روزهای غریبی می گذرد برمنِ این روزها ! گاهی آنقدر انرژی دارم که حس می کنم سرانگشتانم طاقت اینهمه احساس را ندارند و آتش گرفته اند ! گاه آنقدر خسته می شوم که انگار هیچ حسی در من جاری نیست ! پروانه ای را می مانم که تلاش می کند برای شکافتن پیله ای که بر خود تنیده ! پیله ای که او را از زیستن کرم گونه اش رهایی می بخشد و حس ناب پرواز را به او هدیه می دهد . رویای زیبای پرواز آنقدر اشتیاق را در او زنده می کند که با تمام وجود , تلاش کند برای شکافتن هر آنچه بندیست بر بالهای بسته اش , اما گاه اینهمه تلاش او را آنقدر خسته می کند که دوست دارد تمام عمر را استراحت کند !
و امروز من دچار بی حسی و رخوت غریبی شده بودم !نفس کم می آوردم انگار ! حس می کردم اکسیژن هوا کفایت نمی کند برایم . سعی کردم با دوستانی که می دانستم سرشار انرژی مثبتند و می توانند مرا بر مدار روحی خوبی هدایت کنند هم کلام شوم , اما انگار خستگی قوی تر از این همه انرژی مرا در خود می فشرد !
پنجره اتاقم را باز کردم شاید احساسم هوایی بخورد و خواب و رخوت را از من دور کند , اما دریغ از جابه جایی اندک هوایی ! خیره شدم در برگ برگهای درخت زیبای پشت پنجره و پرتاب شدم به گذشته ای دور , آن زمان که در چنین زمانهایی , سایه خنک درختی مرا به دمی آسودن در زیر شاخسار خود دعوت می کرد و صدای وزش باد در میان برگهای درختان و لای لای برگها و سکوت سرشار فضا , آرامش را به جسم و جان خسته ام بر می گرداند , اما حالا انگار این کمترین خواسته ها هم رویایی ست دست نایافتنی ! رو کردم به خدا و گفتم : خسته شدم از اینهمه بی حسی , از اینهمه بی هوایی ! دلم نسیمی کوچک می خواهد خداااا ! کجایی ؟ نکند تو هم خوابت گرفته ؟ و با کلافگی برگشتم به اتاق و چشمانم را بستم و در رویاهای کودکی سیر می کردم ! حیاط های زیبای بزرگ و گلها و درختانی که حس گرما را از تابستان دور می کردند ! نمیدانم چقدر در آن حال بودم که احساس کردم کسی صورتم را نوازش می کند ! چشمانم را باز کردم و حس حرکت نسیم را بر صورتم دریافت کردم و برگهایی که در آواز باد عاشقانه می رقصیدند . صدای لای لای باد در آن سکوت صبحگاه , خواب و خستگی را از من ربود و هشیارم کرد . حالا دیگر می دانستم که خدا در یک قدمی من است و صدایم را می شنود ! حالا دیگر یقین داشتم که خواب و خستگی تنها سهم من است از زندگی در این کره خاکی , که مهربان قدرتمندی چون او , حتی در خواب هم تنهایم نمی گذارد !
سوار بر اسب خیال , ابریشم رویاها را می بافم و در گذشته و آینده ای زیبا سیر می کنم وقتی می دانم او با من است و هرگز رهایم نمی کند . و من از زندگی چه می خواهم وقتی می دانم محکم ترین دوست من همیشه در کنارم هست ؟ قدردان بودنت و دریافتنت هستم مهربانترین هستی . مگذار لحظه ای بادبادک یادت , از دل و روحم جدا شود که بی تو منِ رخوت زده , اسیر طوفانهای زندگی می شوم و مرگ , کمترین دستاورد حرکتم خواهد شد . رهایم مکن مهربان .
ترمه نوشت رویا:
میانبری به دریا که سر به صحرای عدم گذاشت , بغضی بر من نشست که ویرانم کرد ! هر چند ناآشنا نبودم با دلیل این کار و دور نبودم از حال و هوای گل نیلوفرم , اما باز هم دلم نمی خواست که در آن سرای پر از لطف , بر من و ما بسته شود . که به گمان من , هر کدام از دوستان به اندازه حتی یک نظر که در سرایی می گذارند , سهامدار آن خانه اند , پس حق نمیدانم اگر عزیزی , نبودنش را با حذف سرایش بر دوستانش تحمیل کند , که این نوعی ظلم است به همه محبت و لطف دوستان .روزگار اما همیشه آنگونه نمی چرخد که ما می خواهیم و می دانم که اگر حذفی صورت گرفت , دلیل محکمی در پی خود نهان داشت !
حالا اما سمیه عزیزم , گل نیلوفر باغ دوستی ها , محکم و استوار , سوار بر توسن مهر و اندیشه , واژه ها را می کارد و حاصلش نوشته هایی می شود سراسر عشق و تفکر . حالا دیگر با تار و پود واژه ها , ترمه هایی بافته می شوند از جنس رویا و به رنگ آرزو تا آینده را رنگی بزنند از هر آنچه در قلب مهربان و نگاه عمیق سمیه به زندگی جریان دارد . امیدم اینکه دوستیها و حس زیبای جاری در آن , برهانی آنقدر قاطع باشند تا بودن و ماندنمان را در این فضای به ظاهر مجاز , رنگی از حقیقت بخشند . حقیقتی به نام مهر در بطن زندگی . گل نیلوفرم , سمیه نازنین , بودنت , حس خوب زندگی را و تلاش برای رسیدن به دریا را دوباره در ما به جریان انداخت . باش و همیشه بتاب با آفتابی که در قلبت نهان داری . رسیدنت به اوج , آرزوی همه ماست .
امروز دوباره مرور می کردم لحظه های زیبای سه نفره بینمان را در آن روز دور , در پارک لاله تهران , وقتی تو بودی و سایه بود و من ... دلتنگ دیدار هر دویتان هستم نازنین . کاش تکرار شود همه بهانه های قشنگ زندگی .
سلام به عمه ی سهباجان
به نظر خودتون مونث هستم یا مذکر؟
البته ببخشید بی اجازه اومدم جواب دادما
بازم معما ؟!
سلام به وروجک سهبا جان
نمیدونم !
عمو نجار تنهام گذاشت رفت خو
نمیدونم کجا رفت
مگه از عکسم مشخص نیست
وروجک توی عکس که خندانه وروجک جان !
سلام
عمه طهورا
یعنی اجازه هست بهتون بگم عمه؟
آخه یه برادرزاده ی وروجک خیلی جالب ناک نیست
چرا جالب ناک نیست ؟!
سلام آبجی چرا آب حالا جواب اینا رو خودت بده :




آخ سهبا جان یاد برادرزاده دانیال افتادم و عمه شدنم
خب وروجک خان اول سوال های سهبا خانومو جواب بده چشم عمه شما هم می شوم
آخه عمه جون من از وروجکی که نه میدونم خانومه , نه آقا , چی بپرسم ؟ بعدشم حالا دیگه عمه اختیار دار من و این سراست ! هر چی شما تصمیم بگیرید همون درسته !
مرسی عمه جان

ولی نمیدونم کجا؟
من که جواب دادم،تنهام گذاشت و رفت
هعی روزگار
سلام سهبا جان
اشکالی نداره . اصلا در خواست درستی نبود ..
ولی چون می دونستم قلم زیبایی دارید شاید بتونید کمکم کنید
یا عبارتی از یک کتاب رو بهم معرفی کنید ...
فدات شم عزیز , ببخش نمیخواستم ناراحتت کنم . اگه فرصتی بشه حتما فکر میکنم عزیز . شرمنده .
میدانم گه تو میتوانی مرا آفتاب کنی ...
سلام ، سلام ، سلام
سلام سلام سلام برادر . خوش آمدی ... شما خود آفتابید و چه نیاز به من ؟
سایه و آفتاب و نسیم و مهربانی و نور همواره باد ترا
وروجکی هم می خندد هرازگاه!
آخ که چه دعای ناب و قشنگی ...
و وروجکی شیرین و خندان .
عمه جان خواستم از شما درمورد برادرزادتون آقا دانیال بپرسم که خودش اومد
راجع به داداشی من چی میخواستی بپرسی وروجک جان ؟!
راستی با اجازه ی صاحبخونه،"ر" عزیز درمورد من یه چیزی گفتند گفتم اعلام حضور کنم
وروجکا همیشه میخندند حتی اگه دلشون پر از غم باشه
غم نبینی وروجک عزیزم .
به به چقدر اینجا منور شده ! ! !!
آره خب ! حضرت ماه تشریف آوردند واسه سک سک کردن !
اولا بیچاره آفتاب که با 150 میلیییییییوووون کیلومتر فاصله
باز هم گناه خسب و بخل این ابرهای در بدر 4-5 کیلومتری را به پایش می نویسند !!
بعد هم
حالا که به ظاهر شدن!! تقصیر من نیست
ضمنا !! ماورای ! بنفش؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من همون بنفش خالیشم نمیتونم جمع و جور کنم...با ماوراش دیگه کارم زاره !!
نه ظاهرا دلتون بدجور جیغ میخواد ! راس میگم جون خودم !
خواستم بپرسم داداش دانیال شما چ جوری با سک سک کردن میخواد آتیش بسوزونه؟!

اینجوری که ایشون آتیش میسوزونه خوش به حال آتش نشانی میشه که
آخه گفته بود
ایشالله هفته پیش رو ، از مرخصی یک ماهه برمیگردم
و دوباره آتیش و شیطنت و جیغ بنفش !!!!
چی بگم من ؟