سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

سراب زندگی




 کفشدوزک  , بال زنان نشست بر گنبد دوار سبز رنگ ! آهسته آهسته گام برمی داشت و آواز می خواند ... به ناگاه خود را دید , ایستاده بر برش سرخ ماه ......

"وااااااااااااااااای !!! چقدر کفشدوزک !!! "

قاچ هلالی هندوانه , دنیایی از کفشدوزک های نشسته در کنارهم را در ذهن او نشاند . می خواست یکی از آنها شود که تنهایی آزرده اش ساخته بود . در بهشت هم که باشی , تنهایی رنج است ! شاید از این رو , آدم آفریده شد !

پس آرام پرید و بر سرخی بی نهایت فرود آمد ...

" چه طعم شیرینی !!!"

غرق در شهد خنک آن هلال قرمز , گم شد تا شاید کفشدوزکی دیگر بیابد اما ...

طعم شیرینی , سرگرمش کرد ! زمان گذشت و همراه همدمی نیافت و سراب دوستی را دید !

"این کفشدوزک ها همه توهمند و خیال ! که بی بالند و بی خاطره پرواز !"

خواست پرواز کند , نتوانست ! شیرینی سرخ رنگ , بالهایش را به هم دوخته و پرواز را از او دور کرده بود ... غصه اش گرفت که شده شبیه دیگران ! اما نه ! او از پرواز خاطره داشت و پرواز برایش توهم نبود ! پس با پاهای کوچک و ناتوانش قصد بیرون رفتن کرد از آن سراب شیرین ... خواست بیرون آید , هرچند سخت و طولانی و طاقت فرسا , اما آرام آرام راه را پیمود و دوباره ایستاد در اولین نقطه بودنش ... ایستاده بر قاچ سرخ رنگ خیالی !

حالا اما پرواز برایش چون سرابی شده بود به واسطه غرق شدن در آن سراب سرخ شیرین ! دلتنگ پرواز , با دلی پردرد, یادش آمد که باران باز کننده قفل این دلتنگی ست و گشاینده سراب پرواز ! اما خیال باران از او دور بود و آن هم به سرابی می مانست انگار ! فکر کرد چرا پنجره نگاهش همه لبالب از سراب است ؟!!! بغض کرد و قطره اشکی از چشمانش سر خورد و ....

اندیشید باران که نباشد , باید رد خاطره اش را از آبی های کوچک گاه گاه سراغ گرفت ... پس سر خورد بر دایره سبزرنگ دنیایش و در حوضی آبی رنگ فرود آمد ...

تا چشم کار می کرد آبی فیروزه ای کاشی ها بود که در چشمانش خودنمایی می کردند و قطره آبی که در گوشه ای انتظار می کشید تا چون دیگر قطره های آب , در هرم آفتاب بخار شود و به آسمان رود ...؛ غافل از اینکه نقش او در این میانه , به گونه ای دیگر رقم خورده ! کفشدوزک کوچک خود را به قطره رساند و در آن شنا کرد !

بال هایش آرام آرام از هم گشوده شدند و رنگ سرخ و طعم شیرین را به قطره آب هدیه دادند . اما کفشدوزک کوچک نتوانست پرواز کند ... که خاطره ای دور از تکرار آبی های مدام و خیال دریا , او را در قطره غرق کرد و پروازش را برای همیشه ناتمام گذاشت ... زندگی سراب شد !


راستی , من , ما , تا به حال در سراب شیرین کدام ماه , پرواز را از یاد برده ایم ؟

من , ما , در آبی کدام خیال خالی از دریا , غرق گشته ایم ؟

شما بگویید , کجای زندگی ما , توهم پرواز است و کدام پروازمان , توهم زندگی ؟!

نظرات 108 + ارسال نظر
بزرگ دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:36 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

بچه که بودیم بعد امتحانات با کفشدوزک میفهمیدیم قبول میشیم یا نه
کفشدوزک رو تو مشتمون میگرفتیم و مشتمون رو باز میکردم رو به بالا
اگر کفشدوزک از انگشتانمان بالا میرفت و پرواز میکرد قبول میشدیم وگرنه ، نه
نمیدونی این آزمون چقدر واسمون هیجانی بود

واقعا هیجانی بوده ! اما آخه شما بعد هر امتحان , از کجا کفشدوزک پیدا می کردین ؟

زهرا فتحعلی دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:22 ب.ظ http://zahraa.blogfa.com

سلام بر شما سهبای عزیزم.امروز با اقا بزرگ ذکر خیر شما بود

سلام نازنین . شما و آقا بزرگ همیشه مهربون و دریادل لطف دارین .
و با آقا بزرگ ذکر خیر شما , چند روز پیش ...
خوش آمدید .

یک آدم مهربون(آدمک خنده) دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:36 ب.ظ

سلام
وروجک گرامی
تولد مبارک
۲۸ ساله شدی و هنوز ازدوا....
-----
خطرش اینجا بود

سلام .
خطر داره یعنی ازدواج نکردن ؟ بعد حالا مطمئنیم که وروجک 28 ساله شده ؟

ّهمون آدم دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:37 ب.ظ

نگید من تبریک نگفتما؟
گفتم

از مهربونی مثل شما غیر این انتظار نمیره خب !

همون دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:52 ب.ظ

فدای شما
شب عالی خوش

از این آدمک خوشم میاد
گاهی به بالا نگاه می کنه
گاه به لبخند

شب شما هم آروم مهربونم . لبخند همیشگی لبهاتون .

همون دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:54 ب.ظ

اشتباه شد
آن ادمک این است:

زهرا چهارشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:26 ب.ظ

سلام آجی
در گذر لحظه ها رسیدم به اینجا
کنجکاو شدم این آدم مهربون کیه

کدوم آدم مهربون عزیزم ؟

زهرا یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:02 ق.ظ

همین یک آدم مهربون(آدمک خنده)
کامنتای بالا

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد