سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

روزی که خود زندگیست ...


بعضی روزها , روزی از زندگی نیستند ! حتی تکه ای از آن هم نیستند ! خود زندگی اند ! عصاره زندگی اند ! سرجمع لحظاتش را , سخنانش را , شنیده هایش را , دریافته هایش را اگر کنار هم بگذاری , می شود خود خود زندگی ! بعضی عمری را زنده اند بی اینکه بدانند زندگی یعنی چه ! برخی تمام عمر را می دوند تا مفهوم زندگی را دریابند و نمی یابند ! اما گاهی زندگی , به راحتی در دستانت معنا می شود ! گاهی زندگی را در چشمان کسی می یابی که در کنار تست ! گاهی ....

اصلا نمیدانم چه می گویم , یعنی نه که ندانم , نمی توانم بگویم ! راز زندگی گاهی به سادگی بر تو گشوده می شود و تو آنرا در پیش چشمان حیرت زده خود می یابی , اما اینکه چقدر قلبت و روحت توان دریافت آنرا داشته باشد , موهبتی ست که اگر داشته باشیش , باید شکرگذارش باشی ... و من چقدر دلم می خواهد حتی لحظه ای از این موهبت های خاص خداوندمهربانی دور نباشم . التماسش می کنم چشمان دلم را بر این لحظات نبندد ! که وقتی نعمتی را بر من ارزانی می دارد , نادیده اش نگیرم ! درکش کنم , بفهممش و با تمام وجود دریافتش کنم . و چه نعمتی بالاتر از راز زندگی ؟ چه موهبتی بالاتر از درک عشق ؟ چه لذتی بالاتر از درک وجود مهری که خود اوست ؟ که دلیل آمدنمان هم اوست و عشقش و جوانه ای که از عشق خود در این دل تپنده به ظاهر خاکی نهاده ؟!

امروز روز غریبی بود و من اگر آنچه را که امروز دیده ام و شنیده ام و دریافته ام و اندیشیده ام , در خود نهادینه کنم و برای همیشه به یادگار نگاه دارم , می توانم ادعا کنم زندگی را نباخته ام . فقط کاش همیشه این روز را و لحظاتش را , با همین تازگی و طراوت در لحظه لحظه زندگی ام جاری نمایم و حفظ کنم تا باز این مروارید ناب زندگی را گم نکنم ... 

چقدر حس تازه شدن خوب است وقتی در کنار عزیزانی قرار می گیری که نام انسان را برایت زنده می کنند ! که وقتی چشم در چشمشان می شوی در می یابی این همان رازی ست که پروردگار را برآن داشت تا از روح خود بدمد در این جسم خاک , که بشود انسانی که اوست ... و چقدر اینگونه مواقع دلم میخواهد از اینکه انسانم بر خود ببالم و بگویم , آری ... این همان رازیست که خداوند تنها در دستان من انسان معنایش بخشید و تنها قلب من , توان دریافتش را داشته و دارد .

خدای  زیباترین تقدیرها , تکرار این روزهای زیبا و این نعمتهای بی نظیرت را چگونه بخواهم از تو تا بر من روا داری ؟! من که زبان شکر ندارم مهربانترینم , اما تو خود میدانی هرآنچه در قلبم جاریست . پس آنگونه بر من بخواه , که کرم تست و فضل تو و نه در خور فکر و نگاه کوچک من , که من دل به عظمت تو بسته ام و تنها از تو می خواهم  آنچه را که تو برایم می خواهی ...  مهربانترینا , زبان دلم را بشنو , تپش های قلبم را در پناه لطف خود آرام کن و بگذار همیشه این لحظه های زیبا , این رازهای پرشکوه آفرینش , بیشتر و بیشتر بر من رخ نماید . من بنده کوچک توام , تو با بزرگیت دستم را بگیر که جز تو , ندارم ...

 

پی دل نوشت :

دیدار دو عزیز , دو تجسم عشق , دو شعر ناب , غزل زنده زندگی , شراره های عشق الهی , مهری عظیم بر قلبم وارد نموده که گفتنی نیست . دوباره زنده شدم در هوای آن روز زمستان 89 و این بار هدیه ای بزرگتر از خداوندگار مهربانی . تکانه های دل من , امید که تکان دهد روح گاه خفته مرا و بزداید زنگار این ذهن خسته را , که گاه نومید می شود از هر آنچه زندگی و سرزندگیست . امروز هم با چشم دل و با تمام جانم دریافتم که خدایم , معبودم , با همه بی مهری های من , همین جاست . در نزدیکترین فاصله به من ! که دست دلم را لحظه ای رها نمی کند . که مرا , این بنده کمترینش را , دوست دارد که دوستانش را به من می نمایاند . و شما بگویید من چگونه شکر کنم این حضور پرمهر را ؟!

دیگر هیچ نمی گویم الا یادگار امروز من از حافظ شیرین سخن که از زبان میهمان عزیزم اینگونه گفت :


سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود

 رونق میکده از درس و دعای ما بود

نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان

 هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

 دفتر دانش ما جمله بشویید به می

 که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود

 از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل

 کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود

 دل چو پرگار به هر سو دورانی می‌کرد

و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود

 مطرب از درد محبت عملی می‌پرداخت

 که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود

 می‌شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی

 بر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود

 پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان

 رخصت خبث نداد ار نه حکایت‌ها بود

قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد

کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود

نظرات 78 + ارسال نظر
طهورا شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:04 ب.ظ

سهبا خواهر شوهر خیلی خوبه عمه از این نعمت بی نصیبه
خوش باش ما هم به خوشی تو می سازیم .

خواهر شوهر خوبه ؟! ( عجب عمه جالبی داریم ما !)
شوخی کردم عمه جون . من خیلی دوستشون دارم . منتها هر دوی این بزرگواران , کلی از من بزرگترند ... و خب خیلی توی گروه فکری همدیگه نیستیم !
همه که عمه طهورای ما نمیشن !

طهورا شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:26 ب.ظ

من تو دنیای واقعی یه خواهر شوهر الکی دارم(یکی از دوستامه) خیلی مزه می ده .....
تا منو می بینه می گه بیچاره داداشمو تنها گذاشتی منم می گم نه داره ظرفارو می شوره ....خلاصه از شوخی های ما بقیه یه کم شاد می شن.....

خب عمه جون , خواهر شوهر اگه واقعی باشه که نمیشه باهاش از این شوخیا کرد ! اونم وقتی کلی از شما بزرگتر باشه و خب فرهنگ هم فرهنگ سنتی قدیم باشه !
با همه اینها یکی از خواهرشوهرهای من خیلی شوخ هست و خیلی هم خوش صحبت . به نظرم روزهای خوشی رو در پیش داشته باشیم , البته اگه این مریضی من بذاره ! ( خسته شدم از دست ویروسها عمه !)

حمید شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:32 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

آخی. دندون در آورده!
خب دیگه با دندوناش روز به روز توپولی تر میشه و خوشگل تر

خوشگلتر که میشه , حالا توپولی ترش رو نمیدونم حمید ! می ترسم مثل بچه های خودم تا از شیر گرفته بشه , لاغر بشه !

مریم شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:34 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogsky.com

سلام نرگسی
فدای مهربونیت، من میدونم که اینقدر دلت پاکه و مهربون که با همۀ آدمای روی زمین میتونی بسازی
در ضمن خواهر شوهر بد نیستا
خوبه خودمون خواهر شوهر هستیم
حالا باید در کنارت بهره ببریم تا هستی بری که دیگه دلتنگت میشیم و بهانه گیر

نه بابا مریمی جان , اونجوریام نیست که نباشم ! اما مثل این تعطیلات نیست دیگه که تا نصفه صبح ! ولو باشیم اینورا ! تموم شد دیگه !

اما در هر حال از دست من خلاصی ندارین که عزیز !

مریم شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:35 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogsky.com

به عمه طهورا:
عمه جونم چرا دیگه بهم سر نمیزنین
دلم براتون تنگ شده خو عمه جونم

به عمه طهورا :
عمه جون !!!!

طهورا شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:45 ب.ظ

این ویروسا آقای خونه رو ببینن پا به فرار می ذارن راست می گما

الا ای طوطی گویای اسرار
مبادا خالیت شکر زمنقار
.....
برات از جناب حافظ خواستم این شعر اومد

می شه حالا سهبا جون تو برام تفال بزنی .....برام بنویس منتظرم..

خدا کنه عمه جون ! هرچند کار از ویروس گذشته به گمونم و به میکروب رسیده !
اما من یه حافظ دارم که واسم از شیراز رسیده و از نوه حافظ ( جناب قاسم حافظ و به امضای ایشون !)
رفتم براتون آوردمش و بازش کردم به نیتتون , شد این :

به تیغم گر کشد دستش نگیرم
و گر تیرم زند , منت پذیرم
کمان ابروی ما را گو بزن تیر
که پیش دست و بازویت بمیرم
غم گیتی که از پایم در آورد
بجز ساغر که باشد دستگیرم ؟
برآ ای آفتاب صبح امید
که در دست شب هجران اسیرم
بفریادم رس ای پیرخرابات
به یک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند
که من از پای تو سر بر نگیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش می اید صفیرم
بسوز این خرقه تقوی تو حافظ
که گر آتش شوم , در وی نگیرم

خوب بود عمه جون ؟!

فریناز شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:17 ب.ظ

دوستتون دارم بانو

من بیشتر عزیز دل !

جوجه اردک زشت شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:24 ب.ظ

سلام خواهر مهربان
امید که حالتون خوب شده باشه
بهترینها رو براتون طلب می کنم از خدای مهربون

سلام برادر . خوبم و به دعای شما بهتر هم خواهم شد . ممنونم از لطفتان .
امید که این دو روز تعطیل هم به شما خوش بگذرد .

حمید شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:20 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

خب دیگه این توپولی بودنشم یه حدی داره دیگه.

هرچی بزرگتر بشه , لاغرتر میشه دیگه حمیدجان !

زهــرا شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:54 ب.ظ

نرگس جان سلام
این دفعه دیگه جیغ بنفش لازم شدم
الکی الکی خودمو درگیر کردم و نمیتونم بیرون بیام

چی شده زهراجان ؟! باز چیکار کردی مگه ؟

طهورا شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 07:06 ب.ظ

ممنونم جالب بود بسی خستگی از ما ربود ......
حالا کمکم برم حاضر شم باید برم مهمونی

عیدو کی کشف کرده؟

شکر ! الان مهمونی هستید دیگه عمه جون . امیدوارم خوش بگذره بهتون .
مهم نیست که کی کشفش کرد ! مهم اینه که اگه نبود , آدمای این روزگار , از خونه ها در نمیومدن ! انصافا واسه این دوره زمونه لازمه !

دانیال شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:27 ب.ظ http://www.danyal.ir

میسوزم از تبی که آتش بر اندامم انداخته
و شعله ور میشوم از شرمی عمیق
که بر چشمانم سایه افکنده تا دوباره بنویسم عشق را ...

شب بهاری شما به خیر

حالا و همیشه , هرجا حرف "ع" را ببینم در کلمه ای , رنگش برایم قرمز می شود برادر , چون عاطفه را و عشق را و عرفان را در نظرم مجسم می کند و عقاب تیزپروازی که در آسمان عشق , پروازی باشکوه را به نمایش می گذارد ! بنویسید که قلم شما جز عشق , نخواهد نوشت ....

همه زندگیتان بهاری .

آسمان یکشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 08:08 ق.ظ

حس و حالتان را خیلی زیبا توصیف کرده اید. احتمالا این عشق را "خودش" می گذارد که آدم به طرفش حرکت کند، به هر حال انشالله همیشه قلبتان گرم و نورانی :)

این عشق از اوست و جلوه ای از خود اوست و جز او , نمی تواند هدیه دهدش . امید که قلب همه ما گرم باشد به عشق الهی .

جوجه اردک زشت یکشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:22 ب.ظ

شبتان خوش مهربان خواهر

دقاییقتان پراز لبخند نیایش جون
رسیدنش بخیر ...مشتاقیم از لبخندش بگویی و حس خنک دیدار

سلام

سلام برادرم . صبحتان خوش . زنده باشید ...
دلم حسابی برای وروجکم تنگ شده بود و برای همه حساسیت ها و لبخندها و مهربانی هایش ...
چشم .

طهورا دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 08:34 ق.ظ

صبح بخیر سهبای عمه ٬چشم دلت روشن از دیدار خاندان
حال و احوال بر وفق مراد ان شاالله.
اگه سوال می کنم اونطرف برا اینه که رفع اشکال بشه ازم ٬عمه دل آسمونی تو رو دوست داره ٬دل به دل راه داره٬راست می گما

سلام عمه جون . صبحتون بخیر . دلتون روشن . ممنونم .
اختیار دارین شما عمه جون . اصلا اگه عمه ها سئوال نکنند ، کی سئوال بپرسه اونوقت ؟!
مرسی . منم دوستتون دارم عمه طهورای عزیزم .

مشتاق دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:13 ق.ظ

سلام
چه زیبا با خدایتان نجوا میکنید..وچه قشنگ از واژه ها برای رسیدن به او راه میسازید...
چه خوب میان او و بندگانش اتصال برقرار میکنید..و چه ماهرانه عشق را در نگاه به او تصویر میکنید!
..و اینها نمیشود مگر وقتی که این دل خود با او اشنا شده باشد...
....از خدا میخواهم که همیشه سایه سارتان مکان الفت دلهاباهم و مرتبط ساختن انها با مبدا اصلی باشد..

سلام .
تمام راز این کلمات آنست که در هر وجودی ،دنبال ردی از او می گردم که صاحب روح و جان ماست ... و آن می بینم که نشانی از اوست ... شاید بدینگونه ست که هر آدمی برای من زیباترین موجود هستی ست و خلقتش شگفت انگیزترین نشانه خالق ....
کاش دیدگانمان عاشقانه می نگریست به عاشقانه های خداوندگار .
ممنونم از شما و این دعاهای قشنگتان .

بزرگ دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:24 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

با این حساب طهورا خانم میشه عمه عمه باران

آره دیگه ! اینجاست که مرز حقیقت و مجاز در هم تنیده می شود !

بزرگ دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:26 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

جالب اینکه خواهرزاده خودم پدربزرگ پدریش میشه دایی دایی دایش
آخه همسر خواهرم میشه پسردایی مادر من

بزرگ دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:26 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

امیدوارم امسال هم بتونیم قدردان حضور شما باشیم

اختیار دارید آقابزرگ . و من امیدوارم قدردان حضور دوستان عزیزی چون شما باشم و محبتهایتان . ممنونم از شما .

سپیده دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:34 ب.ظ

سلام ایشاله که تعطیلات خوش گذشته باشه با روزهایی که میتونن خودخود زندگی باشن

سلام عزیز دل . خوش یا ناخوش ، بسته به دید خودمون ، گذشت تعطیلات و باز هم شروع روزهای کار و کار و کار .... ( و امید که در هر حال آنچه که برجاست و اهمیت دارد ، زندگی باشد ...)
دلتنگت هستم نازنین . امید که به شما هم خوش گذشته باشد .

فرداد دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:40 ب.ظ http://ghabe7.blogsky.com

سلام خواهر جان
خسته نباشی...
گاهی وقتا دلم می خواد از روی نوشته های شما بشینم و مشق بنویسم تا عاشقی و ادمیت از یادم نره...تعارف نیست.
خوش به حالت با اون دلت آبجی نرگس.
دنیا به کامت.

سلام برادرم .
امروز باز دلم بهونه داداش بزرگ مهربونم رو می گرفت ، تا در کنارش ، حتی بی حرف ، آروم بشم ...
مرسی که اومدید و ممنون که همیشه تشویق می کنید این خواهرکوچولوی گاه دلتنگ و زودرنجتون رو ! کاشکی عاشقی و آدمیت یادم نره هیچوقت ... هیچوقت... هیچوقت !

طهورا دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:00 ب.ظ

سلام علیکم خدمت آقای آقا بزرگ گرامی از دقت نظرتان متشکرم عمه ی عمه ٬دایی دایی دایی٬......همه نشان از محبت خداست در دلها امیدوارم لیاقت عمه بودن برای سهبایم را داشته باشم.

این دیگه از اون حرفا بود عمه جونم ! آب شدم رفتم زمین !

جوجه اردک زشت دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:42 ب.ظ http://www.dardarik.blogfa.com

سلام خواهر مهربانم
امروز شکوه مهر خدا را دیدم درخت روبرویم شکوفه باران شد و این یعنی خدا حواسش به ما هست
اندکی پرده اتاق را کنار بزن بگذار خدا لبخندش را بیاورد کنج دعاهیتان
مشتاق لبخند نیایش خانم هستم
مهمان کن مارا به لبخندش

سلام برادر .
شکوه مهر خدا در تمامی لحظه ها و بخصوص در بهاران ، هویداست ...
و پرده اتاق ، اینجا ، هرروز رو به نور کنار رفته ! دعا کنید نور راه دلم را گم نکند ...
چشم برادر . حواسم را می دهم به لبخند نیایشم تا تصویرش کنم برایتان . هولم نکنید دیگر !
اما این شکلک یعنی چه ؟!

طهورا دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:42 ب.ظ

حالا کی جواب خلیلو بده نمی گه این عمه باعث شد خواهرم از آسمون بره زمین زودتر بیا از زمین بیرون برو آسمون که اونجا جات خالیه

والا عمه جون ، نرگس ها همیشه پابند خاکند ! بگذریم که برادر ، مجبورمان می کند نگاهمان به آسمان باشد ، آنقدر که گاه درد گردن می گیرم !
در هر حال مرا چه بال پریدن که آسمان جایم باشد ؟!

طهورا دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 03:16 ب.ظ

سهبا ستاره ای در دب اکبر حالا که حرف آسمون شد شدی نرگس خاکی ٬برا همینه که دوست داشتنی شدی برام دیگه به عمت رفتی از خلوص و بی ریایی(آیکون یه عمه خودشیفته)



خب اون که سهباست ! ولی من که نرگسم ! تو آسمون بلاگ دست و پا میزنم ، اما پرواز که بلد نیستم عمه جون ! قربون عمه خالص و بی ریای خودم برم من !

سایه دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 03:46 ب.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

بنویس نرگس جان
نوشتن خود زندگی است ...نوشتن یک رود جاری است ...نوشتن بودن است !!

نوشتن خود زندگیست ؟! شایدم دیدن خود زندگیست ! شایدم حرف زدن با سایه و سمیه خود زندگی باشه !
نوشتن از شماها خود زندگیست ... دیدن لبخند نیایش هم !

برم حسم رو پیدا کنم واسه نوشتن سایه ... میدونی که تو این شلوغی ها ، حسم گم میشه خب !

زهــرا دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 06:11 ب.ظ

سلام نرگس مهربون
امیدوارم تعطیلات خوش گذشته باشه و آرزو دارم سال خوبی داشته باشی.

سلام زهراجانم . ممنونم عزیز و متقابلا امیدوارم برای شما هم سال خوبی باشد سال 91.

مریم دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 06:59 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogsky.com

سلام مهربانم
بروز نمیشود اینجا آیا؟

سلام عزیز . به درخواست برادر بزرگوارم حتما به روز خواهد شد با لبخند نیایش ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد