سایه های ما ...
همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم دوشین
گویی آنها در گریز تلخشان از ما
نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم
نغمه هایی را که ما با خشم
در سکوت سینه میرانیم
زیر لب با شوق میخوانند
لیک دور از سایه ها
بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
از جداییها و از پیوستگی هاشان
جسمهای خسته ما در رکود خویش
زندگی را شکل میبخشند
شب به روی جاده نمناک
ای بسا پرسیده ام از خود زندگی آیا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟ یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟ فروغ فرخزاد
بازی
نور و سایه ها , همیشه حواس مرا پرت کرده است ! مثل دلم , که حواسش از نور
, پرت می شود گاه و در سایه قرار می گیرد ! یعنی یخ زدن گاه گاهم , دلیلش
همین است ؟ شاید آسمان دلم شب شده باز ؟ یا که .... برخی آدمها را هرگز برای عاشقی نیافریده اند انگار ... برخی خدایند و برخی درگیر خودهایند ...! برخی دنبال دلند و برخی دنبال دلیل دلند ... من در این میانه سرگردان کدامم ؟ خود یا خدا ؟ دل یا دلیل ؟ خرد یا آنچه آنرا به زانو در می آورد ... دیشب خواب عجیبی دیدم . هزاران ماهی داشتم سرخ سرخ , زنده و شاداب ... خواستم به هوای تازه و به آبی تازه میهمانشان کنم , اما .... چه ترسی دارم از ماهی دلم ... چه می ترسم این روزها ... چه دلتنگم باز ... سایه جانم , سایه دلم می شوی و به من بگویی باز چه شده مرا که اینگونه ام ؟!
طهورا
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1391 ساعت 12:26 ب.ظ
سلام سهبای سایه نشینم اومدم بهت بگم چرا این جوری شدی دیدم از سایه جان پرسیدی ٬منم حرفمو خوردم
اختیار دارین عمه جون . خب خوشحال میشم شما هم اگه به نتیجه ای رسیدین در مورد این برادرزاده مجنونتون، راه حلی ارائه بفرمایید . سایه که منو خوب میشناسه ! راستی سلام .خوبین شما ؟
سایه
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1391 ساعت 12:28 ب.ظ
سایهنشینِ آب و هم پیالهی تشنگی سلام، سلام، اولادِ اولین بوسه از شرمِ گُل و گونههای حلال، سلام، ستارهی از شب گریختهی هم روز من، عزیزِ همیشه و هنوز من ... سلام!
سید علی صالحی ..
تا بعد بیلم برات بگم چه ها نگفته ام .
خطی بنویس خبری برسان فردای همدمی هامان دیر ماوای محرمانه گفتگوهامان دور خبر اورده اند که کوچه بی چراغ و خانه در خواب گریه بیدار است
خطی بنویس خبری برسان گویا در احتمال فرصتی که پیش خواهد آمد ما مجبوریم تمام کوچه را از چراغ این خانه روشن کنیم ما از ترس شکستن است که الفبای آینه را برسنگ نوشته ایم خطی بنویس خبری برسان حالا همه بادهای رهگذر می دانند ما فقط به خاطر دزدیدن نسیم نبود که از حوالی دریا گذشته ایم ...
دوش در عزلت جان فرسایی داشتم همدم روشن رایی شمع آن همدم دیرینه ی من سوختن ها را آیینه ی من همه شب مونس و دمسازم بود همدم و همدل و همرازم بود گرم می سوخت و می ساخت چو من مستی خویش همی باخت چو من گرچه آتش همه شب در تن داشت نه فغان داشت و نه شیون داشت گرچه می داد سر خویش به باد خنده می کرد و به پا می استاد تا سحر سوختنی چون من داشت شب تاریک مرا روشن داشت همه شب سوخت و آواز نکرد به شکایت دهنی باز نکرد شمع از سوختنش پروا نیست که درین سوختن او تنها نیست مرگ اگر عاقبت این ره اوست نیز پروانه ی او همره اوست به ازین چیست که دو یار به هم ره سپارند سوی ملک عدم نه یکی مانده گرفتار و نژند و آن دگر رفته ، رها گشته ز بند من به عشق که بسوزم شب و روز؟ به امید که بسازم در سوز ؟ که خورد غم چو در آیم از پای؟ خود که گرید چو تهی سازم جای؟ گر بسوزند پر و بال مرا که خورد هیچ غم حال مرا شب تنهایی و روز غم من کیست جز سایه ی من همدم من سایه را دوش حکایت ها بود شکوه ها بود و شکایت ها بود قصه می گفت و پریشان می گفت تب مگر داشت که هذیان می گفت کس شنیدی سخن سایه شنفت ؟ من شب دوش شنیدم ، می گفت: “ای تن خسته ی رنجور نزار ای به جان آمده از یار و دیار چند کاهد ز غم و رنج تنت که تنم کاست ازین کاستنت شاعر سوخته دل درد تو چیست؟ ای گل تازه رخ زرد تو چیست؟ نوز نشکفته چرا پژمردی شاد ناگشته ز غم افسردی شد خزان تازه بهار تو چرا زود آمد شب تار تو چرا عشق ناباخته بد نام شدی دل نپرداخته ناکام شدی کس ندیدیم به ناکامی تو عاشقی نیست به بدنامی تو دگران از می غفلت مست اند فارغ از هر چه بلند و پست اند می ز هر جام که شد می نوشند با بد و نیک جهان می جوشند نه به مانند تو نازک بین اند هر کجا هست گلی می چینند هر شبی با صنمی دمسازند هر دمی دل به کسی می بازند کام خود از گل و می می گیرند نه ب ه ناکامی تو می میرند گردش چرخ کسی راست به کام که ندانست حلالی ز حرام! تو همه عمر غم دل خورده خسته و سوخته و افسرده نوز ناگشته جوا ن پیر شده اول عمر و ز جان سیر شده مردمی کرد ه به نامردم ها نیش ها خورده ازین کژدم ها دوستی کردی و دشمن گشتند همه بر چشم تو سوزن گشتند با همه خلق جهان یار شدند چون رسیدند به تو مار شدند آشنا ی همه و تنهایی راستی را تو مگر عنقایی” شمع اشکی دو بیفشاند و بمرد روشنایی بشد و سایه ببرد باز من ماندم و این شام سیاه آه از بخت سیه کار من ، آه….
شب تنهایی و روز غم من کیست جز سایه ی من همدم من سایه را دوش حکایت ها بود شکوه ها بود و شکایت ها بود
آشنای همه و تنهایی راستی را تو مگر عنقایی ؟؟؟
سایه جانم کجایی ؟! بیا ببین عجب شعریه این شعر سایه !
ممنونم آقا بزرگ مهربون . بازم برم بخونمش .
طهورا
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1391 ساعت 01:05 ب.ظ
آقا اجازه ما بگیم دریا تشنگی ست .داداشت می گه من نگفتما
چه تگرگی میاد الان عمه خیس می شه
تگرگ ؟! اینورا از صبح بارون هم نمیاد ! فقط هوا حسابی ابری و دلگرفته ست عمه جون ... اصطلاحات داداش خاص خودشه ... من چه باشم تا که باشم ؟!
