سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

چلچله درد دارد !‌


پرنده ای هستم که دو بال پروازم را در نمی دانم کجا جا گذاشته ام . پرنده ای که هر بار قصه پرواز را می خواند ومی شنید و آه می کشید و به آن روزهای شیرین گذشته فکر می کرد که در آسمانی آبی همه پرندگان زیبا با هم پرواز می کردند و از آب های زلال آسمانی می نوشیدند و دانه های بهشتی غذایشان بود . اما نمی دانست چرا هیچکدام یادشان نمی آمد که چه شد که از آن بهشت زیبا که همه اش نور بود و سرور ، همه اش آبی بود و سبز ، به این زمین خاکی رسیدند ؟

پرنده ام ویادم نمی آید کی فراموش کردم بالهایم را . کی فراموش کردم که جای من در این زمین خاکی نیست . من دو بال دارم برای پرواز ، پس چرا آنها را فراموش کردم و مثل همه آدمیان با دو پای ناتوان بر زمین راه رفتن را  آغاز کرده  ام ؟ درست که پاها زمین را حس می کنند و لذت تعلق را و وابستگی را بیشتر به تو می چشانند ، درست است که پرواز یعنی رها شدن و من از وقتی که نمی دانم کی شروع شده از رهاشدن می ترسم ، که دلبسته ام ، وابسته ام و نمی توانم به روزی فکر کنم که کنده شده باشم از همه تعلقات ، اما پرنده که باشی می دانی هیچ چیز ، هیچ چیز و هیچ چیز نمی تواند لذت پرواز را ، آنهم پرواز در اوج را به تو بچشاند .

پرنده ای هستم که مدتهاست بالهای پروازم را از دست داده بودم و عادتم شده بود که با دو دست دانه بخورم و با دو پا بدوم تا برسم به نمی دانم کجای این روزگار سیاه ، اما خدا خیر بدهد بزرگی را که جوجه اردک زشتش را نشانم داد که بالهایش آنقدر به پرواز فکر کرده اند که به بالهای قو می مانند نه اردک ! بزرگی که به من یادآوری کرد که از قید و بند ریشه های خاکی کنار رودخانه ام خلاص شوم و به یادم بیاید که من هم چلچله ام ، پرنده ام ، نوید بهارم ، من باید یادم باشد پرواز را که بهار بی پرنده و پرواز کجایش به بهار شبیه است ؟! ‌چلچله ام و می خواهم در کنار همه آن پرندگان زیبای دیگر ، رسم پرواز را به یاد بیاورم ، می خواهیم سی مرغ بشویم و برویم به آن نمی دانم کجاها که می گویند قله قاف است و پرواز را در نگاهی نو به تجربه بنشینیم تا حتی همین اندک پروازی را که بلدیم عادتمان نشود . چلچله ام و می خواهم در کنار گنجشکم ، در کنار بچه شاهینی که قول می دهد به گنجشک کاری نداشته باشد ، در کنار غازی که خود قصه پرواز را به ما یادآوری کرد ، در کنار هدهد و پرستو و جوجه و بلبل و مرغ عشق و کلاغ و همه آن دیگرانی که دارد یادشان می آید که پرواز را فراموش کرده اند ، یا که نه ، پرواز عادتشان شده ، با هم سیمرغی بسازیم . که برای نو شدن قصه پروازمان حاضریم تا خود خورشید پرواز کنیم و هراسی هم نخواهیم داشت از اینکه بالهایمان بسوزد ، تنها می خواهیم با هم باشیم و با هم  به پرواز بیندیشیم و با هم درد سوختن را حس کنیم .

چلچله ام و دلم درد دارد . روی شانه هایم جای بالهای فراموش شده ام درد می کند . و من دارم لذت درک این درد را با تمام وجود می چشم که چه سخت است پردرآوردن ، چه سخت است پرواز وقتی بالهایت را فراموش کرده ای و باید از نو درد بال درآوردن را به تجربه بنشینی . اما من حاضرم از قید این زمین خاکی رها شوم تا لذت پرواز را بچشم تا شاید آنوقت از عمق جان به بهاری نو بیندیشم .

کجایی مادر ؟ چلچله ات درد دارد ! چلچله ات امسال نوید بهار نمی دهد ! که بهار را حس نمی کند ! که عهد کرده تا دلش نو نشود و بالهای نو در نیاورد ، به کفشی نو فکر نکند !

کجایی مادر ؟ بیا و رسم پرواز را دوباره به چلچله ات بیاموز که بالهای چلچله ات این بار ریشه در قلب او دارند نه بر شانه اش و هر آن چیزی که در قلب ریشه کرد ، هرگز رها نمی شود و فراموش نخواهد شد .

کجایی مادر؟ چلچله ات درد دارد و می خواهد تا به بالاها بپرد ، تا شاید درد را فراموش کند . بیا و دعای خیرت را بدرقه راهش کن  تا شاید بتواند اوج بگیرد و در کنار دیگر پرنده های آسمانی ، از هر چه تعلق است رها گردد . بیا مادر و بیاموز لذت رها شدن را از هرچه دلبستگی ست !

پی نوشت :

همه آنچه خواندید رنجنامه ای بود که با اشک نوشته شد بعد خواندن صیغه استمراری درد . از دستش ندهید .

پی نوشت 2:

نوشته خواندنی سپهر عزیز را هم خطاب به جوجه اردک زشت از دست ندهید .


پی جدید نوشت :

باز هم خاطره بازی , باز هم بازخوانی یک پست قدیم , یک خاطره عزیز ... که این روزها همه خاطره ام و ... شکر !


نظرات 66 + ارسال نظر
پدرخوانده سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 09:36 ق.ظ

من نمیدانم چرا برزمین میخکوب شده ام

ولی من میدانم !

فرداد سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 10:15 ق.ظ http://ghabe7.blogsky.com

سلام خواهرم
تو پست قبلی خودم رو به اون راه زدم...ولی ...
من دعا میکنم که هرچه زودتر صحت و سلامتی به وجود چلچله برگرده...درد هزاران فرسخ فاصله بگیره و جرات نزدیک شدن نکنه...الهی آمین.
راستی اونجا به فرشته ها میگن پرنده؟
سهبای عزیز
بی تابی خاصیت آخرای زمستانه....برای پیشواز بهار رفتن.

درد چلچله درد روحه برادر !‌ نه درد جسم ! و چه دردی شیرین تر از این که بر بی بالی خویش خون گریه کنیم ؟!

فرداد سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 10:42 ق.ظ http://ghabe7.blogsky.com

درد درده...روح و جسم نمیشناسه...البته بی دردی هم درده.....
فرشته ها ذاتشون بال داره...به این بال ها نیازی ندارن...عجیبه که کسی مثل شما خون گریه کنه بر بی بالی...(تعارف نیست خواهرم).

.......

پدرخوانده سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 11:10 ق.ظ

چرا

.....

افروز سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 11:33 ق.ظ

نرگسم عزیزم سلام
یکی از اتفاقهای خوب امسال آشنایی با تو و دوستهای گلم اونم باز به واسطه تو بود می دونم این مدت انقدر همه درگیر بودیم که شاید وقت نکردیم دیداری تازه کنیم اما مهم اینه که همیشه به یاد تو ،سمیرا و سپیده عزیزم هستم امیدوارم این دوستیها هر سال تازه تر و محکمتر بشن من از فردا میرم شمال و تا 15 فروردین نیستم و فکر نمی کنم وقت نت اومدنو داشته باشم پیشاپیش عیدت مبارک گلم از قول من دخترهای مثل دسته گلت را ببوس امیدوارم جمع گرم خانواده تون همیشه پایدار و پر از عشق بمونه و امسال براتون پر از برکت باشه،امیدوارم به تمام آرزوهای قشنگت برسی و بدون دلم برای تو و دل پاکت تنگ میشه ولی می دونم که کنار خانواده شاد هستی و چی مهمتر از حس شادی یک دوست
عیدتون مبارک و خداحافظ عزیزم

افروز گلم سلام.
من هم از آشنایی با تو و دیدارت بسیار خشنودم مهربان . امیدوارم سال نو برای شما هم سالی پربرکت باشد . خوش باشی عزیز و مراقب خودت باش .
من هم دلتنگت می شوم .

پدرخوانده سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 11:45 ق.ظ

پس چرا گفتی میدانم

چون دیدمتان که میخکوب شدید ! چون دیدمتان که زبانتان بند آمد ! چون حستان را درک کردم !
و به همان دلیل که شما سکوت کردید ، من هم نمیتوانم حرفی بزنم از احساسم !

سعادت یار سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 11:52 ق.ظ

پرواز را به خاطر بسپار چلچله !

پرواز بازترین و رازترین حربه ی توست!اگرچه به درد !
وقتی بالهایت را از راست باز کنی و در مسیر نسیم نوازش گر شمال به آرامی بپویی، درد نمی گیرد باور کن!
ایمان بیاور به آغاز زمین که ترانه و آوازهای خدا را به یاد گلوی غریب ما می آورد!
باور کن به همین سادگی و به همین ترانه بارانی!
ببین من هم دوباره از ابتدا باید آغاز کنم!

این همه راه آمده ام!!!!!

دردت را می فهمم مادرم !
حرفت را هم سعی می کنم بفهمم و به گوش جان بگیرم !

از حالا به بعد را کاش پابه پای مادرم بروم ! کاش میشد .....

پدرخوانده سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 12:11 ب.ظ

طفره نرو

چون اول صیغه استمراری درد را خواندید و میخکوب شدید !‌ چون ....

بگذارید رودررو تا من استفاده ببرم از سخنانتان مثل همیشه !

حمید سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 12:13 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

در تمام جملاتت خدا هست...
واقعا به حقیقت بزرگی رسیدی
خوشحالم... خیلی...

کاش همین باشد که تو میگویی حمید !

مصطفی سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 01:11 ب.ظ http://ghasreseda.persianblog.ir/

یک قناری بر دست
دو کبوتر بر بام
و سه گنجشک به شاخ شمشاد
و هیچ پیوندیشان با هم نیست

خواهر عزیز
تو عالم پرنده ها هم غریبی و دلتنگی وجود داره
ممکنه بال داشته باشی اما ممکنه تو قفس باشی
پس با همه بیگانه میشی
به این فکر کن که توی قفس باشی و به یه درخت تو یه روز بهاری آویزونت کرده باشن
چه حسی بهت دست میده؟تصور کن

تازه باید به فکر ما زمینیا هم باشی
قشنگ نوشتی خیلی قشنگ ولی یه بیت شعر جواب تمام نوشته هات بود خواهر گلم
فراموش نکن
هر که رفت از دیده داغی بر دل ما تازه کرد
در زمین نرم جای پا نمایان می شود

همه پرنده ها با هم پیوند دارند . و چه پیوندی بالاتر از داشتن بال و پرواز در اوج ؟!

این داغ ها رو دوست ندارم و نمیخوام ببینم داداش مصطفی !

سمیرا سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 01:22 ب.ظ http://nahavand.persianblog.ir

چلچله یادش نرود این روزها فصل پرواز است...دردها را باید سپرد به باد و پرکشید..آسمان آبی منتظر است

یادم می ماند که هر لحظه ، می تواند لحظه پرواز باشد عزیز دل .
چشم . دردها را به باد می سپارم اگر بشود ....

سپیده سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 01:28 ب.ظ

فصل پریدن.. فصل رهایی از تعلقات ...فصل دوباره پرگرفتن..فصل چلچله شدن فصل تازه ای از زندگی است

فصل نو دیدن دوباره ! فصل تازه ای در کنار شما ! فصل پروازی به اوج .....

جوجه اردک زشت سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 01:51 ب.ظ http://www.dardarik.blogfa.com

چه کار کردی با دل من ؟؟؟این رسم انصاف نیست درد را بزنی وسط قلب
چه دردی داره این چلچله!!!!!! آخ که درد فراموشی به قول حمید خان اشتباه بود...مقصر ایمان نیاوردنمان کیست وقتی از اول پرواز را یا دمان ندادند سمیرا بانو راست میگه دوتا بال هست ولی به ما یاد دادند که تزئینی هستند...چرا همه خیال میکنن آدم ها نمی تونن پرواز کنن؟ میوه ممنوعه چه قدر ارزش داشت که بخاطرش هبوط تلخ پرواز اتفاق افتاد....کاش لااقل ریشه داشتیم نه اینکه درد ریشه داشته باشد در وجودمان
سهبای مهربان...
سی مرغ بودن یعنی یک دلی نه فراموشی بال..کجایی خدا پرنده هایت درد می کشند وخیلی ها مسخره می کنند ...درد جسم هرچه قدر هم که قوی باشد اندازه یک لحظه ایمان آوردن به پرواز نیست..
رنج نامه ات بی صیغه استمراری درد نیشتری ایست که بد می برد
قبلش بنویس مواظب جگرتان باشید به صرف تیغ و نمک
خودم را از دست دادم
چه کردی با دل جوجه اردک زشت؟

به خدا هیچ نمیدانم ، هیچ نمی توانم ، هیچ ...............
ببخش بزرگوار اگر نشتری شدم به دلتان ، نمکی شدم بر زخمتان ، تیغی شدم بر قلبتان .....
که روزگارم را بارانی کرد صیغه استمراری دردتان ! آرام و قرار ندارم . مرا ببخش برادرم !

جوجه اردک زشت سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 02:19 ب.ظ http://www.dardarik.blogfa.com

این از آن درد هایست که دوست دارم بیشتر شود...نشانه خوبی است درد از این جنس اما ظرفیتم تا این حد است گفتم که بدانید شما که خود از چم وخم پرنده شدن خبر دارید چرا گفتید بنویسم.نوشتم اما خدایی سنگ تمام گذاشتید هنوز نشئه ام

نشئه تان از این درد نباشد ! از آن جام دردی باشد که دیشب نوشیده اید و قرارمان بود با من هم شریک شوید ، که الحق دمتان گرم ....

حمید سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 03:09 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

اردک عزیز و سهبای مهربان!فراموش نکنید که خدا ما را آدم آفرید. به ما بال نداد چون بال،لیاقت ندارد با ما باشد. ما خودمان آسمانیم. ما خودمان زمینیم . دریاییم.
فقط باید حواسمان به پرواز باشد و به حس پروازی که در درون ماست و حواسمان به مقصد پرواز باشد. او مقصدی مهربان است...
بیایید،بگذریم از دنیا... بگذریم از ماده....
بال ما،احساس ماست...
پرواز را به خاطر بسپار...پرنده مردنیست...فروغ

حالا بگو عارف کیه ؟ عرفان چیه ؟!!!
تو دیگه چه جور آدمی هستی حمید ؟!؟!!!! مگه چند سالته تو پسرجان ؟!!!!


خوش به حالت حمید !

حمید سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 03:48 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

منم پا به پای شما حرف زدم!همین
وقتی همه چیز را با یک چشم می بینم،اینگونه سخن می گویم...

منظورت اینه که در همه چی فقط خدا رو می بینی !‌ که هستی همه فقط نشانه های او هستند ؟!‌

سمیرا سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 03:49 ب.ظ http://nahavand.persianblog.ir

میگم..............هیچی ولش کن دیگه نمیگم

نشد دیگه ! سمیرااااا؟!!!!!!

مامانگار سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 05:02 ب.ظ

...صیغه استمراری و رنجنامه ات را خواندم و لذتش را بردم..سهباجان..
...پروازت بر گستردگی پهنه آسمان بندگی حق...مستدام..

ممنون از زیباترین دعایتان مریم جان . همیشه شرمنده محبتهایتان هستم عزیز .

هیچ سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 05:41 ب.ظ

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس که درسراچه ترکیب تخته بند تنم

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کانکه شد کشته او نیک سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگرست
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

جوجه اردک زشت سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 09:29 ب.ظ http://www.dardarik.blogfa.com

دل مشغولی دیشبم در این بود چه گونه جام درد را تقسیم کنم.چه گونه درد پرنده بودن را بگویم که خوش بختانه با درد چلچله جام درد به مساوات اندیشه سرکشیده شد و نشئگی از درد است که درد دستم را می گیرد و می برد تا سرکوچه خدا بعد من چوپان می شوم دور از چشم موسا ها پاهایش را می شوییم
ممنون از همرایتان در سرکشیدن جام درد

خوشا به حالتان که دور از چشم حتی موساها ، با خدا چنین خلوت زیبایی دارید !
دردها هم مثل احساس منتقل می شوند برادرمن !‌ کار خاصی نکردم !

جوجه اردک زشت سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 09:31 ب.ظ http://www.dardarik.blogfa.com

منم موافقم حمید خان نگاهشان دقیق روی عرفان ملاصدرا می چرخد می گویی نه بپرس
حسودیم شد

اینقدری سواد ندارم که تفاوت عرفا را بدانم !

تسنیم سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 10:51 ب.ظ http://t36.blogsky.com

سلام سهباجون.رنجنامه شمارو خوندم ولی نفهمیدم علتش را!

صیغه استمراری درد رو خوندی عزیزم ؟!

سایه سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 11:42 ب.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

شب خوش سهبا جان

رنجنامه ات رو خوندم . ممنونم از این همه احساس ...
ولی "صیغه استمراری درد " باز نشد ! باقی لینکهایی رو هم که گذاشتی خوندم . همشون خوب نوشتن . ولی عزیزم نفهمیدم "اردک " چی گفته .

تو دلت چی می گذره عزیز؟!

سلام سایه جان . چه حس خوشایندی دارم وقتی دوستی مثل شما مطالب من رو با همون احساسی که من نوشتم ، میخونه !
ممنون از همراهی همیشگیت عزیز . اگه امروز هم نتوانستی لینک رو باز کنی بگو تا راه دیگری برای خواندنش نشانت بدهم مهربانم .

شاید یک حشره تکراری چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 09:15 ق.ظ

و من در میان این همه زیبایی ، تنها خیره پرواز توأم چلچله عرش پیما ، تویی که با کوچ هر چه شکوه است و تلخکامی ، چه مهربان کردی آسمان را و چه دیدنی !

خدا کند بتوانم آسمان را مهربان کنم !‌ اما گاهی آسمانها مهربانی ناپذیرند !!!!

سایه چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 09:27 ق.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

سهبا جان

صبح آخر زمستانت به خیر

خانومی سال نو خوبی داشته باشی در کنار خانواده و دوستان . دخترای گلت و از طرف من ببوس و عیدت مبارک..

مرسی سایه جانم . شما هم همینطور عزیزم .

حشره تکراری چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 09:38 ق.ظ

با وجود این همه اردک و شاهین و باز و کفتر و مرغ عشق
معلوم است که حشره کوچکی چون من هویت ندارد

من استاد کشف هویت ها هستم . می دانید که !!!

حشره تکراری چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 09:41 ق.ظ

من پاسخ اول خودمو میخام زود باش ...
جر زنی نداشتیم ....
اینو تایید نکنی

از قدیم گفتند چیزی که عوض داره گله نداره !
چاه کن گاهی خودش توی چاه میفته نه؟!!!

شکیبا چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 10:02 ق.ظ http://shakib110.blogfa.com/

. بیا مادر و بیاموز لذت رها شدن را از هرچه دلبستگی ست !
تو که می دانی من سحری با سفر چلچله ها خواهم مرد پس چرا؟
خاموشی سخنی باید گفت.......

چقدر مشتاقم به بیشتر دیدن و شناختنت ! و چه حیف از زمانی که اینقدر بی دریغ فرصت است برایم .
مرسی نازنینم .

حشره تکراری چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 10:14 ق.ظ

بلی صحیح میفرمایید ، شما استاد کشف رموز هستی
ولی همی افسوس که چلچله ، مادری دارد مثل شیر غرّانو الا من که زنبور کندوی شیرین بیانی هستم
چنان نیشی به وی میزدم که پرواز را به خاطر بسپارد
حالا عسل میل دارید یا نیش ؟!

به هردویشان عادت دارم !‌ هر طور میل شماست !
هر چه از دوست می رسد نیکوست !

حشره تکراری چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 10:38 ق.ظ

پس من میگویم و تو می نوش :
که چه زیباست رقص شعله های سبز لبخندت در خرمن وجودم به امید درخشش ستاره زیبایی ، آنجا که دیگر من برای فرار از خودم تو را نمیرنجانم با همه شکیبایی چرا که تو آنجا هستی و من نادیده میشناسمت ، هم صدایت را ، هم نگاهت را به زیبایی !!!!

قهر و لطف دو روی یک سکه اند نه ؟!!!! و شما در هر دویش بی انتهایی.....
کاش ...........

حمید چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 10:39 ق.ظ http://samandis.blogfa.com

منظورم از یک چشم اینه که هیچ چیزی رو تفسیر نمی کنم. مثلا آسمان فقط آسمان است. به زیبایی آبی اش و به لطافت ابرهایش. همین. درخت فقط یه درخت است. مورچه،مورچه است. وقتی تفکر ما به این شکل باشد هیچ وقت آدم ها رو هم تفسیر نمی کنیم. مثلا نمی گیم فلانی خوبه یا بده. این اخلاق خوب رو داره اون اخلاق زشت رو داره. اگر با یک چشم ببینیم همیشه مهربانی می کنیم. و از مهربانی ما دیگران هم مهربان می شوند. البته برای رسیدن به همچین تفکری باید مثل یک کودک یک روزه بود. و باید تمام ذهنی رو که تا حالا داشتیم پاکش کنیم.

کاش همه مون عین تو ببینیم حمید ! کاش دل همه عین دل تو صاف بود و مهربون ! بی یک لکه سیاهی .....
بازم میگم ، خوش به حالت حمید .

الهه چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 10:50 ق.ظ http://khooneyedel.blogsky.com/

سلااااااام آجی من...
تو بالهات رو فراموش نکردی آجی من....میدونم که فراموش نکردی...خودت هم میدونی که قادر به پروازی....ولی التماسهای عاشقانه برای دلبری از خالق اون بالها خیلی دلنشینه......

التماس برای دلبری !!!!
خداییش نگاهت قشنگه الهه جان . مرسی آجی خوبم .

الهه چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 10:54 ق.ظ http://khooneyedel.blogsky.com/

مررررررسی از تمام آرزوهای قشنگت آجی....
الهی که سال جدید برات پر از اتفاقات محححححححشر باشه و پر باشی از حس پرواز...دل آشفته ت آروم بگیره و به هرچیزی که خیر درش هست برسی....
دوستت دارم آجی نازنینم...مراقب خودت و بالهای بلوریت و دل عاشقت باش

مرسی مرسی مرسی . چقدر من انرژی می گیرم از این دعاهای قشنگ .
تو هم همینطور مهربون من ، خیلی مراقب خودت و اون دل مهربون قشنگت باش .

مذاب ها چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 11:06 ق.ظ http://mozabha.blogsky.com

دل که بیاد دوست منور شد....
دیگر رسالت بال بپایان میرسد....
و خدا در سرزمین خاک جوانه میزند و به شکفتن مینشیند....

سلام سهبای عزیز....
تو بال را میخواهی به چکار؟
تو خود با این دستهایی که مینویسی معجزه پرواز را در وجود ما خلق میکنی...
مگر میشود آفریده ایی همچون تو ، در حسرت پرواز باشد؟!
شگفتا تو در فراسوها پر گشوده ایی و از فراغ پرواز می نویسی؟!
چه بگویم خواهر بزرگوارم ، که حسرتم در این شکوه پرواز تو ناگفتنی است....
صیغه استمراری درد را نیز خواندم ، برای جوجه اردک هایی که فکر میکنند زشتند نامه ایی نوشتم.... همین امروز .


چلچله ام و دلم درد دارد . روی شانه هایم جای بالهای فراموش شده ام درد می کند . و من دارم لذت درک این درد را با تمام وجود می چشم که چه سخت است پردرآوردن ، چه سخت است پرواز وقتی بالهایت را فراموش کرده ای و باید از نو درد بال درآوردن را به تجربه بنشینی . اما من حاضرم از قید این زمین خاکی رها شوم تا لذت پرواز را بچشم تا شاید آنوقت از عمق جان به بهاری نو بیندیشم .

ممنونم خواهر بزرگوارم از این همه حس های شگفت انگیزی که در وجودمان تزریق کردی.

پروازی اگر باشد به یمن حضور همه آن سی مرغی است که تصمیم گرفته اند به سیمرغ شدن . و بدون شک شما یکی از مهمترین آن سی مرغ ها هستنید سپهر عزیز . خوشا به سعادتتان که آسمانی هستید و اصلا در حیطه زمین نگنجیده اید از ابتدا !
ممنونم از حضور همیشه زیبایتان .

تنفس چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 07:05 ب.ظ http://tanaffos.blogsky.com

سلام سهبای عزیز و مهربان
نمی دانم چرا وقتی کامنتت را خواندم اینقدر دلتنگ شدم و دلم گرفت !
ابتدا مرا ببخش به خاطر تاخیرم ٬مشغول انجام کار های عقب افتاده آخر سال هستم ٬چندین بار آمدم و این متن را خواندم اما نتوانستم چیزی بنویسم فقط دلم گرفت ...
وقتی می آیم به نگار خانه ات دلم تنگ می شود متعجبم که چگونه احساس ها از فضای مجازی منتقل می شود باور کن دردت منتقل می شود ومن احساس می کنم ...
خداوند بهترین نعمت را به تو ارزانی کرده و آن یک دل بسیار مهربان و رئوف است که برای همه می تپد چه بهتر از آن سراغ داری عزیز...
تو بهترینی که اینهمه خوبی و مهربانی را برای دیگران می خواهی و بدان که خدای مهربانی ها به تو بازگشت خواهد داد گرچه سختی هایی را تحمل کنی گاهی انسان به مویی می رسد اما پاره نمی شود و آن به دلیل کارهای خوبی است که انجام می دهد و دعاهایی است که بدرقه ی راهش است ...
کاش وقتی به دیدار مادر آمدی حتی برای دقایقی می دیدمت ...
و اما در سال جدیدمن هم بهترین ها را برایت خواستارم و امید آن دارم روزنه های امید را از پنجره بهار به تما شا بنشینی ...به خدای مهربان می سپارمت

سلام عزیزترینم . دلتنگی را دلهای مشتاق خوب درک می کنند . و مگر می شود دل من برایتان تنگ باشد و شما درنیابیدش ؟ یا شما دلتنگ باشید و امواجش به من نرسد مهریانم ؟
منتظر اشاره ای بودم که جسارتم ببخشد برای دیدارتان . در اولین فرصت از سالی نو ،‌اگر عمری باقی باشد و نفسی ، حتما به دیدارتان خواهم آمد مهربان . مشتاق و محتاج دعاهای خوب شما هستم عزیز صبور من .

محمد پنج‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 06:21 ب.ظ http://www.hubut.blogsky.com

سلام:
جایی که من هستم،پر از پرنده است،کبوتر،دارکوب،قرقی،فاخته،سار ،قمری،یا کریم،
گنجشک فراوان و....همه آزادانه پرواز می کنند و از همه
زیباتر چلچله هایی است که در طلیعه بهاران،از راه می رسند
و شاید مادرانشان برای پرواز و اوج آنها دعا کرده اند،که هر
بهار می ایند و شاید مادران ما برایمان دعا کرده اند،که
چلچله ها رو ببینیم.................

همه با دعای نیک پدران و مادران است که به جایی می رسند !‌
خوشا به حالتان !‌ مگر کجایید شما ؟!!! همه اینهایی را که شما گفتید من فقط یک جا دیده ام !‌باغ پرندگان اصفهان !

دلتنگ حضورتان بودم . ممنون که آمدید .

حمید شنبه 20 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:00 ب.ظ

فکر را
خاطره را
زیر باران باید برد...

اگه بارون نبود چی حمید ؟

ر یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:28 ق.ظ

مادر عددی نیست دربرابر شادی ها و تفریح روح!

شادی و تفریح با مادر است که معنا دارد و در پی شادی و لبخند او ...

[ بدون نام ] یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:30 ق.ظ

شما هم خوشتان می آید اسم یه نفرو تکرار ببینید که مادر نیست

مادر بودن مگر شاخ و دم دارد مهربان ؟! این چه حرفیست آخر ؟!

مهرداد یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:31 ق.ظ http://kahkashan51.blogsky.com

یه انتخاب و یک تصمیم ناخواسته و عملی شدن یک تفکر از جنس آتش و ضربه ای که سرم را به سنگ تقدیر دعوت کرد تا آرزوی پرواز و پرنده بودن و آشیانه ی بهشتی را به زندان هزار توی بی پرواز خاک بسپرد . درد دارد درد دارد استمرار این همه بلند پروازی در زمینی که آسمان درب هایش را لایق این گونه پریدن های درجا و این پرنده های سرگردان در ناکجا بسته است !

چگونه خود را پرنده نامم وقتی جسمم با صفات زمین فربه و بال هایم برنگ خاک عادت کرده و سنگ زمین به سینه میزند حقا که بال بال زدنم نه تنها بیشتر در باتلاق تعلقات فرو میبردم بل گرد بپا شده از روزمرگی هایم آبی آسمان را نیز بر دایره نسیان چشمانم افزون خواهد کرد.

آنوقت که مادر پرواز رفیق نیمه راه ذهن نابلدم شد ، قیچی روزگار آن دایه ی مهربان تر از مادر مهر ماندگار ترین پرنده ی غریب را بر پیشانیم نشاند و شاه بال های پرواز را برای همیشه از شانه های ذهنم چید....

..............................................

سلام مهربان...

درد درد ِ تولد بال نیست !

درد درد ِ زخم هاییست که ذهنمان از چیدن تفکر پرواز برداشته است .

درد درد زخم هایی ست که ما را از تفکر پرواز بازداشته است ... حق با شماست برادر و چه زیبا گفته اید که آنقدر در بند تعلقات دنیایی اسیر شده ایم که بال بال زدنهایمان مارا بیشتر و بیشتر در این گرداب فرو خواهد برد !
راستی مهربان برادر , مهر ماندگارترین پرنده ( مهر ضم دارد یا کسر ؟!)

سلام . ممنون از این نظر ارزشمند و زیبا . حضورتان غنیمتی ست برای من و این سرا .

طهورا یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:50 ق.ظ

در تنگناهانگنجیدن
در محدوده ها محبوس نشدن
سنگ راه نبودن
در راهی که همه به هم مرتبطند
یعنی بال گشودن...
پرواز
براستی جایی که او از رگ گردن به من نزدیک تر است ...
تا تصمیم پرواز ...در آغوش او بودن نیست؟؟

زیباترین تعریف پرواز را از شما شنیده ام عمه جانم :
در تنگناها نگنجیدن , در محدوده ها محبوس نشدن و مهمتر از همه , سنگ راه نبودن , در راهی که همه به هم مرتبطند ....

سلام عمه جانم . چقدر جایتان خالی بود مهربان آبی .

بزرگ یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:37 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

سلام بر چلچله عاشق

همیشه به خاطر بسپار

پرواز چلچه بی صداست

http://static.ddmcdn.com/gif/willow/swallow-info0.gif

پرواز چلچله بی صداست ... به یادم می ما ند ...
سلام بزرگ مهربان دریادل .

بزرگ یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:39 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

انسانها وقتی به تعالی میرسند بال در میاورند

بزرگ یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:49 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

زندگی . . .
زندگی مثل یه درد
زندگی تاریک و سرد
زندگی مثل یه شعر
زندگی خالی ز مهر
زندگی مثل یه باد
زندگی مثل خیال
جاودانگی محال
زندگی مثل یه برگ
جاده ای به سوی مرگ
زندگی مثل یه کوچ
سفری به سوی پوچ
..........
زندگی یعنی یه راهی
واسه آزمون الهی
زندگی یعنی کلاغ پر
همه میریم یه روز آخر
شعر از:اهورا آریامنش

شنیدن این حرفها از شما برام خیلی تلخه آقابزرگ !

بزرگ یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:03 ب.ظ http://navan1.blogfa.com

پرنده هستی و پرواز رو بخاطر داری
پرنده هستی و درد را
بیشتر از پرواز میبینی
پرواز کن
پرواز
درد ها
وقت پرواز
پر میگیرند
.........
من همان غاز وحشیم
که بال خود را
از یاد برده ام
بالها
توان کشیدن
تنم را ندارند
من با دو بال خود
راه میروم
تو
پرواز کن
چلچله عاشق

درد در این کلمات نهفته ست ! درد در دیدن تنهایی هاست ! درد در بی پروازی تنها نیست ! درد این است که همه پرنده ها , پرواز را فراموش کرده اند ! آسمان دلش برای رقص دسته جمعی غازهای وحشی تنگ شده ! پرواز یک پرنده تنها , دلتنگی را بیشتر می کند بزرگ عزیز ! باید سی مرغ شویم ...

بزرگ یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:13 ب.ظ http://navan1.blogfa.com

چلچله عزیز
پرواز کن
پرواز
پرندگان
منتظر
پرواز تو هستند

فراموش کرده ام راه و رسم پرواز را ! باید از نو بیاموزم ...
کمکم می کنید ؟

دانیال یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:19 ب.ظ http://www.danyal.ir

ناشیانه به فکر آشیانه ای
گر چلچله ای به فکر آسمان باش !

وقتی درهای آسمان بسته است و ابرهای سهمگین دلتنگی آنرا پوشانده اند , چه چاره می ماند برای چلچله ای تنها جز آنکه دل خوش کند به ساختن آشیانه ای بر بالای بلندترین درخت در دسترس !؟
آسمان هم آسمانهای قدیم ! آبی و آرام و وسیع ....

افروز یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 01:10 ب.ظ

نرگس اون کامنت چیه اون بالا ؟فکر کنم مال 7 ماه پیشه یعنی اسفند اینجا چکار میکنه؟

عزیزم واسه یک سال و خورده ای پیشه ! یعنی اسفند 89 !

سایه یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 04:41 ب.ظ

افروز جوون کامنتها برای یکسال و هفت ماه پیشه !!

من و بردی به روزگاران !! روز یاران !!

آخ دقیقا میخواستم حال و هوای اون روزها برامون تکرار شه ناهید ! یعنی شد ؟!

مهرداد یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:34 ب.ظ

مهر ماندگارترین (ضم) !
سلام

سلام داداش . میگما دقت کردین هر دوی اینها معنا میدن به جمله تون و هر کدوم هم یه معنای متفاوت ؟!
مُِهر ماندگارترین یا مٍهر ماندگارترین ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد