گاهی برخی نوشته ها , حس نوستالژیک غریبی را در تو زنده می کنند , مثل این پست سایه عزیز و کامنت دوست خوبمان , سرزمین آفتاب که مرا چند روزی با خود درگیر کرد . شاید عجیب باشد برایتان شنیدن اینکه کسی باشد که حتی کودکی هایش آنچنان خاطره ای از تاب بازی نداشته باشد و عجیب تر اینکه با وجودی که در تمام دوران کودکی و نوجوانی در خانه های ویلایی بزرگ و با حیاط هایی پر از درخت و گل بزرگ شده ام , اما هیچ خاطره ای از تاب ندارم ! ولی خواندن این خاطره , مرا به سال چهارم دبستان برد ( حدود سال 64 ) و برنامه رادیویی بچه های انقلاب که از ساعت 6:40 تا 7 بامداد , همزمان با آماده شدن ما برای رفتن به مدرسه پخش می شد و به محض اتمامش من راهی مدرسه میشدم . در اوج سالهای جنگ , این برنامه از بچه ها می خواست که برای رزمندگان , نامه بنویسند و به آدرس رادیو بفرستند و من یادم هست که آن سال اینکار را انجام دادم و نتیجه نامه دوبار برایم مشخص شد . اول هدیه ای از رادیو که شامل دو کتاب بود ( رد پای خون و نگهبان چشمه ) و بعد پاسخی از رزمنده ای که برهمان نامه خودم نوشته شده و برایم ارسال شده بود . داستان نگهبان چشمه ( که هنوز هم این کتاب را در کتابخانه ام دارم ) مربوط به دختری بود که بعد سالها به پدر و مادری از جانب خداوند هدیه شد , اما پاهایش قدرت حرکت نداشتند . سما دختر دوست داشتنی ای بود که از اینکه نمی توانست کاری انجام دهد غصه می خورد و همه اهل روستا بدنبال این بودند که او را شاد کنند . در روستایی که آنها زندگی می کردند , چشمه ای بود که مسیر رودخانه از آن شکل می گرفت و محل نزاع دو روستای همجوار شده بود که گاه مسیر رودخانه را تغییر می دادند و آب را بر دهکده می بستند . تا اینکه مردم تصمیم گرفتند نگهبانی بر چشمه بگمارند و سماء نگهبان چشمه شد که بر صندلی ای زیر درختی نزدیک چشمه می نشست و قرار شده بود وقتی خطر را حس کرد , زنگی را که به نخی وصل شده بود و نخ همیشه در دستان او بود , به صدا در آورد . و روزی که دشمنان آمدند تا مسیر رود را تغییر دهند , سماء که خواب افتاده بود , بیدار می شود و می بیند نخ از دستانش خارج شده . اما او بر پاهای ناتوان خود می ایستد و با گامهایی لرزان و به هر زحمتی که هست , خود را به آن می رساند و صدای زنگ را بلند می کند و چشمه را نجات می دهد , اما مردم روستا هرگز او را پیدا نمی کنند . بعد از آن هم مردم معتقدند سماء نگهبان همیشگی چشمه است .
نمی دانم چقدر ربط داشت آن تاب با این تاب خوردن برای به صدا در آوردن زنگ , اما خاطرات برای یادآوری نیاز به اجازه ندارند . شاید حس شجاعتی که در هردوی این موارد بود مرا به مقایسه کشاند . اینکه من اگر در موقعیت این دو بودم چه می کردم ؟
اگر تابی بی حفاظ بر لبه پرتگاهی نصب شده باشد و تو بدانی با کوچکترین اشتباه و لغزشی جانت را در این هیجان از دست خواهی داد , چقدر شجاعت سوار شدن بر آن را خواهی داشت ؟
یا اگر برای ادای مسئولیتی که بر عهده توست و مهری که بر دلت , کاری انجام دهی که میدانی باز هم ممکن است به قیمت جانت تمام شود , چه ؟
برای من که هیچگاه اهل هیجاناتی از نوع اول نبوده ام , یافتن پاسخ موقعیت اول چندان سخت نیست , اما موقعیت دوم .. موردی است که مرا با خودم به چالش می کشاند که واقعا اگر ما در چنان شرایطی قرار بگیریم چه خواهیم کرد ؟ بر تعهداتمان پای بند می مانیم یا که حفظ جانمان را در اولویت قرار می دهیم ؟
شما بگویید , از خودتان , خاطرات تاب بازی های کودکی یا از قرار گرفتن در چنین موقعیت هایی ...
راستشو بخوای ساکتی یه کسی که شیطون بوده برابر شیطونی یه ساکته
عمه جون , به نظرتون داداش از اول آروم بوده و حالا شیطون شده , یا از اول شیطون بوده و حالا آروم بوده , یا ...
من که از اول شیطون خلق شدم خواهر ...
الان هم شیطون درونم مرخصی رفته که ساکتم ...
اما تنها زمانی که از شیطونی خودم نادم و پشیمان گشتم
مربوط به دوران خوابگاهی خودم است
آن زمان پسری بود اهل اردکان یزد
خیلی خیلی به خانواده اش وابسته بود
آنقدر که شب ها از سر دلتنگی گریه میکرد ...
من هم یک روز رفتم از باجه تلفن عمومی زنگ زدم به خوابگاه
و گفتم از بیمارستان تماس میگیرم ، مادر فلانی ( همان رفیق اردکانی ) تصادف سختی کرده و بستری شده و تقاضا داره تو آخرین لحظات پسرش را ببینه ...
وای خواهی وقتی آمدم خوابگاه ، جیگرم کباب شد از صحنه ای که دیدم
طقلی داشت بال بال میزد ، کم مونده بود هلاک شود
باز تو اون وضعیت دست بردار نبودم و میگفتم این شتری است که درب خانه همه میخوابه ، حالا در خانه شما خوابیده ، دیگر گریه نداره عزیز من ...
خلاصه عجب دورانی بودا ، باری خودمون کسی بودیم میان اراذل و اوباش
داداش ؟ والا من نمیدونم چرا نمیتونم شیطنت شما رو درست و حسابی قبول کنم ! یعنی به نظرم میاد بچگی هاتون خیلی آروم بودین ها !

راستی , دلتون اومد اون کار رو با اون بیچاره انجام بدین ؟ عجب از شما ؟!
ضمنا هنوزم میگم چه عجب از اینورا ؟ خوش اومدین ! ممنون که جواب ملت رو بدین .
والا چی بگم
دهانم باز مونده خب استثنا هم هست خب ٬کاش الان از اون هم اتاقی داداشت خبر داشتیم ....احتمالا بعد از اون ....سالم نمونده
خدا رحم کنه درباره تاب خاطره داره یا نه؟
احتمالا در مورد تاب هم همچین خاطراتی داره !منتها احتمالا از زمان خوابگاه بازم !
وااای ! فکر کنین تو موقعیتی که سرزمین افتاب گفته قرار بگیره داداش ! به نظرتون چیکار میکنه عمه جون ؟! احتمالا همون چوب رو می گیره و یارو رو میندازه ته دره !
سلااااام
من زنده ام :دی
مرسى که یادم بودین
سلام نازدونه جونم . همیشه زنده باشی و سرزنده و سلامت . هستیم به یادت همیشه عزیز دل .
منم
قربون شما .
سلام بانوی باران و غزل
امروز غروب چشمم به یه تاب افتاد بیخیال نگاه سنگین رهگذارن سوارش شدم و رفتم به سالهای دور
بهترین تاب بازی عمرم بود
سلام . چه کار خوبی کردین امروز . شکر که یک بهترین رو تجربه کردین امروز ...
این حس رو میدون شما هستم اگه این تلنگر نبود بازم بی تفاوت از کنار اون تاب رد می شدم
خواهش میکنم برادر ! من خودمم مدیون سایه و سرزمین آفتاب هستم ! بازم خوشحالم ...
سلام نرگسی
شب قشنگ بهاریت پر از عطر نیایش خدای یگانه بانو
سلام . شب شما هم خوش مریمی .
سلاممم سهبا جان
صمیمانه آرزو می کنم در کنار دخترای نازنین و خانواده عزیزت تندرست و خوب باشی..
سر نزدن منو به حساب بی معرفتی نذار عزیز ..من چند وقتی کامپیوتر خراب بود ویندوز عوض کردم بعضی آدرس ها رو گم کردم ..اون آدرسی هم که تو لینکام هست ..غزلیات استاد رو مرتب می خونم ولی خوب خداییش کامنت نذاشتم زیاد اونجا..
...
سلام عزیز .
اختیار داری خانوم معلم . لطف شما ثابت شده ست . ممنونم .
سلاممم سهبا جان
صمیمانه آرزو می کنم در کنار دخترای نازنین و خانواده عزیزت تندرست و خوب باشی..
سر نزدن منو به حساب بی معرفتی نذار عزیز ..من چند وقتی کامپیوتر خراب بود ویندوز عوض کردم بعضی آدرس ها رو گم کردم ..اون آدرسی هم که تو لینکام هست ..غزلیات استاد رو مرتب می خونم ولی خوب خداییش کامنت نذاشتم زیاد اونجا..
...
تکرارش هم قشنگه از خانوم معلما , ممنون عزیز .
بازم سلام

شبت قشنگ
یه جیغ بنفش بزن نرگسی شاید برم درس بخونم و اینقدر این ورا نیام
بدجور عادت کردم به اینجا
سلام عزیز . شبت آروم . شما نیاز به جیغ بنفش نداری خانومی .... چه عادت خوبی ! هرچند واسه من خوبه , واسه شما....
( طفلی زهرا !)
اجازه خانم!

میشه بگین شما اینهمه مهربونی رو از کدوم قلب به ارث بردین؟
بعدشم من غزل خانم رو بیشتر از سماجون دوست دارم
در ضمن چرا به من سر نمیزنین مهربون؟
من و مهربونی ؟
غزل ؟ سما ؟ چی میگی مریمی ؟
بخاطر این حرف زهرا جان گفتم:نه دیگه
ما سما رو به کسی نمیدیم.این سما واسه خودمون هست
منم گفتم من غزل خانم رو دوست دارم
میدونی که غزل , اسم نوه استاد قهرمان هست مریم ؟ خوشحالم که دوستش داری !
جدی؟

چقدر عالی
پس اون عکس کنار استاد غزل خانم نوه شونه نرگسی؟
بله مریم جان .
بچه بودیم
از کنار پارک رد میشدیم به تاب ها چشمک میزدیم و میگفتیم اگه بیایم خسته تون میکنم
بزرگ شدیم
از کنار پارک رد میشیم تاب چشمک میزنه و میگه اگه بیای قول میدم خسته نشی
چه خوب زبان تابها را هم میدانید بزرگ عزیز ...
برویم , شاید کمی خستگی از وجودمان رخت بربندد ...
من واسه خودت گفتم که هر روز اینجا منو میبینی وگرنه من که از خدامه از اینجا یه وقت دیپورت نشم
سلام نرگس بانو
روزت قشنگ
حضورت شادم میکنه زهراجانم .
سلام عزیز . روزگارت خوش .
بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یه سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.
ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم، ولی درعین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره بدست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم.
اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی، تضمینی براین نیست که اون هم همین کارو بکنه، پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده.
در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد، در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت ودر یک روز میشه عاشق شد؛ ولی یک عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کرد.
دنبال نگاهها نرو چون میتونن گولت بزنن. دنبال دارایی نرو چون کم کم افول می کنه. دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد. کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه.
رویایی رو ببین که می خوای. جایی برو که دوست داری. چیزی باش که می خوای باشی. چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هرچی دوست داری انجام بدی.
آرزو می کنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی. به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی. به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی.
همیشه خودت رو جای دیگران بذار؛ اگر حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران رو هم آزار می ده.
شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن؛ اونا فقط از اونچه تو راهشونهست بهترین استفاده رو میبرن.
شادی برای اونایی که گریه می کنن ویا صدمه می بینن زنده است. برای اونایی که دنبالش میگردن و اونایی که امتحانش کردند؛ چون فقط اینها هستن که اهمیت دیگران رو تو زندگیشون میفهمن.
روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل میگیره. نمیشه تا وقتی که دردها و رنجها رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری.
لطفا این متن رو به اونایی که براتون ارزش دارن بفرستین. برای اونایی که زندگی شما رو لمس کردن. اونایی که وقتی احتیاج داشتین باعث شدن بخندین. اونایی که باعث شدن وقتی ناراحت بودین سمت روشن واقعیت ها رو ببینین. اونایی که شما میخواید بدونن که شما قدر دوستی با اونا رو میدونین.
عزیزی زهراجان . ممنونم از این نکته های گرانقدر زندگی . کاش دریابیمشان ...
بازم ممنون مهربون .
سلام
در مورد کمتر امدن! اولا از کجا معلوم میشود؟!چه بسا امدنهای بی نام و نشان!..ثانیا...بخشی هم مربوط به خودتان است!..و اثر تشویقهای شما! که کمترین اثرش میتواند همین باشد!!...حال دیگر نمیگویم که شما به برخی وعده هایتان ...مثل صدکامنت!!چقدر ...!!!
البته همه اینها بمنظور نشاندن لبخندی بر صورت بود وبس...
سلام.
حضورتان را متوجه می شوم بزرگوار , ولی من حضور پررنگ می خواهم , نه خاموش و بی صدا ! درست است که هربار آمدنتان , دلگرمم می کند , اما سخنان ارزنده تان , دلم را به وجد می آورد ... کم می آورم نبودنتان را گاهی ...
در هر حال ممنون از شما و شرمنده اگر حضورم گاه اینقدر کم و کمرنگ می شود ! شما به بزرگواریتان ببخشایید .
سلام نرگس جون به دستور شما جامه عمل پوشیده شد و هوای بزرگ را خواهم داشت تا چند روز.
مرسی عزیز دل . مهربانی و بزرگواری شما که بر کسی پوشیده نیست یلداجانم .
درود
نوشته هایتان را خواندم و حق اظهار نظر ندارم
شاید وقتی دیگر
دلخوش به جهان بی ثباتیم همه
بازیگر این کهنه رباطیم همه
فرقی نکند سیاه یا اینکه سپید
در بازی روزگار ماتیم همه
نیک باشید و خوش فرجام
بدرود
سلام .
شادم نمودید با خواندن نوشته ها , اما متوجه نشدم چرا حق اظهار نظر را از خود گرفته اید ؟!
ممنون از شعر زیبا و ممنون از دعای ارزشمندتان .
سلامت باشید و درپناه حق .