سایه راز نوراست و اجسام بی سایه خشن هستند این رمز عکاسی است {آیکون آقابزرگ سر کلاس درس} سایه وقتی زیباست که بازی آیینه ونور در می آورم تنها نقطه ایست که مشتاق نوراست نه مثل چشمم که طاقت نور را ندارد سایه صدای کش دار نوراست بیخ گوش اجسام که می گویید مواظب ابش تا صیقل خوردن خیلی راه است نور را باید عبور داد
مواظب باش ، تا صیقل خوردن خیلی راه است ... وای که چه درس قشنگی دادید استاد برادر ... نمیدونستم سایه ها هم اینقدر معنا و مفهوم دارند ! واجب شد بیام سر کلاس شما و آقا بزرگ ، یه چند واحدی رو پاس کنم ! ممنونم برادرم . سعی میکنم شیشه بشوم که نور را عبور دهم ، نه آینه که منعکسش کنم ! هان ؟ این الان یعنی چی ؟!
خواهری میهمانی به این عزیزی و صاحبخانه ای عزیزتر ! چه اصراری است که ایشان صاحب خانه و همخانه شمایند؟ اصلا مگر یک بار بیشتر به منزلتان آمدند که ستاد اسکان تشکیل دادید و بدان قخر و سرافرازی میکنید
یعنی من باید گزارش دفعات میهمانی هایم رو هم بدم داداشی ؟! اونوقت قول میدی از سر صخره یه ذره بری اونورتر ؟ خو می ترسم داداش !!!
..... از دم صبح ازل تا آخر شام ابد دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود....
و چه فروغ خوانی به جایی در ایامی از بهار که زمستانش آرزوست. و چه خواب خوشی برای ماهی ها. سلام خواهرم....
فروغ خوانی بهاری بخصوص از نوع سایه نشانش ... شیرین است مگر نه برادر ؟! ما به او محتاج بودیم ، او به ما مشتاق بود !
سلام برادرم .روز بارانی تگرگیتان به شادی .
طهورا
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1391 ساعت 02:14 ب.ظ
آسمون اونجا به خاطر دلت گرفته بود به ما که رسید بغضش ترکید خب قول بده آفتاب شد یه ذره بری تو سایش.
نم نم بارون اومد و قطع شد باز ! بعد دو روز باریدن تمام ، امروز بازیش گرفته بارون ! من تو بارون رفتن زیر آسمون رو بیشتر دوست دارم عمه جونم ! نشون به این نشون که دو روزه قدم زدنم گرفته ! خیس شدنش رو خیلی دوست دارم .
زهـرا
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1391 ساعت 03:09 ب.ظ
سهبا جان یه زنگ تفریح دارم وسط بحثت البته ببخشیدا این پست رو بخون http://foshtom.persianblog.ir/post/2312/
مرسی گلم . یادم اومد وبلاگ گیله مرد قبلا هم رفتم و از عکسها و جملات قشنگش استفاده کرده بودم . بازم ممنون که راهنماییم کردی به این وب قشنگ .
اختیار داری خواهری . با دل قبول میکنم هدیه های قشنگت رو .
سپیده
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1391 ساعت 03:47 ب.ظ
من ،اگر سایه خویشم ،یارب روح آواره من کیست ،کجاست ؟" فریدون مشیری " آسمان دلتون همیشه نوربارون بانو
تا سایه نباشه حجم نیست تا سایه نباشه روح نیست دنیای بدون سایه دنیای تخت و بی بعد میشه
هرکسی میخواد برجستگی هاش ، توانمندیهاش و... پیدا باشه باید سایه داشته باشه
البته نه سایه خشن
آقا معلم اجازه ؟! میگم آقا معلم ، مگه سایه داشتن دست خود آدمه ؟! خب تا نور نباشه که سایه ای درست نمیشه ! اونوقت اگه نور نبود تو دل ما ، از کجا سایه درست کنیم واسش ؟!
بعد دیگه آقا معلم سایه خشن یعنی چی ؟!
افروز
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1391 ساعت 09:00 ق.ظ
عزیز دلم کم سعادتی از من بوده که تا حالا نتونستم ببینمتون
اختیار داری عزیز . خب یه قرار بذاریم ببینیم همدیگه رو ... باشه ؟
طهورا
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1391 ساعت 09:15 ق.ظ
چرا از آقا معلم می پرسی خب صبر کن بگم اگه نور نبود زودی عمه رو صدا کن بابا نورتم ٬سایتم ٬......
حالا اگه ازشون پرسیدی ٬اینم بپرس :سایه ها یا بزرگ ترن یا کوچیک تر اندازه واقعی نیستن .چیکار کنیم؟
بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم غصه هامان گوشه گنجه بی کلید مشقهامان نوشته تقویم تمام مدارس در باد و عید یعنی همیشه همین فردا نه دوش و نه امروز ، تنها باریکه راهی است که می رود می رود تا بوسه ، تا نقل و پولکی تا سهم گریه از بغض آه... خوبم بانو...یعنی خداروشکر آرومم...
خواب هفت سالگی هم ، خواب شیرینی نبود منیژه جان . اون زمان هم دغدغه های خاص خودش رو داشت و نگرانی های خودش رو ...
و اما نور چند تا نو داریم مثل نور اصلی ،جانبی ،پشت و ... که هر کدام تاثیرات خاصی رو بیننده میزاره و جهت نور از بالا به پایین که چهره رو روحانی میکنه از پایین به بالا که چهره رو وحشتناک میکنه و ... نور هم میتونه با داشتن فیلتر های رنگی و قرار گرفتن در محیط مستقل با تم رنگی خاص تاثیر پذیر تر بشه
گاهی بازتاب برخی نورها تاثیر زیادی بر موضوع هم میتونه داشته باشه مثل کسی که در محیط سبز ایستاده بازتاب رنگ سبز خیلی بر چهره اش تاثیر میزاره
سایه خش به سایه ای گفته میشه که فقط از منبع نور اصلی تغذیه میشه و طرف هیچ استفاده ای از نور طرفین ،پشت و ... نمی کنه بنابرین سایه های تند و پر کنتراست بر روی جسم هویدا میشه که باعث تشدید برجستگی ها میشه و به قول خودمون مثل مربای شکرک زده میشه(از بس داخلش شکر ریختن)
ببخشید آقا معلم امتحان که نمی گیرین ؟!
ضمنا سئوال عمه طهورا رو هم اگه میشه جواب بدین آقا معلم ...
امیدوارم سایه دلت تنها از یک نور بهره نبره و چشمی هم به همه نور ها داشته باشه و همچنین بتونه از رنگ قشنگ پسزمینه دل خود جهت شفافیت و زیبای بهره ببره
یعنی رنگ پسزمینه دلم قشنگه ؟! چه خوب ... ممنونم آقا بزرگ . ولی منبع نور اگه خود خدا باشه ، بازم به تنهایی کافی نیست ؟! دلم میخواد یه خورده بیشتر بگین راجع به این نظرتون ... بازم متشکرم آقا معلم مهربون .
پی نوشت جواب شما به اردک که گفتی سعی میکنم شیشه بشوم که نور را عبور دهم ، نه آینه که منعکسش کنم در برابر نور اگر شیشه هم باشی اگر صاف ترین و زلال ترین شیشه هم باشی باز مقداری از نور را درون نگه میداری و شیشه در بهترین نوعش هم واسه نور شکست ایجاد میکنه و واسه ما منحرف کننده جریان نور هستش پس خودت باش نه چیزی دیگر که شیشه هم به ما آفتاب رو دروغ میگوید شیشه هم از نور عوارض عبور میگیره تا اجازه عبور صادر کنه اما دل تو پاک تر از شیشه هستش که نه شکست و وارضی داره پس خودت باش که زلالی و پاک
ممنونم از اینهمه لطف . شرمنده شمام آقا بزرگ . اما در مورد جوابم به اردک عزیز ، چون فرموده بودند نور را باید عبور داد ، همینطوری اون جمله رو گفتم و از اونجایی که خودمم قبولش نداشتم ، اونطوری سئوال کردم ! خب حق با شماست ... شیشه هم شکست داره و مقداری از نور رو نگه میداره . آدما نه شیشه ن ، نه آینه ، نه سنگ ... آدمیزاد باید خود خود خودش باشه ... باز هم ممنونم آقا بزرگ .
در جواب عمه خانم عرض کنم حضرت علی(ع) همه رو دعوت کرده به میانه روی یه ضرب المثل هم داریم که میگن یارو از اون ور افتاد
چرا سایه از خودمون کوچکتر و یا بزرگتر هستند عمه جون باید بدونی با منبع نور چقدر فاصله داشته باشی که سایه ات بزرگتر یا کوچکتر از خودت نباشی باید بدونی در مثلا دین با خدا چقدر فاصله داری نکنه خدای نکرده بت بشکنی و خودت بشی بت جدید ببخشید بیشتر از این نیستم
هان ؟! ببخشید اینا بالاتر از کلاس من بود ! عمه طهورا خودشون جواب بفرمایند !
نور اصلی (خداوند) به تنهای همه محیط رو روشن میکنه ولی نورهای جانبی (امامان ، کتب مقدس، کائنات،راز خلقت و ...) زیبای دید ما رو بهتر و بیشتر میکنه تا نور پشت(کافر ،مشرک و ...) نباشه برجستگی جسم (دین) مشخص نیست خوب اگر کسی نور پسزمینه زیاد اذیتش کردچند راه حل میتونه انجام بده یا میزان نور اصلی رو زیاد کنه یا منبع نور اصلی رو به سوژه نزدیک کنه و یا اینکه خودش به موضوع نزدیکتر بشه تا نور پسزمینه اذیتش نکنه و عکسش شوره نزنه و موضوع اصلی سفید نشده
بله خب ! چه عرض کنم ....
چشم استاد ! هرچی شما بفرمایید !
طهورا
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1391 ساعت 10:43 ق.ظ
سلام استاد ممنون از این جواب با ارزشتون ٬پس وقتی حواسمون از نور واحد خدا به نورای دیگه باشه احتمالا فاصلمون باشون تنظیمم نباشه سبب دلتنگی میشه که سهبا از سایه خانم پرسیده؟ یه وقتایی ام نور که بهت بیفته سایتو بلند می کنه که به اصطلاح می گن سایتون روی سرمون ...مثل شما که الان ما از سایتون بهره بردیم.
خب اینم خدمت آقا بزرگ ....
ضمن اینکه ممنون عمه جون که توی این پاسخ ، به منم جواب دادین . فکر میکنم فاصله م تنظیمش به هم خورده عمه ! نمیدونم ... اما چیزی که هست ، چند روزه یه بغض لعنتی باز داره اذیتم میکنه ... باید منم با رگبار دیروزی ، خالی میشدم ، که نشدم !
مشتاق
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1391 ساعت 10:44 ق.ظ
سلام در جواب لطف شما...و درخواست شما...جمله ای رو نوشته بودم...وباانکه سه یا چهار دفعه هم جوابش را تکرار و ثبت کردم..اما اثری از ان یافت نشد..نمیدانم چه قسمت بود..لذا امدم عرض کنم که .... بهر حال از لطف شما به سیاهه های این کمترین ...ممنونم...
سلام . اینجا یا اونجا ؟ منظورم جمله تونه ؟ هرچند جفت خونه ها تو اسمون بلاگ هست و اگه ثبت نشده فرقی نمیکنه مجرمش ! اما در هر حال از لطفتون ممنونم . سیاهه های شما برادر ، منبع نورند ... قدردانش هستم . سلامت باشید و پایدار .
طهورا
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1391 ساعت 11:04 ق.ظ
خب حالا ما دوست داریم به منبع نور خیلی نزدیک بشیم (نور خدا و همون نور خدا که تو همه ی منابعش:ائمه و....هست) چطور که پیامبر (ص)نزدیک شد وسایه اش بلند ولی بت نشد
سایه های بلند مگر خبر از نزدیکی به نور واحد نمی دهند؟
برای سهبا:عمه جان اون دلتنگی تو یعنی دلت برای عمه تنگ شده واللا خودت منبعی از نور خدایی راست می گما
منبعی از نور خدا ، دلش تنگ نمیشه که عمه ! دلش نمی گیره که ! نمی رنجه که ! تو دلش سایه هم نمیفته ... ولی من ...
آقا بزرگ معلم مهربون ، سئوال بعدی رسید .... سایه های بلند مگر خبر از نزدیکی به نور واحد نمی دهند ؟!
سایه بعداز ظهرهای مرداد ...حیاط خانه مادربزرگ...تخت و آب پاشی و کاهو سکنجبین...وای ....
سایه آرامش پدر و مهربانیهای مادر ، روی بیقراریهای دل من .... چه دلتنگم این روزها ........
طهورا
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1391 ساعت 12:10 ب.ظ
ببین این سایه جان میگه تور بسطام چی شد؟ تور سفر به ابرها که نرفتی ٬این جا هم که می گی پات بستس اقلا به عمه بگو تو دلت چی می گذره؟اون خوابت تعبیرش اینه که یه بار با سایه جون میاید پیش من براتون سبزی پلو با ماهی درست می کنم بعدشم با هم می ریم بسطام.....اونوقت اگه پیش من و سایه دلت گرفت .
ای جان چه تعبیر قشنگی ... اینکه من و سایه بیایم پیش شما و سبزی پلو بخوریم با ماهی ...
سایه کجایی ؟؟؟؟
مرسی عمه جون .
طهورا
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1391 ساعت 12:18 ب.ظ
ای وای عجب زنگ تفریح طولانییییی!وسطش حتما دارید کاهو سکنجبینم می خورید استادم که رفته اون کلاس . این سمیرا خانم با زبون شیرینش ورد داشت برداااااا.
از وقتی که بچه بودم ، دیگه کاهو سکنجبین نخوردم عمه ! سمیرای من و زبون شیرین و قلب مهربونش ... کجاش رو دیدین حالا عمه !
عمه جون شنیدی میگن طرف انقدر کتاب خوند مرتد شده؟ دیدی بعضی از علما دارند خدا میشن! همین جو گیری که سمیرای مهربون میگه درسته میبینی طرف سایه اش بلند میشه ولی با تمام بلندی سایه اش نگاه سایه اش نمی کنه شاید نگاه کردن سایه اش باعث بت شدنش ،کبر و غرور و ... بشه میگن یارو هرچه بزرگتر میشه افتاده تر میشه خاکی تر میشه من که جنبه نزدیک شدند به حق تعالی را تا اون اندازه ندارم باید فاصلمو تنظیم کنم ببخشید سمیرا ی مهربون ار جو گرفتم
عمه جون ، پاسخ بفرمایند لطفا ( آیکون یک عدد سهبای از جواب معلم دررو !)
یه کم دیگه خودتون تجربه ش میکنین یه کم دیگه که نه... حدودا 70 سال دیگه !!! من که سن بابا بزرگ شمام ( قابل توجه سایه گرامی )
شما سن بابابزرگ منید ؟! جددددیییی ؟؟؟!!!!!
طهورا
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1391 ساعت 01:54 ب.ظ
استاد اون یارو که شما می گید چه کتاب می خوند چه نمی خوند مرتد بوده والا به ما می گن ز گهواره تا گور دانش بجوی کتاب خوندن با هدف اونم اگه کتابش زرد نباشه آدمو مرتد نمی کنه که. راستی این علمایی که شما می فرمایی امام (ره)از اونا به مقدس ماب تعبیر کردند و از اونا دل خونی داشتند.خدا هم نمی شن چون محبوب نیستن. ولی علمای واقعی آدمو به خدا نزدیک می کنن و ادعایی هم ندارن. ما سایه ها رو می بینیم از رو بلندیش پی به نزدیکیشون می بریم.مگه نه استاد
ای وای ! من باید برم زیر میز قایم شم ! این وسط هاج و واج دارم نگاه میکنم به مباحثه شما و آقا بزرگ معلم مهربون !
طهورا
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1391 ساعت 02:11 ب.ظ
سهبا جون مباحثه چیه من شاگردم نیستم خواستم حواس تو رو از دلتنگیت پرت کنم .انصافا استاد بزرگ اسمشون برازندس آقا بزرگ . راستی اسم آقا بزرگ فامیلیه یا از بزرگ منشی ایشونه؟
سلام عمه جونم . شبتون خوش . دلتنگی کاری به حواس نداره ! همراه لحظه های منه . بی خیالش میشم , ولی باهام هست همیشه ...
آقا بزرگ , واقعا بزرگند و بزرگوار . دلی دارن دریایی ... این اسم رو براشون انتخاب کردند و الحق که برازنده شونه . نه اسمشونه , نه فامیلشون , اما میاد بهشون .
زهـرا
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1391 ساعت 02:13 ب.ظ
چه بحث جالبی کلی درس یاد گرفتیم از آقا بزرگ و عمه طهورا سهبا جون ممنون واسه این پست بحث برانگیزی که گذاشتین. ایشالله دلتنگیات هم زود تموم بشه
اختیار دارین زهراجان . این به لطف حضور بزرگواران و اساتیدی ست که به حضورشون این خونه رو مزین می کنند وگرنه من چکاره ام این وسط عزیز ؟
منظورم همینجا بود خواهر که بزرگ رفته منبر..یکی نی بیارش دامو..راستی در حمایت و تایید نظر سایه جان باید بگم من تور کاشان رو پیشنهاد میکنم هر کی حاضره دستش بالا....توی همین ماه بهشتی که داره میاد ...
دلم سفر دوستانه میخواد سمیرا ! یعنی میشه ؟ بریم بسطام , بریم خرفان , بریم مشهد اردهال ... آخ که دلم خواست از بالای اون امامزاده , روی اون تپه , بدوم تا ته دشت , بروم تا سر کوه ... دورها آوایی ست .....
تسنیم
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1391 ساعت 07:43 ب.ظ
سلام نرگس جان.خوبید؟دلم براتون تنگ شده بود.امدم اینجا سری بزنم و هوایی تازه کنم. دلم میخواست ببینمتون..... اهنگ زیبایی گذاشتید.
سلام خانوم دکتر . خوش اومدین . بهارتون سبز و پرطراوت . منم دلتنگ هستم عزیز و امیدوارم به زودی دیدارهامون تازه بشه . ممنونم عزیز . آهنگ هم قابل شما رو نداره
کماندار
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1391 ساعت 08:23 ب.ظ
گفتی هدف کجاست؟
کماندار را بپرس
من تیرم و روان چه خبر از نشانه ام ؟
من مرغ آتشم شب را به زیر سرخ پر خویش می کشم
در من هراس نیست ز سردی و تیرگی
من از سپیده های دروغین مشوشم !
من از سپیده های دروغین مشوشم ....
یاد آرش کمانگیر افتادم : آری آری زندگی زیباست زندگی آتشکهی دیرینه پابرجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش درهرکران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست ...
من از پی آرامش، وضویم را اینجا به لبخندتان تجدید می کنم....منتظر فنجانی آرامش هستم لب ریز لب دوز و لب سوز...قند خنده فراموش نشود
همیشه مرا شرمنده لطف بی نهایتتان می کنید امپراتور بهاران ! کاش در توانم باشد پذیرایی از دل بزرگ شما با فنجانی آرامش و حبه قندی لبخند ! کاش در حد بضاعتم باشد برادرم .
سلام سهبای سایه نشینم اومدم بهت بگم چرا این جوری شدی دیدم از سایه جان پرسیدی ٬منم حرفمو خوردم
اختیار دارین عمه جون . خب خوشحال میشم شما هم اگه به نتیجه ای رسیدین در مورد این برادرزاده مجنونتون، راه حلی ارائه بفرمایید . سایه که منو خوب میشناسه !
راستی سلام .خوبین شما ؟
سایهنشینِ آب و هم پیالهی تشنگی سلام،
سلام، اولادِ اولین بوسه از شرمِ گُل و گونههای حلال،
سلام، ستارهی از شب گریختهی هم روز من،
عزیزِ همیشه و هنوز من ... سلام!
سید علی صالحی ..
تا بعد بیلم برات بگم چه ها نگفته ام .
خطی بنویس
خبری برسان
فردای همدمی هامان دیر
ماوای محرمانه گفتگوهامان دور
خبر اورده اند که کوچه بی چراغ
و خانه در خواب گریه بیدار است
خطی بنویس
خبری برسان
گویا در احتمال فرصتی که پیش خواهد آمد
ما مجبوریم تمام کوچه را از چراغ این خانه روشن کنیم
ما از ترس شکستن است
که الفبای آینه را برسنگ نوشته ایم
خطی بنویس
خبری برسان
حالا همه بادهای رهگذر می دانند
ما فقط به خاطر دزدیدن نسیم نبود
که از حوالی دریا گذشته ایم ...
خواهری برای ما خواب دیدی ، یک وقت پست نرنی
من تو عالم بیداری آتیش میسوزونم ، دیگه عالم رویا که جای خودش دارد
خب خدا رو شکر ! ظاهرا نم نمک داره شیطنت خفته تون بیدار میشه داداش کوچیکه ! حالا میشه یه ذره از اون صخره هه بری کنارتر ! خطرناکه ، خدای نکرده نیفتی پایین !
نگران نباش ، پست نمیزنم !
سرخ سرخ زنده و شاداب هزاران ماهی در سینه داری و یک ماهی در دل !! ماهی دلت بی قراری می کنه عزیز .. تو دلیلش باش ...
چگونه قرار بی قراری او شوم که قرار را از من ربوده عزیز دل ؟!
می دونی که سایه ها رقاصان نورند !..
حواس من رو هم پرت می کنن !..
من و تو ، سایه کدام نوریم عزیز مهربانم ؟
دل به هوای بهار بسپار ، فصلی از این فصل شادان نر ؟!
تعبیر رؤیایت « بحار » است ، به آغوش دریا خوش آمدی ...
بهار باید در دلم جوانه بزند برادرم ، اما شما بگو ، دریا کیست و کجاست که من در آغوش اویم ؟!
سایه از رازها میگوید نه از نیازها ...
او مهاجر درد آشنای این سرا هست که واژه واژه اش بالی برای پرواز است
سایه مهاجر نیست ، با من در این خانه اسکان دارد ! همخانه من است و همدل و همراز و هم پرواز من ...
دیگر چه نیاز به راز و نیاز از پرواز ؟
شمع و سایه
هوشنگ ابتهاج
دوش در عزلت جان فرسایی
داشتم همدم روشن رایی
شمع آن همدم دیرینه ی من
سوختن ها را آیینه ی من
همه شب مونس و دمسازم بود
همدم و همدل و همرازم بود
گرم می سوخت و می ساخت چو من
مستی خویش همی باخت چو من
گرچه آتش همه شب در تن داشت
نه فغان داشت و نه شیون داشت
گرچه می داد سر خویش به باد
خنده می کرد و به پا می استاد
تا سحر سوختنی چون من داشت
شب تاریک مرا روشن داشت
همه شب سوخت و آواز نکرد
به شکایت دهنی باز نکرد
شمع از سوختنش پروا نیست
که درین سوختن او تنها نیست
مرگ اگر عاقبت این ره اوست
نیز پروانه ی او همره اوست
به ازین چیست که دو یار به هم
ره سپارند سوی ملک عدم
نه یکی مانده گرفتار و نژند
و آن دگر رفته ، رها گشته ز بند
من به عشق که بسوزم شب و روز؟
به امید که بسازم در سوز ؟
که خورد غم چو در آیم از پای؟
خود که گرید چو تهی سازم جای؟
گر بسوزند پر و بال مرا
که خورد هیچ غم حال مرا
شب تنهایی و روز غم من
کیست جز سایه ی من همدم من
سایه را دوش حکایت ها بود
شکوه ها بود و شکایت ها بود
قصه می گفت و پریشان می گفت
تب مگر داشت که هذیان می گفت
کس شنیدی سخن سایه شنفت ؟
من شب دوش شنیدم ، می گفت:
“ای تن خسته ی رنجور نزار
ای به جان آمده از یار و دیار
چند کاهد ز غم و رنج تنت
که تنم کاست ازین کاستنت
شاعر سوخته دل درد تو چیست؟
ای گل تازه رخ زرد تو چیست؟
نوز نشکفته چرا پژمردی
شاد ناگشته ز غم افسردی
شد خزان تازه بهار تو چرا
زود آمد شب تار تو چرا
عشق ناباخته بد نام شدی
دل نپرداخته ناکام شدی
کس ندیدیم به ناکامی تو
عاشقی نیست به بدنامی تو
دگران از می غفلت مست اند
فارغ از هر چه بلند و پست اند
می ز هر جام که شد می نوشند
با بد و نیک جهان می جوشند
نه به مانند تو نازک بین اند
هر کجا هست گلی می چینند
هر شبی با صنمی دمسازند
هر دمی دل به کسی می بازند
کام خود از گل و می می گیرند
نه ب ه ناکامی تو می میرند
گردش چرخ کسی راست به کام
که ندانست حلالی ز حرام!
تو همه عمر غم دل خورده
خسته و سوخته و افسرده
نوز ناگشته جوا ن پیر شده
اول عمر و ز جان سیر شده
مردمی کرد ه به نامردم ها
نیش ها خورده ازین کژدم ها
دوستی کردی و دشمن گشتند
همه بر چشم تو سوزن گشتند
با همه خلق جهان یار شدند
چون رسیدند به تو مار شدند
آشنا ی همه و تنهایی
راستی را تو مگر عنقایی”
شمع اشکی دو بیفشاند و بمرد
روشنایی بشد و سایه ببرد
باز من ماندم و این شام سیاه
آه از بخت سیه کار من ، آه….
شب تنهایی و روز غم من
کیست جز سایه ی من همدم من
سایه را دوش حکایت ها بود
شکوه ها بود و شکایت ها بود
آشنای همه و تنهایی
راستی را تو مگر عنقایی ؟؟؟
سایه جانم کجایی ؟! بیا ببین عجب شعریه این شعر سایه !
ممنونم آقا بزرگ مهربون . بازم برم بخونمش .
آقا اجازه ما بگیم دریا تشنگی ست .داداشت می گه من نگفتما
چه تگرگی میاد الان عمه خیس می شه
تگرگ ؟! اینورا از صبح بارون هم نمیاد ! فقط هوا حسابی ابری و دلگرفته ست عمه جون ...
اصطلاحات داداش خاص خودشه ... من چه باشم تا که باشم ؟!
سلام بانوی سرو دل
سایه راز نوراست و اجسام بی سایه خشن هستند این رمز عکاسی است {آیکون آقابزرگ سر کلاس درس}
سایه وقتی زیباست که بازی آیینه ونور در می آورم تنها نقطه ایست که مشتاق نوراست نه مثل چشمم که طاقت نور را ندارد
سایه صدای کش دار نوراست بیخ گوش اجسام که می گویید مواظب ابش تا صیقل خوردن خیلی راه است
نور را باید عبور داد
مواظب باش ، تا صیقل خوردن خیلی راه است ...

وای که چه درس قشنگی دادید استاد برادر ... نمیدونستم سایه ها هم اینقدر معنا و مفهوم دارند !
واجب شد بیام سر کلاس شما و آقا بزرگ ، یه چند واحدی رو پاس کنم !
ممنونم برادرم . سعی میکنم شیشه بشوم که نور را عبور دهم ، نه آینه که منعکسش کنم ! هان ؟ این الان یعنی چی ؟!
خواهری میهمانی به این عزیزی و صاحبخانه ای عزیزتر !
چه اصراری است که ایشان صاحب خانه و همخانه شمایند؟
اصلا مگر یک بار بیشتر به منزلتان آمدند که ستاد اسکان تشکیل دادید
و بدان قخر و سرافرازی میکنید
یعنی من باید گزارش دفعات میهمانی هایم رو هم بدم داداشی ؟! اونوقت قول میدی از سر صخره یه ذره بری اونورتر ؟ خو می ترسم داداش !!!
.....
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود....
و چه فروغ خوانی به جایی در ایامی از بهار که زمستانش آرزوست.
و چه خواب خوشی برای ماهی ها.
سلام خواهرم....
فروغ خوانی بهاری بخصوص از نوع سایه نشانش ... شیرین است مگر نه برادر ؟!

ما به او محتاج بودیم ، او به ما مشتاق بود !
سلام برادرم .روز بارانی تگرگیتان به شادی .
آسمون اونجا به خاطر دلت گرفته بود به ما که رسید بغضش ترکید خب قول بده آفتاب شد یه ذره بری تو سایش.
نم نم بارون اومد و قطع شد باز ! بعد دو روز باریدن تمام ، امروز بازیش گرفته بارون !
من تو بارون رفتن زیر آسمون رو بیشتر دوست دارم عمه جونم ! نشون به این نشون که دو روزه قدم زدنم گرفته ! خیس شدنش رو خیلی دوست دارم .
سهبا جان
یه زنگ تفریح دارم وسط بحثت البته ببخشیدا
این پست رو بخون
http://foshtom.persianblog.ir/post/2312/
مرسی گلم .
یادم اومد وبلاگ گیله مرد قبلا هم رفتم و از عکسها و جملات قشنگش استفاده کرده بودم . بازم ممنون که راهنماییم کردی به این وب قشنگ .
اختیار داری خواهری . با دل قبول میکنم هدیه های قشنگت رو .
من ،اگر سایه خویشم ،یارب
روح آواره من کیست ،کجاست ؟" فریدون مشیری "
آسمان دلتون همیشه نوربارون بانو
روح آواره من کجاست عزیز ؟ تو میدونی ؟
دیدی تگرگ بارید و همه ی شکوفه ها رو پرپر کرد !.. حالا آفتاب در اومده و چه زیباست بازی نور و سایه !..
عصر زیبای بهاری ات به خیر
رنگین کمان رو هم دیدی سایه جانم ؟
ما قبول نداریم برا ما تگرگ اومد ولی رنگین کمان نداشت.
خب عمه جون ، من فقط سئوال کردم ! اینورا هم از رنگین کمان خبری نبود که !
رنگین کمان ؟! اونم تهران ؟!...
ولی برق آسمون دیدنی بود..
گفتم شاید یه وقتی رنگین کمان ه م اومده باشه !
سهبا دسته گل داداشت ناپدید شده!
شما ندیدی؟
نه جون خودم ! امان از دست این داداش !
سلام
سایه هایتان خوش نقش و طرح
نور هایتان بر دوام و پیادار
سلام .
حالا نمیشه سایه هامون ساده باشه ، نه نقش دار ؟!
ممنونم .
تا سایه نباشه حجم نیست
تا سایه نباشه روح نیست
دنیای بدون سایه
دنیای تخت و بی بعد میشه
هرکسی میخواد برجستگی هاش ، توانمندیهاش و... پیدا باشه باید سایه داشته باشه
البته نه سایه خشن
آقا معلم اجازه ؟!
میگم آقا معلم ، مگه سایه داشتن دست خود آدمه ؟! خب تا نور نباشه که سایه ای درست نمیشه ! اونوقت اگه نور نبود تو دل ما ، از کجا سایه درست کنیم واسش ؟!
بعد دیگه آقا معلم سایه خشن یعنی چی ؟!
عزیز دلم کم سعادتی از من بوده که تا حالا نتونستم ببینمتون
اختیار داری عزیز . خب یه قرار بذاریم ببینیم همدیگه رو ... باشه ؟
چرا از آقا معلم می پرسی خب صبر کن بگم اگه نور نبود زودی عمه رو صدا کن بابا نورتم ٬سایتم ٬......
حالا اگه ازشون پرسیدی ٬اینم بپرس :سایه ها یا بزرگ ترن یا کوچیک تر اندازه واقعی نیستن .چیکار کنیم؟
قربون عمه نورانیم برم من ! ممنونتونم .
آقا بزرگ ، جواب عمه طهورا رو هم میدین ؟!
بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم
غصه هامان گوشه گنجه بی کلید
مشقهامان نوشته
تقویم تمام مدارس در باد
و عید یعنی همیشه همین فردا
نه دوش و نه امروز ،
تنها باریکه راهی است که می رود
می رود تا بوسه ، تا نقل و پولکی
تا سهم گریه از بغض آه...
خوبم بانو...یعنی خداروشکر آرومم...
خواب هفت سالگی هم ، خواب شیرینی نبود منیژه جان . اون زمان هم دغدغه های خاص خودش رو داشت و نگرانی های خودش رو ...
همیشه خوب باش مهربون .
و اما نور
چند تا نو داریم مثل نور اصلی ،جانبی ،پشت و ...
که هر کدام تاثیرات خاصی رو بیننده میزاره
و جهت نور
از بالا به پایین که چهره رو روحانی میکنه
از پایین به بالا که چهره رو وحشتناک میکنه و ...
نور هم میتونه با داشتن فیلتر های رنگی و قرار گرفتن در محیط مستقل با تم رنگی خاص تاثیر پذیر تر بشه
گاهی بازتاب برخی نورها تاثیر زیادی بر موضوع هم میتونه داشته باشه مثل کسی که در محیط سبز ایستاده بازتاب رنگ سبز خیلی بر چهره اش تاثیر میزاره
سایه خش به سایه ای گفته میشه که فقط از منبع نور اصلی تغذیه میشه و طرف هیچ استفاده ای از نور طرفین ،پشت و ... نمی کنه بنابرین سایه های تند و پر کنتراست بر روی جسم هویدا میشه که باعث تشدید برجستگی ها میشه و به قول خودمون مثل مربای شکرک زده میشه(از بس داخلش شکر ریختن)
ببخشید آقا معلم امتحان که نمی گیرین ؟!
ضمنا سئوال عمه طهورا رو هم اگه میشه جواب بدین آقا معلم ...
امیدوارم سایه دلت تنها از یک نور بهره نبره و چشمی هم به همه نور ها داشته باشه و همچنین بتونه از رنگ قشنگ پسزمینه دل خود جهت شفافیت و زیبای بهره ببره
یعنی رنگ پسزمینه دلم قشنگه ؟! چه خوب ... ممنونم آقا بزرگ .
ولی منبع نور اگه خود خدا باشه ، بازم به تنهایی کافی نیست ؟! دلم میخواد یه خورده بیشتر بگین راجع به این نظرتون ...
بازم متشکرم آقا معلم مهربون .
پی نوشت جواب شما به اردک که گفتی سعی میکنم شیشه بشوم که نور را عبور دهم ، نه آینه که منعکسش کنم
در برابر نور اگر شیشه هم باشی اگر صاف ترین و زلال ترین شیشه هم باشی باز مقداری از نور را درون نگه میداری و شیشه در بهترین نوعش هم واسه نور شکست ایجاد میکنه و واسه ما منحرف کننده جریان نور هستش
پس خودت باش نه چیزی دیگر که شیشه هم به ما آفتاب رو دروغ میگوید
شیشه هم از نور عوارض عبور میگیره تا اجازه عبور صادر کنه
اما دل تو پاک تر از شیشه هستش که نه شکست و وارضی داره
پس خودت باش که زلالی و پاک
ممنونم از اینهمه لطف . شرمنده شمام آقا بزرگ .
اما در مورد جوابم به اردک عزیز ، چون فرموده بودند نور را باید عبور داد ، همینطوری اون جمله رو گفتم و از اونجایی که خودمم قبولش نداشتم ، اونطوری سئوال کردم ! خب حق با شماست ... شیشه هم شکست داره و مقداری از نور رو نگه میداره . آدما نه شیشه ن ، نه آینه ، نه سنگ ... آدمیزاد باید خود خود خودش باشه ...
باز هم ممنونم آقا بزرگ .
در جواب عمه خانم عرض کنم

حضرت علی(ع) همه رو دعوت کرده به میانه روی
یه ضرب المثل هم داریم که میگن یارو از اون ور افتاد
چرا سایه از خودمون کوچکتر و یا بزرگتر هستند
عمه جون باید بدونی با منبع نور چقدر فاصله داشته باشی که سایه ات بزرگتر یا کوچکتر از خودت نباشی
باید بدونی در مثلا دین با خدا چقدر فاصله داری نکنه خدای نکرده بت بشکنی و خودت بشی بت جدید
ببخشید بیشتر از این نیستم
هان ؟!

ببخشید اینا بالاتر از کلاس من بود ! عمه طهورا خودشون جواب بفرمایند !
نور اصلی (خداوند) به تنهای همه محیط رو روشن میکنه ولی نورهای جانبی (امامان ، کتب مقدس، کائنات،راز خلقت و ...) زیبای دید ما رو بهتر و بیشتر میکنه
تا نور پشت(کافر ،مشرک و ...) نباشه برجستگی جسم (دین) مشخص نیست
خوب اگر کسی نور پسزمینه زیاد اذیتش کردچند راه حل میتونه انجام بده یا میزان نور اصلی رو زیاد کنه یا منبع نور اصلی رو به سوژه نزدیک کنه و یا اینکه خودش به موضوع نزدیکتر بشه تا نور پسزمینه اذیتش نکنه و عکسش شوره نزنه و موضوع اصلی سفید نشده
بله خب ! چه عرض کنم ....
چشم استاد ! هرچی شما بفرمایید !
سلام استاد ممنون از این جواب با ارزشتون ٬پس وقتی حواسمون از نور واحد خدا به نورای دیگه باشه احتمالا فاصلمون باشون تنظیمم نباشه سبب دلتنگی میشه که سهبا از سایه خانم پرسیده؟
یه وقتایی ام نور که بهت بیفته سایتو بلند می کنه که به اصطلاح می گن سایتون روی سرمون ...مثل شما که الان ما از سایتون بهره بردیم.
خب اینم خدمت آقا بزرگ ....
ضمن اینکه ممنون عمه جون که توی این پاسخ ، به منم جواب دادین . فکر میکنم فاصله م تنظیمش به هم خورده عمه ! نمیدونم ... اما چیزی که هست ، چند روزه یه بغض لعنتی باز داره اذیتم میکنه ... باید منم با رگبار دیروزی ، خالی میشدم ، که نشدم !
سلام
در جواب لطف شما...و درخواست شما...جمله ای رو نوشته بودم...وباانکه سه یا چهار دفعه هم جوابش را تکرار و ثبت کردم..اما اثری از ان یافت نشد..نمیدانم چه قسمت بود..لذا امدم عرض کنم که ....
بهر حال از لطف شما به سیاهه های این کمترین ...ممنونم...
سلام .
اینجا یا اونجا ؟ منظورم جمله تونه ؟ هرچند جفت خونه ها تو اسمون بلاگ هست و اگه ثبت نشده فرقی نمیکنه مجرمش !
اما در هر حال از لطفتون ممنونم . سیاهه های شما برادر ، منبع نورند ... قدردانش هستم .
سلامت باشید و پایدار .
خب حالا ما دوست داریم به منبع نور خیلی نزدیک بشیم (نور خدا و همون نور خدا که تو همه ی منابعش:ائمه و....هست)
چطور که پیامبر (ص)نزدیک شد وسایه اش بلند ولی بت نشد
سایه های بلند مگر خبر از نزدیکی به نور واحد نمی دهند؟
برای سهبا:عمه جان اون دلتنگی تو یعنی دلت برای عمه تنگ شده واللا خودت منبعی از نور خدایی راست می گما
منبعی از نور خدا ، دلش تنگ نمیشه که عمه ! دلش نمی گیره که ! نمی رنجه که ! تو دلش سایه هم نمیفته ...
ولی من ...
آقا بزرگ معلم مهربون ، سئوال بعدی رسید .... سایه های بلند مگر خبر از نزدیکی به نور واحد نمی دهند ؟!
پس چی شد این تور بسطام ؟!
همه آرزویم اما ...
چه کنم که بسته پایم ؟!
سلام

اولا که نمیشه سایه تون ساده باشه
به هر حال یه طرح و نقشی میخواد
دوما بنده عرض کرده بودم : سایه هایتان خوش نقش و طرح
خدای نکرده ننوشته بودم نقش بد که ساده رو ترجیح دادید !!
سوما هم ... یادم رفت چی میخواستم بگم
سایه طرح و نقش میخواد چیکار ؟ آخه دیده نمیشه که !
بعدش منم نگفتم که شما گفتین نقش بد ! خدا نکنه آرزوی نقش بد داشته باشیم واسه همدیگه !
بعدش هم ... چرا یادتون رفت ؟!
ای هی سکو ای بزرگ جوگرفته! کره ول کو بیا دامو زنگ تفریحه
ای هی ... آقا معلم که جوگیر بشه جالب میشه ، اومدم سمیرا !
سایه بعداز ظهرهای مرداد ...حیاط خانه مادربزرگ...تخت و آب پاشی و کاهو سکنجبین...وای ....
سایه آرامش پدر و مهربانیهای مادر ، روی بیقراریهای دل من ....
چه دلتنگم این روزها ........
ببین این سایه جان میگه تور بسطام چی شد؟
تور سفر به ابرها که نرفتی ٬این جا هم که می گی پات بستس اقلا به عمه بگو تو دلت چی می گذره؟اون خوابت تعبیرش اینه که یه بار با سایه جون میاید پیش من براتون سبزی پلو با ماهی درست می کنم بعدشم با هم می ریم بسطام.....اونوقت اگه پیش من و سایه دلت گرفت .
ای جان چه تعبیر قشنگی ... اینکه من و سایه بیایم پیش شما و سبزی پلو بخوریم با ماهی ...

سایه کجایی ؟؟؟؟
مرسی عمه جون .
ای وای عجب زنگ تفریح طولانییییی!وسطش حتما دارید کاهو سکنجبینم می خورید
استادم که رفته اون کلاس .
این سمیرا خانم با زبون شیرینش ورد داشت برداااااا.
از وقتی که بچه بودم ، دیگه کاهو سکنجبین نخوردم عمه !
سمیرای من و زبون شیرین و قلب مهربونش ... کجاش رو دیدین حالا عمه !
عمه جون
شنیدی میگن طرف انقدر کتاب خوند مرتد شده؟
دیدی بعضی از علما دارند خدا میشن!
همین جو گیری که سمیرای مهربون میگه درسته
میبینی طرف سایه اش بلند میشه ولی با تمام بلندی سایه اش نگاه سایه اش نمی کنه شاید نگاه کردن سایه اش باعث بت شدنش ،کبر و غرور و ... بشه
میگن یارو هرچه بزرگتر میشه افتاده تر میشه خاکی تر میشه
من که جنبه نزدیک شدند به حق تعالی را تا اون اندازه ندارم باید فاصلمو تنظیم کنم
ببخشید سمیرا ی مهربون ار جو گرفتم
عمه جون ، پاسخ بفرمایند لطفا ( آیکون یک عدد سهبای از جواب معلم دررو !)
سمیرا جو امروی ایما جو گرفتمو تو نملی
مه که سالی یه گل جوگیر مام نملی شکوفا بام
هنی تا سال دیه غنچه ممونم
ولی فکرشه بکو مه که ایسه غنچه م ار بشکوفم مام چنی
حمیییییییدددد !!!!!!
عوارض سنه خواهر

یه کم دیگه خودتون تجربه ش میکنین
یه کم دیگه که نه... حدودا 70 سال دیگه !!!
من که سن بابا بزرگ شمام
( قابل توجه سایه گرامی )
شما سن بابابزرگ منید ؟! جددددیییی ؟؟؟!!!!!
استاد اون یارو که شما می گید چه کتاب می خوند چه نمی خوند مرتد بوده والا به ما می گن ز گهواره تا گور دانش بجوی
کتاب خوندن با هدف اونم اگه کتابش زرد نباشه آدمو مرتد نمی کنه که.
راستی این علمایی که شما می فرمایی امام (ره)از اونا به مقدس ماب تعبیر کردند و از اونا دل خونی داشتند.خدا هم نمی شن چون محبوب نیستن.
ولی علمای واقعی آدمو به خدا نزدیک می کنن و ادعایی هم ندارن.
ما سایه ها رو می بینیم از رو بلندیش پی به نزدیکیشون می بریم.مگه نه استاد
ای وای ! من باید برم زیر میز قایم شم ! این وسط هاج و واج دارم نگاه میکنم به مباحثه شما و آقا بزرگ معلم مهربون !
سهبا جون مباحثه چیه من شاگردم نیستم خواستم حواس تو رو از دلتنگیت پرت کنم .انصافا استاد بزرگ اسمشون برازندس آقا بزرگ . راستی اسم آقا بزرگ فامیلیه یا از بزرگ منشی ایشونه؟
سلام عمه جونم . شبتون خوش . دلتنگی کاری به حواس نداره ! همراه لحظه های منه . بی خیالش میشم , ولی باهام هست همیشه ...
آقا بزرگ , واقعا بزرگند و بزرگوار . دلی دارن دریایی ... این اسم رو براشون انتخاب کردند و الحق که برازنده شونه . نه اسمشونه , نه فامیلشون , اما میاد بهشون .
چه بحث جالبی
کلی درس یاد گرفتیم از آقا بزرگ و عمه طهورا
سهبا جون ممنون واسه این پست بحث برانگیزی که گذاشتین.
ایشالله دلتنگیات هم زود تموم بشه
اختیار دارین زهراجان . این به لطف حضور بزرگواران و اساتیدی ست که به حضورشون این خونه رو مزین می کنند وگرنه من چکاره ام این وسط عزیز ؟
منظورم همینجا بود خواهر که بزرگ رفته منبر..یکی نی بیارش دامو..راستی در حمایت و تایید نظر سایه جان باید بگم من تور کاشان رو پیشنهاد میکنم هر کی حاضره دستش بالا....توی همین ماه بهشتی که داره میاد ...
دلم سفر دوستانه میخواد سمیرا ! یعنی میشه ؟ بریم بسطام , بریم خرفان , بریم مشهد اردهال ... آخ که دلم خواست از بالای اون امامزاده , روی اون تپه , بدوم تا ته دشت , بروم تا سر کوه ... دورها آوایی ست .....
سلام نرگس جان.خوبید؟دلم براتون تنگ شده بود.امدم اینجا سری بزنم و هوایی تازه کنم. دلم میخواست ببینمتون.....
اهنگ زیبایی گذاشتید.
سلام خانوم دکتر . خوش اومدین . بهارتون سبز و پرطراوت . منم دلتنگ هستم عزیز و امیدوارم به زودی دیدارهامون تازه بشه .
ممنونم عزیز . آهنگ هم قابل شما رو نداره
گفتی هدف کجاست؟
کماندار را بپرس
من تیرم و روان
چه خبر از نشانه ام ؟
من مرغ آتشم
شب را به زیر سرخ پر خویش
می کشم
در من هراس نیست
ز سردی و تیرگی
من از سپیده های دروغین مشوشم !
من از سپیده های دروغین مشوشم ....
یاد آرش کمانگیر افتادم :
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشکهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش درهرکران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست ...
ممنونم .
سلام خواهر دلواپسی های شکوفه ساران
دقایقتان مهر آذین خدا
شکوفه دلتان پراز شهد آرامش و لبخند
سلام برادرم . شب شما هم لبریز شکوفه باران لبخند و مهربانی . حضورتان دنیایی آرامش است برایم . پاینده باشید هماره .
من از پی آرامش، وضویم را اینجا به لبخندتان تجدید می کنم....منتظر فنجانی آرامش هستم لب ریز لب دوز و لب سوز...قند خنده فراموش نشود
همیشه مرا شرمنده لطف بی نهایتتان می کنید امپراتور بهاران ! کاش در توانم باشد پذیرایی از دل بزرگ شما با فنجانی آرامش و حبه قندی لبخند ! کاش در حد بضاعتم باشد برادرم .
منم با سمیرا موافقم نیمه ی دوم اردیبهشت هوای خوب گلابگیری نیاسر...
چه خوش می گذره
خو منم خیلی دلم میخواد سایه جانم ! کاشکی بشه !