دیوان غزلیات سعدی گشوده در برابر چشمانم , تصویر زیبای سعدیه هم ... صدای آواز می آید :
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر ز پای در آیم بدر برند به دوشم
از آبی به سبز , از سبز به لاجوردی , از لاجورد به طلایی آب رکناباد ... چه حس غریبی دارد این جلوه سعدیه در این زمان ! شب است و نور چه بازی می کند در این سرا با دل من ... انگار هزاران روح سرگشته غرق در سماعند با غزل و آواز ... پایم در آب رکناباد و چشمم به آن گنبد فیروزه ای و روحم رها شده در این بارگاه ... دلم اما سرگردان میان این و آن ... یک آن آرزو می کنم کاش شیخ سخن اینجا بود و با من گفت از سر این اشعار که اینگونه مرا بی تاب میکنند و بی قرار ... کاش بود و برایم از عشق می گفت , از حکایت دل ... استاد می خواند :
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
و با بغضی ادامه می دهد :
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
اشکهایم روان بر گونه هایم , تار می شود مقابلم ... می اندیشم به حال دل سعدی و شجریان , وقتی آن یک می سرود و این یک می خواند ! چشمانم را می بندم و سعدی را می بینم که رو به من می گوید :
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم , نه عقل ماند و نه هوشم
شگفت زده و شادمان از حضور او , می خواهم بگوید راز این غزلها را و این آتشی که بر جان می افکند . می گوید :
چه وجود نقش دیوار و چه آدمی که با او سخنی ز عشق گویند و در او اثر نباشد ؟
می پرسم آخر با این آتشی که جان را می سوزاند چه کنم ؟ با این داغی که تا به ابد بر دل می ماند ؟ مگر نگفته ای : عشق داغی ست که تا مرگ نیاید , نرود ؟
می گوید :
عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن ور کنی , بدرود کن خواب و قرار خویش را !
استاد می خواند و شیخ سخن همراهش می شود انگار :
حکایتی ز دهانت به گوش جان آمد دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
سعدی ملتهب است و من بی قرار ! او عاشق و من حیران , می گویم :
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن , چو پند می ننیوشم ؟
می خندد و می گوید :
هرگز جماعتی که شنیدند سر عشق نشنیده ام که باز نصیحت شنیده اند ...
و من که این بار با آواز هم صدا می شوم که :
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم !
خنکای نسیمی , عطر بهار نارنج شیراز را بر جانم می ریزد . چشمانم را باز می کنم و باز چشم می دوزم بر آن گنبد فیروزه ای محصور شده در رنگهای آّبی و سبز و طلایی . هنوز صدای سعدی با من است که :
ترک دنیا و تماشا و تنعم گفتیم مِهر , مُهری ست که چون نقش حجر می نرود ...
2-
دیوان حافظ در دستانم , تصویر حافظیه در مقابلم , آرامگاه حافظ با آن گنبد سبزرنگ , ایستاده در میان قابی از درختان و در پیش زمینه ای از آبی آسمان .پیش رویم بازی نور با شاخه های درختان بلندحافظیه . نشسته ام بر نیمکتی در سایه و می نگرم به شکوه اینهمه زیبایی . اما روحم سر می کوبد بر دل و جان . می خواهد برخیزد . می خواهد رها شود از قفس تن . میخواهد حافظ را بیابد در میانه اینهمه سبز آبی !
دیوان را می گشایم :
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آنست که مجنون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی , ره ز که پرسی , چه کنی , چون باشی ؟
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی !
بند روح رها می شود از اسارت تن .... سبک می شوم ...
3-
مرد غایب هفتمین قاب , مهربان برادر هنرمند , حتی در نبودنتان هم فراموش نخواهم کرد که بگویم : تولدتان مبارک . از من خواسته بودید حسم را نسبت به عکسهای حافظیه و سعدیه بیان کنم و حالا اینکار همزمان شد با میلادتان . کاش ...
عکس های پست اثر رهاست که از دریچه نگاه فرداد عزیز ثبت گردیده است .
چقدر دلم برای عکساشون تنگ شده بود


چشمام ...
نمی دونم چرا پستا رو همه رو برداشت
لااقل می ذاشت بمونن که وقتای دلتنگی بریم قاب به قابشو بگردیم و هیچ وقت به هفت نرسیمو باز بگردیمو باز و باز...
تولدتون مبارک صاحب هفتمین قاب
فرداد عزیز
امروز که سر زدم به هفتمین قاب , دیدم قالب هم به هم ریخته و گل های آفتابگردون دیگه نیستند ! نمیدونم فقط واسه من اینطوره یا کلا مشکل داره , اما راستش ....
بگذریم , امیدوارم هر جا هستند دلشون شاد باشه و لبشون خندون .
چه لحظه هایی گذشته به شما
مبارک باشه تولدشون .
عکس هاشون عالی ست.
امیدوارم با قابی از آفتابگردان های به بار نشسته برگردند.
سلام مهربون٬آدینه بخیر
سه سال آشنایی کم نیست عمه ! دقیقا یک ماه بعد ایجاد سایه سار , من با هنرمند هفتمین قاب آشنا شدم و حرفهای دلشون رو شنیدم . خب نمیشه با یک غیبت چندگاهه , همه اون احساس قشنگ رو از یاد ببرم , میشه به نظرتون ؟
سلام مهربان عمه . آدینه شما هم بخیر .
این بالایی منم
آنروز که آخرین زخمه را برساز دل زد و نقش وداع سراسر این کوچه باغ را تاریک کرد ، آفتابگردان ها در یاس حضور دوباره ی خورشید،دل به خواب زمستانی سپردند باید میفهمیدم شبنم در صبحدم آنروزدگر روی از گل نمیشوید تاقطره اشکی ازنگاه محزون دیوار باشد و ما درد دل دیوار را چه دیر باور کردم.!
.
زخمه بر ساز زدی از ته دل ،
قطره اشکی زدل سنگ چکید
به خیال خوش من شبنم بود ،
ای دریغا دل دیوار تپید...!
کاش در جشن تولد داداش فردادم از غم دیوار نمیگفتم خداوندا سال های سال نگهدارش باش
داداش گلم تولدت مبارک آفتاب زندگیت به خوشی گردان باد
سلام ....
سلام برادر مهربانم . ممنون از اینکه به یادتان بود تولد فرداد عزیز را . امیدوارم خودشان بیایند و تشکر کنند از شما !
سلامت باشید و قلبتان همیشه تپنده باشد به شور عشق .
خیلی دلم می خواست جمله ی بالای وبشون رو بدونم منظورشون چی بوده؟«در هفتمین قاب تصویر مردی ست که می خندد»
خوبی ها و اندیشه ها فراموش نمی شوند
کاش خودشون باشند و پاسخ بدهند ...
قاب هفتم , به گمانم اشاره به هنر هفتم باشد ...( شاید عمه , شاید !)
سهبا جون براتون یه تفال زدم به جناب حافظ:
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم ازتلخی غم چون زهرگشت
بانگ نوش شاد خواران یادباد
گرچه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
این زمان درکس وفاداری نماند
زان وفاداران و یاران یادباد
مبتلا گشتم در این بندوبلا
کوشش آن حقگزاران یاد باد
گرچه صدروداست در چشمم مدام
زنده رود و باغ کاران یاد باد
ممنونم عمه جانم . ببینید فال شما چی اومد :
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است
شب قدری چنین عزیز و شریف
با تو تا روز خفتنم هوس است
وه که دردانه ای چنین نازک
در شب تار سفتنم هوس است
ای صبا امشبم مدد فرمای
که سحرگه شکفتنم هوس است
از برای شرف به نوک مژه
خاک راه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعیان
شعر رندانه گفتنم هوس است
حال دل ٬خبر دل٬قصه ها نهفتنم٬شب قدر با نم نم اشک٬ دور از رقیب محو یار بودنم٬در شب تار روشنی دیدنم...ای صبا مددی ...خاک راه تو ...
ممنون سهبا جان
عمه , شما هم دلتون تب داره یعنی ؟!
خو جناب حافظ لومون داد دیگه
یک رباعی از استاد قهرمان تقدیم به شما :
خندان لب شیرین تو از شادی باد!
عشقی که مرا به توست , فرهادی باد
من در قفس تنگ اگر جان بدهم
پرواز تو در هوای آزادی باد !
سلام
تولدشون مبارک
منم دلم کشید برم آرامگاه سعدی خب
سلام وروجک جان . شما که تا آرامگاه سعدی , فقط یه چشم به هم زدن , غیب شدن لازم داری عزیز ! خوش به حالت !
آره خب
اما چ حالی میده اگه شما آرامگاه سعدی و حافظیه باشید منم بیام پیشتون
اگه بدونی چقدر دلم هواشو داره ! اتفاقا همین سر شب هم صحبتش بود ! ای خدااااااااااا!!!
وای سهبا جان شعرهای استاد(برادر بزرگوارم) این قدر رونه آدم کیف می کنه ...

یادمه تو اون جلسه در خانه شعرو... استاد که شروع کردند به خوندن غزلشون آقای خونه در آخر هر بیت یه احسنت احسنتی می گفتن که نشون می داد خیلی به دلشون نشسته
خیلی ممنون
امیدوارم برادر فرداد خان امشب با یه دسته آفتابگردون و البته با یه کیک چند طبقه تشریف بیارن ...مجلس بی کیک و چای مونده...خب .
عجب از دست این داداشا...
دور از جون بعضی هاشون , این داداشا آخر معرفتند عمه !

اون شب من نزدیک شما نبودم خب ! نشنیدم احسنت احسنت آقای خونه رو ! اما چقدر خوشحال شدم با هم اومدین ! فقط امیدوارم کلا از من ناامیدتون نکرده باشند عمه !
وا کی جرات داره عمه رو از برادرزاده هاش نا امید کنه

تازه دلشونم بخواد سهبا به این خوبی
عمه ممکنه از برادرزاده ناامید نشه , ولی خواهر ....
بی خیال عمه ! امروز دلم خیلی گرفته !
عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن
ور کنی , بدرود کن خواب و قرار خویش را !
سلام رکناباد مهر وغزل
چی باید بگم جز آیکون رشک وحسادت...منم دلم هوای حافظیه رو کرد با خنکای صبحدم حرم سعدی کنج آن کوه بلند
سلام برادر . راستش ترجیح دادم سخنتان را با فالی از سعدی پاسخ گویم . بخوانید مناظره او را با خودتان ( من فقط راویم ):
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمیشود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را
شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمیداری
نگاه مینکنی آب چشم پیدا را
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را
تولد آفتابگردانی که در قاب ایستاده و می خندد رو تبریک میگم...
و من با رنج دل , تاییدش می کنم :
تولدتان مبارک مهربان برادر آفتابی ...
برادرزاده امپراطور اونوقت به این که ما رو این جا بی کیک و پذیرایی گذاشتن می خندند ؟؟؟!!!
خبر بدید لطفا اگه فرداد خان اومدن من
عمه این جمله آخرتون , فعل و فاعل و مفعولش چه جوریه ؟!
سلام عمه خوبم
چی؟
ها؟
کی می خنده؟
دندم نرم خودم کیکی میدم خودم میزنم خودم می رقصم خودم شمع فوت می کنم تا تولد گرم باشد...کادو...به ناچار من میگیرم...دوستان یکی یک به نوبت کادو بیارن
داداش امپراطور , از کادو هیچ خبری نیست ! بذارین داداش فرداد اول برادریشون رو ثابت کنند , بعد کادو چشم ! اصلا به ازای همه مهمونها خودم کادو میخرم براشون !
فقط .... ( راستی داداش , چرا بعضی ها اصلا دلتنگ نمیشن ؟!)
سهبا جان جمله آخرم فعلش خیلی ترسو و خجالتی نیومد بشینه تو مجلس
جای استاد ر خالی (این دفعه از کلاس بیرونم می کنن خب)
استاد ر رو الان صدا میزنیم بیان خب عمه !
دلتنگی سهم مهربونی خداست...گاهی دلتنگ بنده اش میشه چندتا گنجیشک می فرسته شاید جیک جیک شون تعبیر بشه به دلتنگی خدا....
بعضی ها....
چی باید بگم که خودم رطب خورده ام
یعنی چی ؟ یعنی شما هم دلتنگ نمیشین داداش ؟!
علیک سلام امپراطور فداکار ...خب منتظریم
استاد امپراطور٬الان یعنی ما گنجیشکیم ؟؟
جیک جیک جیک ...
شما مهر خداهستید و گنجشکها جلد دلتان
ساز و تنبک از کجا بیارم خب داداش ؟!
خب سهبا خانوم تب دلتنگی زده بالا می خوای جعبه دستمال کاغذیو بیار ...اشکمون درومد خب
دل سهبا گرفته هی هی ...
دل سهبا گرفته هی هی هی !
ولی اشک نمی ریزم ! سنگدل تر از این حرفهام عمه !
تولدت مبارک فرداد جان
می دونی که سهبا جان نمی تونم بیشتر بگم ....
باشه برای بعد..
باشه عزیز دل . هر جور دوست داری . میدونی که میفهممت ... می دونم که می فهمی منو !
سلام
سپاس از همراهی ات.
زیبا بود فکر کردم این چند روز رفته اید شیراز
نظم سخنانت تحسین می طلبد.
سلام مهربان استاد . شیراز ؟ عجیب دلتنگ شیرازم مهربان ... کاش بشود بروم ...
راستی بانو طهورا و وروجک عزیز
هدیه را من به کسی سپرده بودم که ارسال کند اگر دیر می شود ببخشید.
وقتی می رسد که باید برسد استاد . عذرخواهی چرا ؟!
تولدش مبارک
کاش بود
کاش
...
استاد عزیز شما نور چشم ما هستید درست است که ما همچنان منتظر هدیه ارزشمندتان هستیم ولی مهربانیتان به ما رسیده است با پست سفارشی.
سهبا خانم درسته؟
دقیقا درسته عمه جانم . جام وجود من که بارها سرشار شده است از مهربانی استاد .
هر وقت رفتید شیراز مرا هم صدا بزنید
و دانیال
و طهورا



سعی می کنم صدایتان را بشنوم
همه را جمع کنید اردوی وبلاگی
با مدیریت سهبا
و میزبانی زهرا
اون علامت تعجب کنار اسم دانیال هزار تا معنا داره ! خوشم اومد از نکته سنجی تون مهربان . هزار بار لایک !
ببخشید شلوغ شدم
عشق حافظیه دیوانه ام می کند
---
چقدر معلوم نیست که نقطه چین منم!!
فدای شما ! من هم با تصاویر حافظیه و سعدیه به این جنون رسیدم خب !
اونوقت استاد ر بزرگوار سه تا مدیر کم نیست؟!
هر کدوممون مدیریت یک جا رو قبول می کنیم دیگه عمه ! شما حافظ , منم سعدی ...
داداش هم بس که علاقمندند و تشریف میارن , یه سر می بریمشون قونیه ! خوبه استاد ؟!
نرگسی من نیت کنم برام فال حافظ میگیری؟
خواهش می کنم مریمی جان . به نیت شما این اومد عزیز :
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
....
نه آخه هر کدوم در یک، دستی، دست دارند
ای جان ! قبل از خواندن این کامنت پاسخ دادم مهربان !
کامنت من جواب نداشت؟
کدوم کامنت مریمی ؟
واسه منم همینطور بود بانو!


راستی شما چطوری به سعدی تفال می زنی؟
اصن به چه کتابیش می زنی؟
تفالو میگم
سلام و شب خوش به همه ی دوستان حاضر و غایب و بعدا حاضر و بعدا غایب
سلام عزیز . چشم واسه شما هم فال می گیرم . اینم لینک فال سعدی از همینجا بگیر :
http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=part&id=179
اینم فال شما عزیز :
یاری اندر کس نمی بینم یارارن را چه شد
دوستی کی آخر آخر آمد دوستداران را چه شد
شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد
قونیه خارج از کشوره

فقط اهل ثروت می توانند بروند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس!
ما همین همت درون مرزی را داشته باشیم سپس ِ آن
تور وبلاگی هم راه می اندازید.
حالا کو تا برادر پیداشوند از شیدایی
منم همینو میگم دیگه ! میگن سنگ بزرگ علامت نزدنه ! میخوایم بندازیم گردن داداش که میدونیم عاشق مولانا اند ! مگه نه ؟!
آخ اینقدر مزه داره غیبت برادران غایب
به نظر من مزه نداره , عذاب داره !
تا سنگ بزرگ به سر ما نخورده بگریزیم
مباد که دست برادر به سنگ برسد
برادر معرفت ندارد ! برادر بد عهد است ! برادر سنگ ندارد !
اوخ اوخ ! من خودمم ترسیدم بخدا ! پس شب همگی بخیر .! از من فرار ...
مرسی بانو
امشب یه هدیه بهم دادینا
یکی نیست به فرداد خان استاد عکاسی من بگه آخه مهربانیتون کی سر اومد که رفتید که رفتید...
ما دگر بی تو صبر نتوانیم
که همین بود حد امکانش
از ملامت چه غم خورد سعدی
مرده از نیشتر مترسانش
بازم ممنون بانو
هدیه ی خوبی بود
قابل شما رو نداره فریناز قشنگم . امیدوارم شما هم مثل من لذت ببری از همنشینی با غزلیات سعدی !
چکیده باد مهتاب در نگین ِ چشم هایت
امید آنکه در باغ ِ انتظارت و
در طراوت شمشادها
جای فرداد
خالی نباشد...
جای آدمها در دل آدمهاست ...
و فرداد
هر کجا باشد , در دل من جای خود را دارد .
امید که مهتاب در نگین چشمهایش , همیشه تابان باشد و خورشید در قلبش همیشه درخشان .
ممنون دوست عزیز .
بانووووووووووووووووو



داداشتون اثبات کرد برادریشو
اومدن که
فریناز قشنگم , از صبح اینقدر این جمله ت رو با خودم تکرار کردم , کلمه به کلمه , هجا به هجا , حرف به حرف , که تا عمر دارم از ذهنم نخواهد رفت !
کاش بدونی چه بار حسی قشنگی رو به من منتقل کردی با این چند کلمه : بانوووووو داداشتون اثبات کرد برادریشو ...
چه خوبه اثبات مهربانی ها ... چه خوبه این حضورهای قشنگ ... چه خوبه دل ...
برقرار باشی شادونه عزیزم .
تولد فرداد عزیز مبارک خیلی دلمون تنگ شده واسه عکسها و نوشته های قشنگشون...امیدوارم همیشه تنشون سالم و دلشون شاد و لبشون خندون باشه....دلم پرکشید به دیدار آرامگاه حضرت حافظ و سعدی علیه الرحمه
وای سمیرا ... چقدر دلمون میخواست کلی جاهای خوب بریم با هم و نشد ! یعنی کی سر می گیره من و تو با هم کنار آرامگاه حافظ ؟!
دلم خیلی تنگه این روزها عزیز مهربون ...
ببین سهبا جان ، من اصلا نفهمیدم ( ... )کیه !!!
کاملا معلومه سایه جانم ...
درود
پا قدم طنز نقطه چین خوب بود که برادرتان سر از روزن هجر بیرون کرد
اگر قتل نقطه چین فتوای دکتر فقیه! نباشد
دکتر فقیه فعلا خود در دوران غیبت به سر می برند ! نگران نباشید نقطه چین عزیزم ...
ممنون از هر آن حسی که باعث شد برادرم سر از روزن هجر بیرون آورد ...
راستی , سلام .
تولد هر آدم خوبی هم هست مبارک
روز تولد , روز همه حس های در هم و شگفت است ... تولد فرداد هنرمند مبارک .
سلام سهبای عزیز
چقدر زیبا نوشتید ... و چقدر کارتان زیبا بود... میلاد فرداد در کنار عکسهای زیبایش و توصیف ناب شما از این عکس ها ...
من هم تولدشون رو تبریک میگم...
شاد باشی عزیزم
سلام آوای عزیزم .
اتفاقا عجیب به یادت بودم دیشب و جقدر دلم میخواست باشی و ببینی آمدن فرداد را ...
شما هم شاد و سلامت باشی نازنین .
آفتابی برای آفتابگردانهایش نیافت و قدم قدم رفت برای جستجوی آفتاب
خواهد یافت روزی
تولدشان مبارک
سلام مهربان بانو احوال شریف؟
متشکر از حضورتان
سلام نازنین . خوش آمدید . آنقدر کم پیدایید که با دیدن اسمتان کلی ذوق زده می شوم ...
آفتابگردان و آفتاب هم حکایت عجیب و غریب این روزهای ماست که عجیب شبیه هم شده ایم و در هم گره خورده مدارهای روحیمان ...
امید که برسیم به آفتاب ...
سلام
منم اردو می برین؟
سلام . اردوی کجا عزیزم ؟ شیراز ؟
تو که خودت به چشم برهم زدنی میای پیشمون !
آره دیگه اردو شیراز
درسته میتونم چشم برهم زدنی شیراز باشم
اما دسته جمعی یه چیز دیگه هست
ایشاله جور بشه , شما دعا کن ...
شب خوش .به روز نمی شید؟
عمه جونم ؟ سلام . شب شما هم خوش !
من هنوز دیروز به روز شدم عمه خب ! هر روز هر روز ؟
خب به شب نمی شید؟
خب عمه جانم , مگه نوشته سر آستینمه ,که هروقت دلم بخواد , بنویسم ؟!
شما موضوع انشا بفرمایید , چشم !