سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

هدیه شگفت انگیز حافظ


به کوی لاله رخان هر که عشقباز آید      امید نیست که دیگر به عقل باز آید
بجای خاک قدم بر دو چشم سعدی نه      که هر که چون تو گرامی بود به ناز آید




بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن    به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن



منم این بی تو که پروای تماشا دارم    کافرم گر دل باغ و سر صحرا دارم ( سعدی )



به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم       بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم




آنرا که غمی چون غم من نیست چه داند    کز شوق توام دیده چه شب می گذراند ( سعدی )



معاشران ز حریف شبانه یادآرید    حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید



بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم      زلف سنبل چه کشم , عارض سوسن چه کنم




هرچند پیرو خسته دل و ناتوان شدم      هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا    بر منتهای مطلب خود کامران شدم




نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی       که به دوستان یکدل سر و دست برفشانی

پی نوشت 1:
هنوز گیجم از این هدیه ی زیبای خدا , یا که حافظ , یا که سعدی یا ... ( نمیدانم ) هر چه بود من آنرا هدیه ای سراسر لطف میدانم و قدردان تک تک لحظات زیبایش هستم .
و هرگز فراموش نمی کنم لحظه ورودم را به حافظیه و آن شعر زیبای شجریان " هردمی چون نی , از دل نالان ,شکوه ها دارم ..." و آن شور حاکم بر فضا وقت خواندن مرغ سحر ... و آن گروه که با استادشان به آنجا آمدند و آنهمه حس و حال ناب حاکم بر فضا , یا آن مردی که کفشهایش را پایین پله ها از پای درآورده بود و زانوزنان در پیشگاه حضرت حافظ , به دعا نشسته بود ...
و لحظه زیبای دیدار زهرایم را در آرامگاه حافظ و آن دسته گل زیبای نرگس شیراز هدیه او را ...
و سعدی بزرگ و غزل زیبای " هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم   نبود بر سرآتش میسرم که نجوشم " با صدای استاد شجریان عزیز ...
و ... و ... و....
شیراز همیشه برای من شهری دوست داشتنی و عزیز بوده و حالا ارادتم به این شهر و مردمانش بیشتر و بیشتر شده است . کاش باز هم از این سفرهای کوتاه اما پربار نصیبم شود . کاش شما هم ...
پی نوشت 2 :
تمامی اشعاری که در ذیل عکسها بیان شده , فالهایی ست که به نیت دوستان گرفته شده . و غزل اولی که در ذیل عکس سعدیه درج گردیده , هدیه سعدی خوش سخن است به من ...
پی نوشت 3 :
تمام سعی خودم را کردم که "شب حافظیه را خوب تصویر کنم برادر " . امیدوارم ناامید نشوید .

پی تقدیر نوشت :
از تک تک عزیزانم بابت ساختن یک روز خاطره انگیز تولد تشکر می کنم . هدیه های زیبای مانا و امپراطور بهار , سمیرا و عمه طهورا و دوستان دیگر و نوشته های ارزشمند تک تک شمایان را هرگز فراموش نخواهم کرد. همیشه وامدار مهربانی هایتان خواهم بود .
سمیرا , سایه , سپیده , امپراطور بهار , آقا بزرگ , حمید  , یگانه , سعیده , مریم و بابک عزیز که سهم عظیمی در بازدیدهای بالای این روزهایم داشتند .
از همگی تان سپاسگزارم .
نظرات 92 + ارسال نظر
جوجه اردک زشت جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 05:43 ب.ظ

سلام آبی غزل
شیدایی دلتان را حافظ از برکرده است و سعدی به هجای مهر سروده
رسیدن بخیر و شادمانی
زیارت قبول

سلام مهربان برادر بهارانه ام . تک تک لحظات حافظیه در خاطرم بودید با آنهمه مهر و شیدایی تان در برابر حافظ ...
ممنونم .

بی نام نشون جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 06:30 ب.ظ

منم که ایمجا کشکم دیگه اره دیگه

اصلا قهر قهرم

چرا اونوقت ؟

سرزمین آفتاب جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 07:11 ب.ظ http://sarzamin-aftab.blogsky.com

سلام

دیار فارس
شهر زیبای شیراز
مقبره های متبرک و دلنشین و دوست داشتنی دو قطب بزرگ شعر و ادب ایران زمین ٬ سعدی بزرگ و حافظ آسمانی
صدای ملکوتی استاد شجریان و تقارن با روز تولد...
همه و همه اگر نتواند بهشتی ترین لحظات و ثانیه ها بیافریند
بی گمان باید به قانون هستی شک کرد

عکس های زیبا ٬ و تفاٌل های زیباتر و با مسماتری بود
هر یک به فراخور حال دوستی
و هر کدام بیانگر و حاوی اشارتی

خوش به سعادتتان

...
دلم عجیب برای شیراز و وضع بی مثالش ! تنگ شده

پست عالی و درخور توجهی بود

ممنون که لذت این سفر و آنهمه شعر و موسیقی و زیارت مقبره مفاخر ادبی این مرزوبوم کهن را با دوستان به اشتراک گذاشتید

پست شما را که خواندم بی اختیار دستٍ دلم به هوای شیراز و مقبره حضرت حافظ به دیوان عزیزش رسید
مطلعی زیبا و متناسب با همین حال و هوا
تقدیم به همه دوستداران فرهنگ و ادب ایران :

«روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران ٬ یاد باد... »

بسیار زیبا گفتید برادر :" بهشتی ترین لحظات " را گذراندم در این دو روز و خصوصا چهارشنبه با حافظ و سعدی ...
امید که به زودی قسمتتان شود .
ممنونم .

بی نام نشون جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 07:38 ب.ظ

شوخی کردم اجی جونم

طهورا جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 08:34 ب.ظ

مرا عهدی ست باجانان که تاجان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

سلام مهربونِ غزلخون
ممنون از این سفرنامه دلنشین

سلام عمه مهربانی ها و آبی ها. میدونم که خوب میدونین همراه لحظه های سفرم بودین ...

زهرا جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 08:54 ب.ظ

عاشق این نگاه شما هستم
چقدر تصویر چهارم رو دوس دارم

قربون محبت شما خانومی .

زهرا جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:11 ب.ظ

و چقدر اون یک ساعت خوش گذشت
جای دوستان خیلی خالی بود و اون چند دقیقه ای که با عمه طهورا حرف زدم،آرامشی که در صداشون بود
مرسی عمه جان
مرسی آبجی نرگس

و به من خیلی بیشتر خوش گذشت زهراجانم . هنوز هم گلهای نرگست عطرشون رو بی دریغ توی خونه م می پراکنند. ممنونم عزیز مهربونم .

روی ماه خداوند راببوس جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:23 ب.ظ http://saraab2012.blogfa.com

عجب حال و هوایی داره شیراز...
به به...ایام عید اونجا بودم و واقعا لذت بردم...شب حافظیه و سعدیه و ارم واقعا رمزآلود و قشنگن...چه عکسای خوبی گرفتی...آفرین...خوشا به حالت...
کاش میشد یه وقتی که اونجا خلوته مثل شما برم خلوتکده ی ناب شهر راز و روحم رو جلا بدم...بخشی از این راه رو با عکسات رفتم...مرسی...

عجب حال و هوایی داره شیراز .... موافقم باهاتون ... وخلوتی و حس و حال قشنگ حافظیه ... و همه فالهای قشنگ حافظ و سعدی و ....

عکسها برام عزیزند , چون حس و حال اون لحظه ها رو برام تداعی میکنند و چه حال قشنگی داشتم اون روز ...
ممنون از نظرتون و از حضورتون .

طهورا جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:41 ب.ظ

صداها ...دل ها...مهربونی ها ....همیشه تو گوش آدم زنگ می زنه...انقده صدای زنگشو دوست دارم
ممنونم نرگسم ...زهرایم

بعضی آدمها رو خیلی دیر پیدا میکنی ولی وقتی پیداشون کردی می فهمی سالهاست باهاشون آشنایی ... که این ادمها , آشنای دلتند ...
من چند قرنه شما رو می شناسم عمه ؟

طهورا جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:18 ب.ظ

قرن

اره ... قرن عمه ... شما بگین چند قرن ؟

زهرا جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:36 ب.ظ

گلها قابل شما رو نداشت،و اینکه با شما موافقم بعضی آدمها رو وقتی پیدا میکنی احساس میکنی چندین سال باهاشون آشنایی
اون روز اصلا احساس غریبی نکردم با شما،با اینکه بار اول بود کنارتون بودم
و همینطور عمه طهورا
آخ چه حالی میده یه بار کنار شما،خانم سعادت یار و عمه طهورا باشم
لحظه شماری میکنم واسه اون روز،خدا کنه خیلی زود اتفاق بیفته

خوشحالم که همه تون رو از نزدیک دیدم و خوشحالتر اینکه به قول تو هیچ حس غریبی وسط نبود . زهرا ما به واسطه دلهامون با هم آشنا شدیم , پس بعید نیست عزیز اگه غریبگی میون ما نیست ...
کاشکی این فاصله ها نبود .

سایه جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:41 ب.ظ http://bluedreams.blogsky.com/

خوشا شیراز و وضع بی مثالش ..

چه سفر خوبی بوده ...

چه جایت خالی بود ناهیدجانم , رفیق دلتنگی هایم ......

طهورا جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:47 ب.ظ

گمونم از همون موقعی که تو عالم زر کنار اون درخت بهار نارنج نشسته بودم ٬داشتم یه غزل حافظ می خوندم .
یادته داشتی رد می شدی ٬دوربینتو دراوردی که از بهر نارنجا عکس بگیری نگاهت به من افتاد ٬گفتی ببخشید شما عمه منید؟

آره یادمه ... یعنی شرط گذاشتم عمه من هستید , باعث افتخار من هستید , تو دل من هستید , ولی یادتون باشه من امپراطوری سهبا رو قسمت نمی کنم ها ! شما هم قبول کردین درحالیکه می دونستین خودتون میشین امپراطور قلب من ...
یادتونه عمه ؟

طهورا جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:52 ب.ظ

اصلاحیه: عالم ذر

بی خیال اصلاحیه عمه جون ...

زهرا جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:55 ب.ظ

واقعا کاش این فاصله ها نبود
هرچند این فاصله ها حریف این مهربونی دلها نمیشه

هیچ چی حریف مهربونی دلها نمیشه اجی جونم .

طهورا جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:59 ب.ظ

آره خوب یادمه ولی من امپراطور قلبت نیستم ٬من یه گلبول کوچیکم تو قلبتخانوم تنفس کجاست یه نفس عمیق بکشه ٬اکسیژن مون زیاد شه

فقط یه گلبول کوچیک ؟ مطمئنین عمه ؟

وروجک جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:08 ب.ظ

آبجی سهبا اومدین شیراز بدون اینکه به من بگید؟
یهنی دلتون نمیخواست وروجک رو ببینید؟

سراغ عمو نجار رو گرفتم از ادمای بازار وکیل , گفتند خیلی وقته رفته دنبال وروجکش بگرده ... منم ناامید شدم وروجکم ...
تو چرا نیومدی منو ببنی ؟

وروجک جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:18 ب.ظ

ب من که نگفته بودین میاین وگرنه خودم می رسیدم خدمتتون

تو وروجکی , خودت باید می فهمیدی خب !

طهورا جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:23 ب.ظ

خب نمیدونم کوچیک تر از اون هم هست؟اونم

عمه جون , شما همون امپراطورین ...

وروجک جمعه 22 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:27 ب.ظ

عیب نداره آبجی جون
انشاءالله سری بعد که اومدین البته خدا کنه کمتر از ده ساله دیگه باشه میام پیشتون

واااای ! ده سال ؟؟؟؟ خو من دلم خیلی تنگ میشه واسه حافظیه ...

جوجه اردک زشت شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:10 ق.ظ

تازه داشتم پر درمیاوردم که شما آتیشش زدید
کی بود گفت امپراطور؟ ای بابا با من نبودن...بریم سر کار وکاسبی خودمون

ای جان ! شیطنت داداش ... خیلی وقت بود ندیده بودم شیطنت شما رو ...

شما هم امپراطورید برادر ... سبزترین امپراطور بهار...

طهورا شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:20 ق.ظ

از امپراطور آبی ...به امپراطور بهار ...باور نکنید ...اول و آخر امپراطورا خودتونید

ای جااانم ... دو امپراطور در یک اقلیم می گنجند ... اقلیمی به نام دل .

جوجه اردک زشت شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:20 ق.ظ

حالا جواب این چندتا پر که با اقسام صدر صحت و شامپو کریستال درآورده بودم سوخت رفت ...لطف بفرمایید از اینگونه واژه های احضارکننده تا پیش از پرواز من خودداری شود

مباحثه دو امپراطور چه زیباست ... امپراطور آبی دل , کجایید بیایید با سبزترین امپراطور بهاران , در مورد امپراطوری دل , امپراطوری آسمان , امپراطوری پرواز و پر و اصولا هرآنجه مربوط به امپراطوریست ... صحبت بفرمایید ....
امپراطوررررر ....

جوجه اردک زشت شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:27 ق.ظ

عصر دموکراسی است وهرگونه امپراطوری رو باید توی موزه جست ...مثل من که متروک بهاریم....مدام تکرار می کنم که یادم نرود کجا بودم و گلایه نکنم از بودنم
القصه آبی اینجاست
هفتم عشق اینجاست
نارنج اینجاست
عمه خوبی ها اینجاست
و میکده اهل راز اینجاست
بی دلیل نیست انتن آنالوگ دلم را سمت اینهمه خوبی تنظیم کرده ام

موزه ای که امپراطوری بهار را در خود دارد چه ارزشمند است برادر ... اما محال است بهار و امپراطوری اش در دلها جریان نداشته باشد , که اگر اینگونه شود , سرسبزی نخواهد بود و بهار نخواهد آمد و سرما و یخ زدگی هستی را از جریان خواهد انداخت ...

و من لال می شوم در برابر اینهمه زیبایی دل و دیدگانتان برادر مهربان . خوب است که همه خوبی ها در امپراطوری شما جریان دارد ...

طهورا شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:28 ق.ظ

امپراطوری سهبا !از وقتی رفتی شیراز شیطون شدی ها

امپراطوری سهبا به افسانه ها پیوست عمه ! حتی لایق موزه هم نیست ...

طهورا شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:36 ق.ظ

لایق دل که هست...حرف حرف دلِ...بی شک در دل ...خو اونوقت می گی عمه بی قراری ها ...خو حق دارم دیگه

امپراطوری زمانی بود که سرزمینی برای حکمرانی بود و کسانی که دوستشان داشتیم و دوستمان داشتند . وقتی فقط خودت بمانی و دلت , امپراطوری چه معنایی دارد ؟
اما خوبیش این بود که آن امپراطوری , این امپراطور مهربان دل را به من شناساند ... مگه نه عمه امپراطور ؟
قابل توچه امپراطور بهاران ...

جوجه اردک زشت شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:43 ق.ظ

رودخانه در گذراست واین سنگهای صیقلی هستند که می مانند و خاطره ها در دل نگه میدارند
روخانه را آب نمی سازد این سنگهای هستند که اب را وادار به حرکت می کنند و سرشار آواز

عمه کمک ... گیج و منگم الان ...

طهورا شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:43 ق.ظ

عمه امپراطور

جوجه اردک زشت شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:49 ق.ظ

عمه امپراطور
سهبا امپراطور

داداش امپراطور بهارند و عمه امپراطور دل ... من امپراطور کجا باشم برادر ؟

طهورا شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:52 ق.ظ

سنگ صیقلی آبی=سهبا
کمک کردم


مرسی عمه جون . گیرم من سنگ صیقلی باشم , اونوقت آب زلال وآوازش کدومه ؟

جوجه اردک زشت شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:54 ق.ظ

سهبا امپراطور ابی فیروزه ای هستند و هرچه مهربانی

امپراطوری ابی فیروزه ای ؟ چه خوب ! با این حساب با عمه در این امپراطوری هم شریکیم . مگه نه عمه ؟
مهربانی به نام شما سند خورده برادر . اینقدر شرمند ه ام نکنید .

طهورا شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:55 ق.ظ

برادرزاده آبجی یادشون رفته امپراطور آسمانند

امپراطور آسمان هم شدم ؟
میگما برم نیشابور و ادعا کنم صاحب همه معادن فیروزه ام . چطوره عمه ؟

جوجه اردک زشت شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 01:00 ق.ظ

مگه صاحب همه معادن فیروزه نیستید؟
پس چرا من براین باور بودم که هستید
صاحب معنوی همهی فیروزه های جهان

شما کلا قصد نیست کردن منو دارید داداش ... مردم از خجالت خب !

طهورا شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 01:01 ق.ظ

سهبا یادته برادرزاده دانیال گفت کامنت بی هویت جواب نداره ؟کجاست بیاد ببینه عمه چه مدارجی گرفته؟

ببخشید عمه من این برادرزاده دانیالتون رو می شناسم ؟

طهورا شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 01:06 ق.ظ

حالا یه امپراطور شدی همه چی یادت رفت؟
حب بعضیا برادرزاده ی نیمه راهند بماند

من اگه امپراطور بودم هم فقط توی آسمان سیاه بود . وقتی اونجا غیرفعال باشه دیگه امپراطوری من هم معنایی نداره ...
به بی وفایی برادرها عادت دارم عمه . امیدوارم امپراطور بهار اینگونه نباشند !

طهورا شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 01:15 ق.ظ

خب تو همون مهربون آبی ...منم عمه طهورانخواستیم

موافقم عمه جون ...

جوجه اردک زشت شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 01:20 ق.ظ

نخود نخود هرکه رود خانه خود....
من چی ؟ امپراطور رو ازم بگیرن میشه متروک ترین بهار....به همینم راضیم

از شما هیشکی نمیتونه امپراطوری رو بگیره امپراطور بهار ...

یکی شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 08:22 ب.ظ

روی اموال مردم دست نیاندازید
فیروزه از اولش مال خودم بوده همه ی معادنش
پدرم خودش گفت
وقتی گنبد فیروزه ای مسجد گوهرشاد را می دید
و من هنوز چشم باز نکرده بودم.

وااای ! دیدین صاحبش اومد ...

والا جون خودم ما دست به اموال دیگران نزدیم . داداش بس که لطف دارن میگن صاحب معنوی اون معادن منم . منم دربست قبول دارم که صاحب همه معادن فیروزه شمایید و بس ...
شرمنده روی مهربان یکی خودمان .

جوجه اردک زشت شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 08:31 ب.ظ

سلام
من توی کنم نمیره بی چون وچرا صاحب تمام معادن فیروزه های جهان شمایید.این را روز اول سمیرا بانو گفتن به گردن ایشون

سلام داداش .
جدی سمیرا گفته اینو ؟ کی ؟ کجا ؟
ببینین یکی مهربون , من هنوزم سر حرفم هستم و میگم به لطف دوستان , فقط یه ذره صاحب معنوی میشم ( اونم واسه اینکه دوستشونش دارم و دلم نمیخواد حرفشون زمین بمونه )
اما بازم دربست قبول دارم که صاحب اصلی خودتونین ....

داداش جون من , بی خیال شین دیگه ...

راستی , توی کت شما معادن فیروزه دنیا جا میشه یا نمیشه بالاخره؟

جوجه اردک زشت شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 08:40 ب.ظ

توی کت نمیره اما توی جیب کت قطعا میره

داداش ؟؟؟؟
یعنی جیب کت شما شبیه جیب لباس بعضیاست ؟!

جوجه اردک زشت شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 08:46 ب.ظ

نه ....مجبورم برم ازشون امانت بگیرم....آخ که خوردن داره.....

چی خوردن داره داداش ؟!
به نظرتون اون ادما به کسی قرض میدن جیباشون رو ؟!

جوجه اردک زشت شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 08:53 ب.ظ

ای وای راست میگین....راه علاج چیه ؟ من از اون جیب ها می خام « آیکون گل و پل کردن - نهاوندی»

خب هیچ چاره ای نداره به نظرم داداش . به علاوه من معتقدم این جور چیزا خوردن نداره خو ! میگم بیاین بی خیال شیم ... یاشایدم عمه طهورا بلد باشن راه چاره . بذارین عمه رو صدا بزنیم .... عمممههههه طهورااااا.... عمممهههه ؟؟؟؟

این گل و پل کردن یعنی چی داداش اونوقت ؟

جوجه اردک زشت شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:01 ب.ظ

گل و پل کردن معادل دست و پا زدن وخوابیدن روی زمین است


عمه طهورای مهربان......الو....الو....آزمایش می کنم....اه اه....یک ...دو...سه....صدا میاااااااااااد

آهان ... مثل این بچه های نق نقوی بهانه گیر که جیغ می زنن دیگه , نه ؟!

صدا میرسه به عمه داداش , یکی دو بار دیگه صدا بزنیم تشریف میارن عمه مهربانی ها ...
عمممهههه .... عممممه طهورااااا!!!؟؟؟؟

یکی شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:05 ب.ظ

ما که معروفیم به بخشندگی بی حدّ و حصر
یه مقداریشو بردار
فقط یادت باشه با هم بریم سندشو بزنم به نام خودت

شما رو میشناسم به بخشندگی مهربون . فقط یه سئوال دارم استاد : مگه روح معنوی یک جا رو هم میشه سند زد به نام کسی ؟!

طهورا شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:05 ب.ظ

ببینید عزیزان من معادن فیروزه مال همه ست...صاحب معنوی ؟همه مردم ...اما چیزی که می مونه دوست داشتن فیروزه و آبی ست ...دوست داشتن جیب نمی خواد ...دل می خواد که هر چی بزرگتر باشه ...مقدار بیشتری از آبی رو سهم می بره
وکیل معنوی=عمه خانوم

عمه جون اولش مثل معلمها شروع کردین , بعد شدین وکیل ؟!
بالاخره این وسط صاحب معنوی معادن فیروزه هستم یانه ؟ و یکی مهربون صاحب معادن فیروزه هستند یا خیر ؟
ای بابا !

[ بدون نام ] شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:07 ب.ظ

نفس کشنبود؟

مگه کسی جرات داره نفس هم بکشه ....

[ بدون نام ] شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:08 ب.ظ

فیروزه اصل نیشابور خریداریم

فیروزه اصل یه جای دیگه چی ؟ خریدار نیستید ؟ خیلی مهربونن ها !

طهورا شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:15 ب.ظ

یعنی خانوم تنفس نمی ذارن کسی نفس بکشه؟

خب می خواید سه قسمتش کنیم ؟سهم وکالت من یادتون نره

ای جووونم ! همین حالا از خانم تنفس یه پیامک داشتم عمه ...
سه نفر ؟ یکی و من و داداش و شما ... میشیم چهار تا که ! شما که گفتین متعلق به همه مردم است معادن فیروزه ...

یکی شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:18 ب.ظ

من معادن فیروزه رو گفتم
معنویت معادن آبی برای همه ثبت برابر اصله
فقط خیلی ها خودشون قبول ندارن و نمیدونن چه ثروتی گوشه ی دلشون پنهانه
مالک معنویت آبی
خدای آبی هاست
شاید سهم تو بیشتر از این حرف ها باشه
---
من مزاحم دوستان نمی شوم.

بدرود

حقا که استادید مهربون . ببین عمه چقدر قشنگ جمع و جور کردند ماجرا رو استاد یکی ...
اونوقت اینایی که گفتین منظورتون با داداش بود ؟ یا عمه طهورا ؟ یا خود مهربونتون ؟
کاشکی من هم سهمی داشته باشم ...
شما مراحمید . کاش بیشتر مهمون این سرا می موندین مهربون .

یکی شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:32 ب.ظ

مقصود کدام برادر است؟
امپراتوری که زمام تمام امور مهربانی را در دست دارد؟
یا....
افسوس آن زبان در کام مانده
که برداشت های زمین سرد، کلمات آسمانی را می گیرد! و یخ می زند بلوره های خیال!
افسوس که همه ی دلدادگی ها به نگاههایی زمینی تعبیر می شوند...
و
آری شما سهم داری ببین این همه مهمان آبی!

منظورم امپراطور مهربانی ها بود استاد عزیزم ....
و آن یک برادر .....
افسوس ....

حقیقت در کلام شماست . اینهمه مهمان آبی ... اینهمه مهربانان آسمانی و من چقدر خوشبختم و شاد ...
ممنونم مهربان استاد .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد