سایه های ما ...
همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم دوشین
گویی آنها در گریز تلخشان از ما
نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم
نغمه هایی را که ما با خشم
در سکوت سینه میرانیم
زیر لب با شوق میخوانند
لیک دور از سایه ها
بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
از جداییها و از پیوستگی هاشان
جسمهای خسته ما در رکود خویش
زندگی را شکل میبخشند
شب به روی جاده نمناک
ای بسا پرسیده ام از خود زندگی آیا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟ یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟ فروغ فرخزاد
بازی
نور و سایه ها , همیشه حواس مرا پرت کرده است ! مثل دلم , که حواسش از نور
, پرت می شود گاه و در سایه قرار می گیرد ! یعنی یخ زدن گاه گاهم , دلیلش
همین است ؟ شاید آسمان دلم شب شده باز ؟ یا که .... برخی آدمها را هرگز برای عاشقی نیافریده اند انگار ... برخی خدایند و برخی درگیر خودهایند ...! برخی دنبال دلند و برخی دنبال دلیل دلند ... من در این میانه سرگردان کدامم ؟ خود یا خدا ؟ دل یا دلیل ؟ خرد یا آنچه آنرا به زانو در می آورد ... دیشب خواب عجیبی دیدم . هزاران ماهی داشتم سرخ سرخ , زنده و شاداب ... خواستم به هوای تازه و به آبی تازه میهمانشان کنم , اما .... چه ترسی دارم از ماهی دلم ... چه می ترسم این روزها ... چه دلتنگم باز ... سایه جانم , سایه دلم می شوی و به من بگویی باز چه شده مرا که اینگونه ام ؟!
یه بار با بهمن بی شعور جشنواره فیلم رفتیم کاشان روز بعد از اختتامیه بردنمون مشهد اردهال در بین راه کنار باغ سهراب سپهری ماشین رو نگه داشتند تا بهمون باغ سهراب رو نشون بدن یکی از مدیران جشنواره داشت بیرون باغ واسمون توضیح میداد که متاسفانه نتونستیم با پروانه خانم(خواهر سهراب)هماهنگ کنیم اینجا باشند و درب باغ رو واسمون باز کنه که دیدم بهمن بی شعور رو دیوار باغه و میگه من رفتم تو باغ و خودشو پرت کرد داخل باغ پشت سر بهمن بی شعور تمام میهمانان که تا اون روز خط اتوشون شکسته نشده بود از دختر گرفته تا پسر پریدن داخل باغ و هجوم بردن به انارهای خشک روی درخت هنوزم از انارهای خشک شده باغ سهراب دارم
بهمن بی شعور نزدیک ترین دوست منه که برای من همانند برادر ست دوران دبیرستان بچه بازیگوشی بود البته اون موقع رشته تحصیلی بهمن بی شعور بخاطر اینکه هنوز انسان نشده بود انسانی بود و من ریاضی با هم همکلاس نبودیم ولی آنقدر اذیت کار بودند ایشان، که هنگامی که معلم سر کلاس حضور غیاب میفرمودند به جای نام فامیلشون لفظ بی شعور رو بکار میبرند مثلا علی احمدی حاضر غلام صفدری حاضر بهمن بی شعور حاااااااااااضرررررررررررررررر از آن تاریخ تا کنون نام وی بهمن بی شعور شده منو ، خانومم، زن بهمن بی شعور و دوستان نزدیک همچنان بهش میگیم بهمن بی شعور بهمن بی شعور سنبل فتنه،آشوب و راه انداز جنگ های خانوادگی بین دوستان مشهوره هرگاه بخواهیم با همسر،خانواده همسر،دوستان و ... مشکلاتمان زیادتر بشود از بهمن بی شعور کمک میگیریم به عبارت کلی آخرت فتنه هستند ایشون البته هنرمند،عکاس،فیلمساز،تصویربردار و فیلمبردار هستند ایشون دستی هم در ساز سنتور دارند
به نوعی تجسم شیطانی به نام داسم ( شیطانی که کارش اختلاف اندازیست !) می باشند با این حساب ! اینم دوسته شما دارین آقا بزرگ ؟!
طهورا
سهشنبه 29 فروردینماه سال 1391 ساعت 10:37 ق.ظ
ببخشید قبل از این که آقا بزرگ بیان سر کلاس من سوال سایه خانمو از روی حدس خودم بگم؟ سهباجون:بگو عمه جان عمه:بهمن بی.....همون کسی بوده که سهراب شعر آب را گل نکنیدش را برای ایشون سروده (مخاطب خاص)داره
اتفاقا این بهمن بی شعور علاقه شدیدی به گل آلودکردن آب داره قد کوتاه (160)و اندام متوسط داره قبل ها بهم میگفت کاش قد و هیکلم مثل بزرگ بود(187) حتما دو سه خیابون رو می بستم وقتی با هم راه میریم خنده داریم عشق پفک تنها کسی هستش که نوشابه را با پفک میخورد به پدر همسرش در مقابلش میگوید باباجون آن هم باناز و ادا و پشت سرش میگه بابا بعضیا هیچ وقت نشده پا در کفش من نکند شب مراسم حنابندانش همه مهمانان با ماشین رفتند و آقا داماد جا ماند(بهمن بی شعور) و مجبور شد پشت سر مهمانان پشت وانت بار ببرندش عروسی خواهر من تصویربرداری میکرد و وقتی عروس رو بردند دیدن بجز مادرم و عروس و خواهرام بهمن بی شعور هم پشت دوربین گریه میکرد علاقه شدیدی داره که بگوید آن قدیمها شما یادتان نمی آید این جوری بود آن جوری بود
سال گذشته وقتی به اتفاق برادران و زن برادران و خواهران و شوهرانشان و بچه هاشون پدر و مادرشو و زن و بچه خودش در قایقی به میان دریا رفتند(19 نفری)یک جلیقه نجات کم داشتند و تنها کسی که جلیقه نجات بر تنش نبود همسر بهمن بی شعور بود حتی بچه دو ساله به تن داشت جاری های زنش دامادها جلیقه داشتند . خود بهمن بی شعور جلیقه داشت وقتی عید میری خونشون عید دیدنی دو ظرف شکلات جلویت میگذارند یکی تک رنگ که خودشون خریدن یکی هم بیست نوع شکلات که آقا بهمن بی شعور در عید دیدنی های روزهای قبل از صاحبخانه ها دزدیده در ضمن بهمن بی شعور الان چند ساله معاون یک دستگاه فرهنگی می باشد اصلا هم به قیافه اش نمی خورد
به به ! به به به !!!!
طهورا
سهشنبه 29 فروردینماه سال 1391 ساعت 12:01 ب.ظ
اونوقت سهبا جونم این مهرم چرا تغییر شکل و رنگ داد ٬بیچاره کبود شده چرا؟
من بی تقصیرم عمه جون ! نمیدونم واللا !
کماندار
سهشنبه 29 فروردینماه سال 1391 ساعت 02:09 ب.ظ
یعنی من الان عاشق این بهمن بی شعور شدم !!! جدی میگم
بزرگ خان اگه بازم ازش خاطره دارین لطفا برامون بنویسین
ضمنا چرا معاونت فرهنگی یه دستگاه بهش نمیاد؟ اتفاقا هر چی بیشعوره معاون فرهنگی شدن توی این مملکت و کار فرهنگ افتاده دست بیشعور ها !!!
( البته صد بلانسبت به دوست خوب و محترم شماو منظورم بقیه شون بودن )
بازم قابل توجه آقا بزرگ عزیز . به قول یگانه من الان در نقش یک کلاه بوقی عمل می کنم !
بهمن بیشعور بیشعور ترین آدم دوست داشتنی جهان است و من دست بسته مخلص ایشون هستم اتفاقا اون نهاد فرهنگی با حضور ایشون قابل تحمل شده این روهمه هنرمندان اذعان دارند
آقابزرگ عزیز از خوره دستمال کاغذی ایشون بگید و سربرگ ادارات
ایشون عاشق ترانه های قدیمی هستند وهمه رو حفظ هستند
سلام برادرم. سرم شلوغ است و گیج و دلتنگم ، اما نگاهم از پنجره اتاقم به بیرون است و زیبایی چشمگیر منظره اش ، با نسیمی که می وزد بین درختان و رعد وبرقی که چشمم را خیره می کند و هوای گرفته و بارانی زیبای بهار ... عطر خاک نم خورده و طراوت باران ... چقدر زیباست آفریده های خدا ، چه زیباست بهاری که ساخته اوست ... کاش اینهمه طراوت از پس دلتنگی های دل بر روح و روان ما هم بنشیند ...
دلتنگی نشانه خوبیست اینکه دلت زنده است و تمنای بودنش را دارد خدا خودش را تکثیر می کند به شکل باران تا دشت تصویر دلت را زیبا کند خوش به حالتان که خدا را دیده اید و این دلتنگی نهنگیست که تاب حوض ندارد
نهنگ توی حوض تا کی دوام میاره برادر ؟ خسته شد نهنگ دلم !
آقا بزرگ باز رفته منبر؟ یکی نیسا بیارت دامو بزرگ؟ آبریمونه بردی بسه دیه الان همه موئن بنی ناونیا یقین همه شو وحشین
این حرفا چیه سمیرا جان . ماهتر از نهاوندیها من سراغ ندارم این دوروبر . ضمنا سخنان آقا بزرگ را هم به گوش جان می شنویم ... باور کن خیلی دوست دارم حضور و صحبت ها شون رو .
بهمن بی شعور سنبل فتنه،آشوب و راه انداز جنگ های خانوادگی بین دوستان مشهوره هرگاه بخواهیم با همسر،خانواده همسر،دوستان و ... مشکلاتمان زیادتر بشود از بهمن بی شعور کمک میگیریم به عبارت کلی آخرت فتنه هستند ایشون ... --------------------------- با وجود ایشان دیگر احساس تنهایی نمیکنم خواهر وبلاگی چیزی ندارند ایشون ؟!
سهبا سهبا سهبا جونم؟ من طوطی ام. اومدم پیغام زری رو بهت برسونم که گفت: دوستت داره.
وااااای زری ! چه عجب دختر ! تو کجایی آخه عزیز دل ؟!
زهـرا
سهشنبه 29 فروردینماه سال 1391 ساعت 05:53 ب.ظ
همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید ...
باز روشن می شود زود،
تنها فراموش مکن این حقیقتی است:
بارانی باید٬ تا که رنگین کمانی برآید
و لیموهایی ترش ، تا که شربتی گوارا فراهم شود
و گاه روزهایی در زحمت،
تا که از ما، انسان هایی تواناتر بسازد؛
خورشید دوباره خواهد درخشید، خیلی زود
و تو خواهی دید ...
http://s2.picofile.com/file/7357527953/sahba.jpeg
سلام سهبا جان
بارانی باید .... این کتاب رو سالها پیش گرفتم و خیلی هم ازش تکه های کوچک ادبی , واسه دوستان هدیه نوشتم ... خوندن دوباره هر کدومش , منو پرتاب میکنه به خاطراتی دور ... ممنونم زهراجان . هم از نوشته قشنگت , هم از عکس خوشگلت . کاشکی مثل این دختر بچه , زبان پروانه ها رو بلد بودم !
راستی سلام . عصری تو دلم می گفتم باز زهرا کم پیدا شد ! مرسی که اومدی .
طهورا
سهشنبه 29 فروردینماه سال 1391 ساعت 10:38 ب.ظ
نور -نور-نور-سایه-سایه-نور-نور-نور .......جات خالی تئاتر (شعله در زمهریر) یه چیزی کشف کردم وقتی نور ها تنظیمند کمتر سایه می بینی یعنی حواست بیشتر به نورهاست.
شبت نور باران در سایه سار
ای جونم عمه هنرمند خودم ! وای عمه جون ! دارم یواش یواش شک میکنم به شما هم ! هی داریم بیشتر و بیشتر شبیه میشیم به هم ها !
با صدای رعد و برق مثل قارچ متولد میشم عاشق صدای رعد وبرقیم که شیشه های خونه رو میلرزونه دوست دارم موقع بارون و رعد و برق بالاترین ارتفاع رو داشته باشم و ببینم تمام شکوه و بزرگی خدا رو
سلام سهبا جون دلتنگی من هم یه روز تموم میشه از دیروز کامنتتون رو خوندم ولی خب نمیدونستم چی جواب بدم. درمورد کامنتایی که در وبلاگ داداشت هم گذاشتم چیزی نمیتونم بگم.یعنی هیچ جوری نمیتونم بگم چه حسی داشتم که اونا رو گذاشتم.اما بازم بیخیال. فقط فهمیدم که از این به بعد کجا حرف بزنم،نگران باشم و کجا حرف نزنم. بعضی وقتا بعضی احساسها قابل گفتن نیستن. این روزا حسابی حالم گرفته هست. حرف نزدنم بهتره.سکوت بهتر از تلخ بودن و بیهوده حرف زدن هست. واسم دعا کن. راستی اون موقع که زنگ زدین خواب بودم بعضی وقتا واسه فرار از بعضی فکرا خواب بهترین راهه ولی خب این افکار توی خواب هم دست از سرم برنمیداره
سلام زهراجانم . دلتنگی همه ما یه روزی تموم میشه ، یه روزی که رها بشیم از خودمون و ازا ین دنیا ... راحت باش عزیز . خواستم حالت رو بپرسم . ایشاله اگه فرصتی شد ، دوباره باهات تماس می گیرم ... مراقب خودت و دلت باش عزیز .
یه بار با بهمن بی شعور جشنواره فیلم رفتیم کاشان روز بعد از اختتامیه بردنمون مشهد اردهال در بین راه کنار باغ سهراب سپهری ماشین رو نگه داشتند تا بهمون باغ سهراب رو نشون بدن
یکی از مدیران جشنواره داشت بیرون باغ واسمون توضیح میداد که متاسفانه نتونستیم با پروانه خانم(خواهر سهراب)هماهنگ کنیم اینجا باشند و درب باغ رو واسمون باز کنه که دیدم بهمن بی شعور رو دیوار باغه و میگه من رفتم تو باغ و خودشو پرت کرد داخل باغ پشت سر بهمن بی شعور تمام میهمانان که تا اون روز خط اتوشون شکسته نشده بود از دختر گرفته تا پسر پریدن داخل باغ و هجوم بردن به انارهای خشک روی درخت
هنوزم از انارهای خشک شده باغ سهراب دارم
انصافا اسم خوبی واسش گذاشتین ها !
سلام آقابزرگ . صبحتون بخیر . ممنون از خاطره های قشنگتون .
سلام
صبح بخیر
اعتیاد به وبلاگ دیدین ؟شنیدین؟اونم همینجوری الکی بیای و نوشتن هم بلد نباشی و فقط با عجله بیای نوشته های سه چهار پنج نفر از دوستان رو بخونی و بری؟
اگه ندیدین
دقیقا حال منه
ببینین لطفا !
سلام علیکم . روزتون بخیر .
اعتیاد قشنگیه ! من یکی که باهاش موافقم ! حالا چرا این آیکون شرمنده رو گذاشتین ؟!
باغ را غارت نکنید ٬آب را گل کردید عیب نداشت
منظورتون آقا بزرگ بود دیگه ، نه عمه جون ؟!
منم با سایه جون خیلی موافقم .

قرار بود با یه جمعی بریم گلاب گیری دیشب خبر دادن به هم خورد
خوبه دیگه ! تور برقرار شد و من طبق معمول جا موندم !
ببخشید بهمن بی شعور کیه ؟! شرمنده
آقا بزرگ پاسخ بفرمایند لطفا !
بهمن بی شعور نزدیک ترین دوست منه که برای من همانند برادر ست
دوران دبیرستان بچه بازیگوشی بود البته اون موقع رشته تحصیلی بهمن بی شعور بخاطر اینکه هنوز انسان نشده بود انسانی بود و من ریاضی
با هم همکلاس نبودیم ولی آنقدر اذیت کار بودند ایشان، که هنگامی که معلم سر کلاس حضور غیاب میفرمودند به جای نام فامیلشون لفظ بی شعور رو بکار میبرند مثلا
علی احمدی حاضر
غلام صفدری حاضر
بهمن بی شعور حاااااااااااضرررررررررررررررر
از آن تاریخ تا کنون نام وی بهمن بی شعور شده
منو ، خانومم، زن بهمن بی شعور و دوستان نزدیک همچنان بهش میگیم بهمن بی شعور
بهمن بی شعور سنبل فتنه،آشوب و راه انداز جنگ های خانوادگی بین دوستان مشهوره
هرگاه بخواهیم با همسر،خانواده همسر،دوستان و ... مشکلاتمان زیادتر بشود از بهمن بی شعور کمک میگیریم
به عبارت کلی آخرت فتنه هستند ایشون
البته هنرمند،عکاس،فیلمساز،تصویربردار و فیلمبردار هستند ایشون دستی هم در ساز سنتور دارند
به نوعی تجسم شیطانی به نام داسم ( شیطانی که کارش اختلاف اندازیست !) می باشند با این حساب !
اینم دوسته شما دارین آقا بزرگ ؟!
ببخشید قبل از این که آقا بزرگ بیان سر کلاس من سوال سایه خانمو از روی حدس خودم بگم؟
سهباجون:بگو عمه جان
عمه:بهمن بی.....همون کسی بوده که سهراب شعر آب را گل نکنیدش را برای ایشون سروده (مخاطب خاص)داره
اتفاقا این بهمن بی شعور علاقه شدیدی به گل آلودکردن آب داره
قد کوتاه (160)و اندام متوسط داره قبل ها بهم میگفت کاش قد و هیکلم مثل بزرگ بود(187) حتما دو سه خیابون رو می بستم
وقتی با هم راه میریم خنده داریم
عشق پفک
تنها کسی هستش که نوشابه را با پفک میخورد
به پدر همسرش در مقابلش میگوید باباجون آن هم باناز و ادا و پشت سرش میگه بابا بعضیا
هیچ وقت نشده پا در کفش من نکند
شب مراسم حنابندانش همه مهمانان با ماشین رفتند و آقا داماد جا ماند(بهمن بی شعور) و مجبور شد پشت سر مهمانان پشت وانت بار ببرندش
عروسی خواهر من تصویربرداری میکرد و وقتی عروس رو بردند دیدن بجز مادرم و عروس و خواهرام بهمن بی شعور هم پشت دوربین گریه میکرد
علاقه شدیدی داره که بگوید آن قدیمها شما یادتان نمی آید این جوری بود آن جوری بود
من چی بگم الان خب ؟!
سال گذشته وقتی به اتفاق برادران و زن برادران و خواهران و شوهرانشان و بچه هاشون پدر و مادرشو و زن و بچه خودش در قایقی به میان دریا رفتند(19 نفری)یک جلیقه نجات کم داشتند و تنها کسی که جلیقه نجات بر تنش نبود همسر بهمن بی شعور بود حتی بچه دو ساله به تن داشت جاری های زنش دامادها جلیقه داشتند . خود بهمن بی شعور جلیقه داشت
وقتی عید میری خونشون عید دیدنی دو ظرف شکلات جلویت میگذارند یکی تک رنگ که خودشون خریدن یکی هم بیست نوع شکلات که آقا بهمن بی شعور در عید دیدنی های روزهای قبل از صاحبخانه ها دزدیده
در ضمن بهمن بی شعور الان چند ساله معاون یک دستگاه فرهنگی می باشد
اصلا هم به قیافه اش نمی خورد
به به ! به به به !!!!
اونوقت سهبا جونم این مهرم چرا تغییر شکل و رنگ داد ٬بیچاره کبود شده چرا؟
من بی تقصیرم عمه جون ! نمیدونم واللا !
یعنی من الان عاشق این بهمن بی شعور شدم !!!
جدی میگم
بزرگ خان اگه بازم ازش خاطره دارین لطفا برامون بنویسین
ضمنا
چرا معاونت فرهنگی یه دستگاه بهش نمیاد؟
اتفاقا هر چی بیشعوره معاون فرهنگی شدن توی این مملکت و کار فرهنگ افتاده دست بیشعور ها !!!
( البته صد بلانسبت به دوست خوب و محترم شماو منظورم بقیه شون بودن )
بازم قابل توجه آقا بزرگ عزیز . به قول یگانه من الان در نقش یک کلاه بوقی عمل می کنم !
سلام ابجی
روزتون خوش
بهمن بیشعور بیشعور ترین آدم دوست داشتنی جهان است و من دست بسته مخلص ایشون هستم
اتفاقا اون نهاد فرهنگی با حضور ایشون قابل تحمل شده این روهمه هنرمندان اذعان دارند
آقابزرگ عزیز
از خوره دستمال کاغذی ایشون بگید و سربرگ ادارات
ایشون عاشق ترانه های قدیمی هستند وهمه رو حفظ هستند
سلام برادرم.
سرم شلوغ است و گیج و دلتنگم ، اما نگاهم از پنجره اتاقم به بیرون است و زیبایی چشمگیر منظره اش ، با نسیمی که می وزد بین درختان و رعد وبرقی که چشمم را خیره می کند و هوای گرفته و بارانی زیبای بهار ... عطر خاک نم خورده و طراوت باران ... چقدر زیباست آفریده های خدا ، چه زیباست بهاری که ساخته اوست ... کاش اینهمه طراوت از پس دلتنگی های دل بر روح و روان ما هم بنشیند ...
آخه داداش عزیز ، اینم دوسته که شما دارین ؟!
دلتنگی نشانه خوبیست اینکه دلت زنده است و تمنای بودنش را دارد
خدا خودش را تکثیر می کند به شکل باران تا دشت تصویر دلت را زیبا کند
خوش به حالتان که خدا را دیده اید و این دلتنگی نهنگیست که تاب حوض ندارد
نهنگ توی حوض تا کی دوام میاره برادر ؟ خسته شد نهنگ دلم !
آقا بزرگ باز رفته منبر؟ یکی نیسا بیارت دامو بزرگ؟ آبریمونه بردی بسه دیه الان همه موئن بنی ناونیا یقین همه شو وحشین
این حرفا چیه سمیرا جان . ماهتر از نهاوندیها من سراغ ندارم این دوروبر . ضمنا سخنان آقا بزرگ را هم به گوش جان می شنویم ... باور کن خیلی دوست دارم حضور و صحبت ها شون رو .
ببخشید من اینجا رو هم تبدیل به ناون شماره 2 کردم اما خب این بزرگ دیگه داره خطرناک میشه ها...بزرگ...هسی کجو؟بدو بیا بسه
اختیار داری عزیز . شما و آقا بزرگ و امپراتور بهار اینجا صاحبخونه اید ... اینو جدی میگم سمیرا .
بهمن بی شعور سنبل فتنه،آشوب و راه انداز جنگ های خانوادگی بین دوستان مشهوره
هرگاه بخواهیم با همسر،خانواده همسر،دوستان و ... مشکلاتمان زیادتر بشود از بهمن بی شعور کمک میگیریم
به عبارت کلی آخرت فتنه هستند ایشون ...
---------------------------
با وجود ایشان دیگر احساس تنهایی نمیکنم خواهر
وبلاگی چیزی ندارند ایشون ؟!
وااا ! شما دیگه چرا داداش ؟!
تو که خود در میان سایه ها حدیث نوری !!!
آنجا که تاریک است نور میبخشی و آنجا که نور باشد میشوی سایه مهربانی ...
در خیال ماهی ها هم نباش !!! میدانی که به وسعت ماهیانش ... دریا میبخشد !!!
بسترش را آماده کن .. دلت دریا میشود
دستانت رو سوی آسمان بگیر
شاید گنجشککی
از میان چشمه دستانت
دل بیتابش را سیراب کند !
تا دلم دریا نشود , از دستانم چشمه ای نخواهد جوشید تا گنجشککی , دمی تشنگی اش را فرو نشاند .... آرزو می کنم دریایی دل را !
ممنون فرشته مهربان .
سهبا سهبا سهبا جونم؟ من طوطی ام. اومدم پیغام زری رو بهت برسونم که گفت: دوستت داره.
وااااای زری !
چه عجب دختر ! تو کجایی آخه عزیز دل ؟!
همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید ...
باز روشن می شود زود،
تنها فراموش مکن این حقیقتی است:
بارانی باید٬ تا که رنگین کمانی برآید
و لیموهایی ترش ، تا که شربتی گوارا فراهم شود
و گاه روزهایی در زحمت،
تا که از ما، انسان هایی تواناتر بسازد؛
خورشید دوباره خواهد درخشید، خیلی زود
و تو خواهی دید ...
http://s2.picofile.com/file/7357527953/sahba.jpeg
سلام سهبا جان
بارانی باید ....
این کتاب رو سالها پیش گرفتم و خیلی هم ازش تکه های کوچک ادبی , واسه دوستان هدیه نوشتم ... خوندن دوباره هر کدومش , منو پرتاب میکنه به خاطراتی دور ...
ممنونم زهراجان . هم از نوشته قشنگت , هم از عکس خوشگلت . کاشکی مثل این دختر بچه , زبان پروانه ها رو بلد بودم !
راستی سلام . عصری تو دلم می گفتم باز زهرا کم پیدا شد ! مرسی که اومدی .
نور -نور-نور-سایه-سایه-نور-نور-نور .......جات خالی تئاتر
(شعله در زمهریر)
یه چیزی کشف کردم وقتی نور ها تنظیمند کمتر سایه می بینی یعنی حواست بیشتر به نورهاست.
شبت نور باران در سایه سار
ای جونم عمه هنرمند خودم ! وای عمه جون ! دارم یواش یواش شک میکنم به شما هم ! هی داریم بیشتر و بیشتر شبیه میشیم به هم ها !
سلام بانوی گل وباران
یادتان که هست حسن یوسف ها شبهای بارانی دلتنگ می شود لالایی فراموش نشود
حسن یوسفم , رنگ دیگری گرفت در میان گلها ... چشم برادر , یادم می ماند ! ممنونم .
شبتان مهتابی
هوایتان بهاری و بارانی
نهنگ دلتان ...حوض شکسته و رو به اقیانوس بی کران...راهی
خدا کند نهنگ دلم ره گم نکند در راه طولانی رسیدن به دریا ! می ترسم سر از شوره زار کویر در اورد این سرکش همیشه عاصی !
قابل شما رو نداشت


من که همیشه اینجا هستم
اگه حرفی هم نزنم ولی هستم
راستی اسم کتاب چیه؟
بارانی باید ... نوشته خانوم سوزان ....( بقیه ش رو درست یادم نیست . خونه برم اگه بتونم پیداش میکنم برات و میگم )
اختیار داری . خیلی قشنگ بود . ممنونم .
منم خیلی دلتنگم اینروزا

خیلی
مسری شده انگار
سلام بانو
روز و شبتون به خیر
سلام نازنینم . روزت بخیر عزیز . دلتنگی ها میهمانان همیشگی منند . تو زیاد جدیشون نگیر عزیز دل .
نمی دونی چقدر اینجا بارون میاد
من عاشق صدای رعد و برقم
دیروز پسر 32 ساله ای تو حیاط خونشون داشته با موبایل صحبت میکرده رعد و برق بهش خورده جزقاله شده
سلام آقا بزرگ . صبح بارونیتون بخیر . من عاشق صدای رعد وبرق نیستم واللا اونم از نوع شدید جزغاله کنش ! اما خب دوستش دارم اگه ملایم باشه و بهاری ...
با صدای رعد و برق مثل قارچ متولد میشم
عاشق صدای رعد وبرقیم که شیشه های خونه رو میلرزونه
دوست دارم موقع بارون و رعد و برق بالاترین ارتفاع رو داشته باشم و ببینم تمام شکوه و بزرگی خدا رو
وای نه ! خطرناکه آقا بزرگ ! خیلی خطرناکه ....
حالا نمیشه تو ارتفاع پایین شکوه خدا رو ببینین ؟!
راستی اسم دوستم که گمش کردم رو نشنیدی؟
پست بعدی در مورد اونه
دوستی که گم کردین ؟!
سلام سهبا جان
خواستم پست قبل حرف بزنم اما خب توی پست تولد حیفه از دلتنگی بگم.
به حساب بی معرفتی نذار اگه حرفی نزدم.
واسم دعا کن
سلام عزیز . دلتنگت نبینمت مهربان .چه خبر شده ؟
سلام سهبا جون

دلتنگی من هم یه روز تموم میشه
از دیروز کامنتتون رو خوندم ولی خب نمیدونستم چی جواب بدم.
درمورد کامنتایی که در وبلاگ داداشت هم گذاشتم چیزی نمیتونم بگم.یعنی هیچ جوری نمیتونم بگم چه حسی داشتم که اونا رو گذاشتم.اما بازم بیخیال.
فقط فهمیدم که از این به بعد کجا حرف بزنم،نگران باشم و کجا حرف نزنم.
بعضی وقتا بعضی احساسها قابل گفتن نیستن.
این روزا حسابی حالم گرفته هست.
حرف نزدنم بهتره.سکوت بهتر از تلخ بودن و بیهوده حرف زدن هست.
واسم دعا کن.
راستی اون موقع که زنگ زدین خواب بودم
بعضی وقتا واسه فرار از بعضی فکرا خواب بهترین راهه ولی خب این افکار توی خواب هم دست از سرم برنمیداره
سلام زهراجانم .
دلتنگی همه ما یه روزی تموم میشه ، یه روزی که رها بشیم از خودمون و ازا ین دنیا ...
راحت باش عزیز . خواستم حالت رو بپرسم . ایشاله اگه فرصتی شد ، دوباره باهات تماس می گیرم ... مراقب خودت و دلت باش عزیز .
دوست یعنی سهبا
http://s2.picofile.com/file/7361296769/doost.jpg
مرسی عزیزم . شما همیشه لطف داری .