روزهای غریبی می گذرد برمنِ این روزها ! گاهی آنقدر انرژی دارم که حس می کنم سرانگشتانم طاقت اینهمه احساس را ندارند و آتش گرفته اند ! گاه آنقدر خسته می شوم که انگار هیچ حسی در من جاری نیست ! پروانه ای را می مانم که تلاش می کند برای شکافتن پیله ای که بر خود تنیده ! پیله ای که او را از زیستن کرم گونه اش رهایی می بخشد و حس ناب پرواز را به او هدیه می دهد . رویای زیبای پرواز آنقدر اشتیاق را در او زنده می کند که با تمام وجود , تلاش کند برای شکافتن هر آنچه بندیست بر بالهای بسته اش , اما گاه اینهمه تلاش او را آنقدر خسته می کند که دوست دارد تمام عمر را استراحت کند !
و امروز من دچار بی حسی و رخوت غریبی شده بودم !نفس کم می آوردم انگار ! حس می کردم اکسیژن هوا کفایت نمی کند برایم . سعی کردم با دوستانی که می دانستم سرشار انرژی مثبتند و می توانند مرا بر مدار روحی خوبی هدایت کنند هم کلام شوم , اما انگار خستگی قوی تر از این همه انرژی مرا در خود می فشرد !
پنجره اتاقم را باز کردم شاید احساسم هوایی بخورد و خواب و رخوت را از من دور کند , اما دریغ از جابه جایی اندک هوایی ! خیره شدم در برگ برگهای درخت زیبای پشت پنجره و پرتاب شدم به گذشته ای دور , آن زمان که در چنین زمانهایی , سایه خنک درختی مرا به دمی آسودن در زیر شاخسار خود دعوت می کرد و صدای وزش باد در میان برگهای درختان و لای لای برگها و سکوت سرشار فضا , آرامش را به جسم و جان خسته ام بر می گرداند , اما حالا انگار این کمترین خواسته ها هم رویایی ست دست نایافتنی ! رو کردم به خدا و گفتم : خسته شدم از اینهمه بی حسی , از اینهمه بی هوایی ! دلم نسیمی کوچک می خواهد خداااا ! کجایی ؟ نکند تو هم خوابت گرفته ؟ و با کلافگی برگشتم به اتاق و چشمانم را بستم و در رویاهای کودکی سیر می کردم ! حیاط های زیبای بزرگ و گلها و درختانی که حس گرما را از تابستان دور می کردند ! نمیدانم چقدر در آن حال بودم که احساس کردم کسی صورتم را نوازش می کند ! چشمانم را باز کردم و حس حرکت نسیم را بر صورتم دریافت کردم و برگهایی که در آواز باد عاشقانه می رقصیدند . صدای لای لای باد در آن سکوت صبحگاه , خواب و خستگی را از من ربود و هشیارم کرد . حالا دیگر می دانستم که خدا در یک قدمی من است و صدایم را می شنود ! حالا دیگر یقین داشتم که خواب و خستگی تنها سهم من است از زندگی در این کره خاکی , که مهربان قدرتمندی چون او , حتی در خواب هم تنهایم نمی گذارد !
سوار بر اسب خیال , ابریشم رویاها را می بافم و در گذشته و آینده ای زیبا سیر می کنم وقتی می دانم او با من است و هرگز رهایم نمی کند . و من از زندگی چه می خواهم وقتی می دانم محکم ترین دوست من همیشه در کنارم هست ؟ قدردان بودنت و دریافتنت هستم مهربانترین هستی . مگذار لحظه ای بادبادک یادت , از دل و روحم جدا شود که بی تو منِ رخوت زده , اسیر طوفانهای زندگی می شوم و مرگ , کمترین دستاورد حرکتم خواهد شد . رهایم مکن مهربان .
ترمه نوشت رویا:
میانبری به دریا که سر به صحرای عدم گذاشت , بغضی بر من نشست که ویرانم کرد ! هر چند ناآشنا نبودم با دلیل این کار و دور نبودم از حال و هوای گل نیلوفرم , اما باز هم دلم نمی خواست که در آن سرای پر از لطف , بر من و ما بسته شود . که به گمان من , هر کدام از دوستان به اندازه حتی یک نظر که در سرایی می گذارند , سهامدار آن خانه اند , پس حق نمیدانم اگر عزیزی , نبودنش را با حذف سرایش بر دوستانش تحمیل کند , که این نوعی ظلم است به همه محبت و لطف دوستان .روزگار اما همیشه آنگونه نمی چرخد که ما می خواهیم و می دانم که اگر حذفی صورت گرفت , دلیل محکمی در پی خود نهان داشت !
حالا اما سمیه عزیزم , گل نیلوفر باغ دوستی ها , محکم و استوار , سوار بر توسن مهر و اندیشه , واژه ها را می کارد و حاصلش نوشته هایی می شود سراسر عشق و تفکر . حالا دیگر با تار و پود واژه ها , ترمه هایی بافته می شوند از جنس رویا و به رنگ آرزو تا آینده را رنگی بزنند از هر آنچه در قلب مهربان و نگاه عمیق سمیه به زندگی جریان دارد . امیدم اینکه دوستیها و حس زیبای جاری در آن , برهانی آنقدر قاطع باشند تا بودن و ماندنمان را در این فضای به ظاهر مجاز , رنگی از حقیقت بخشند . حقیقتی به نام مهر در بطن زندگی . گل نیلوفرم , سمیه نازنین , بودنت , حس خوب زندگی را و تلاش برای رسیدن به دریا را دوباره در ما به جریان انداخت . باش و همیشه بتاب با آفتابی که در قلبت نهان داری . رسیدنت به اوج , آرزوی همه ماست .
امروز دوباره مرور می کردم لحظه های زیبای سه نفره بینمان را در آن روز دور , در پارک لاله تهران , وقتی تو بودی و سایه بود و من ... دلتنگ دیدار هر دویتان هستم نازنین . کاش تکرار شود همه بهانه های قشنگ زندگی .
جهت اول شدن
ای جانم نازدونه قشنگم !
خوبه که رخوت رهاتون می کنه
من تو این احساس جا موندم و بدجور درگیرشم
سلام
سلام عزیز دل . این احساس گاهی با آدم همراه میشه , اما نباید اجازه بدی همیشه پابه پات بیاد ها ! سعیده حواست هست که چقدر این لحظه ها برات ارزشمندند ؟! چی شدی تو نازدونه عزیزم ؟!
مزاحم شما شدم
می دانم !
تنها چراغ را روشن می کنم
گل ها را در گلدان می گذارم
پنجره را باز می کنم
و بعد می روم ...
"آنتوان دوسنت اگزوپری"
آخ که کاش همه مزاحمتهای دنیا این شکلی بود ! اونوقت چقدر گلستان میشد دنیامون ! چقدر روشن میشد خونه هامون .
کاش میتوانست
به رود بیندازد خودش را
ماهیِ کوچکی که
دلَش دریا بود وُ
خانهاَش برکه!
"رضا کاظمی"
مهم دله عزیز , دل که دریا باشه , برکه هم راه پیوستن به دریا رو خواهد یافت !
سعیده؟
سلام
اینجا همه به شما میگن خواهر،منم میتونم؟
سلام ! حالا شما مطمئنی من خواهر خوبیم ؟!
سردم شده است واز درون میسوزم..

حالاشده کارهرشب وهر روزم...
تو شعر مرابپوش سرما نخوری...
من دکمه این قافیه را میدوزم!!!!!!!
جداً یه سئوال دارم نرگسی... یعنی همه...همه... جز من لایق سر زدن دارن؟
چرا آخه
چرا
چرا
چرا.................
