سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

نسیم مهر دوست



روزهای غریبی می گذرد برمنِ این روزها ! گاهی آنقدر انرژی دارم که حس می کنم سرانگشتانم طاقت اینهمه احساس را ندارند و آتش گرفته اند ! گاه آنقدر خسته می شوم که انگار هیچ حسی در من جاری نیست ! پروانه ای را می مانم که تلاش می کند برای شکافتن پیله ای که بر خود تنیده ! پیله ای که او را از زیستن کرم گونه اش رهایی می بخشد و حس ناب پرواز را به او هدیه می دهد . رویای زیبای پرواز آنقدر اشتیاق را در او زنده می کند که با تمام وجود , تلاش کند برای شکافتن هر آنچه بندیست بر بالهای بسته اش , اما گاه اینهمه تلاش او را آنقدر خسته می کند که دوست دارد تمام عمر را استراحت کند !

و امروز من دچار بی حسی و رخوت غریبی شده بودم !نفس کم می آوردم انگار ! حس می کردم اکسیژن هوا کفایت نمی کند برایم . سعی کردم با دوستانی که می دانستم سرشار انرژی مثبتند و می توانند مرا بر مدار روحی خوبی هدایت کنند هم کلام شوم , اما انگار خستگی قوی تر از این همه انرژی مرا در خود می فشرد !

پنجره اتاقم را باز کردم شاید احساسم هوایی بخورد و خواب و رخوت را از من دور کند , اما دریغ از جابه جایی اندک هوایی ! خیره شدم در برگ برگهای درخت زیبای پشت پنجره و پرتاب شدم به گذشته ای دور , آن زمان که در چنین زمانهایی , سایه خنک درختی مرا به دمی آسودن در زیر شاخسار خود دعوت می کرد و صدای وزش باد در میان برگهای درختان و لای لای برگها و سکوت سرشار فضا , آرامش را به جسم و جان خسته ام بر می گرداند , اما حالا انگار این کمترین خواسته ها هم رویایی ست دست نایافتنی ! رو کردم به خدا و گفتم : خسته شدم از اینهمه بی حسی , از اینهمه بی هوایی ! دلم نسیمی کوچک می خواهد خداااا ! کجایی ؟ نکند تو هم خوابت گرفته ؟ و با کلافگی برگشتم به اتاق و چشمانم را بستم و در رویاهای کودکی سیر می کردم ! حیاط های زیبای بزرگ و گلها و درختانی که حس گرما را از تابستان دور می کردند ! نمیدانم چقدر در آن حال بودم که احساس کردم کسی صورتم را نوازش می کند ! چشمانم را باز کردم و حس حرکت نسیم را بر صورتم دریافت کردم و برگهایی که در آواز باد عاشقانه می رقصیدند . صدای لای لای باد در آن سکوت صبحگاه , خواب و خستگی را از من ربود و هشیارم کرد . حالا دیگر می دانستم که خدا در یک قدمی من است و صدایم را می شنود ! حالا دیگر یقین داشتم که خواب و خستگی تنها سهم من است از زندگی در این کره خاکی , که مهربان قدرتمندی چون او , حتی در خواب هم تنهایم نمی گذارد !

سوار بر اسب خیال , ابریشم رویاها را می بافم و در گذشته و آینده ای زیبا سیر می کنم وقتی می دانم او با من است و هرگز رهایم نمی کند . و من از زندگی چه می خواهم وقتی می دانم محکم ترین دوست من همیشه در کنارم هست ؟ قدردان بودنت و دریافتنت هستم مهربانترین هستی . مگذار لحظه ای بادبادک یادت , از دل و روحم جدا شود که بی تو منِ رخوت زده , اسیر طوفانهای زندگی می شوم و مرگ , کمترین دستاورد حرکتم خواهد شد . رهایم مکن مهربان .

 

ترمه نوشت رویا:

میانبری به دریا که سر به صحرای عدم گذاشت , بغضی بر من نشست که ویرانم کرد ! هر چند ناآشنا نبودم با دلیل این کار و دور نبودم از حال و هوای گل نیلوفرم , اما باز هم دلم نمی خواست که در آن سرای پر از لطف , بر من و ما بسته شود . که به گمان من , هر کدام از دوستان به اندازه حتی یک نظر که در سرایی می گذارند , سهامدار آن خانه اند , پس حق نمیدانم اگر عزیزی , نبودنش را با حذف سرایش بر دوستانش تحمیل کند , که این نوعی ظلم است به همه محبت و لطف دوستان .روزگار اما همیشه آنگونه نمی چرخد که ما می خواهیم و می دانم که اگر حذفی صورت گرفت , دلیل محکمی در پی خود نهان داشت !

حالا اما سمیه عزیزم , گل نیلوفر باغ دوستی ها , محکم و استوار , سوار بر توسن مهر و اندیشه , واژه ها را می کارد و حاصلش نوشته هایی می شود سراسر عشق و تفکر . حالا دیگر با تار و پود واژه ها , ترمه هایی بافته می شوند از جنس رویا و به رنگ آرزو تا آینده را رنگی بزنند از هر آنچه در قلب مهربان و نگاه عمیق سمیه به زندگی جریان دارد . امیدم اینکه دوستیها و حس زیبای جاری در آن , برهانی آنقدر قاطع باشند تا بودن و ماندنمان را در این فضای به ظاهر مجاز , رنگی از حقیقت بخشند . حقیقتی به نام مهر در بطن زندگی . گل نیلوفرم , سمیه نازنین , بودنت , حس خوب زندگی را و تلاش برای رسیدن به دریا را دوباره در ما به جریان انداخت . باش و همیشه بتاب با آفتابی که در قلبت نهان داری . رسیدنت به اوج , آرزوی همه ماست .

امروز دوباره مرور می کردم لحظه های زیبای سه نفره بینمان را در آن روز دور , در پارک لاله تهران , وقتی تو بودی و سایه بود و من ... دلتنگ دیدار هر دویتان هستم نازنین . کاش تکرار شود همه بهانه های قشنگ زندگی .

نظرات 65 + ارسال نظر
وروجک دوشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:43 ب.ظ

سلام به عمه ی سهباجان
به نظر خودتون مونث هستم یا مذکر؟
البته ببخشید بی اجازه اومدم جواب دادما

بازم معما ؟!

طهورا دوشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:54 ب.ظ

سلام به وروجک سهبا جان
نمیدونم !

وروجک دوشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:56 ب.ظ

عمو نجار تنهام گذاشت رفت خونمیدونم کجا رفت
مگه از عکسم مشخص نیست

وروجک توی عکس که خندانه وروجک جان !

وروجک دوشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:58 ب.ظ

سلام
عمه طهورا
یعنی اجازه هست بهتون بگم عمه؟
آخه یه برادرزاده ی وروجک خیلی جالب ناک نیست

چرا جالب ناک نیست ؟!

مهرداد سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:01 ق.ظ

سلام آبجی چرا آب حالا جواب اینا رو خودت بده :

طهورا سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:05 ق.ظ

آخ سهبا جان یاد برادرزاده دانیال افتادم و عمه شدنم
خب وروجک خان اول سوال های سهبا خانومو جواب بده چشم عمه شما هم می شوم

آخه عمه جون من از وروجکی که نه میدونم خانومه , نه آقا , چی بپرسم ؟ بعدشم حالا دیگه عمه اختیار دار من و این سراست ! هر چی شما تصمیم بگیرید همون درسته !

وروجک سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:08 ق.ظ

مرسی عمه جان
من که جواب دادم،تنهام گذاشت و رفتولی نمیدونم کجا؟
هعی روزگار

آوا سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:38 ق.ظ

سلام سهبا جان
اشکالی نداره . اصلا در خواست درستی نبود ..
ولی چون می دونستم قلم زیبایی دارید شاید بتونید کمکم کنید
یا عبارتی از یک کتاب رو بهم معرفی کنید ...

فدات شم عزیز , ببخش نمیخواستم ناراحتت کنم . اگه فرصتی بشه حتما فکر میکنم عزیز . شرمنده .

دانیال سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 03:27 ب.ظ http://www.danyal.ir

میدانم گه تو میتوانی مرا آفتاب کنی ...
سلام ، سلام ، سلام

سلام سلام سلام برادر . خوش آمدی ... شما خود آفتابید و چه نیاز به من ؟

ر سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 03:43 ب.ظ

سایه و آفتاب و نسیم و مهربانی و نور همواره باد ترا
وروجکی هم می خندد هرازگاه!

آخ که چه دعای ناب و قشنگی ...
و وروجکی شیرین و خندان .

وروجک سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 04:01 ب.ظ

عمه جان خواستم از شما درمورد برادرزادتون آقا دانیال بپرسم که خودش اومد

راجع به داداشی من چی میخواستی بپرسی وروجک جان ؟!

وروجک سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 04:03 ب.ظ

راستی با اجازه ی صاحبخونه،"ر" عزیز درمورد من یه چیزی گفتند گفتم اعلام حضور کنم
وروجکا همیشه میخندند حتی اگه دلشون پر از غم باشه

غم نبینی وروجک عزیزم .

ریحانه سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 10:48 ب.ظ

به به چقدر اینجا منور شده ! ! !!

آره خب ! حضرت ماه تشریف آوردند واسه سک سک کردن !

سرزمین آفتاب چهارشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 02:04 ب.ظ

اولا بیچاره آفتاب که با 150 میلیییییییوووون کیلومتر فاصله
باز هم گناه خسب و بخل این ابرهای در بدر 4-5 کیلومتری را به پایش می نویسند !!
بعد هم
حالا که به ظاهر شدن‌!! تقصیر من نیست

ضمنا !! ماورای ! بنفش؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من همون بنفش خالیشم نمیتونم جمع و جور کنم...با ماوراش دیگه کارم زاره !!

نه ظاهرا دلتون بدجور جیغ میخواد ! راس میگم جون خودم !

وروجک چهارشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 07:27 ب.ظ

خواستم بپرسم داداش دانیال شما چ جوری با سک سک کردن میخواد آتیش بسوزونه؟!
اینجوری که ایشون آتیش میسوزونه خوش به حال آتش نشانی میشه که
آخه گفته بود
ایشالله هفته پیش رو ، از مرخصی یک ماهه برمیگردم
و دوباره آتیش و شیطنت و جیغ بنفش !!!!

چی بگم من ؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد