقا بیکار یا کار غیر مناسب خودش.
و هر دو مشتاق ازدواج ...نه خانم ها راضی به ازدواج با مرد بی شغل و نه برعکس ...عوارض ناشی از آن در اجتماع بسیار مشهود است .
البته شغل برای زن بسیار لازم است اما باید توجه کرد چه شغلی؟
به قول برادرزاده امپراطور «غرق در دنیای مدرن شده ایم» و البته اصلا مدرن هم نشده ایم !
ای کاش می شد برای آینده فکر کنیم .ما خانم ها و شما آقایون .

آی گفتی عمه ,
اما...
در مرحله سخن کاملا قبول داریم این سخنان را , اما به پای عمل که می رسد منطق این روزگار ( که خاص شرایط این روزگار هم هست ) , دلت را به کناری می نهد و عقل حسابگر بر وجودت حکمفرمایی می کند !
ای امان از این روزگار !

سمیرا دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:42 ق.ظ http://nahavand.persianblog.ir

کامنت طهورای عزیز کاملا به حق و به جاست...راستش منم فکر میکنم ماها سرجای خودمون نیستیم..دوستم چند روز پیش میگفت ببین زنهای قدیم که همه توی خونه بودن چه آرامشی داشتن خودشون و بچه هاشون؟ ببین چقدر مردهاشون توی آرامش زندگی میکردن و خودشون حتی توی هفتاد هشتاد سالگی هم هنوز یه چروک توی صورتشون نبود چون اونا دغدغه نان آوری نداشتند....من که فکر میکنم راست گفته اند که جای زن توی خونه اس..نمیگم فقط بشور و بساب کنه حداقل میتونه به کارهایی بپردازه که دوست داره و روحش توی روند کارروزمره اداری فرسوده نشه و همه ظرافتهای زنانه ش نابود نشه

به نظرت چیکار می تونیم بکنیم سمیرا ؟

طهورا دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:57 ق.ظ

ممنون سمیرای عزیز .
ما باید دوباره به اصل خودمون برگردیم ...سادگی و بی تجملی...من برای همینه که دوست داشتم جزو یکی از زنان ایل (بختیاری یا ...)باشم . (البته نه از این جدیداشون که دارن یک جا نشین می شن ها).از اون ایل ها که زندگیشون یک چادر عشایری و ...بود. کوچ
الان با بیشتر مردم که صحبت می کنی از تجمل بیزار شدن ...ای کاش...

آخه چطوری عمه جان ؟

یک عدد مرد دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 01:17 ب.ظ

من که موافقم زنها کار کنند برای مرد پول بیارن
بهتر از اینه که بشینن تو خونه ...
گفتم خونه ؟!
آخ طفلی همسرم فکر میکنه من چقدر تلاش میکنم
نمیدونه تو اداره پای بلاگ سایه سار زندگی و چیپس و پفک و ریحانه ام

آخه به شما میاد چیپس و پفک بخوری داداشی من ؟ چرا واسه خودت حرف درمیاری ؟
سایه سار خونه شماست خب !

طهورا دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 02:11 ب.ظ

یعنی تو اداره این ساعت به شما ناهار نمیدن که چیپس و پفک می خورید؟
پای بلاگ سایه سار بودن خودش یه شغله

ریحانه دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 03:17 ب.ظ

مسابقه .شیب .بام .شیب

به به ! ببین کی اومده !!!!
سلام ریحانه جونم . خوش اومدی . حالا این مسابقه چی هست ؟

بزرگ دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 06:33 ب.ظ http://navan1.blogfa.com

با عرض معذرت من در مورد این پست اصلا نمی تونم نظری بدم

چرااااااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بزرگ دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 06:34 ب.ظ http://navan1.blogfa.com

فکر کنم 11 عکس واسه پست بعدی شما فرستادم

ممنون آقا بزرگ . هرچند هنوز ندیدم عکسها رو ولی باید ببینم کی اجازه رونمایی می دن دوستان عزیز !

ریحانه دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:03 ب.ظ

من میگم خوشگل ها عکس خودشونو بزارن


همینطوری برنده ان

اینم میشه , به شرطیکه رنگی رنگی باشند ها , نه سیاه و سفید !

ریحانه دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:08 ب.ظ

راستی چی چی یاد ریحانه بخیر

من اینجام

برای جایزه یک آلبوم عکس باشه با عکس های ارسالی


به همراه یک پراید و گوشی GLX

آلبوم هم گزینه خوبی ست . با عکس پراید و گوشی مربوطه !

سایه دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:10 ب.ظ http://bluedreams.blogsky.com/

سلام نرگس جان
می دونی چی می خوام بگم ؟! زمانی بوده که در جوانی راه زندگی مون و انتخاب کردیم و رفتیم جلو . من خیلی از دوستانم و دیدم که در کارشون بسیار موفق عمل می کنن و در سطوح بالای علمی و اجتماعی هستن و شغلشون در درجه ی اول و خانواده در درجات بعدی است و وقتی هم باهشون حرف زدم گفتن بزرگ می شه یادش می ره و یا من خودم مهم ترم و باید زندگی کنم تو خونه بشینم که چی بشه و یا دارم می رم که به پیشرفت بچه هام کمک کنم و ... و کسی هم مثل من دلش برای خواب معصومانه ی بچه هاش سوخته و گفته رسالتم اینه که کنارش باشم و مونده تو خونه و شرایط کاری رو از دست داده و به مشکلاتی برخورده که شاید هرگز ندیده باشی .. هر کدوم مزایایی داره و معایبی و هنرمند کسی است که بتونه بین این دوتعادل برقرار کنه .. که فکر می کنم تو می تونی و تا حالا موفق بودی و همه چی رو کنار هم نگه داشتی.. همین پست هم یعنی همین .. همین که هنوز همه چی برای تو مهمه ..
این یه دوره ای از کاره می گذره و تو سربلند بیرون میای من مطمئنم ...

حالا بگو عزیزم حال دلت چطوره؟!

می دونی ناهیدجانم , وقتی رئیسی داشته باشی که تفکرش اینه , و تمسئولیت های کاری تو رو زیاد کنه , وقتی تعهدات خونوادگی هم به این مشکلات اضافه میشه که دیگه اینور ماچرا از لحاظ اونها قابل درک نیست , وقتی یکی مثل من توی این شرایط قرار می گیره و سعی می کنه همه چیز رو با هم جلو ببره , نتیجه ش میشه یه خستگی مفرط که نمیدونه کی و کجا باید رفع بشه ...
دلم خوبه , فقط تنگه ناهید ... ممنون که هستی . خیلی به حضورت نیاز دارم آبجی بزرگه .

جوجه اردک زشت دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:41 ب.ظ

سلام مهربان پروانگی ها

آخرش نفهمیدم قراره این عکسها با موضوع آزاد باشه یا صرفا راجع به زمستان باشد

نه برادرجان , موضوع آزاد با محور رنگها ... فصلها یکی از پیشنهادات من بود ...
راستی سلام .

ریحانه دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:12 ب.ظ

خو سیاه سفید از فتو شاپ راحتتره لابد

فتوشاپ ؟ ریحانه ؟

طهورا دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:19 ب.ظ

میگم خودتونم شرکت کنید تو این مسابقه البته با عکس رنگی از این رئیستون حتما وقتی دستور میده رنگش عوض میشه

شرکت که می کنم , اما رئیسم اتفاقا یکرنگه ! از اون آدمایی که نمیتونه دروغ بگه که اینطوری میگه دیگه ! مگه نه عمه ؟

طهورا دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:44 ب.ظ

خب خدا رو شکر ...یکرنگ ...خوبه .پس خدا توانتونو بیشتر کنه ...

یه خصوصیت دیگه رئیسم اینه که فکر میکنه فقط حرف خودش درسته دیگه ! یعنی وقتی من در برابر این جمله ش گفتم :" ولی من اول مادرم , بعد همسر , دختر و بعد کارمند اداره شما , " مسلما راضی نشد خب !

طهورا دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:53 ب.ظ

خب باید ادامه ش می گفتی برادرزاده من هم هستی جواب می داد

ادامه ش گفتم " ولی تا وقتی توی اداره هستم قول میدم بهترین کارمند ممکن باشم "
اونوقت دیگه ساکت شد عمه !

جوجه اردک زشت دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:24 ب.ظ

و داداش من...
اگه معرفی میکردید
قیافه آقای رییس اینجوری می شد:

یادم باشه فردا برم و عمه و داداش رو معرفی کنم , دوباره دیگه زور نگن به ما !
سلام آبی بهاری . شبتان آرام .

ریحانه دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:25 ب.ظ http://theosophist2.blogfa.com

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

طهورا دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:30 ب.ظ

ریحانه جان چند وقت نبودی آیفون تبدیل شد به جی ال ایکس ...غزل های انتخابی هم تبدیل شد به یه بیت
عوضش از جیب براحتی در میاد

ریحانه دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:34 ب.ظ

خو عمه دستم هنو گرم نشده

پس که چی !!!!!!!من بخاطر همین بی خیال آیفون شدم

سرزمین آفتاب دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:54 ب.ظ

لایک برای طهورا و سمیرا

لایک به حضور شما .

دانیال سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:01 ق.ظ http://poshteparchin.ir/

در روایت است که آدم نباید به عهد و عیال‌ش بگه کار دارم بلکم بایستی به کار بگه عهد و عیال دارم. آره.
در ثانی حقیر از همین تریبون از مسئولین و دست اند کاران عاجزانه تقاضامندم یه مشاغلی ایجاد کنن که از آدم کار نخوان ولی حقوق بدن! یعنی اگه همچو شرایط شغلی برا من پیش بیاد یحتمل از خوشی سکته کنم!

سلام خواهر. خیلی مخلصیم. آره.

خدایی هر کی همچین روایتی آورده , خیلی آدم فهمیده و اهل دلی بوده ! واللا جون خودم !
می گردم برادر , اگه پیدا کردم همچین کاری حتما بهتون خبر میدم , اما به شرطیکه شما هم قول بدین سکته نکنین ها !

سلام علیکم . چه عجب از اینورا ؟

سمیرا سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:21 ق.ظ http://nahavand.persianblog.ir

من که دارم برنامه ریزی میکنم برای جمع و جور کردن خودمو و ان شاءلله طی سالهای آتی خانه دار شدن و برگشتن به اصل خویشتن....یعنی واقعا جدی دارم به این قضیه نگاه میکنم فقط کافیه جرقه زده بشه..جرقه ای از طرف خود خدا...اما من اگه جای تو بودم 15 سال کافی که نه زیاد هم بود و همین حالا برمیگشتم به کانون گرم خانواده و واسه خودم زندگی میکردم

فکر کنم حضوری خیلی برات حرف زدم خواهری . هرچند شاید دلایل خیلی قانع کننده ای نباشه , اما اونقدری هم قانع نمیشم که همه چیز رو رها کنم و بشینم توی خونه ! انگاری به این زندگی و سختیش هم عادت کردیم !

بزرگ سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:48 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

کار اینقدر وقتم رو گرفته که خودمن هم فکر میکنم کارم رقیب نه تنها همسر بلکه خانواده و فرزندانم شده
این موقع هست که خدا رو شکر میکنم زن آقابزرگ نیستم

مهرداد سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:58 ق.ظ http://kahkashan51

نگاه صرفا" وظیفه ای و به طور اخص در راستای نیل به اهداف سازمان که عمدتا از سوی بیشتر مسئولین به ظاهر متعهد به زیر مجموعه القا و تشویق میگردد ابزاریست که عملکرد و فکر ورفتار بیشتر شاغلین را در زندگی شخصی تحت الشعاع قرار داده و آنها را از مهمترین وظیفه که همانا زندگی شخصی و تعاملات مفید خانوادگیست دور نموده است هر چند که همه ی آنها داعیه این موضوعند که انسان مهمترین نهاد و از ارکان اساسی یک سازمان است اما در عمل خلاف این ادعا را هر روزه شاهدیم انسانی که بدلیل الزامات سخت گیرانه ی سازمان فرصت رسیدگی به مشکلات شخصی و وقت کافی برای برطرف نمودن نیازهای عاطفی خودو اطرافیان را ندارد هرگز مهره نیرومندی برای سازمان در جهت رسیدن به اهداف نخواهد بود.
............................
سلام خواهرم موضوع جالبی رو مطرح نمودید. ممنونم

توی ایران , هنوز مدیریت منابع انسانی اونقدری اهمیت نداره که مدیریت وظیفه ! و متاسفانه تا به این وجه از سازمان توجه کافی نشه , به نتیجه مطلوبی هم نخواهیم رسید .
سلام برادر . ممنون از حضور و نظر ارزنده تون . نفرمودید مسابقه رو کی بذاریم ؟

سمیرا سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 02:31 ب.ظ http://nahavand.persianblog.ir

ای بزرگ تو دیه بیتره هیچی نویی که دنونم در گیه ت کارمکنه وای ای همه کاری که وره خوت درس کدی!!! من نمیدونم واقعا یلدا چه تحملی داره خب بابا یه دادی هواری تهدیدی چیزی؟! من اگه بودم که تاحالا رفته بودم جناب فرماندارو ترور کرده بودم به خاطر این همه کارهای وقت و بی وقت شما

خداییش یلدابانو خیلی صبوره ! اینم کاره آقا بزرگ دارند ؟ زدند روی دست همه ی ما !

سپیده سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 05:33 ب.ظ http://sepidedoosti.blogfa.com

قطعا میانه روی در هر امری باعث ثمر بخش بودن اون میشه این چند روز که خونه بودم گاهی اونقدر حوصلم سر می رفت دلم برای کار سختی که چندان هم دوستش ندارم تنگ میشدبهر حال کار هم باید جایی درزندگی داشته باشد اما نه آنقدربالا که آقایان می فرمایندبخاطرش از همه چیز گذشت

ما هم روز طبیعت رو برای مسابقه پیشنهاد می کنیم بانو


کجایی که ببینی به چه روزی افتاده ایم توی این اداره !
سلام سپیده جانم . خدا بد نده عزیز مهربان من . زودی خوب شی ها !

به نظرم حجت تمام شد . با اجازه داداش امپراطور , مسابقه رو بذاریم برای بهار , اگر عمری باقی ماند ...

حمید سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:22 ب.ظ

من فعلا آزادم و نظری در این باره ندارم!
اما بر اساس شغل بابام می تونم بهتون تسلیت بگم!
به روزم...

خوشالت حمید !
اونوقت شغل بابای شما چیه ؟

طهورا سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:34 ب.ظ

سلام مهربون رنگی
میگم خواستی ما رو به رئیس معرفی کنید قبلش بگید که علاوه بر موارد بالا شبها تو وبلاگ سایه سار مدیریت می کنید ...رئیس ترفیع میدن

والا عمه جون از وقتی این رئیس تشریف آوردند , بنده به سمت میرزا بنویسی و دبیرجلسه ای ایشون هم دراومدم ! یه وقتایی نامه نگاری و گزارش نویسی و دستورالعمل درآوری و .... خلاصه اوضاع کاری من درهم برهمی شده که نگووووووووووووو !
وای اگه بدونه سایه ساری هم هست لابددستور ایجاد یک سایت شخصی هم میده به من ! بی خیال عمه !

طهورا سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:41 ب.ظ

خب بد نیستا ...ما هم میایم اونجا ...تو سایت ...پیشنهاد های خوبی میدیم برای درک نیروی انسانی از نوع خانوم ...اونم با این همه فک و فامیل حقیقی و مجازی

عمه سه چهار روزه میخوایم با ناهید حرف بزنیم نمیشه که نمیشه ! اینم اوضاعه من دارم ؟

حمید سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:44 ب.ظ

کارمند و بعد رئیس اموزش و پرورش بود. الان بازنشسته ست

خوشالش حمید !

طهورا سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:46 ب.ظ

خب شبها تو وبلاگ حرف بزنید ما هم بخونیم خو

خو آّجی خانوم اینورا کم پیدان عمه , می بینید که !

طهورا سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:53 ب.ظ

میگم اون یه دونه عکس که گرفتم تا روز طبیعت بیات میشه

چیکار کنیم عمه ؟ همه ش تقصیر داداش دانیاله خب !

جوجه اردک زشت سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:02 ب.ظ

سلام مهربان خواهر آسمانی

دلتان شفیره های رنگ رنگ نشسته بر چهارخانه بهار
بگو پرواز دلتنگ است برای سرودن واژه های‌ آبی

سلامی دوباره . می گویم که پرواز دلتنگ است برای شنیدن واژه های مهربانی ... سرود پرواز را دوباره خواهیم سرود ...

طهورا سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:07 ب.ظ

خب عوضش تو عید می تونیم به بهانه عکس بیشتر در زیبایی های خدا دقت کنیم .
راستی یه غیبت بزن براشون

غیبت هاشون از حد مجاز گذشته . یه غیبت دیگه حذفشون میکنه ! چیکار کنم عمه ؟

یه پرنده سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:18 ب.ظ

شاید سلام
شاید خداحافظ
...
این این دوسال آمده ام اینجا از کف دستهای مهر دانه برچینم
یادش بخیر

گذر روزگار بسیار شتاب دارد , اما در هر شرایطی هرگز قادر نخواهد بود ردپای آنهایی که در دل جای دارند را محو کند .هر آنکه بر دل نشیند , ماندنی ست ...
یاد آن روزهای خوب بخیر .

طهورا سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:32 ب.ظ

دم و دستگاه مغز من دیلیت نداره ...باور کن

می شناسم دل قشنگ عمه رو .

بزرگ چهارشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:18 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

خدایش دلم واسه منزلمون میسوزه دو روز در هفته ناهار خونه هستم و شبها ساعت 8 و 9 میروم خونه


کی خستست؟
دشمن!

واسه منزلتون ؟!!!

دانیال چهارشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 01:54 ب.ظ http://DANYAL.IR

کار و تلاش ، ثمره اش بیشتر تنها شدن اگر باشد
بیکاری بسی بهتر است ....


حالا شما خانوم ها هم یک جوری از کار و تلاشتون تعریف میکنید که خلائق دیگر تمدن ها فکر میکنند خوش به حال آقایون ایران زمین ...
فی المثل این بنده سراپا جرم کبیر هم از ساعت 5 صبح بیدار میشود و مسافتی بالغ بر چهل کیلومتر طی میکنم و راس ساعت دو و نیم تعطیل میشوم که باز برای یک شیفت تدریس تا ساعت 4 ( به صورت کاملا خسته ) در ماشین منتظر مینشینم و بعد از کلاس همه این مسافت را تا منزل باید برگردم ، آن هم با چشمانی که اصلا باز نمیشود و بچه هایی که از دفترهای مشق و نقاشی هاشون را برایم آورده اند و اجازه صحبت به همدیگر نمیدهند و همسری که فارغ از هیاهو ناهار سرد شده ات را گرم میکند و توقع دارد نیم ساعت بعد شام را هم دوباره با جمع خانواده میل کنم و از همه مهمتر خواهری که راه و بیراه متلک می اندازد که حسنک کجایی ، چرا شب ها نت نمی آیی ؟!

الهی الهی الهی .... خو داداش من , بنده اگه تعریف کنم از شرایط کاریم که شما بیشتر دلتون واسم می سوزه و اونوقت میگین تو از کجا جون میاری که شب ها بیای پای نت ؟
حالا خدایی , حسنک کجایی ؟ چرا شبها پای نت نمی آیی ؟

[ بدون نام ] چهارشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 02:24 ب.ظ

ریحانه چهارشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 05:58 ب.ظ

وای داداش چقد دلمون سوخت به حالتون

صدای گریه ی حضار

دستمال بدم خدمتتون ؟

ریحانه چهارشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 06:49 ب.ظ

ﻣﻦ ﻗﺮﺹ ﻣﺴﮑﻨﻢ
ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﻤﻞ ﻣﯽﻛﻨﻢ
ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺗﺄﺛﯿﺮﻡ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ
ﺳﺮ ﺟﻠﺴﻪﯼ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﻢ
ﺩﺭ ﻣﺤﺎﻛﻤﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻣﯽﺷﻮﻡ
ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺗﻜﻪﻫﺎﯼ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﻜﺴﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﭼﺴﺒﺎﻧﻢ ـ
ﻓﻘﻂ ﻣﺮﺍ ﺑﺨﻮﺭ
ﺯﯾﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﺣﻠّﻢ ﻛﻦ
ﻓﻘﻂ ﻗﻮﺭﺗﻢ ﺑﺪﻩ
ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ ﺑﺎ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ، ﺑﺎﯾﺪ ﭼﻜﺎﺭ ﻛﺮﺩ
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺧﺒﺮ ﺑﺪ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﻛﺮﺩ
ﺑﯽﻋﺪﺍﻟﺘﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﻛﺎﻫﺶ ﺩﺍﺩ
ﻭ ﻓﻘﺪﺍﻥ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺳﺎﺧﺖ
ﻭ ﻛﻼﻩ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﯼ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩ
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﭼﻪﺍﯼ ـ
ﺗﺮﺣﻢ ﺷﯿﻤﯿﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻦ ...


ویسلاوا شیمبورسکا

مرسی گل نازبوی قشنگم .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد