سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

روزی که خود زندگیست ...


بعضی روزها , روزی از زندگی نیستند ! حتی تکه ای از آن هم نیستند ! خود زندگی اند ! عصاره زندگی اند ! سرجمع لحظاتش را , سخنانش را , شنیده هایش را , دریافته هایش را اگر کنار هم بگذاری , می شود خود خود زندگی ! بعضی عمری را زنده اند بی اینکه بدانند زندگی یعنی چه ! برخی تمام عمر را می دوند تا مفهوم زندگی را دریابند و نمی یابند ! اما گاهی زندگی , به راحتی در دستانت معنا می شود ! گاهی زندگی را در چشمان کسی می یابی که در کنار تست ! گاهی ....

اصلا نمیدانم چه می گویم , یعنی نه که ندانم , نمی توانم بگویم ! راز زندگی گاهی به سادگی بر تو گشوده می شود و تو آنرا در پیش چشمان حیرت زده خود می یابی , اما اینکه چقدر قلبت و روحت توان دریافت آنرا داشته باشد , موهبتی ست که اگر داشته باشیش , باید شکرگذارش باشی ... و من چقدر دلم می خواهد حتی لحظه ای از این موهبت های خاص خداوندمهربانی دور نباشم . التماسش می کنم چشمان دلم را بر این لحظات نبندد ! که وقتی نعمتی را بر من ارزانی می دارد , نادیده اش نگیرم ! درکش کنم , بفهممش و با تمام وجود دریافتش کنم . و چه نعمتی بالاتر از راز زندگی ؟ چه موهبتی بالاتر از درک عشق ؟ چه لذتی بالاتر از درک وجود مهری که خود اوست ؟ که دلیل آمدنمان هم اوست و عشقش و جوانه ای که از عشق خود در این دل تپنده به ظاهر خاکی نهاده ؟!

امروز روز غریبی بود و من اگر آنچه را که امروز دیده ام و شنیده ام و دریافته ام و اندیشیده ام , در خود نهادینه کنم و برای همیشه به یادگار نگاه دارم , می توانم ادعا کنم زندگی را نباخته ام . فقط کاش همیشه این روز را و لحظاتش را , با همین تازگی و طراوت در لحظه لحظه زندگی ام جاری نمایم و حفظ کنم تا باز این مروارید ناب زندگی را گم نکنم ... 

چقدر حس تازه شدن خوب است وقتی در کنار عزیزانی قرار می گیری که نام انسان را برایت زنده می کنند ! که وقتی چشم در چشمشان می شوی در می یابی این همان رازی ست که پروردگار را برآن داشت تا از روح خود بدمد در این جسم خاک , که بشود انسانی که اوست ... و چقدر اینگونه مواقع دلم میخواهد از اینکه انسانم بر خود ببالم و بگویم , آری ... این همان رازیست که خداوند تنها در دستان من انسان معنایش بخشید و تنها قلب من , توان دریافتش را داشته و دارد .

خدای  زیباترین تقدیرها , تکرار این روزهای زیبا و این نعمتهای بی نظیرت را چگونه بخواهم از تو تا بر من روا داری ؟! من که زبان شکر ندارم مهربانترینم , اما تو خود میدانی هرآنچه در قلبم جاریست . پس آنگونه بر من بخواه , که کرم تست و فضل تو و نه در خور فکر و نگاه کوچک من , که من دل به عظمت تو بسته ام و تنها از تو می خواهم  آنچه را که تو برایم می خواهی ...  مهربانترینا , زبان دلم را بشنو , تپش های قلبم را در پناه لطف خود آرام کن و بگذار همیشه این لحظه های زیبا , این رازهای پرشکوه آفرینش , بیشتر و بیشتر بر من رخ نماید . من بنده کوچک توام , تو با بزرگیت دستم را بگیر که جز تو , ندارم ...

 

پی دل نوشت :

دیدار دو عزیز , دو تجسم عشق , دو شعر ناب , غزل زنده زندگی , شراره های عشق الهی , مهری عظیم بر قلبم وارد نموده که گفتنی نیست . دوباره زنده شدم در هوای آن روز زمستان 89 و این بار هدیه ای بزرگتر از خداوندگار مهربانی . تکانه های دل من , امید که تکان دهد روح گاه خفته مرا و بزداید زنگار این ذهن خسته را , که گاه نومید می شود از هر آنچه زندگی و سرزندگیست . امروز هم با چشم دل و با تمام جانم دریافتم که خدایم , معبودم , با همه بی مهری های من , همین جاست . در نزدیکترین فاصله به من ! که دست دلم را لحظه ای رها نمی کند . که مرا , این بنده کمترینش را , دوست دارد که دوستانش را به من می نمایاند . و شما بگویید من چگونه شکر کنم این حضور پرمهر را ؟!

دیگر هیچ نمی گویم الا یادگار امروز من از حافظ شیرین سخن که از زبان میهمان عزیزم اینگونه گفت :


سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود

 رونق میکده از درس و دعای ما بود

نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان

 هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

 دفتر دانش ما جمله بشویید به می

 که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود

 از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل

 کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود

 دل چو پرگار به هر سو دورانی می‌کرد

و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود

 مطرب از درد محبت عملی می‌پرداخت

 که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود

 می‌شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی

 بر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود

 پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان

 رخصت خبث نداد ار نه حکایت‌ها بود

قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد

کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود

نظرات 78 + ارسال نظر
هیچ جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:27 ق.ظ http://hich2012.blogsky.com

سلامی چو بوی خوش آشنایی ....جان عاشقان در بوستان عشق هر دم عطری تازه می پراکند و نوایی نوین ساز می کند ...و ساز بیکران هستی را می نوازد و هستی همچنان می هستد البته این بار در مستی ...

سلام استاد . رسیدنتان بخیر . بهارتان شاد . چقدر دلم برای حضورتان تنگ شده بود و حق بدهید وقتی با کلماتتان اینقدر شور می افکنید , نباید دلتنگتان بشوم ؟!
ممنونم استاد بزرگوارم .

هیچ جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:31 ق.ظ

وو پرسیدند : خداوند چرا انسان را آفرید ؟ و پاسخ این است : برای "عشق ورزیدن " ....
عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید نابرده گنج مقصود از کارگاه هستی ..
طفیل هستی عشقند ادمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری

کاش یادمان بماند , همیشه یادمان بماند , که برای چه آفریده شده ایم ...

طفیل هستی عشقند آدمی و پری ....
باز هم ممنونم .

zahra جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:31 ق.ظ

Che ziba neveshti

چشمات زیبا می خونه , اما غصه چرا نازنین ؟!

ماه سلطان جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:42 ق.ظ

سلام تجسم مهربانی خدا
سالی پراز شکوفه ولبخند برایتان آرزومندم
باشد که مهرتان را قدربدانیم

نرگس دردانه ام
خدا اهی می خواهد مزد دویدنت را بدهد واین می شود شما را سرراهم قرار میدهد تا مسیر مهربانی ومفهوم زندگی را گم نکنم

دختران شکوفه دلت را ببوس

سلام سلطان ماه و پروانه ها ... گاهی که صدای بالهای فرشته ها را می شنوم , حدس میزنم ماه سلطانم در این حوالی , نفسهای عطرآگینش را هدیه می دهد به لحظاتم ... کاش بدانی چقدر دلتنگ حضورت می شوم گاه ... هرچند آن فرشته نازنین , ال یاسین دوست داشتنی , سهم حضورت را از ما گرفته , اما شاد می شوم به شادیت .
ممنون که آمدی عزیز دل ,تا مهر تاکیدی باشی بر مهربانی بی حد مهربانترین که امشبم را با حضور عزیزانی چون شما و استاد و برادر فرهیخته ام , تکمیل می کند به لطف .
باز هم سپاسگزار بودنت هستم .

سایه جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:01 ق.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

سلام نرگس جان

می‌شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی
بر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود

عالی ...میام می خونم مفصصصل

بر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود ...

سلام سایه جانم . منتظرم مفصصصل !

جوجه اردک زشت جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:06 ق.ظ

سلام آبجی

چه حس قشنگی اینجا موج میزنه دلم میخاد سلعتها بشینم وزل بزنم به این نوشته ...ماه شطان برایم گفت و موافقم اینجا میشه ردپای خدا رو حس کرد وقتی کسی از خدا چنین زیبا می نویسه قطعا خداهم می خواند

خیلی تلخه فقط بخای زنده بمونی بعد ادا کنی زندگی کردم این شیوه اطرافمون پر شده

شما درمسیر زندگی درست و منطقی و اندیشمندانه هستید

سلام برادر بهارانه ام .
چه حس قشنگی میشه وقتی شما این حس خوب رو دریافت می کنید و منتقل می کنید و من لبخندی از رضایت می زنم , اگر بتوانم حتی لحظه ای آرامش را و لبخند را به شما هدیه دهم ...
کاش باشم در مسیر زندگی درست ....

راستی , خدا حرفهای ما را می خواند ؟! هرچند شک ندارم , او نانوشته هم می خواند !
ممنون مهربان برادرم .

سعیده جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:19 ق.ظ http://s73.blogsky.com

چقدر غبطه خوردم
چقدر اون پست زمستان ۸۹ رو دوست داشتم...
چقدر حال دیشبم.....

مرسی بانو...مرسی

فدای تو نازدونه خانوم . غبطه چرا ؟ غصه چرا ؟ عزیزی ....
حال دیشبت چی ؟ سعیده ؟؟؟؟ خوبی نازنین ؟

سایه جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:20 ق.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

نرگس جان آخه یه جوری می نوشتی بفهمیم چه خبره ؟!فقط فهمیدم دو نفر عزیز و دیدی و ازین دیدار ذوق زده ای و داری پر در میاری و قلبت داره از عشق می ترکه و اینا ...
درست گفتم؟

ای جانم که اینقدر تو نازی جیگر

سایه , یادته اولین گفتگوی من و تو با هم ؟ اون گریه ها ؟ اون حال و هوا ؟ امروز مستقیما به اون روز مربوط بود ! همین ...
شاید به ظاهر یه روز عادی بود ! اما ... خودت میدونی که نبود ! همونطور که اولین صحبت من و تو هم عادی نبود ! بود سایه ؟!

سایه جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:27 ق.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

آهان دارم یه چیزایی می فهمم
ای کیو سان ....بعععله

مهمون نهاوندی داشتی ! آره ؟! ماه سلطان و همسرش ؟!!

جای من چه خالی بوده

ببین اگر حدسم درسته و امپراطور بهار و دیدی باید بهم جایزه بدی

جونم , نه عزیز دلم ! کاشکی میشد این دو عزیز رو هم دید ! ولی نه سایه ... باشه بعدا میگم برات . یه رازه این مهمونی و اون صدایی که اون روز باعث اون حال و هواشد !
ضمنا مهمونام , دو تا خانوم بودند ها !

جوجه اردک زشت جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:30 ق.ظ

خدا نانوشته را می خواند اما وقتی نوشته ای به مهر نوشته می شود خدا مشتاق می شود و می آید می خواند و لبخند می زند وبرای هر لبخند آفتابی به زندگی نویسنده اش اضافه می کند
زکات اندیشه گفتن آن است زکات مهر به لبخند است

اگر لبخند خدا با خواندن این نوشته ها شکل می گیرد و از آن آفتابی می تابد بر درون یخ زده ام , تمام تلاشم را خواهم کرد که بنویسم از مهرش . اما آخر برادر , تا نباشد لطفش و مهرش و نورش , که از من بر نمی آید این نوشته ها !
کاش بی نور مهرش لحظه ای سر نکنم ...

ممنونم برادر اندیشه ام . کاش همانطور که سایه گمان کرد , شما و ماه سلطانم را هم ببینم هر چه زودتر ! چه روز درخشانی بشود آن روز !

سایه جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:36 ق.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

آخه من همون پارسال هم نفهمیم قضیه چیه . بهم نگفتی که ...فقط می گفتی جواب گرفتم و منم حیروون مونده بودم ... فکر کردم عاشقمی دیگه بقیه اش مهم نبود

یعنی اینقدر گریه کردی که جرات نکردم بپرسم قضیه چیه ...

آخی ، چه دلم تنگ شد برات یهو

به خودت سلام برسون بگو دلم براش تنگ شده

ای جان تو حال و هوای دیگه ای داری منم که زده به سرم

راستی شما به دید و بازدید اعتقاد دارین ؟!

الهی قربونت برم سایه جانم . خب نمیشد اون موقع که ! فکر کن حدودا سیزده ماه پیش بود ! خب میگم برات , حالا دیگه میشه یه چیزایی رو لو داد ! هرچند شاید حق نداشته باشم , اما ... چی کنم سایه ای دیگه !

منم خیلی هوای تو رو دارم این دو سه روز ! دلم میخواست باز تو این خلوت خودمون , میومدی پیشم ! به دید و بازدید هم اعتقاد داریم ! حالا بذار مزاحم میشم اساسی !
دختر قشنگمون رو هم ببوس و سلام برسون از طرف من و یگانه .

راستی ها , خیلی خیلی خیلی دوستت دارم سایه جانم .

جوجه اردک زشت جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:48 ق.ظ

هست
نور خدا هر روز هست مهم ما هستیم که باید آمادگی پذیرش داشته باشیم
مهر از خداست پس مشتاق شنیدنش می باشد
به قول حضرت علی.ع.:با جماعت باشید که دست خدا باجماعت است
گفت با اینها مرا صد حجت است
جمعند ولیک جماعت رحمت است
وچون دو دل از مهر گویند نفر سوم خداست


ما نیز مشتاقیم تا چرخ گردون چه تقریر کند
ما مشتاق شادکامی هستیم

مهم همون آمادگی پذیرش هست برادرم و همینجاست که التماسش می کنم باز بودن دریچه های قلبم را بر مهرش و بر لطفش ... هرچند من ... کاش آدم بشوم !

منتظر چرخش این سیب گردون خواهم بود برادرم .

سایه جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:54 ق.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

راستی گفتی یگانه ...
یه حسی برام تازه شد وقتی آخرین پست یگانه جون و خوندم .. یه حس که تو هم الان داری ...
برو اینجا !..

http://shadowplay.blogsky.com/1389/11/26/post-16/

چه خوبه وقتی بچه ها حس درونیشون رو منتقل می کنند ! اصلا انگار گاهی نمی شناسیشون ! باورت نمیشه این تکه ای از وجود تو هست که جلوی چشمت در حال رشد هست ! و گاهی که سرکشی های خودت رو در وجودش می بینی ...
چه دنیای عجیبیه سایه ! چقدر همه چی عجیبیه الان ؟!

سعیده جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:59 ق.ظ http://s73.blogsky.com

حالم!!!!!!....خوبه!!..
دلم آشوبه...
بهتره حرف نزنم...
خوشحالم که خوشحالید

تو امشب عقد کنون دعوت بودی نازدونه ام . چه خبر بوده باز ؟ چی میگذره تو دل کوچولوی مهربونت عزیز دل ؟!
فدای تو , مراقب خودت باش سعیده جانم .

جوجه اردک زشت جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:01 ق.ظ

سوال اینجاست آدم بودن را در چه می دانید؟
از آن دسته که می گویند آدمی در عالم خاکی....
یا آنان که آدمی را فراموش شده قلمداد می کنند؟
مهربان خواهر
آدمی جز اینست که مهر خدا را درک کند وپایبند باشد به بندگی؟
هدف خلقت آدمی واحد سنجش است که چقدر نزدیک ویا دور

می بینمش , مهرش را دریافت می کنم , لطفش را , اما ... اما کوچکترین خواسته هایش را براورده نمیکنم ! که آنگونه که می خواهد رفتار نمیکنم , که انگار تعمد دارم گمش کنم , گم شوم , لج کنم .. لج کنم ... لج کنم .... شما می دانید چرا ؟

سعیده جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:07 ق.ظ http://s73.blogsky.com

عقد کنون که برا خودش ماجرایی بود..
شما فک کن یکی از مهمونا خواهر جناب قرائتی بود...
یعنی فامیل عروس و داماد هردو از روحانیون ریشه دار مملکت بودن...
انقدر تو حال خودمم که برام فرقی نمی کنه کجا باشم

مرسی بانو

جانم ؟! خواهر آقای قرائتی اونورا چیکار میکردند ؟! خب بله ! عجب مهمونی عقدکنانی بوده !
چی میگذره تو دلت سعیده ؟ مراقب خودت باش ... قربونت برم .

سایه جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:08 ق.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

آخ این لج کنم و انگار از ته دل من گفتی ...آخه چرا ؟!

درد منم همینه سایه ! تو میدونی چرا ؟!

جوجه اردک زشت جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:13 ق.ظ

لج کردن نشانه خوبیست
اما فراموشی نه
لج کردن یک سر دوست داشتن و دعوت به دیده شدن است مثل: اگر بامن نبودش هیچ میلی....چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

این تمنای دیده شدن دوسویه است گاهی خدا هم لج می کند تا بنده اش اورا ببیند وبنده گمان می کند امتحانش کرده است
امتحان شامل همه کس نمی شود این تمنای عشق ورزیست که خدا ظرف بنده اش را می شکند تا ...
خدا عاشق بنده اش است نه؟

چه جواب قشنگی ! لج کردن نشانه خوبی باشه ..
میدونید برادر , فکر میکنم اگه فقط یه قسمت کوچکی از عشقی که او به ما داره , فقط یه قسمت خیلی کوچیکش رو برگردونیم , چقدر دنیامون قشنگ میشه ! اما دریغ .... آدمی خودخواه و پرادعا که حتی قدمی هم برای عزیزترین و مهربانترین دوستش برنمیدارد ...
امان از این لجبازی ... امان از این تنبلی و قدرناشناسی ... امان از من ...

سعیده جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:13 ق.ظ http://s73.blogsky.com

نرگس جان من خیلی آدم عجیبی هستم..مگه نه؟

خب آره ! مگه نیستی ؟!

سعیده جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:19 ق.ظ http://s73.blogsky.com

شما می دونی چرا؟؟
من چیم با بقیه فرق می کنه...
به خدا دارم از دست خودم کلافه میشم

واسه اینکه عمیقتر از همسن هات هستی ! واسه اینکه به چیزایی فکر میکنی که توی سن شما یه خورده سخته ! واسه اینکه نگاهت به زندگی فرق میکنه ...
خب این هم خوبه , هم ... سخته دیگه ! باید آمادگیش رو داشته باشی عزیزم . اما نگران نباش . اینا از تبعات سعیده بودنه دیگه ! خدا خودش باهات هست و کمکت میکنه . حالا می گفتی چی میگذره تو دلت تا منم اینقدر نگران نشم خب عزیز !

جوجه اردک زشت جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:27 ق.ظ

این همه پیغمر در پی کدام رسالت بودن؟ صراط مستقیم مگه چیه؟
همین یه ذره از مهر خدا رو بازبتابانیم
انسانهای نیک روزگار که در هر مسلکی زبانزد شده اند از این قاعده پیروی کرده اند آنها بسیار با خدا عشقورزی دارند و لج می کنند این لج شما و این فریاد استیسال نشانه خوبیست که بیش از نود درصد مردم هرگز مهر را درنمی یابند
چرا امان از شما...؟
خدا اینهمه نشانه برایت می فرستد که مقبول شده ای لج بازی خدا را بامعیارهای زمینی دوبله نکنیم با زبان کودکانه واضح است که اخم خدا سهویست که شماهم بازی را ادامه بدهید گاه امان وناله نیست نشانه هایش را که دریافت کرده اید دوبله کنید و برایش بخوانید نشانه ها دوصد چندان خواهد شد

گاه که شاکی میشوم از بچه ها که چرا قدردان پدر ومادر و محبتهایشان نیستند , به خودم می آیم و می گویم , مگر تو قدر می دانی مهر بی نهایت او را ؟ که مگر کمترین خواسته هایش را اجابت می کنی , که دیگری را هم به این دلیل , مورد عتاب قرار می دهی ؟! و اینجاست که شرمم می آید ... که با همه عظمت مهر پدر ومادر , این کجا و آن کجا ! ما که در همان مانده ایم , اینرا چگونه پاسخگو باشیم ...
زبان شکایتم لال می شود گاه که به خودم و رفتارهایم می اندیشم ... کاش لااقل به اندازه زبان شکرگزار باشیم . کاش تنها کمی آنگونه رفتار کنم که خدایم می خواهد ... کاش ...

چقدر صدای خدا در کلام شما می پیچد برادرم . سپاسگزارتانم .

سعیده جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:28 ق.ظ http://s73.blogsky.com

فک کنم خوابتون برد
چه یهو

شبتون خوش بانو

بیدارم سعیده ! مگه میشه یهو خوابید ؟! شبت خوش عزیز .

سعیده جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:32 ق.ظ http://s73.blogsky.com

سعیده بودن گاهی خیلی سخته
نمی تونم........
نگرانم...
نمی دونم قراره چی به سرم بیاد...
91 و 92 خیلی خاصن...
دارم می نویسم، شاید از پستم بیشتر متوجه شدین

سعیده بودن همیشه سخته ! الهی فدای سعیده قشنگم ...
مگه قراره چه بلایی سرت بیاد ؟! ای بابا نگرانم کردی دختر جون . بدو بنویس بیام بخونم ببینم چه خبر شده !

آناهیتا جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:32 ق.ظ http://2-k-h-t-a-r-dps.blogsky.com/

درووووود بر یگانه خواهری ام
امیدوارم هر روزتون به یاد موندنی باشه
خدا رو شکر بهار با شادی و شور آغاز شد...الهی اینگونه به پایان برسه...
یه جایی نوشتید " یعنی نه که ندانم , نمی توانم بگویم ! " با بند بند وجودم درک می کنم وقتی واژه کم میاره قفل شدن زبان به چه معناست...

به به ! سلام آنای عزیزم . خوش اومدی خواهری . دلتنگت شده بودم حسابی . شکر اگر با شادی شروع شده باشه بهار . امید که به شادی هم بگذره و با موفقیت ...
قفل شدن زبان ... واسه من یه امر عادیه عزیز !

طهورا جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 06:16 ق.ظ

خوش به حال آن که در من دامن دلبر بگیرد
در عروج خویشتن از زهد و تقوا پر بگیرد

دامن سجاده گردد بزم انس یار با من
چشم مشتاقان بودتاصبحدم بیداربامن
............................................
قطره ای بودم به بحرم متصل کردی ز لطف
جرعه ای می خواستم دیدم سبو دادی به من
.............................................
بگیر از من مرا اما نه از خود
بسوز ام مساز از خود جدایم

صدایم کن صدایم کن صدایم
................................................
لطفا تو این لحظات نابت عمه را هم شریک کن

سلام عمه جونم . روز آدینه ت پر خیر . شما هم با برادر کم پیدا می شوید چرا ؟ دلتنگتان می شوم خب !
راستی , این اشعار هم از آقای خونه ست ؟! زیباست عمه و من هم از شما التماس دعا دارم مهربان عمه .

شب های نقره ای جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:51 ق.ظ http://silvernights.blogsky.com/

سلام
خوشحالم که روزی که گذشت براتون این همه با ارزش بوده و وجود نازنینتون رو غرق شکر و شادی کرده
امیدوارم روزهای این چنینی با ارزش و خیر براتون همیشه باشه و همیشه غرق شکر الطافش باشید
و لذت بردم از غزل زیبای حضرت حافظ
پاینده باشید و جاری

سلام عزیز . من هم خوشحالم از اینکه شما رو در کنار خود دارم به عنوان دوستی ارزشمند و امیدوارم روزهای شما هم سرشار باشه از خیر و برکت .
ممنونم مهربونم .

مریم جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:10 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogsky.com

ملت خواب ندارن انگار
سلام نرگسی ظهر قشنگ بهاریت بخیر
چقدر خوشحالم که خوشحالی
که کسی چیزی راهی در درون تو تغییر کرده است
نرگسِ من خوشحال است و من هم از خوشحالی اش آرامم
این رو با بغض نوشتم (نمی دونم چرا): دارم فکر می کنم کاش تو فقط مال من بودی کاش فقط و فقط نرگسِ من
من بودم و تو تنهای تنها
تروخدا نخند نمی دونم چرا هر وقت میام وبت به این موضوع فکر می کنم و مثل یه چراغ چشمک زن تو ذهنم روشن خاموش میشه
فدای تو نرگسی
مواظب خودت باش

سلام مریمی .
خب ملت وقتی با هم تبانی می کنند , خواب از سرشون می پره دیگه عزیز ! مگه نه ؟!
حالا نه من خیلی تحفه م مریم ؟! شانست گرفته که اصلا منو ندیدی ! والا جون خودم !

حسام جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:17 ب.ظ

سلام ؛

شکر خدا.
بسی لذّت بردیم از شعر حافظ...

سلام . منم شکر که شاد شدید از شنیدن اشعار شیخ شمس الدین ! ( تعمدی بود در بکارگیری حرف ش !)
ممنون .

مریم جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:25 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogsky.com

گاهی خیال میکنم از من بریده ای
یا دلبر دگر برای خودت برگزیده ا ی
از من عبور میکنی و دم نمی زنی
با این دلم خوش است شاید ندیده ای
یه روز میشود که در آغوش گیرمت
هرگز بعید نیست... خدا را چه دیده ای
نرگسم!...

هان ؟! اینا که گفتی یعنی چی ؟
مریمی ؟!

جوجه اردک زشت جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:38 ب.ظ

حافظ را گفتم دل شاخه نبات را ببیر سمت خواهرم و اوچنین پاسخ داد:


صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
گوهر هر کس از این لعل توانی دانست

قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده
بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست

آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم
محتسب نیز در این عیش نهانی دانست

دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید
ور نه از جانب ما دل نگرانی دانست

سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عقیق
هر که قدر نفس باد یمانی دانست

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی
ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

می بیاور که ننازد به گل باغ جهان
هر که غارتگری باد خزانی دانست

حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت
ز اثر تربیت آصف ثانی دانست

بجز از عشق تو باقی , همه فانی دانست ...

سلام برادر . ماجرای حافظ و شاخه نبات و دل و مهری که در اوست , ماجرای همه زندگیست ... کاش یادمان باشد که تمام سر جهان , عشق است و بس ...
ممنونم مهربان برادر .

دانیال جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:17 ب.ظ http://www.danyal.ir

من تو را نمیشناسم بانو ، من فقط اشنا به نام توام
دست های مرا بگیر و بگو عشق هموازه در امان خداست ...

سلام خواهر ، دلت قلب مهربان خداست

می گویمت برادر : عشق همواره در امان خداست ...

سلام . آدینه ات به شادی . آشنایی نه به صداست , نه به تصویر , نه به نام و مسما ! روحها را باید دریافت ....

مریم جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 06:31 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogsky.com

نرگسی؟!
دلم به بودنت خوش و است و تو...

مریمی ؟!
و من ؟!

دوستت دارم مریم جان .

متین جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 07:09 ب.ظ http://always-in-allways.blogfa.com

منم اینروزا حس تازه شدن دارم...

حس قشنگیه....

چه خوب عزیز ! امیدوارم بهار تو دلت همیشه جریان داشته باشه عزیز ...

بانوی آبان جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 07:13 ب.ظ http://poshtevazheganesokot.blogsky.com/

سلام

برای عرض تبریک سال نو خدمت رسیدم ... کماکان می خوانمتان اما در سکوت ..

سال خوبی را برایتان آرزومندم

سلام عزیز . خوش آمدید . سال نوی شما هم مبارک . امید که برای شما هم سال خوبی باشد .

طهورا جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 07:47 ب.ظ

سلام سهبایم باور کن عمه مشغول مهمون ها ست همین الان رفتند ...به قول یگانه ی عزیز رفتم رفتی ...آمدم ...
رفت و آمد....
نه این شعر های زیبا برای استاد غلامرضا پرهیزگار است ومناجات هایش را بسیار دوست دارم.

وای عمه , عید هم دردسرهای خودش روداره ها ! بگذریم که عیددیدنی های شما که تموم بشه , تازه واسه ما شروع میشه ! آخه دوستان ما تازه برمیگردن سر خونه زندگی هاشون و حالا حالاها باید بریم عیددیدنی !

جوجه اردک زشت جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:20 ب.ظ

سلام خواهر مهربانی ها

شفیره دقایقتان پراز پروانه های روایی آرامش

سلام . دعاهای شما چه حس قشنگی دارند برادر . ممنون از تکثیر اینهمه زیبایی .

مریم جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:24 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogsky.com

روز که خود زندگیست همان روزیست که تو به من لبخند می زنی
منم دوستت دارم بانو

مرسی مریم جانم !

نازنین جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:58 ب.ظ

امیدوارم هر روزتون مثل امروز و حتی بهتر باشه بانو
شما بانوی بزرگی هستید که اینچنین زندگی رو تجربه کردید
لمس کردید و فهمیدید
بانو هر وقت که میرم حرم
نه ختی هر وقت که دعا میکنم به یادتون هستم
اما من باید بهتون بگم که حالا که اینهمه به خدا نزدیکین
حالا که اینهمه دوستون داره
واسه منم دعا کنین
دعا کنین به دل منم یه نوری از حضورش بتابه تا گرفتار ظلمت نشم
تا از این تاریکی بیام بیرون

سلام نازنینم . تو و تاریکی ؟ تو و ظلمت ؟ نه ! دختربارانی که من می شناسم , به همان لطافت و طراوت باران است و خدا در لحظه هایش جاریست . ممنون از اینکه به یادم هستی عزیز دل .

طهورا جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:11 ب.ظ

برادرزاده ام این شکلک کیست که در پایان دید و بازدیدت کذاشتی؟

لابد شکلک من عمه جون ! آخه دقیقا وقتی همه بازدیدهای عیدشون تموم میشه , واسه ما شروع میشه ! اینم زندگیه ما داریم ؟!

سایه جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:31 ب.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

سلام نرگس جان
شبت خوش

سلام عزیز . شب شما هم شاد . هنوز مهمان داری سایه ؟!

سایه جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:37 ب.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

قرار بود بهم بگی ها ؟! یادت رفته ؟!

نه عزیز , یادم نرفته , اما خب میخواستم تلفنی بگم برات !

طهورا جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:51 ب.ظ

خب تلفنی بگی عمه نمی شنوه که
(آیکون یه عمه ی کنجکاو)خب آخه وسوسه می کنه آدمو خب

یه خوبی داره که آجیلاشون تموم می شه اون موقع

هنوز عمه دید و بازدید داره حالا حالاها راست می گما چیکار کنیم حالا

خب بس که محبوبید عمه جون ! واسه همینه که حالاحالاها تموم نمیشه بازدیدهاتون . راستی , ما کی بیایم دیدنتون ؟!

امسال از شیرینی و آجیل خیلی خبر نبود واسه من ! نه که از چهارم اومدم اینجا تنها , واسه همین عید مفهومی نداشت خب !

سایه جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:56 ب.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

فدات ... مرسی عزیز

حالا نمی شه سیزده ماه پیش رو هم بگی ؟!

خب عزیز , اون موقع هم , موضوع همین بود دیگه , البته در کنار یک پازل عجیبی که همه ش همدیگه رو تکمیل میکرد ! یکیش هم خودت ... درسته سایه جانم ؟!

حمید شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:01 ق.ظ http://samandis.blogfa.com

سلام آبجی
برامون از باران بگید؟ خوبه؟ بزرگ شده؟
یه چند تا عکس ازش بذار تا دل غمناکمون با دیدن پاکی این بچه خوب بشه...

سلام حمیدجان . خوش اومدی . راستش من امسال هم باران رو کم دیدم . فکر کنم باید نیایش بیاد و تعریف کنه از باران . اما خب , خوبه , شیطون شده , بزرگ شده , پنج تا دندون درآورده . عین یه اردک کوچولو راه میره ! ( ها ؟ گفتم اردک ؟!)

عکسش هم پست پایینی گذاشته بودم که حمید!

طهورا شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:22 ق.ظ

به قول سهبا:ای جون یعنی میشه بیای؟هر وقت بخوای (همراه با آیکون یه عمه ذوق زده)
قول می دم آجیلم برات نگه دارم......

عمه جون , تعارف اومد نیومد داره ها ! باشه ... فقط یادتون باشه امشب رو ! در اولین فرصت میدوم میام پیش عمه جون طهورای خودم .
فداتون . خسته نباشید . شبتون خوش .

طهورا شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:03 ق.ظ

امشب عمه سرحاله آخه نه این که مهمون قبلیا هی از دسپختم تعریف کردن گمانم آقای خونه .....امروز غذا از بیرون سفارش داد

شبت خوش بیا عمه جان.

خیلی دوست دارم ببینمتون عمه جون . ایشاله یه بار با هم هماهنگ کنیم ببینیم همدیگه رو . ضمنا آقای خونه مطمئنا قدر عمه عزیز ما رو خوب میدونن !
فداتون شم . شبتون خوش .

طهورا شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:13 ق.ظ

باشه حتما یه جایی باشه ما بین قزوین و تهران
ولی به من نزدیک تر که بیایم خونه ما

قدمو می دونه

حالا نمیشه تو خود قزوین باشه عمه جون ؟! یه دید اینور , یه بازدید اونور ! خوبه ؟
هرچند زیاد امیدوار به جامعه مردان محترم نیستم در این زمینه , اما امیدوارم همسر مکرم شما , قدرتون رو هم بدونن , علاوه بر قدتون !

طهورا شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:35 ق.ظ

باشه بیا بیایم ببینم دوستتدارم

میام , بیایید , ببینیم ... من هم دوستتان دارم .

فریناز شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:46 ق.ظ

لال می شوم در برابر عظمت عشق...

و عشق در برابر عظمت تو لال می شود عزیز دل !

طهورا شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:31 ق.ظ

راستی سهبا جونم می دونی چرا اطعمه مهمونی هام اینقدر خوشمزه می شه؟
چون مثل امروز هم می خورن با آهنگ سرای تو .
غذای امروزم خوردنی تر است کاش با مهمونای امروزم تو هم بودی......ای کاش


.....یک نفس زد و .... شدبسر .......چه فسون نافرجامی....... خدایا..... .

قربون شما برم عمه جون که اینقدر با احساسین . منم کار کردن با آهنگ رو خیلی دوست دارم . اونم آهنگی که آدم رو هول میده به درون خودش ...

کاشکی میشد عمه جون . ( یه چیزی بگم خدمتتون درگوشی , آقای خونه با مامان بزرگ و دو تا عمه های بچه ها دارن میان !) منم مهموندار میشم از امشب . ( مشکلش اینه که دیگه سهبا حضور دائم نداره تو بلاگ !)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد