کفشدوزک , بال زنان نشست بر گنبد دوار سبز رنگ ! آهسته آهسته گام برمی داشت و آواز می خواند ... به ناگاه خود را دید , ایستاده بر برش سرخ ماه ......
"وااااااااااااااااای !!! چقدر کفشدوزک !!! "
قاچ هلالی هندوانه , دنیایی از کفشدوزک های نشسته در کنارهم را در ذهن او نشاند . می خواست یکی از آنها شود که تنهایی آزرده اش ساخته بود . در بهشت هم که باشی , تنهایی رنج است ! شاید از این رو , آدم آفریده شد !
پس آرام پرید و بر سرخی بی نهایت فرود آمد ...
" چه طعم شیرینی !!!"
غرق در شهد خنک آن هلال قرمز , گم شد تا شاید کفشدوزکی دیگر بیابد اما ...
طعم شیرینی , سرگرمش کرد ! زمان گذشت و همراه همدمی نیافت و سراب دوستی را دید !
"این کفشدوزک ها همه توهمند و خیال ! که بی بالند و بی خاطره پرواز !"
خواست پرواز کند , نتوانست ! شیرینی سرخ رنگ , بالهایش را به هم دوخته و پرواز را از او دور کرده بود ... غصه اش گرفت که شده شبیه دیگران ! اما نه ! او از پرواز خاطره داشت و پرواز برایش توهم نبود ! پس با پاهای کوچک و ناتوانش قصد بیرون رفتن کرد از آن سراب شیرین ... خواست بیرون آید , هرچند سخت و طولانی و طاقت فرسا , اما آرام آرام راه را پیمود و دوباره ایستاد در اولین نقطه بودنش ... ایستاده بر قاچ سرخ رنگ خیالی !
حالا اما پرواز برایش چون سرابی شده بود به واسطه غرق شدن در آن سراب سرخ شیرین ! دلتنگ پرواز , با دلی پردرد, یادش آمد که باران باز کننده قفل این دلتنگی ست و گشاینده سراب پرواز ! اما خیال باران از او دور بود و آن هم به سرابی می مانست انگار ! فکر کرد چرا پنجره نگاهش همه لبالب از سراب است ؟!!! بغض کرد و قطره اشکی از چشمانش سر خورد و ....
اندیشید باران که نباشد , باید رد خاطره اش را از آبی های کوچک گاه گاه سراغ گرفت ... پس سر خورد بر دایره سبزرنگ دنیایش و در حوضی آبی رنگ فرود آمد ...
تا چشم کار می کرد آبی فیروزه ای کاشی ها بود که در چشمانش خودنمایی می کردند و قطره آبی که در گوشه ای انتظار می کشید تا چون دیگر قطره های آب , در هرم آفتاب بخار شود و به آسمان رود ...؛ غافل از اینکه نقش او در این میانه , به گونه ای دیگر رقم خورده ! کفشدوزک کوچک خود را به قطره رساند و در آن شنا کرد !
بال هایش آرام آرام از هم گشوده شدند و رنگ سرخ و طعم شیرین را به قطره آب هدیه دادند . اما کفشدوزک کوچک نتوانست پرواز کند ... که خاطره ای دور از تکرار آبی های مدام و خیال دریا , او را در قطره غرق کرد و پروازش را برای همیشه ناتمام گذاشت ... زندگی سراب شد !
راستی , من , ما , تا به حال در سراب شیرین کدام ماه , پرواز را از یاد برده ایم ؟
من , ما , در آبی کدام خیال خالی از دریا , غرق گشته ایم ؟
شما بگویید , کجای زندگی ما , توهم پرواز است و کدام پروازمان , توهم زندگی ؟!
بچه که بودیم بعد امتحانات با کفشدوزک میفهمیدیم قبول میشیم یا نه
کفشدوزک رو تو مشتمون میگرفتیم و مشتمون رو باز میکردم رو به بالا
اگر کفشدوزک از انگشتانمان بالا میرفت و پرواز میکرد قبول میشدیم وگرنه ، نه
نمیدونی این آزمون چقدر واسمون هیجانی بود
واقعا هیجانی بوده ! اما آخه شما بعد هر امتحان , از کجا کفشدوزک پیدا می کردین ؟
سلام بر شما سهبای عزیزم.امروز با اقا بزرگ ذکر خیر شما بود
سلام نازنین . شما و آقا بزرگ همیشه مهربون و دریادل لطف دارین .
و با آقا بزرگ ذکر خیر شما , چند روز پیش ...
خوش آمدید .
سلام
وروجک گرامی
تولد مبارک
۲۸ ساله شدی و هنوز ازدوا....
-----
خطرش اینجا بود
سلام .
خطر داره یعنی ازدواج نکردن ؟ بعد حالا مطمئنیم که وروجک 28 ساله شده ؟
نگید من تبریک نگفتما؟
گفتم
از مهربونی مثل شما غیر این انتظار نمیره خب !
فدای شما

شب عالی خوش
از این آدمک خوشم میاد
گاهی به بالا نگاه می کنه
گاه به لبخند
شب شما هم آروم مهربونم . لبخند همیشگی لبهاتون .
اشتباه شد
آن ادمک این است:
سلام آجی
در گذر لحظه ها رسیدم به اینجا
کنجکاو شدم این آدم مهربون کیه
کدوم آدم مهربون عزیزم ؟
همین یک آدم مهربون(آدمک خنده)
کامنتای بالا