گاه اینقدر دلم برای دوستانم , برای آن فرصتهای بی نظیر بودن در کنارشان تنگ می شود که .... راستی تو می دانی نرگس آن زمان کجا گم شد ؟
حالا اما اگر اینجایم , فقط به خاطر شماست , هرچند نتوانم به همه خانه های دلخواهم سر بزنم و آتش بسوزانم و اشک بریزم و بخندم و ....
مریم جان , جز تو , دوستان عزیز زیادی حق دارند گلایه کنند ! باور کن نمیدانم چه باید بکنم با این تنگی وقت و تنگی خلق و تنگی دل ! شرمنده ام عزیز مهربان . شرمنده !
می گویم نمی شود یک شب بخوابی ...
و صبح زود ...
یکی بیاید و بگوید :
" هر چه بود تــ ـــ ـــمام شد به خـــدا " ؟ ! !
" سید علی صالحی"
ای جان ! شما ورژن دوم ریحانه ای یا نازدونه ؟!
اگه غیر از این بود که بهتون نمی گفتند؟
واقعا ؟!
سلام بانوی نامه و نام
خدا گل را که ورز میداد به یک چیز شوق داشت لبخند انسان
این معجزه امشبم بود
تکان خوردم تا عمق خدا و این حس لذیذ فراموش نشدنیست
من لبریزم از بودن واین یعنی او بیدارم کرد تا این دقایق را حس کنم
محشر بود ....
سلام برادر لحظه های بهاری ! شادم که با همه این احساس قشنگ بودنم شریکید ! شادم اگر اندکی لبخند بر لبهای مهربان برادر می کارم در این وانفسای دغدغه ها و گرفتاری های روزمرگی ...
شکر به خاطر بودنتان که یادآور حضور اوست .
روزگار بهتری از راه می رسد
کسی نگفته است که زندگی کار ساده ایست،گاهی بسیار سخت و ناخوشایند می نماید.
اما با تمام فراز و فرودهایش، زندگی ...از ما انسانی بهتر و نیرومند تر می سازد.
حتی اگر در لحظه حقیقت آن را در نیابیم.
به یاد آر ...
که در آزردگی، رنج از خود دور داری،و در دلتنگی، بگذاری اشکهایت جاری شوند،
و در خشم خود را رها سازی،و در ناکامی بر خود چیره شوی،تا می توانی یار خود باش.
می توانی بهترین دوست خود باشی،اما به هنگام آشفتگی مرا خبر کن!
می کوشم، بدانم چه وقت باید در کنارت باشم.اما گاه ممکن نیست، پس خبرم کن.
عشق بالاترین هدیه ای است که می توانیم به یکدیگر بدهیم.و ایثار یکی از بزرگترین لذت هایی است که به ما ارزانی شده.
من اینجایم هر زمان و همیشه،تا هر آنچه دارم به تو هدیه دهم
وروجک عزیزم , آدرس این خونه رو از کجا پیدا کردی ؟!
خوش اومدی .
نمیدونم شما بگید من ورژن دوم کدوم هستم؟
معمای هوشه عزیز ؟!
یه خونه هاییو چشم بسته هم میشه رفت،چون سرشار از خوبی هستند
اینجا هم از اونجاهاست
ای بابا ! خو من که الان آب شدم وروجک شیرین زبون !
ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم، خاکسترم آتش گرفت
چشم وا کردم، سکوتم آب شد
چشم بستم، بسترم آتش گرفت
در زدم، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام «تو» آمد بر زبان
دستهایم، دفترم آتش گرفت
قیصر امین پور
امید که در هرم عشق او , قلبت گرم گرم باشد هماره .
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار اسم تو
بسنده خواهم کرد
چه خوب !
خدا نکنه آب بشید،حقیقتو گفتم خو
ببینم بوی شیراز نمیاد اینورا ؟ عطر گل نرگس شیراز پیچید تو مشامم چرا ؟!
آخ آخ یعنی زدید به هدف با این پستتون ! ! !
مخصوصن با جمله های ابتدای متن ،دقیقن حس وحال منه این قسمت :
روزهای غریبی می گذرد برمنِ این روزها ! گاهی آنقدر انرژی دارم که حس می کنم سرانگشتانم طاقت اینهمه احساس را ندارند و آتش گرفته اند ! گاه آنقدر خسته می شوم که انگار هیچ حسی در من جاری نیست !!
آخ آخ , ای جانم ! یعنی به نظرت تو مسابقه دارت , برنده میشم ریحانه ؟!
ا ریحانه خانوم هم اومدن،نازدونه کی میادش تا ببینم من شبیه کدومش هستم؟!
نازدونه همون اولی بود ! هرچند میدونم که میدونی !
سلام
خوبی سهبا جان؟
یه خواهشی ازت داشتم..
امیدوارم همیشه شاد و پر انرژی باشی
سلام عزیز . ممنون مهربان . جانم اوای عزیز ؟ چه خواهشی ؟
شما قلم زیبایی دارید . میشه برای شروع یه خطابه واسه من چند سطر درباره سپاس گزاری از خدا بنویسید . البته عباراتی سپاسگزاری که از کتابی باشه هم میشه...
البته اگه براتون امکانش هست..
وای چه سخت ! سعی میکنم عزیز , اما میشه از دوستان هم کمک خواست . میشه دوستی یه کمک به ما برسونه اینجا ؟!!!
واقعا چه گیجم،نازدونه اولی بودن
بوی شیراز کجا میاد؟!من که چیزی احساس نکردم
باور کنم که نمیدونی ؟
می کَنم الفبا را روی لوحه ی سنگی
واو مثل ویرانی دال مثل دلتنگی
بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود
مثل تاب بی تابی مثل رنگ بی رنگی
"حسین منزوی"
چقدر زیباست ! چه حس عجیبی جریان دارد در اشعار منزوی ... خدایش بیامرزد .
قربونت برم
اینجایی؟
چقدر خوشحال شدم
راستش استرسم خیلی زیاده
از صحبت توی جمع اساتید می ترسم
شرمنده م نکن آواجان . نترس نازنین . به خودت یقین داشته باش . کافیه قلم رو بگیری تو دستت تا همه چی همونطوری که میخوای , پیش بره . امتحان کن ...
بی آنکـه بـخـواهَمْ... دلـتـَنـگـت میـ شَـوَم... دلـتـنـگِ بـودنَـتْ........ حـَتـی هـَمـان بــودنِ کمْ رنـگـت... خـیـلیــ وقْـت بـود کـه دلـَم میـ خـواست بـگویـم ...دوسـتـَتْ دارَم........
دوستی زیباترین هدیه خداوند است به قلب آدمها ! کاش قدردان باشیم . ممنون مریم جانم .
راستی سوال کرده بودین نرگس اون زمان گم شده،خب حتما حالا پیدا شده که عطرشو حس میکنید
سئوال کرده بودم یا اعتراف ؟ منظورم نرگس شیراز بود , نه من عزیز !
وای سهبا
خیلی شرمنده ام
که ازت این تقاضا رو کردم ..
کامنت بالایی من بودم
خیلی خوشحال شدم که همون لحظه جوابمو دادین
ممنونم ازت
متوجه شدم عزیز دل .
نه سهبا
این کار خودته
در ضمن گروه شما دریایی از آرامشن...
من مریمو می شناسم .
هر دوتونو می بوسم
قربونت برم . سعی میکنم , اما .... وای که شرمنده میشم اگه نشه خب عزیز !
نرگس شیراز زمستون میادش نه الان،درست میگم؟
خب آره , ولی بعضی آدما عطر گلها رو زنده می کنند توی ذهن . مگه نه ؟
شما در هر مسابقه ای که شرکت کنید صد در صد برنده اید . . .
مرسی ریحانه جانم . کلی انرژِی و اعتماد به نفس گرفتم !
سهبا سهبا
خیلی استرسم زیاده این روزا...
با اون دم مسیحاییت واسم دعا کن ...
می خوام که پایان نامم خوب اجرا بشه ولی به خودم اطمینان ندارم..
پایان نامه ت هم خوب میشه اواجان . نگران نباش عزیز . نگفتی چه رشته ای میخونی ؟
آوای خوشم
مرسی خانوم
منم می بوسمت
من میخواستم یه چی بگم بهت
اما چجوری؟
شرمنده نرگسی جانم
هیچ جای دیگه نبود برای حرف زدن
واقعا؟!

من که جزء اون دسته آدما نیستم
آخه وروجکی که تازه از راه اومده چه جوری میتونه عطر گل نرگس داشته باشه
من که عطر چوبهای اتاق استاد نجار رو دارم
تازه دیگه استاد نجار هم نیستش
چرا دیگه استاد نجار نیستش ؟!
سهبا
خودت می دونی اول پایان نامه چی می خواد..
از شخص خاصی نمی خوام تشکر کنم ..
یه جملات زیبا ، برای تشکر از خدای مهربان...
می بوسمت
الان باید برم
امیدوارم که همیشه شاد باشی
ببین عزیزم , با توجه به محتوای پایان نامه , بهترین آغاز رو خودت میتونی شروع کنی . مطمئن باش عزیز .
ای بنـــــــــــده ی مـــــــن !
هر بار کــــــــه بر تـــــو تنـــــــــــــگ میگیـــــــرم
غمگیــــــــــــن میشـــــــــــــوی
اما کاش میدانســــــــــــــــــتی
که این تنگـــــــــــــــــــــــــــــــی
تو را به من
نزدیـــــک تر خواهـــــــــــــد ساخــــــــــت
شبتون بخیر
ممنون وروجکم ...
دقیق نخوندم ولی یقین دارم عالیه ..
سر فرصت میام بهتر می خونم
فقط ..
دیدی گفتم برای موندن باید یک زن باشی !! یه دلی داشته باشی ای هوا !!
فدات سایه جانم .
فقط ..
نگفتی ای هوا یعنی چقدر ؟!
مشکل از تو نیست خواهر این روزها اکسیژن در این شهر به ندرت پیدا میشود
این شهر سالهاست برای من اکسیژن کم داره افروزم !
سلام بانو
دلشوره تان در ما
آشوب می کند
اما لابد شنیده ای که
به سنگ های ی کوه گفتند
(( انگیزه ای برای نشستن دارید)) !؟
و سنگ سنگِ کوه گفتند
(( بهتان صبر ،
امید را همیشه نگهدار است ))
اما ترمه ی رویا ...
دل به عطش سپرده بودم و
میل ِ نشستن نداشتم
وسعتِ آغوشم را بر روی ِ سحر باز کرده و
دست به دامان ِ اشتیاق بودم
پیش از این
هر که مرا دیده بود
می گفت (( اصل ِ تباهی است ))
اما با آمدنش
انگار آینه در من اصالتِ دیگری یافت ،
لب به بشارت گشود و گفت :
(( به پوسیدن ِ در پیله میندیش _ که دست ِ رفاقت ترمه ی رویا بافت ))
سلام رفیق همیشه عاشق
بهتان صبر
امید را همیشه نگاه می دارد !
( همیشه یادم می ماند !)
اما ترمه ی رویا
دست رفاقت , ترمه ی رویا بافت
( اخر حرفی برای گفتن من هم می ماند ؟!)
می گم

شما که انقده با خدا رفیقین می شه دعاهامونو بفرستیم خدمت شما
شما بفرستین واسه خدا؟؟
احتمالا دو قبضه سفارشی می رسه دستش
شاید سرش این روزا خیلی شلوغ شده
هر چی داد می زنیم
هر چی دستمونو بلند می کنیم
هر چی میگیم : خدا؟ اجازه ؟ !!
انگار نه انگار
نمی گم نمی بینه
می بینه
شاید عمدی...حکمتی...کوفتی...دردی...زهر ماری در کاره و من نمی فهمم
اصلا نمی فهمم خدا چرا بعضی ها رو اینهمه نفهم!! آفریده !!
حکمت خداس دیگه !
قربون خدا برم
یعنی

من واقعا انقده با خدا رفیقم ؟! پس چرا بارون نیومد جناب آفتاب ؟! نکنه شمای آفتاب جلوی بارون رو گرفتین ؟ هاااان؟!!!
ضمنا حکمت و مصلحت , کوفت و زهرمار نمیشن که ! ای باباااا!
و واسه بقیه ش , ایشاله یه جیغ ماورای بنفش هستم خدمتتون ! آماده اید ؟!
حضور خدا همان نسیم زندگی بخش است
گاهی دستی می شود و نوازشت میکند
گاهی اشکی می شود و آرامت می کند و گاهی در نگاه مهربانی دنیایت را سرشار از عشق می کند
همه ما همینگونه ایم
گاهی خسته می شویم و گاهی دلزده
گاهی سرشاریم از انرژی و گاهی لبریزیم از دلتنگی پ
اما او که باشد از همه چیز می توان گذشت حتی از یک درد عمیق و ریشه دار
سلام سهبای نازنینم
لحظه شماری می کنم برای تکرار دوباره حادثه دیدار
و ترمه رویا را من با تار دوستی بافته ام
بی شما بی شک خانه من ویرانه ای بیش نخواهد بود
چگونه سپاست گویم بابت این همه لطف و مهر
گاهی فکر می کنم هرگز در مهربانی به پای تو نخواهم رسید
ترمه ی رویایت , اگر از تار دوستیها باشد , با پود اندیشه ات شکل می گیرد و با طرح زیبای مهربانی عمیقت ... به گمان من می رسد که خانه دوستیهای ما آنچنان پایه عمیقی دارد که با هیچ طوفانی هم ویرانه نخواهد شد مهربان , مگر خود ما تیشه برداریم برای کندنش ! سمیه جانم , من که هرگز نمی توانم , میدانم که تو نیز اینگونه ای و دیگر دوستان ...
امید که پاینده باشد خانه دوستیهایمان .
تا خدا هست و خدایی می کند , می توان از همه چیز گذشت ....
سلام..
ابتدا که متن را میخوانی نگران میشوی..هرچند میدانی صاحب این قلم...فکرش بگونه دیگری است..اما تا اخر که میروی ...ساحل را می یابی..
و این خیلی مهم است...داشتن ساحل..در همه کورانها..اضطرابها..دلهره ها..داشتن ساحل ارامی که کشتی وجودت انجا ارام یگیرد..
وجود ذی جودتان..هماره ارام باد..!
سلام .
شرمنده ام بزرگوار اگر نگرانتان کردم , که اصلا قصدم این نبوده !اما ...
خدایی داریم که هم ساحل است و هم دریا ! یادش هم قرار است و هم بی قراری ! هم آرام و هم بی تابی ... و چقدر هر آنچه که رنگی از او دارد , زیباست ...
مهرتان رنگی خدایی دارد برادر بزرگوارم . حضورتان برایم ارزشمند و مغتنم است و همیشه قدردانش هستم .
آرام باشید به لطف خداوندگار مهربانی .
اسم باشگاه« او مرا می بیند »
من در این باشگاه زندگی می کنم ٬قرار است مرا تربیت کنند تا قوی شوم ...مربی مدام مرا می بیند ...مرا می بیند....
رب مرا می بیند و نور می شود برایم و دیگرسختی تمرین هابرایم رنگ می بازد .
من مربی ام را دوست دارم .
سلام
رب مرا می بیند و نور می شود برایم و مرا تربیت می کند تا قوی شوم ... رب , مربی و من که تربیت یافته محضر اویم ... کاش هیچ لحظه ای دور نشوم از او ...
عمه جانم , این از آن دست کامنتهایی ست که بارها و بارها خواندمش و عجیب احساس آرامش کردم . ممنونم مهربان عمه .
راستی , شما می دانید با دل تنگ چه باید کرد ؟
سلام به ترمه نوشت رویا و هر چه مهر در بطن زندگی ...
لجظه هایی تکیه بر دل زده و بیاد آوردنش همان نسیم خنک مهر خداست ...
جمع سه نفره های زیبا
به یادماندنی ست این جمع های زیبای سه نفره ! چقدر بودن در جمع دوستان و عزیزان لذت بخش است عمه ...
کاش برقرار باشد این جمعهای پر مهر .
"مرحوم دولابی میگن:
شما به هر کس که می رسید می گوئید : گرفتارم .
این گرفتار یعنی چه ؟ یعنی گرفته یار . یعنی یار ما را گرفته است . یار ما را در آغوش گرفته و ما را می فشارد و چون ما نازک نارنجی هستیم گریه و داد و بیدادمان درآمده است . او از محبت ، ما را در آغوشش می فشارد و ما از نازک نارجی بودن دادمان درآمده است .
خداوند متعال وقتی بنده ای را که دوست بدارد او را با بلا مواجه می کند .
این بچه های پنج شش ماهه را نگاه کنید که وقتی انسان آنها را می بیند ، آدم را سر ذوق می آورند . گاهی اوقات بر اساس ذوق و علاقه، انسان این بچه را در آغوش می گیرد و در بغلش او را می فشارد و یا یک گاز از لپش می گیرد . انسان او را برای علاقه می فشارد ولی بچه چون ظرفیت ندارد شروع به گریه می کند .
خداوند چون مؤمن را دوست دارد به سراغش می آید و او را در بغلش می فشارد در حالی که مؤمن احساس می کند که گرفتاری برای او ایجاد شده است"
این مطلب رو خوندم یاد اینجا افتادم
پس خوش به حال شما که همیشه در آغوش خدا هستین
چه تعبیر قشنگی ! خیلی سخنان مرحوم دولابی رو دوست دارم . عجیب تکان دهنده ست ..
باز هم ممنون وروجک جان ! آخه شما کجا به وروجک شبیهی ؟!
شب خوش
سهبا جان با دل تنگ باید راه اومد ولی حواست باشه زمینت نزنه ...شیطون این موقع ها حوس می کنه ضربه فنی کنه آدمو
فقط خدا رو حاضر ببین و بگو چقدر ممنونم که مرا می بینی و دلگرمم از شنیدنت ...قوی می شوی ...و شاد.
یعنی وقتی دل من تنگ عمه بشه , شیطون هوس ضربه فنی میکنه ؟!
عممه ؟! چراااا ؟؟؟!!!
ببخشیدا حوس نه هوس
آهان این دلتنگی ٬خب این یه امر طبیعیه که آدم دلش برا عمه ش تنگ بشه

در واقع نشونه سلامت روح و قلب شماست اینم مهر تاییدش
قربون شما عمه مهربون قشنگم برم من دربست ! یعنی دیگه شیطون کاری به کارم نداره ؟!
اگه شبیه نبودم که وروجک اسمم نبود!
راستی سلام
آخه وروجک عمونجار اینقدر حرفای قشنگ نمیزد که ! راستی نگفتی عمونجار چرا دیگه نیست ؟
اون از دستم کلافه شد رفت
حالا شما مراقب باش از دستم کلافه نشی
من به این راحتی ها کلافه نمیشم وروجک جان. اما کجا رفت عمونجار؟
با مهر تو از هر چه سرا بود گذشتیم
با انس تو از هر چه فرا بود گذشتیم
ما درعدم و هست همه حسن تو دیدیم
با عشق تو از آتش نمرود گذشتیم ....
................
فی البداهه تقدیم آبجی امید که دست نوازشگر خدا چتر لحظاتت باشه تا شیرین ترین خاطرات را برات بسازه ...
و من آب می شوم !
(آیکون یه عمه فضول) ببخشید سهبا خانوم وروجک مونث ِ یا مذکر ؟
چی بگم عمه جان ! باید از خودشون بپرسیم . وروجک جان ؟!!