کفشدوزک , بال زنان نشست بر گنبد دوار سبز رنگ ! آهسته آهسته گام برمی داشت و آواز می خواند ... به ناگاه خود را دید , ایستاده بر برش سرخ ماه ......
"وااااااااااااااااای !!! چقدر کفشدوزک !!! "
قاچ هلالی هندوانه , دنیایی از کفشدوزک های نشسته در کنارهم را در ذهن او نشاند . می خواست یکی از آنها شود که تنهایی آزرده اش ساخته بود . در بهشت هم که باشی , تنهایی رنج است ! شاید از این رو , آدم آفریده شد !
پس آرام پرید و بر سرخی بی نهایت فرود آمد ...
" چه طعم شیرینی !!!"
غرق در شهد خنک آن هلال قرمز , گم شد تا شاید کفشدوزکی دیگر بیابد اما ...
طعم شیرینی , سرگرمش کرد ! زمان گذشت و همراه همدمی نیافت و سراب دوستی را دید !
"این کفشدوزک ها همه توهمند و خیال ! که بی بالند و بی خاطره پرواز !"
خواست پرواز کند , نتوانست ! شیرینی سرخ رنگ , بالهایش را به هم دوخته و پرواز را از او دور کرده بود ... غصه اش گرفت که شده شبیه دیگران ! اما نه ! او از پرواز خاطره داشت و پرواز برایش توهم نبود ! پس با پاهای کوچک و ناتوانش قصد بیرون رفتن کرد از آن سراب شیرین ... خواست بیرون آید , هرچند سخت و طولانی و طاقت فرسا , اما آرام آرام راه را پیمود و دوباره ایستاد در اولین نقطه بودنش ... ایستاده بر قاچ سرخ رنگ خیالی !
حالا اما پرواز برایش چون سرابی شده بود به واسطه غرق شدن در آن سراب سرخ شیرین ! دلتنگ پرواز , با دلی پردرد, یادش آمد که باران باز کننده قفل این دلتنگی ست و گشاینده سراب پرواز ! اما خیال باران از او دور بود و آن هم به سرابی می مانست انگار ! فکر کرد چرا پنجره نگاهش همه لبالب از سراب است ؟!!! بغض کرد و قطره اشکی از چشمانش سر خورد و ....
اندیشید باران که نباشد , باید رد خاطره اش را از آبی های کوچک گاه گاه سراغ گرفت ... پس سر خورد بر دایره سبزرنگ دنیایش و در حوضی آبی رنگ فرود آمد ...
تا چشم کار می کرد آبی فیروزه ای کاشی ها بود که در چشمانش خودنمایی می کردند و قطره آبی که در گوشه ای انتظار می کشید تا چون دیگر قطره های آب , در هرم آفتاب بخار شود و به آسمان رود ...؛ غافل از اینکه نقش او در این میانه , به گونه ای دیگر رقم خورده ! کفشدوزک کوچک خود را به قطره رساند و در آن شنا کرد !
بال هایش آرام آرام از هم گشوده شدند و رنگ سرخ و طعم شیرین را به قطره آب هدیه دادند . اما کفشدوزک کوچک نتوانست پرواز کند ... که خاطره ای دور از تکرار آبی های مدام و خیال دریا , او را در قطره غرق کرد و پروازش را برای همیشه ناتمام گذاشت ... زندگی سراب شد !
راستی , من , ما , تا به حال در سراب شیرین کدام ماه , پرواز را از یاد برده ایم ؟
من , ما , در آبی کدام خیال خالی از دریا , غرق گشته ایم ؟
شما بگویید , کجای زندگی ما , توهم پرواز است و کدام پروازمان , توهم زندگی ؟!
خانوم اجازه؟
اول
عزیز دلمی نازدونه جان . همیشه اول باشی نازنین .
سلام
من لال این گوشه به تماشای بهشت پرواز نشسته ام
دست مریزاد
سلام ...
لال منم با این تشویق های برادر ! تمرین شب است از روی دست برادر !
سپاسگزارم ...
سلام
چقدر قشنگ گفتید بانو
چقدر ایم موضوع واقعیت داره و تکرار میشه تو زندگی من
عالی بود.ممنون
همیشه شاد و برقرار باشید
فدای تو نازدونه , کدوم موضوع تو زندگیت تکرار میشه ؟!
صدای بالهای من تنها وقتی است که تو بازگردی ....
سلام خواهری ، کارم از تحسین گذشته
همیشه به نگاه شما غبطه میخورم ...
به به به ! به به به به ! یعنی باور کنم داداش کوچیک بدعهد کم پیدا , تشریف اوردند خونه خواهری ؟!!!
حسم٬عشق پرواز...
وهمم ٬عشق پرواز...
خیالم ٬عشق پرواز...
عقلم٬ عشق پرواز ...
دلم٬ عاشق پرواز...
آنقدر بال بال می زنم می ترسم پرهایم بریزد ...کجای زندگی غرق شده ای طهورا؟؟؟؟
سلام بلبل عاشق
عمه شما خودتان تجسم پروازید و معنای پرواز ...
حس و وهم و خیال و عقل و دل با شما معنای پرواز می گیرند ...
سلام عمه عاشق !
دل بیارامد به گفتار صواب
آنچنان که تشنه آرامد به آب
سلام نرگس جان
مولانا ؟!
سلام سایه جان ! عجیب جای خالیت می آزاردم ! دلتنگی عجب صیغه عجیبی ست برای صرف کردن !
از شمس به شمس .. نپرس چی شدم !!
مجنونی که تویی و پروانگی ات را آنچنان که من دیدم , فقط شمس تا شمس کم داشته که شکر ... تکمیل شد !
سایه ؟!
سلام آبجی
خعلی ناز بود
حال و روز من بود
پرواز رو فراموش کردم یا بالهام قیچی شده،نمیدونم ولی هرچی هست این حس و حال رو دوست ندارم
دلم پرواز میخواد
کاش بشه
سئوالام رو جواب نمیدی وروجک ؟
سلام .
سوالها که سوال منه
اشک به چشمهام اومد
خیلی دور شدم
خیلی
آبجی نوشته ی قشنگت داغونم کرد...
آجی من بدتر از این حال شما هستم
قبل از این که بیام اینجا داشتم به همین موضوعی که نوشتید فکر میکردم
که پروازم فراموشم شده
اینو که خوندم دیگه ....
ای بابااا ! آجی یک کم از غصه خوردن بیا بیرون و روی سئوالاتم فکر کن ! باشه ؟
اون کفشدوزکه اگه از همون قطره ی اشکش سراغ بارونو میگرفت الان تو سراب زندگی غرق نمی شد...
یه وقتایی از نکته های ظریف زندگی غافل می شیم تاوانش میشه یه عمر فنا
شاید اون قطره هه همون قطره اشک کفشدوزکه بوده فرینازم ...
آدما گاهی توی حوض خالی از آب هم غرق میشن !
و اما بعضی وقتا پرواز جز سردرگمی چیزی نداره.گاهی اگه اون قاچ هلالی سرخ و شیرین دربیاد یعنی تو یه شانس فراتر از پروازو به دست آوردی
می تونی تو حلاوت محض و سرخ آبداری شنا کنی که یه پرنده ی سرگردون از چشیدنش بی بهره ست
پس اینم یه نکته ی ظریف دیگه که کار کوچیک با هدف بهتر از یه گام بزرگ بی هدفه
اون حلاوت محض اگه یه توهم باشه از زندگی چی فریناز ؟ بازم از پرواز بهتره ؟ اونم وقتی راز آفرینش کفشدوزک , پروازه ؟
البته قبول دارم نکته ظریفت رو , اما هدف کوچیک هم باید در راستای بودن ما معنا بشه ...
در به روی همه باز است.
دربان ندارد. تعیینِ وقت لازم نیست.
هیچ عنوان و رسم نمیخواهی جز اینکه:
"در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس
بازارِ خودفروشی از آن سوی دیگر است"
دل , شکسته ترش , پربهاتر است ...
و اما توهم
اگه هنوز سیب دلت بر اثر جاذبه ی زمین میوفته یعنی تو توهم پروازی
پرواز واقعی اونجاست که از حیرت میری تا فنا
از حیرت و خیرگی پروانه تا کشش افقی به سمت شعله
اونجا که کشش عمودی بی معنا میشه
سیب دل بر اثر جاذبه ی زمینی ؟؟؟ یا جاذبه ی زمین ؟
سخت میگی فریناز !
به همه ی حرفام یه از ته دل اضافه کن بانو جواب سوالاتو میگیری
دوباره میخونم با یک از ته دل ... تا جواب سئوالام رو بگیرم عزیز . ممنونم .
دراین دنیایی که فهمیدنش کار آسونی نیست سخت میشه توهم پروازرا از پروازحقیقی تشخیص داد
کفشدوزک تنهانبودکه غرقه گشتنددراین بادیه بسیاردگر
سلام بانو
غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر ...
سلام عزیز دل . چقدر جایت خالیست در کنار من امشب !
آجی فقط یه جواب دارم،البته هرکسی با توجه به شخصیت خودش این سوال رو جواب میده.
جواب من به سوال اولتون اینه
سراب شیرین گناه باعث شد که پرواز یادم بره
سراب شیرین گناه ! عجب ....
راستی , من , ما , تا به حال در سراب شیرین کدام ماه , پرواز را از یاد برده ایم ؟

من , ما , در آبی کدام خیال خالی از دریا , غرق گشته ایم ؟
شما بگویید , کجای زندگی ما , توهم پرواز است و کدام پروازمان , توهم زندگی ؟!
منتظر جوابیم
خیاط را در کوزه خود نیندازید , مهربان !
لااقل شما اول پاسخ بگویید ...
ای جان یه نفر اومد خیاط رو تو کوزه انداخت
آجی خداییش سوالات سخته
تو رحم نداری وروجک ؟
اگه جایزه داره جواب میدیم ...
شما جواب بدین , جایزه هم میدیم عمه !
آدمها پرواز را از یاد بردند تا زمینی شوند....هبوط افتادن از بهشت نبود جلد شدن آدمها به زیبایی های زمینی بود و ترجیح دادند روی دو پا راه بروند تا پرواز کنند مبادا پرواز کنند و هوایی شوند برای بهشت
از آدمها اگر هوایی بهشت شدن را بگیرند و رویای پرواز را , چه می ماند ؟
ببخشیدا من ٬ما ...یعنی هم برا خودمونو جواب بدیم هم مال جمعو؟
شما واسه خودتون رو جواب بدین هم , یه جمع گیج میزنه عمه !
آجی تو این دوره زمونه رحم کجا بود


رحم و مروت خیلی وقته مرده...
بعدشم سراب شیرین گناه عجب داره
هندونه ای که تعبیر بشه به سراب شیرین گناه عجب نداره وروجکم ؟
با اجازه صابخونه

سلام عمه طهورای عزیز
عمه جون واسه خودتون جواب ندادین حداقل واسه ما جواب بدین
آخه سوالش خیلی سخته
در نرو وروجک !
خب آبجی به نظر من تنها چیزی که نمیذاره پرواز کنم همین گناهه دیگه
آخه میدونید که در آخرالزمان منکر و معروف جابجا میشه
اینجاست که یه گناهی که قبلا زشت بوده زیبا میشه
شیرین میشه مثل اون قاچ هندونه
آجی خو به ذهنم همینا رسید
خو فدات شم , اون شکلک چیه میذاری دیگه ؟ وقتی جواب به این قشنگی میدی ؟
آجی وروجک در نمیره،غیب میشه
بعدشم گناه داره وروجک،ذهنش به این سوالا قد نمیده خب
هنوز ذهنش قد نمیده میشه این , وای که قد بده !
جدی قشنگ بود؟
یعنی باور کنم وروجک تونست یه حرف قشنگ بزنه
وااا ! وروجک ؟!!!
علیک سلام وروجک عزیز.

ببخشید سهبا خانوم حالا می شه ماه شو یادمون نیست سالشو بگیم؟
خو سالشو بگین عمه ! آِی امان از این شیطنت مسری امروز !
این پست چرا پی نوشت نداره اونم آبی؟
شیطنت های آبی هم خواندن دارند !
اجازه خانوم چرا برای ما از این شکلکا در میارید
برای دیگران خنده می کنین؟خو این جوری تشویق نمی کنید سالشم یادم میره خو
ببین عمه , یه ذره دیگه بگذره کچل میشم ,کچل بشم , زشت میشم , زشت بشم , ناراحت و افسرده میشم , بعد عصبانی میشم , اونوقت میشم این شکلی :





خو گناه دارم دیگه ! مردم از کنجکاوی عمه جانم !
و در خم ِ کوچه های ِبی نجوا
کفشدوزک
تن به زوزه ی ِ بادهای ِ موسمی سپرد و
تشنه لب به کاکل ِ موج های ِ دریا سجده کرد
مثل ِ تمام ِ عاشقان ِ شرزه
که در خیال ِ خود آیینه دار ِ عشق هایی
از جنس نورند ...
چه زیباست آینه دار عشق هایی از جنس نور بودن ! اینگونه تمام دریا هم می شود انعکاس نور و عشق می شود قرین همه لحظه های ما ...
ممنون دوست عزیز از حضور مهربان و ارزنده تان .
نه دیگه الان یه پیشنهاد میدم تا بخندی و خوشت بیاد .
میگم بیا ید برای هم تفال به حافظ بزنیم به نیت جواب این سه تا سوال شما .باشه؟
اون جیغ بنفشه برای داداشا بود دیگه نه؟
یه دونه از جیغها رو عصری کشیدم , باز داداش کوچیکه غیب شد ! به نظرم اونم یه جورایی وروجک شده که هی غیب میزنه !
تفال خوبه , منم باید تفال بزنم عمه ؟
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بیقرار منست
به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر
گرش به خواب ببینم که در کنار منست
اگر معاینه بینم که قصد جان دارد
به جان مضایقه با دوستان نه کار منست
حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیز
ولیک درخور امکان و اقتدار منست
نه اختیار منست این معاملت لیکن
رضای دوست مقدم بر اختیار منست
اگر هزار غمست از جفای او بر دل
هنوز بنده اویم که غمگسار منست
درون خلوت ما غیر در نمیگنجد
برو که هر که نه یار منست بار منست
به لاله زار و گلستان نمیرود دل من
که یاد دوست گلستان و لاله زار منست
ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت
دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست
و گر مراد تو اینست بی مرادی من
تفاوتی نکند چون مراد یار منست
عمه , این اولین فال من , منتها از سعدی :
چونست حال بستان ای باد نوبهاری
کز بلبلان برآمد فریاد بیقراری
ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری
یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل
ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری
هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد
چون بر شکوفه آید باران نوبهاری
عودست زیر دامن یا گل در آستینت
یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت
تو در میان گلها چون گل میان خاری
وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
این میکشد به زورم وان میکشد به زاری
ور قید میگشایی وحشی نمیگریزد
دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری
ز اول وفا نمودی چندان که دل ربودی
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری
عمری دگر بباید بعد از فراق ما را
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری
ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت
باطل بود که صورت بر قبله مینگاری
هر درد را که بینی درمان و چارهای هست
درمان درد سعدی با دوست سازگاری
شاید که کفشدوزک های ِ خانه به دوش
که بالی برای ِ پرواز ندارند
دِلِشان را
به سمتِ بی قراری ِ باران می برند
تا در قطره ای غرق شوند
اما
از تشنگان ِ عشق که بپرسی
به تو خواهند گفت :
دریا
از مشرق ِ کدام خیال
ظهور می کند ...
از شما می پرسم :
دریا
از مشرق کدام خیال
ظهور میکند ؟
نیتمون همون سه تا سوال:
دلم رمیده لولی و شی ست شور انگیز
دروغ وعده قتال وضع و رنگ آمیز
فدای پیرهن چاک ماهرویان باد
هزار جامه تقوی و خرقه پرهیز
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبیر آمیز
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
غلام آن کلماتم که آتش انگیزد
نه آب سرد زند در سخن برآتش تیز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز
بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگریز
مباش غره به بازی خود که در ضرب است
هزار تعبیه حکم پادشاه انگیز
پیاله بر کفنم بند تا سحر گه حشر
به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
خدایی جناب حافظ مرحبا
کف کردم عمه ! وااااای !!!
اینم فال دوم من :
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی بجای یاران فرصت شمار یارا
....
از مشرق ِ خیالی که محرابش دریا باشد نه چکه ای آب ِ صورت ...
از مشرق ِ خیالی که به امواج ِ کف آلوده ی ِدریا ایمان
آورده باشد نه به آب های ِ چکیده از لب ِ روی !!
از مشر قِ خیالی که بوی ِخوش ِ سیبِ اغوا را نتابید ...
حالا شما بگو ...
راستش در محضر شما سخن گفتن بسیار سخت است دوست عزیز , اما سئوالی دارم :
غرق شدن در خیال دریا , چه با قطره صورت گیرد , چه خود دریا , چه فرقی با هم می کند ؟!
کاش واقعا غرقه دریا شویم , نه غرقه در خیال خالی دریا !
سپیده جان می دونستم تو هستی کنار بچه ها و نرگس وگرنه تنهاشون نمی ذاشتم ..
حتما شب نشینی خوبی کنار هم داشتین نه سهبا جان ؟!
یه ذره حرف زدیم , بعد با خواهش یگانه و گیجی بیدار خوابی هر دومون , رفتیم به عالم هپروت , تا خود صبح !
اما ارامشی داره بودن در کنار سپیده ! سپیده یه دریای آرامشه ناهید ! مثل من و تو هنوز مجنون و شیدا نشده شکر خدا !
خیال ِِ خالی دریا ، هم
آه از رگِ تشنگی می گشاید
برای دلی که به نشخوار ِ عشق نیامده باشد زمین کافی است آسمان پیشکش !!
راستی سلام ...
قبول دارم که خیال خالی دریا , رگ تشنگی را می گشاید , اما ... کاش به جای غرقه شدن در توهم دریا , راه رسیدن به او را بیابیم ! غرق شدن در حوض خالی از آب , حتی اگر به عشق هم باشد , زندگی را به سرابی تهی می کشاند !
راستی , علیک سلام دوست بزرگوار .
چه خوب !
که من بهشت را
به بوسه های تو بخشیدم !
حالا
همه جا بوی بهشت دارد و
من ،
عطر بوسه های تو !
.
.سلام مهربانم
سلام گل مریم . خوش آمدی .
آره خوب فهمیدم
جواهرهایی مثل سپیده نایابند
آرامش متانت و فهم بالای سپیده جان مثال زدنی است .. خدا نگهدارش باشه همیشه ...
فدای تو و مهربانی ها و پروانگی هایت ! می دانی که عجیب با تو همراهم در زمینه جنون , اما حیف که کم می آورم در برابرت !
و سپیده ....
آی امان از دلتنگی !
نیلوفران را به آبی ترین روزها وعده دادن
و
آب ِ دریا را به کتفِ درختان بی ریشه گستردن
بیشتر زندگی را به سراب ِ تهی کشاندن است تا
با سر در داخل ِحوض پریدن به هوای ِ عشق!!
مگر نه !!؟
نیلوفر را تنها آفتاب می تواند به آبی ترین روزها وعده دهد که خود گل آفتاب است در ماندگاری لحظه های رخوت ...
قبول دارم که آب دریا را به کتف درختان بی ریشه دواندن , کم نمی آورد از با سر پریدن به هوای عشق , جز اینکه اولی بوی خیانت و بلاهت می دهد و دومی رنگی از جنون دارد !
هر چه باشد , جنون عشق هم زیباست !
مگر نه ؟
خیانت و بلاهت کجا
جنون عشق کجا
ترازویی سراغ داری برای وزن کردنشان با هم !!
جمع ِ اضداد است
مگر نه !!؟
شما مطمئنید نامتان را درست انتخاب نموده اید پسر رویایی ؟ همان تندیس رویا بیشتر به شما می آید تا این یک !!!
حق با شماست ! هرچند نظرگاه من ترازوی دقیق برای سنجش این دو با هم نیست , اما اگر همین باشد , این کجا و آن کجا ...
ممنون از حضور ارزشمندتان .
راستی
برای ِ من که
زلال ترین دقیقه ی شبنم را از نگاهِ دریا چیده ام
خیال ، تکرار ِ همان دقایق زیباست ...
نطرتان چیست !؟
شاید هر کدام ما خاطراتی داریم از دریا و پرواز که به تمام بودنمان بیرزند و دلمان می خواهد همیشه و در هر حال به آنها رجوع کرده و احساس شادمانی نماییم ! اما یادمان نرود که درجا زدن در خاطره ها , حس خوب زندگی و حرکت را از ما خواهد زدود . بهتر است به جای نگریستن به عکس دریا در ذهن خود , گام برداریم و لحظه به لحظه فاصله مان را با ان کم کنیم ....
اینطور نیست دوست عزیز ؟
در سرتاسر این پست استعاره هایی واقعی به چشم می خورد
کفشدوزک
هلال سرخ توهم و خیال
پرواز
باران
و
در نهایت
غرق شدن در " قطره یی کوچک "
...
شاید این نگاهی به زندگی ما انسان هاست که گاه مسیر را گم می کنیم
گاه اسیر توهم شده و پرواز را به رنگی فریبنده و چسبناک می فروشیم...
خدا کند در آخر راه ، فروشنده یی مغبون نباشیم .
سنگ بنای این پست , یک نگاه طنز بود , اما آنقدر سئوالهای من رنگ این طنز را تغییر داد که بیشتر به تراژدی شبیه شد ! واقعا سئوالاتی که در ذهنم شکل گرفت , پاسخگوی بسیاری از لحظه های زندگی ماست , اگر به پاسخی درست برسیم ...
خدا کند با توهم دریا , در قطره خرد کوچکی زندگی را نبازیم !
کفشدوزک شما اول بر گنبد دوار سبز رنگ ایستاد و بعد محو قرمزی و غرق شیرینی و خنکی هلال هندوانه شد
ما که بالهایمان با پوست خیار چسبنده شده و عطشمان زیادو سرابمان خوراک بره(پوست هندوانه) است
اینا یعنی چی آقا بزرگ مهربون ؟!
زندگی هیچ نبود،
و به آسانی یک گریه گذشت.
کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت.
تا که در رویاها
همه دار و ندارش،
قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش
همه را بی منت، به عروسک بخشد
غافل از آینده.
نمیدونم چرا لال شدم !؟
زندگی فلسفه ای بیش نبود
که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود
و محبت، افسوس.
من خودم را دیدم، آن زمانی که دلم سوخته بود
و تو را می دیدم، بی خبر از من و غمهای دلم
و تو آن عصیانگر،
که نماد همه خوبان شده بود!!
و سخن از غم یاران می گفت
واپسین لحظه دیدار عجیب
خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی
و سخن از رفتن،
سخن از بی مهری!!
تو که خود می گفتی
خسته از هرچه نصیحت شده ای
این شعر از خودتونه آقا بزرگ ؟! عجیبه ! به نظرم میاد کلی حرف داره واسه من ...
پس گذر کفشدوزکها به اینجا هم رسیده است...عین مخمله بالشون...و پرواز...قشنگ ترشون میکنه
چند روز پیش , می خواستم سبزی بخرم سمیرا که وسط برگ های ریحان , چشمم به یک کفشدوزک افتاد ! هر کاری کردم بیاد بشینه رو دستم نمیشد ! هی گم میشد توی سبزی ها و باز من به زحمت درش میاوردم , اما نشد که بیاد بشینه روی انگشتم ...
یهو به خودم اومدم و دیدم چند دقیقه ای رو مشغول بازی با کفشدوزک بودم ! به گمونم پسر صاحب مغازه به عقل من شک کرد !
کفشدوزک ها رو از کودکی دوست داشتم


بخاطر بالهای قشنگشون
ما آدمها هم توی زندگی زیاد غرقِ سرابها میشیم
سرابهایی که ما رو گاهی دچار بیراهه ها میکنن
سلام بانوی دوست داشتنی
دلم برای شما و خونه ی پر از مهرتون تنگ شده بود
بی نهایت
امیدوارم همیشه زندگیتون پر از مهر و خوشبختی باشه
سلام نازنینم . خوش آمدی دختر بارانی . خوشحالم که باران مشهد , باعث شد باران حضورت را بر دلهایمان ببارانی ...
زنده باشی و خوشبخت . از حضورت ممنونم .
گاهی دوست داری تنها گوش باشی و چشم ،تا لحظه های بودن کناردوست را برای زمانهایی دوری ودلتنگی ضبط کنی ...
دیدن سایه خانم ازنزیک وشنیدن حرفهای شیرنشان خود نعمتی بود دراین روزهای دلتنگی وچقدردوست داشتنی است پروانگی هاولحظه های کنارتان بودن ...امیدوارم به زودی دوباره باهم ببینمتان ...
دلم می خواهد منم دنبال شیدایی بروم یا اینکه شیدایی بیاید سراغم
سپیده ام آنقدر دلتنگم که ....
دلم برای سکوتت , برای عمق نگاهت , برای طعم بودنت , برای حس قشنگ دوستیت تنگ شده بود و حالا باز با دیدن دوباره ات دلم بی قراریش بیشتر شده ...
می توانستم اگر , هر آنچه فاصله بود بر می داشتم !
راستی , تو هم شیدایی ... منتها شیدایی ات با من و سایه فرق می کند که بسیار جوان تری ! همیشه شاد باشی مهربان دوست داشتنی ام ...