سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

نگهبان چشمه


گاهی برخی نوشته ها , حس نوستالژیک غریبی را در تو زنده می کنند , مثل این پست سایه عزیز و کامنت دوست خوبمان , سرزمین آفتاب که مرا چند روزی با خود درگیر کرد . شاید عجیب باشد برایتان شنیدن اینکه کسی باشد که حتی کودکی هایش آنچنان خاطره ای از تاب بازی نداشته باشد و عجیب تر اینکه با وجودی که در تمام دوران کودکی و نوجوانی در خانه های ویلایی بزرگ و با حیاط هایی پر از درخت و گل بزرگ شده ام , اما هیچ خاطره ای از تاب ندارم ! ولی خواندن این خاطره , مرا به سال چهارم دبستان برد ( حدود سال 64 ) و برنامه رادیویی بچه های انقلاب که از ساعت 6:40 تا 7 بامداد , همزمان با آماده شدن ما برای رفتن به مدرسه پخش می شد و به محض اتمامش من راهی مدرسه میشدم . در اوج سالهای جنگ , این برنامه از بچه ها می خواست که برای رزمندگان , نامه بنویسند و به آدرس رادیو بفرستند و من یادم هست که آن سال اینکار را انجام دادم و نتیجه نامه دوبار برایم مشخص شد . اول هدیه ای از رادیو که شامل دو کتاب بود ( رد پای خون و نگهبان چشمه ) و بعد پاسخی از رزمنده ای که برهمان نامه خودم نوشته شده و برایم ارسال شده بود . داستان نگهبان چشمه ( که هنوز هم این کتاب را در کتابخانه ام دارم ) مربوط به دختری بود که بعد سالها به پدر و مادری از جانب خداوند هدیه شد , اما پاهایش قدرت حرکت نداشتند . سما دختر دوست داشتنی ای بود که از اینکه نمی توانست کاری انجام دهد غصه می خورد و همه اهل روستا بدنبال این بودند که او را شاد کنند . در روستایی که آنها زندگی می کردند , چشمه ای بود که مسیر رودخانه از آن شکل می گرفت و محل نزاع دو روستای همجوار شده بود که گاه مسیر رودخانه را تغییر می دادند و آب را بر دهکده می بستند . تا اینکه مردم تصمیم گرفتند نگهبانی بر چشمه بگمارند و سماء نگهبان چشمه شد که بر صندلی ای زیر درختی نزدیک چشمه می نشست و قرار شده بود وقتی خطر را حس کرد , زنگی را که به نخی وصل شده بود و نخ همیشه در دستان او بود , به صدا در آورد . و روزی که دشمنان آمدند تا مسیر رود را تغییر دهند , سماء که خواب افتاده بود , بیدار می شود و می بیند نخ از دستانش خارج شده . اما او بر پاهای ناتوان خود می ایستد و با گامهایی لرزان و به هر زحمتی که هست , خود را به آن می رساند و صدای زنگ را بلند می کند و چشمه را نجات می دهد , اما مردم روستا هرگز او را پیدا نمی کنند . بعد از آن هم مردم معتقدند سماء نگهبان همیشگی چشمه است .

نمی دانم چقدر ربط داشت آن تاب با این تاب خوردن برای به صدا در آوردن زنگ , اما خاطرات برای یادآوری نیاز به اجازه ندارند . شاید حس شجاعتی که در هردوی این موارد بود مرا به مقایسه کشاند . اینکه من اگر در موقعیت این دو بودم چه می کردم ؟

اگر تابی بی حفاظ بر لبه پرتگاهی نصب شده باشد و تو بدانی با کوچکترین اشتباه و لغزشی جانت را در این هیجان از دست خواهی داد , چقدر شجاعت سوار شدن بر آن را خواهی داشت ؟

یا اگر برای ادای مسئولیتی که بر عهده توست و مهری که بر دلت , کاری انجام دهی که میدانی باز هم ممکن است به قیمت جانت تمام شود , چه ؟

برای من که هیچگاه اهل هیجاناتی از نوع اول نبوده ام , یافتن پاسخ موقعیت اول چندان سخت نیست , اما موقعیت دوم .. موردی است که مرا با خودم به چالش می کشاند که واقعا اگر ما در چنان شرایطی قرار بگیریم چه خواهیم کرد ؟ بر تعهداتمان پای بند می مانیم یا که حفظ جانمان را در اولویت قرار می دهیم ؟

شما بگویید , از خودتان , خاطرات تاب بازی های کودکی یا از قرار گرفتن در چنین موقعیت هایی ...

نظرات 70 + ارسال نظر
فرداد شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 03:33 ب.ظ http://ghabe7.blogsky.com

سلام خواهرم
راستش جواب سئوال دوم رو درمورد شما می دونم....راستش درمورد خودم نمی دونم که فداکاری می کنم یا نه....ولی شما رو شک ندارم که....گواه اش هم مهربانی هاتون.
اون کتاب نگهبان چشمه رو هم دقیقا یادمه...منم دبستانی بودم که خوندمش...خیلی برام جالب بود.اونوقتا کانون می رفتم....یادش به خیر.
نامه اون رزمنده رو هم خیلی دوست دارم...ندیده دوستش دارم....اون کاغذ های خاص نامه و اون دست خط ها و اون واژه ها رو خوب می شناسم....و همه اینایی که گفتم منو تو یک موقعیت خاص قرار داد که خدا رو شکر شرمنده خودم نشدم....
ولی آدم تو شرایط مختلف تصمیمات متفاوتی میگیره....مثلا اگه اون دختر خانم تنها نبود و بچه ای داشت که به مادر نیاز داره آیا اون فداکاری رو به خاطر دیگر بچه های روستا می کرده؟
.....
ممنون که به فکرهای خوب وامی دارید مارو...
هفته تون پر از خیر و برکت.

سلام برادرم .
می دونید برادر ، اینکه من بیام و بگم چون اهل هیجان نیستم ، مطمئنا اگه در شرایط اول قرار بگیرم ، اصلا سوار نمیشم ، شاید درست نباشه . چون جذابیت فوق العاده شدید ممکنه در این روحیه من هم تاثیر بذاره ، چه رسد به کسی که خودش بالذات اهل هیجانه !
یا اینکه من بیام و بگم چون اصولا آدم متعهدی هستم ، حتما تعهدم رو بر جانم مقدم میدونم ، هم یه ذره شعاری به نظر میرسه ! آدم باید در شرایط قرار بگیره و خودش رو بسنجه ! به زبون نمیشه ... و دقیقا موقعیت دوم ، در شرایط جنگ ، باعث شد بسیاری از ماها بتونیم خودمون رو محک بزنیم . هرچند اون موقع سن من بسیار کم بود ، اما .... راستی ، اگه حالا هم تو اون شرایط قرار بگیریم ، چه خواهیم کرد ؟؟؟
و اون فرزند و مادری که سرنوشت دیگری هم در دستانش هست و پدری که خانواده ای و خانواده هایی رو تحت سرپرستی خودش داشت و پسری که تنها امید خانواده ای بود و برادری که ... و مردی که ... و زنی که ....
چقدر شرایط آدمها با هم فرق میکنه و چقدر درست عمل کردن در موقعیتهای متفاوت ، آدمها رو با هم متفاوت میکنه !

سایه شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 04:41 ب.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

سلام نرگسم
چه کار سختی خواستی از ما !..
باید فکر کنم عمـــیق!..
باید فکر کنم تاب کودکی هام چقدر بلند بود ! باید بخوابم و با هجرت جان قیاسش کنم . باید عاشقی را در یک کفه بگذارم و جان عزیز را در کفه ای دیگر ...و آنگاه قضاوتی سخت !..
نرگس جان کسی چه می دونه چقدر مجنون بودن ساده است و چقدر لیلی بودن سخت ...

سلام سایه دلم .
چه نظری گذاشتی عزیز دل . زبان من و قلم و دل ، هر سه با هم بند آمد .... من هم باید فکر کنم عمیق ....

زهــرا شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 06:17 ب.ظ

سلام نرگس بانو
یاد تاب بازی های بچگی افتادم ولی نه اون تابی که سرزمین آفتاب توصیف کردند
درمورد دوم هم شرایطش پیش نیومده واسه همین اگه بگم بیخیال جان خودم میشم و به تعهدم عمل میکنم یه کم خالی بندی محسوب میشه
اما همیشه دوست دارم اگه تعهدی دارم و مسئولیتی رو قبول کردم بهش عمل کنم و تلاش خودم رو هم میکنم
مرسی نرگسی
پست خیلی خوبی بود

سلام عزیز . موقعیتی که سرزمین آفتاب توصیف کرد ، واقعا خاص و جالب بود . و خیلی سخته تو اون شرایط باشی و کاری رو انجام بدی که ایشون .

در مورد دوم ، همینقدر که در دلت به تعهدات پای بند هستی ، یعنی میشه امیدوار بود که اگه در شرایطش هم قرار بگیری ، بر مبنای دل و اعتقادت عمل میکنی . و این یعنی گامهای بسیای جلوتر از کسانی که تنها به خود و حفظ جان می اندیشند .

ممنونم زهراجانم .

فائزه شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 06:43 ب.ظ http://www.nahavandnew.blogfa.com

پست عجیبی بود...هیچوقت نشده که خاطرات بچگیم منو بکشونن به این سمت و سوها...
چقدر این داستان نگهبان چشمه که بخشی ازش رو نوشته بودید زیباست...
ممنون نرگس جونم
از تاب بازی که بگم کلا خیلی دوس دارم...شاید البته به خاطر این کودکه درون باشه!!
ولی خب هر دفعه که میخوام از سنندج برم نهاوند اتوبوس یه جا واسه استراحت نگه میداره که چنتا تاب و وسیله بازی هست..همیشه به یاد بچگیام میرم دو سه تا تاب میخورم

ای جانم که تو همیشه کودک درونت رو فعال نگه میداری خانوم مهندس . خوشم میاد از این خلق و خو ، و چه حیف که کودک من ، همیشه در نقش یک بزرگتر ظاهر شده ! دلم تنگ میشه براش گاهی فائزه گلم ...

ممنونم . عادت دارم از یک موضوع ساده شروع کنم و به جاهایی برسم که خودمم گیج بشم ، گیج گیج ، این شکلی :
مرسی عزیزدل .

طهورا شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:17 ب.ظ

از این نوشته هاییه که آدمو می بره تو فکر لحظه های زیبایی از کودکی وبعد می رسونه به این که کجاییم و چیکار کردیم و چیکار می کنیم........
بازم می شینم و فکر می کنم به این که بارها تو این حالت و این شرایط بودم وچه تصمیم هایی که گرفتم و ....
آره برادرزاده جان تا حالا خیلی موقع ها شده کافیه به اون راه عشق داشته باشی ندونسته می ری و جانت رو می دی .عاشق دردی احساس نمی کنه تو لحظه ی جان دادن (اینو یه بنده ی خوب خدا در وصف شهدای کربلا می گفت دیروز برامون).....چون طرفش خداس

از تاب اگه برات بگم اینه که تو کودکی همیشه سر تابی که بابام برای من تو پارک آبادان به درختای نخل می بست با دختر عمم سر این که کی اول تاب بخوره دعوامون می شد تا به اونجا که... بابام مجبور می شد تابو باز کنه .اصلا نوبت به خاطره تاب بازی من که می شه از بس ازشیطنت من حرف می زنن که این جوری می شم بعدم پشیمون می شدیم و بابام دوباره تابو
می بست و من اول تاب می خوردم

آبادان؟ یعنی شما آبادانی هستین عمه جون ؟ به به ! گل بود ، به سبزه نیست آراسته شد ! هیچ میدونین من چقدر مردم جنوب کشورم رو دوست دارم ؟ اینو جدی جدی میگم عمه و شکر که هر چی جنوبی دیدم ، خوب و خونگرم و دوست داشتنی بودند .
در مورد کلامتون فکر میکنم حق با شماست . یعنی اگه آدم به راهی که جلوش هست ، عشق بورزه ، حاضره تمام وجودش رو به پاش بذاره ... مهم اینه که با دل ، قبول داشته باشی اونو ..

بهتون نمیومد شیطون بوده باشین ها !

جوجه اردک زشت شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:51 ب.ظ

سلام
اشک
اشک
...
منم اون کتاب رو جایزه برده بودم از کجا یادم نمیاد اما تصویر جلدش خاطرم هست...

شبیه قصه آرش از دیدگاه بیضایی نه کسرایی جذاب وتکان دهنده
با دیالوگ محشر پایانی اش که من مردمی را می شناسم که هنوز می گویند آرش باز خواهد گشت


تقربیا ازعهده من خارج همچین تعهدی

آخ یه درخت تنومند توی حیاطمون بود وکج روییده بود وما مدام گلاویز بودیم با طناب و ...یه بار آنقدر برادرم رو هل دادم واوج گرفته بود که طناب پوسیده پاره شد و ضربه بدی به سرش خوردو هر دوتا دستش شکست از اون روز به بعد طناب ازی ممنوع شد

سلام برادر .
شرمنده شما و اشکهایتان !

کتاب ، خاطره ، جایزه .... ( دنیای زیبایی می سازند این سه کلمه در کنارهم !)
قصه آرش را بارها و بارها خوانده ام از زبان کسرایی ، اما از زبان بیضایی ، نه ! باید بروم و از دیدگاه مسلما جذاب و خواندنی او هم بخوانم این داستان شگفت را ...
از عهده شما خارج است؟ چیزی بگویید که باورم شود برادر ! می خواهید مثالش را بیاورم ؟!

یه درخت تنومند توی حیاط و تابی که همیشه وصل بود و ... منی که ... راستی چرا اینقدر دور بودم از این شادیهای کودکی ؟!

ممنون برادرم .

حمید یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:27 ق.ظ http://samandis.blogfa.com

سلام آبجی نرگس. خوبی؟

سلام حمید عزیز . خوبم برادر . احوال دلت چطوره ؟ چه عجب از اینورا ؟

سرزمین آفتاب یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:10 ق.ظ http://sarzamin-aftab.blogsky.com

الف)
ممنون که نگاهتان همیشه متفاوت است
چیزی را می بینید که شاید دیگران ...
همین نگاه است که یکی را عکاس قابلی می کند و عکسهایش پولایتزر را می برند و یکی دیگر با همان دوربین و نگاتیو از عکس های دستجمعی خانودگی فراتر نمیرود
ب)
یعنی سوال اول را جواب دادید؟ آنهم منفی؟ و باز اگر بر لب پرتگاهی تابی بی تاب ببینید بررویش نخواهید نشست ؟
ج) راستی... تاب های زندگی مان کدامها هستند و مارا بر لب کدامین پرتگاه به بازی ساده یی فرا می خوانند ؟

ممنون که شما همیشه تفاوت ها را می بینید و درون را و حال را و نه قال را !
کاش کمی اثر بگذارد این نگاهها بر من یخ زده سنگ شده این روزها !

2-
در پاسخ کامنتی بالاتر گفتم ، گفتنش آسان است ، اما به قول ناهیدم ، از کجا که من در آن شرایط سوار تاب نشوم و تا گم نشوم در فضا ، دست بردارم از آن تاب هیجان انگیز ؟! باید واقعا در شرایط بود و آنوقت دید چه میکنی !
3-
عجب سئوالی ... تاب های زندگی مان کدامهایند و ما را بر لب کدامین پرتگاه به بازی فرا می خوانند !
یعنی کف کردم از این سئوال ... خدا خیرتون بده که باز فکرم رو مشغول کردید !

بزرگ یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:13 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

دوران جنگ من مشترک مجله کیهان بچه ها بودم
یادمه تو بمباران من دو تومن میدادم کیهان بچه ها
چند بارم کمک کردم
یه بار خوراک لوبیای که میخواستم کمک بدم رو جلدش نوشتم نوش جان رزمنده لطفا داغ بخور با نان تازه چند سال که گذشت یاد اون کنسرو لوبیا افتادم پیش خودم گفتم تو جبهه نان تازه کجا بود . اصلا به من چه داغ مبخوره یا سرد
یه بارم قلک به شکل نارنجک بهمون دادن که پر کنم از پولهای جیبیمان راهپیمایی 22 بهمن گفتن قلک ها پر شده رو بیارید یک کامیون گوشه خیابون گذاشته بودن و گفت دانش آموزان قلک های خودشون رو پرت بدن داخل کامیون یک بسیجی هم داخل کامیون بود وقتی قلک رو پرت دادم میزان خورد تو کله بسیجی و بیچاره افتاد وسط قلک ها دیگه ندیدم بسیجی رو

شما صندوقچه خاطراتید آقابزرگ و اینقدر قشنگ و شیرین تعریف می کنید آدم دلش میخواد هی بشنوه ! ممنونم ازتون .

بزرگ یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:30 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

یه عالمه نوشتم آخرش نشد
مجبورم دوباره بنویسم

ای بابا ! شرمنده !

طهورا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:37 ق.ظ

نرگسم آبادانی نیستیم ولی مادر بزرگم سال های زیادی در آبادان زندگی کرده بود یه عموام تو خرمشهر.خب البته میشه گفت آبادانی شده بود .بعد هم در زمان دفاع مقدس مادر بزرگم و عمو هام به شهر های مختلف رفتند و شدند شیرازی٬کرجی ٬...
برا همین تو اون زمون عید و تابستونا آبادان می رفتیم ...
برا اون نامه ت به رزمنده ها و اسم آبادان وخرمشهراومد یه شعر از آقای خونه برات می نویسم:
گلهای خرمشهر ما بوئیدنی شد
از خون عبدی لاله ها روئیدنی شد
خاک گوهرخیزش ببین بوسیدنی شد
شد جبهه اش صحنه خونین روزگارم
.......
اصلا کاری که ازاول با هدف باشه وخدااونورش پرتگاه نیست چه بسیارن پرتگاههایی که ما رو تو آغوش خدا می بره .
ولی خب یه وقتایی تاب می خوریم که فقط وقتمونو بگذرونیم و لذت ببریم این فقط عقب و جلو رفتنه٬یه وقتاییم نه یه تاب می خوریم که دفعه دوم بلندتر بریم بالاتر و بالاتر ....وقتی دلت گرم خدا باشه تو به پایین پات چیکار داری که هر جو می خواد باشه تو فقط اون بالا رو می بینی ....
این مطلبت خیلی حرف داره....آفرین برادرزاده جان....

شما هرجایی باشین , واسه من عزیزین عمه ! اینجور که میگین , شوهر عمه هم واسمون عزیزه و محترم ! ازشون تشکر کنید بابت این شعرای قشنگ و اینهمه حس و حال ارزشمند .
بعد اینکه , من لال بشم در مورد قسمت دوم کلماتتون بهتره ! بذارین دوباره و سه باره بخونمش .
مرسی عمه جون . تشویق شما , منو سرحال میاره ! دوستتون دارم .

طهورا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:41 ق.ظ

راستی سهبا جون برادرت نیست؟....

تو این دو روزه که خودمم کم پیدام , روم نمیشه از داداش بپرسم کجاست ! اما شکر که امروز به اندازه یه دالی کردن پیداشون شده ! هرچند من نرسیدم به حضورش !
ایشاله هرجا هست , هرجا هستین , سلامت باشه , سلامت باشین .

بزرگ یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:51 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

چند خاطره بد از تاب دارم
یه بار با هنرجویان واسه کار عملی رفتیم باغ
اونا اول تو باغ تاب درست کردن اونم یک طرفش تپه بود و وقتی جلو میرفتی زیر پات سه متر خالی بود
عصر گفتن آقای... بیا شما هم تاب سواری کن تا بیریم
منم قبول کردک و یک بار جلو رفتم و برگشتم، دو بار، سه بار بار چهارم تخته زیرم شکست و غلت خوران رفتم ته تپه
خلاصه اینکه تمام دست و پام زخمی شد و لباسام خاکی

ای وای ! عجب خاطره ای ! طفلی آقابزرگ !

بزرگ یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:00 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

جلوی در زیر مین خانه پدری خواهرام یک تاب درست کرده بودن
یه روز عصر سورا تاب شدم بعد از چند دقیقه تاب سورای وقتی لنگ هام چسبیده شده بودن به سقف زیر زمین طناب پوسیده شده پاره شده و من با ته کله محکم افتاد زمین
حالا زمین چی؟
پر شده بود از موزاییک های چیده شده کنار هم غیر هم سطح
خلاصه سرم که زمین خورد دقیقا به مدت 2 دقیقه جلوی چشمانم سیاه کامل شد و من که فکر میکردم به خیل روشندلال پیوستم مدام داد میزدم که کور شدم وقتی بعد دو دقیقه چشمان توانست ببیند سرم را پانسمان کردند حالا تا یک ماه شده بودم حاج آقا (اینقدر دور کله ام باند چرخونده بودن)
الان بعد از گذشت 25 ،26 سال هنوز ته کله ام یک قلمبه دارم
البته اون موقع من خیلی لاغر و نحیف بودم ولی کم شانس

وای آقابزرگ ! من اگه بودم غش کرده بودم همونجا از ترس !

بزرگ یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:01 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

بقیه دردسرهای تاب رو واستون تعریف نمی کنم که خسته نشید
ولی با این حال
تاب وسیله خوبی است

باشه قبول , فقط تو رو خدا مراقب آستی و آرشا باشید !

سپیده یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:10 ق.ظ

واقعا آدم باید در شرایطش قراربگیره تا به جواب برسه گاهی از آدمها عکس العملهایی رو می بینیم که تو شرایط عادی انتظارشو نداریم !
زمان کودکی تو حیاط خونمون همیشه تاب بودپررنگترین خاطره مال وقتیه که خواهرم از تاب افتاد وسرش شکست وهیچکس خونه نبودخیلی ترسیده بودم...

انصافا حتی گاهی ساده ترین و روتین ترین آدمها هم واکنش هایی غیرقابل انتظار نشون میدن تو موقعیت های مختلف ! آدمیزاده دیگه , پیچیده و غیرقابل پیش بینی ! مگه نه سپیده جونم ؟

بزرگ یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:11 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

و اما جواب اصلی پست شما
چقدر میتونیم مسئولیت پذیر باشم
نکته خیلی مهم در این داستان که در خود داستان گم شده اینه که مردم روستا دختر را با وجود معلولیتش قبول داشتن
بهش اطمینان کردن
تواناییشون قبول داشتن

حالا یه سوال از سهبای عزیز
فکر میکنی شهدا و جانبازان کیا هستند
همه اونا سما هستند
کسانی که جوان اوایل انقلاب بودن و موهای هیپی داشتند
چرا شهید شدند؟
چون جامعه طناب چاه رو دستشون داده بود
تو ذهنت یه بار اخراجی های یک رو مرور کن

دقیقا میخواستم به ربط بین داستان سما , و داستان جنگ خودمون و اون روحیه عجیب بچه های رزمنده اشاره کنم ... مساله اینجاست که اونا معلول هم نبودند و می تونستند مثل بقیه مردم کشور ( روستا ) خیلی زندگی خوبی هم داشته باشند ! اما مسئولیت پذیر بودند و تعهد داشتند نسبت به دین و کشورشون ...
همینه که همه شهدای ما , مثل سما , آسمونی اند ...

بزرگ یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:13 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

فکر میکنی اول فیلم اخراجی های هیچ کدام از شخصیت های ده نمکی فکرشو میکردند طناب چاه اگه دستشون بیفته میشن نگهبان ابدی چاه
نه خودشون هم فکرشو نمی کردند وای به حال فکر جامعه
با این حال باید طناب دستمان باشد تا بفهمیم میتوانیم احساس مسئولیت کنیم
ببخشید زیاد حرف زدم

نه دیگه ! همینه که میگم آدما غیرقابل پیش بینی هستند و همین جذابیت میده به موضوع انسان شناسی !

اختیار دارین آقابزرگ . الحق و الانصاف , خوش به حال دانش آموزانتون , خوش به حال دوستانتون ! استفاده بردیم از سخنان شیرینتون . بازم ممنون .

سایه یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:46 ق.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

اومدم برات از تاب بچه گی هام بگم ...
حیاط خونه ما خیلی بزرگ بود و پر از درخت و گل ... همون موقع هم عاشقش بودم ... چهار پنج تا هم سپیدار داشتیم سر به فلک کشیده که سایه شون از پشت مهتاب شبها روی دیوار اتاقم بازی می کردند و خواب و از من می گرفتن ! من به تنه دوتاشون که فاصله ای داشتن طناب بسته بودم و برای اینکه طناب سر نخوره بیاد پایین زیر هر کدوم رو تنه قطور درخت میخ کوبیده بودم !.. و یه بالشتک هم گذاشته بوده روش و تمام سال واسه خودم تاب بازی می کردم . با خواهرم البته ... تا جایی که چمن باغچه زیر پامون سابیده شده بود ... می دونم کار خوبی نبوده میخ زدن به درخت و خراب کردن چمنها ولی تاب خوبی بود و پر از خاطره ..الان هم گاهی تو پارک فرصت بشه دور از چشم این و آن سوار تاب می شم ...
اما نمی تونم بگم که می تونم مثل سما باشم !! مثل او بودن سخت از سوار تاب بچه گی های آفتاب شدنه ...

ولی تو می تونی عزیز ...

خاطره تو که گفتی , یادم اومد ما هم با دخترخاله ها , تو باغ خاله , همچین تابی درست می کردیم همیشه ... انصافا کیف داشت , اما خب , خیلی دائمی نبود سایه ! منم مثل یگانه , اصولا آدم ساکت و درسخونی بودم و بیشتر تو دنیای کتاب تا دنیای شادمانه بازی ...
چی بگم ...

نه سایه , منم نمیتونم همچین ادعایی داشته باشم ! خداییش سخته ... ولی دعامیکنم اگه تو موقعیتش قرار گرفتم , شرمنده خودم و خدا و وجدانم نشم !
مرسی نازنینم .

فائزه یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:55 ق.ظ

نرگس جونم خیلی اون جمله که نوشتید از یه چیز ساده شروع میکنید تا به جا برسید که گیج بشید و آدمکش بامزه بود .....خیلیییییییییییی یه دفعه دلم براتون تنگ شد
اینکه خیلی خوبه که همیشه کودکتونم واسه بقیه بزرگتر بودهولی واسه بقیه خوبه واسه خودتون یکم گاهی وقتا از این دلتنگیا بوجود میاره....
ولی یه چیزی حتما اگه بیشتر به بچگیاتون برگردید بالاخره یه روزایی پیدا میشه که عکس این موضوع اتفاق افتاده ولی شما چون زیادی مهربونید و زیادی قلبتون حس مادرانه رو منتقل میکنه باعث میشه که همیشه دلتون نزدیکترین خونه واسه آروم شدن بقیه باشه

تازشم خوشبحال خودم که دوست جونم نرگس بانوی مهربوووووووووووووووووووووونه

عزیزی واسم ...
می بینی که یگانه هم , کودک درونش , بزرگتر از سنشه ! میدونم زیاد خوب نیست , اما انگار ژنتیکی منتقل شده ! باور کن واسه نیا خیلی سعی کردم بیشتر با بازی بزرگش کنم , اما فکر کنم اون از ما دوتا بدتر بشه فائزه ! من دلم میخواد بچه ها بچگی کنند ...

قربون تو, کودکی منم پر از کودکانه های شیرینه , اما نه پرهیجان ! آروم و ساکت ...
منم از داشتنت به خودم می بالم خانوم مهندس هنرمندم .

فائزه یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:07 ق.ظ

نرگس جونم خیلی اون جمله که نوشتید از یه چیز ساده شروع میکنید تا به جا برسید که گیج بشید و آدمکش بامزه بود .....خیلیییییییییییی یه دفعه دلم براتون تنگ شد
اینکه خیلی خوبه که همیشه کودکتونم واسه بقیه بزرگتر بودهولی واسه بقیه خوبه واسه خودتون یکم گاهی وقتا از این دلتنگیا بوجود میاره....
ولی یه چیزی حتما اگه بیشتر به بچگیاتون برگردید بالاخره یه روزایی پیدا میشه که عکس این موضوع اتفاق افتاده ولی شما چون زیادی مهربونید و زیادی قلبتون حس مادرانه رو منتقل میکنه باعث میشه که همیشه دلتون نزدیکترین خونه واسه آروم شدن بقیه باشه

تازشم خوشبحال خودم که دوست جونم نرگس بانوی مهربوووووووووووووووووووووونه

فدای تو و این کامنت تکراری قشنگت .

سرزمین آفتاب یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:17 ق.ظ http://sarzamin-aftab.blogsky.com

تاب زندگی سوال خفنی بود یعنی ؟
من چه خفن شدم و خودم نمی دونم !!
یییییگگگگگااااااننننههههه کمک !!!

خب آره ! خدایی بعضی حرفاتون , بعضی سئوالاتون , همچین اساسی تکون میدن ذهن و دل آدمو ! خب باز رفتم سر کار دیگه ! فقط شانس آوردم حسابی سرم شلوغه و وقت ندارم فکر کنم بهش !

فائزه یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:29 ق.ظ

راستی یه چیز باحال براتون تعریف کنم
عکس نیایش رو که شما اینجا گذاشته بودید من ذخیره کردم تو لپ تاپم .گذاشته بودمش رو دسکتاپم هم اتاقیم بعد از اینکه کلی واسش ذوق کردن ژرسیدن این کیه؟؟ گفتم دختر دوستمه
یهو همشون گفتم دوستت؟!!! گفتم بله تازه دختر تازه این دومیه؟!! خلاصه کلی تعجب کرده بودن که وااااااای چقد زود ازدواج کرده....بعد از اینکه کلی سرکارشون گذاشتم بالاخره گفتم که دوتا دوست حتما که هم سن نیستن

پس هم اتاقی هات هم شیرینند مثل خودت عزیز دل ! فدای تو که منو دوست خودت میدونی فائزه جونم . دوستت دارم یه دنیا !

ر ف ی ق یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:58 ق.ظ http://www.khoneyekhiyali.blogsky.com

بگذار با عشق بگویم که :
شیدایی را به چشم دیدن و رفتن
گل ِ نگاه یار را چیدن و به پروانه بخشیدن و رفتن
به یک بهانه از رفتارها رنجیدن و رفتن
از ژرفای یک رود ، لحن ِ آبی و نمناک باران را شنیدن و رفتن
و در سرزمین عشق های آسمانی ، فقط یک لحظه باریدن و رفتن
و در غم دیگران به جای غصه خوردن و شکستن ، ترسیدن و رفتن
مرام ِ ما نباشد

سلام بر سهبای عزیز
جنون در امتداد کوچه ی عشق ، عاشق را آسمانی میکند ، نه زمینی
اگر عاشق باشیم همان کار را می کنیم که نگهبان چشمه کرد
[:S00

آخ کاش آنگونه عاشق باشم که شما ترسیمش می کنید ... کاش عشق را , چون عمق کلمه اش , مقدس و پاک بدانیم و ارزشش را آنگونه که باید حفظ کنیم ...

سلام رفیق عزیز . انصافا جای خالی کامنتهای شما , با هیچ چیز پر نمی شود و جای خالی حضورتان .....
ممنونم .

ر ف ی ق یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:49 ب.ظ http://www.khoneyekhiyali.blogsky.com

بگذار با عشق بگویم که :
شیدایی را به چشم دیدن و رفتن
گل ِ نگاه یار را چیدن و به پروانه بخشیدن و رفتن
به یک بهانه از رفتارها رنجیدن و رفتن
از ژرفای یک رود ، لحن ِ آبی و نمناک باران را شنیدن و رفتن
و در سرزمین عشق های آسمانی ، فقط یک لحظه باریدن و رفتن
و در غم دیگران به جای غصه خوردن و شکستن ، ترسیدن و رفتن
مرام ِ ما نباشد

سلام بر سهبای عزیز
جنون در امتداد کوچه ی عشق ، عاشق را آسمانی میکند ، نه زمینی
اگر عاشق باشیم همان کار را می کنیم که نگهبان چشمه کرد
[:S004

تکرارش هم بی نهایت زیباست . باز هم ممنونم .

افروز یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:05 ب.ظ

دلم برات تنگ شده نرگس جون

من هم افروزم , میشه تو بهار , یه وعده دیدار گذاشت تا روح و دلمون تازه بشه , مگه نه ؟

سمیرا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:45 ب.ظ http://nahavand.persianblog.ir

یادمه کتابخونه مدرسه ابتداییمون این کتاب رو داشت کانون هم که می رفتم کتاب رو چند بار گرفتم و هی با علاقه خوندمش خوشم میومد از سما..من تاب بازی رو از بچگی دوست داشتم همیشه دلم میخواست وسط یکی از این بازیها وقتی یکی داره محکم هلم میده بپرم توی بغل خدا و دیگه نیام روی زمین...

وای سمیرای من , تو همیشه در آغوش خدا هستی که نازنین , چه نیاز به پریدنی آنگونه ؟!

زهــرا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:05 ب.ظ

کاش همۀ رفتنها ،مارکوپولویی بود .!
گر چه طولانی بود ولی ،برگشتی هم در کار بود!!

خیلی خوبه اینطوری , ولی نمیدونم اگه مطمئن بودیم همیشه هر رفتنی برگشتی هم داره , بازم قدر می دونستیم زمان با هم بودنمون رو , یا نه ؟ راستش وقتی همینطوریش هم قدردان نیستیم , شک دارم که اونجور ........

جوجه اردک زشت یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:04 ب.ظ

سلام بانوی آواز و راز
شبتان سرشار نوازش خنک ماه و عبور گس شبتاب

سلام مهربان برادرم .
برای بدرقه میهمانان عزیزم به ایستگاه قطار رفته بودم ,اما خیس شدم از خنکا و طراوت باران و عطر خاک ...
شب شما هم سرشار نور ماه و بلندای خیال ...

زهــرا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:22 ب.ظ

سهبا جان
یه چیزی بگم
سوالت در عین سادگی با اینکه فقط احوالپرسی بود ولی یه خورده عجیب بود

چرا عزیز دل ؟ کجاش عجیب بود ؟ چون دلم تنگت بود و میخواستم بگم حواس دلم بهت هست , اومدم و یه سلام کردم .... جدی عجیب بود ؟!

زهــرا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:36 ب.ظ

جدی عجیب بود چون من همیشه اینجا هستم و همش حرف میزنم
گواهش هم یه کامنت مارکوپولویی بود که انگار نرسیده

چرا رسیده عزیز , اما من دیر تایید کردم این کامنتها رو ....
کم پیداتر شده ای مهربان و من هم چون نیستم , دلتنگ تر می شوم ! ببخش !

زهــرا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:39 ب.ظ

اِ سهبا اینکه اومده
ولی یه خورده دیر دیدم
فقط یه رفتن هست که برگشتی نداره اون هم چون اختیارش با خودمون نیست ولی بقیه برگشتها که اختیارش با خودمون و دلمون هست.مگه نه؟

فکر نکنم زهرا ! خیلی از رفتنهای دیگه هم دست خودمون نیست ! گاهی سرنوشت , دو تا آدم کنار هم رو , از هم دور میکنه , انقدر که نمیشه پیداشون کرد !

برم عزیز دل . تا فردا , شبت خوش مهربون . مرسی که همیشه هستی .

زهــرا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:42 ب.ظ

تا وقتی زنده هستم مطمئن باش دوستانی مثل شما رو فراموش نمیکنم.اگه یه چیزی باعث بشه نیام اینجا مطمئن باش به اختیار خودم نبود.
ولی خداییش همیشه اینجا هستم و بعضی وقتا خیلی حرف میزنم

تو باش , همیشه باش و مطمئن باش از بودنت و از حرف زدنت من یکی خیلی خیلی خوشحال میشم . دعا میکنم تا هستم , دوستان خوبی مثل شما هم باشید ... دلتنگتون میشم وقتی نیستید ...
سلامت باشی و شاد عزیز . بازم شبت خوش .

زهــرا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:46 ب.ظ

خو آره حق با شماست
شب شما هم بخیر

قربون تو ، حالا دیگه روزت خوش.

بزرگ دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:03 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

شبت بخیر
میبینم هنوز نخوابیدی؟
با اون همه مشغله کاری هنوز نخوابیدی؟
من که تا 2 نیمه شب نخوابیدنم عادیه

شب و روز شما بخیر . اون موقع هنوز نخوابیده بودم ، اما به شب بخیر شما هم نرسیدم ! شرمنده آقابزرگ عزیز !

فائزه دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:52 ق.ظ http://www.nahavandnew.blogfa.com

کامنتم تکراری اومده
ای بابا حالا این خوبه اینترنت خوابگامون مشکل پیدا کرده به آدم نمیگه کارو انجام داده یا نه
دیروز اومدم خیر سرم خرید اینترنتی کنم 6تا رسید خرید برام رسیداز یه کتاب 6تا خریدم

ای وااااای ! حالا با شیش تا کتاب چیکار کردی فائزه جونم ؟! میخوای ازت بخرم یکی دوتاشو ؟ چی بود حالا ؟!

بزرگ دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 08:01 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

بالا خره یلدا بانو هم تونست تشریف فرما بشن

شکر .... ممنونم آقا بزرگ .

زهـرا دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:13 ق.ظ

روزی مجنون از میان سجاده مرد نماز گذاری عبور کرد ....

مرد گفت هی ! مگر نمیبینی که با معشوق خود راز و نیاز میکنم ؟

مجنون گفت :

من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم

تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی ؟؟

سلام نرگس بانو
روز خوبی داشته باشی

سلام عزیز . چقدر دوست دارم این حکایت رو ... ممنونم .

طهورا دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:35 ق.ظ

سهبا جون کتاب خاطرات شاهرخ مظفرو خوندی؟

نه عمه جون . نخوندم ! چطور مگه ؟!
راستی سلام . صبحتون بخیر .

طهورا دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:18 ق.ظ

علیک سلام به روی ماهت صبح برادرزاده ی عزیزم به خیر
در ادامه صحبت آقابزرگ در رابطه با فیلم اخراجی ها این کتاب زندگی و خاطرات یکی مثل اخراجی های یکه ٬این کتاب فوق العاده ست حتما بخون
این کتاب یه شب اومد خونه من مهمونی صبح رفت (امانت بود دست آقای خونه...)منو منقلب کرد .....

سلامت باشی عمه جون .
ممنونم . فقط کاش اسم نویسنده و انتشاراتش رو هم بفرمایید . البته یادمه یه بار دیدم تو یه نمایشگاه ، اما خب نخریدمش !

دانیال دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:33 ق.ظ http://www.danyal.ir

رنگی دیگر دارد گل های فرش عشق در نگاه عرشی شما

نقش عشق را که صاحب عشق بزند ، رنگش هم زیبا می شود ! می ماند تار و پود و دستانی که با شوق ، رج می زنند تصویر زیبای لیلی را در نگاه یوسف !
زندگیتان رنگین کمانی از عشق باشد ، هر روز و هر لحظه . ممنون برادر.

دانیال دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:41 ق.ظ http://www.danyal.ir

بابا این سماء خانوم چقدر به جناب پترس می آیند ؟!
شاید رفته پیش ایشان اصلا ....

اما اگر آنجا نبود ، حتما اینجا میتوانید پیدایش کنید
http://samaa.blogsky.com

داداش ؟! این از اون شعله های زیر خاکستر شیطنتتونه دیگه ، نه ؟!
آخه برادر من ، این سما کجا و اون سما کجا ؟!
تازه شم پطرس کجا ، سماء کجا ؟!

یلدا دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:10 ب.ظ

سلام نرگس جون عزیز بالاخره موفق شدم برگردم به وب و خیلی خوشحالم .

سلام عزیز . خوش اومدی . من یکی که خیلی خوشحالم . فقط ها ، خانم سلطان ، آقا بزرگ ما رو خیلی زیاد اذیت نکنی این هفته ها ! یک کوچولو هواشونو داشته باش !

طهورا دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:57 ب.ظ

نشر پیام آزادی،شهید شاهرخ ضرغام(حر انقلاب...)از آدینه بوک نگاه کن...

عمه جون من کتاب شهید شاهرخ ضرغام رو خوندم که ! شما فرمودید شاهرخ مظفر !

مشتاق دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 03:48 ب.ظ

سلام
شاید یکی از مهم ترین لحظات زندگی همین لحظات انتخاب های سخت باشد..که تا در موقعیتش قرار نگیری نمیدانی که چه خواهی کرد..فی تصرف الاحوال تعرف جواهر الرجال..همیشه فاصله حرف تا عمل بسیار است..
خدا کند که ما اهل عمل باشیم..دعا کنید..

سلام .
من هم چون شما دعا میکنم در این لحظات سخت تصمیم , تنها نمانیم و آن کنیم که باید .
ضمنا برادر , کم پیدا شده اید ؟! هر چند کم سعادتیم , اما کماکان مشتاق نظرات شما و حضور ارزشمندتان هستم .
ممنونم .

زهــرا دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 04:14 ب.ظ

میگم اون سما که خیلی ماه هست
بعدشم خوبه که داداشت از این شعله های زیر خاکستر شیطنت داره.مگه نه؟

وای زهرا اگه مردم روستا بفهمند , میان ور میدارن سما رو می برن دوباره سر چشمه نگهبانی بده ها !
خدا بخیر بگذرونه !

آره خوبه . خدا کنه باشه همیشه این شعله های زیر خاکستر شیطنت ! داشتم یواش یواش نگران میشدم !

فرداد دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 04:19 ب.ظ http://ghabe7.blogsky.com

سلام آبجی نرگس
وقت به خیر...یادم رفت از تاب بازی کودکی بگم.بچه گی ام از اونایی بودم که بدون هل دادن کسی تا آخرین حد تاب رو بالا می برم و حسابی کیف می کردم...مخصوصا تو پارک لاله.تو حیاط خونمون هم که بزرگ بود یه تاب داشتیم...همیشه انقدر بدجور باهاش بازی می کردم تا حد چپ شدن پیش می رفت چندباری هم...
ولی بزرگتر که شدم تاب بازی خیلی زود حالم رو آشوب می کرد و الا هم اصلا دوست ندارم سوارش بشم...کلا چیزایی رو که خاطرات بچگی ها مو جایگزین بشه دوست ندارم...
خیلی از اون کارا رو نمی کنم تا همون خاطرات با همون وضعیت تو ذهنم بمونن...
برقرار باشی و همیشه در اوج.

سلام برادرم .
اینقدر آروم و متینید شما که بهتون نمیاد شیطنت داشته باشید زمان کودکیتون ! و بعد اون .... یعنی اینکه چند باری بلاهای اساسی سرخودتون آوردین با تاب ؟! ای بابااا ! خاطره همه آقایون ظاهرا یه چندتایی ازاین آسیب های جدی وجود داره , آره داداش ؟!

دیگه اینکه جالبه برام اینکه خیلی کارها رو انجام نمیدین تا خاطرات جدید جایگزین نشن !

سلامت باشید و سربلند . ممنونم برادر .

فائزه دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 06:03 ب.ظ http://www.nahavandnew.blogfa.com

نرگس جون کتاب درسی رشتمونه لامصبباید گونی پهن کنم جلو در دانشگاه

ای بابا ! خو حالا به درد منم نمیخوره که عزیز ! چیکارش کنیم ؟!

طهورا دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 06:12 ب.ظ

حالا باید فکر کنم اون مظفر کی بوده تو ذهنم
اشتباه ذهنی بوده خب
جالب بود اگه می رفتی دنبالش

راستی مامانم هر وقت تو جمع .....خاطرات منو می گه بعدشم من این جوری می شمدنبالش می گه عوضش بچه های شیطون بعدها خیلی آروم و متین و ......................................خوب می شن

می دونین عمه فکر کردم پسر مظفر فیروز رو میگین شما ! آخه خاطرات فیروز هم جزء کتابهای پرفروش تاریخی هست ...
جالبه ! حالا برعکس ما که آروم بودیم و لابد الان یه جورایی شیطون شدیم , آره عمه جون ؟!

زهــرا دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 06:30 ب.ظ

نه دیگه
ما سما رو به کسی نمیدیم.این سما واسه خودمون هست

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد