سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

برگهایی از دفتر خاطره ها ، این همراهان آسمانی ...


آشنایی ما به همان ماه اول ورودم به بلاگستان برمی گردد . نگاه دقیق و هنرمندانه شان به مسائل برایم بسیار جالب بود . خیلی زود متوجه شدم که با هنرمندی تمام عیار روبه رویم که علاوه بر دانستن موسیقی ، در رشته های عکاسی و فیلم هم بسیار تبحر دارند . شب یلدای سال 88 برایم با خواندن خاطره ایشان از سه تار نوازی و همراهی پسر کوچکشان با ترانه " دیگه عاشق شدن ، ناز کشیدن ، فایده نداره ، نداره  !" همراه است . و علاقه همزمان ما به فیلم شب یلدای کیومرث پوراحمد که باعث شد ، سال 89 هم خاطره 88 با همین دو فیلم و ترانه  تکرار شود . از فرداد عزیز می گویم . مهربان برادر بزرگتر فضای مجاز . کسی که در سرایش آرامش را به معنای واقعی تجربه می کنم . برادری که سخن گفتن با او ، حس خوشایند دوست داشته شدن و آرامش را در من ایجاد می کند . نوشته های بی پیرایه و در عین حال عمیق و عکسهای پرمعنا و زیبا ، صدای قلندر و شیدا و منظره های ثبت شده رها ، اشعار منتخب و حس جاری در فضای سرای مجازشان ، آنقدر با دل من عجین شده که هیچگاه جانشینی برای آن نخواهم یافت . و بعدها که دوستان مشترک ما ، یکی یکی آمدند تا حلقه های محکم و زیبای زنجیره دوستیها را کامل و کاملتر کنند . ناهید با رویای غروبش که بعدها ، خط دوم برای باد شد و آن شاعرانه های بی نظیر عاشقانه . آن همه احساسات شبیه . آنهمه یگانگی روح . بارها و بارها و بارها ( تکرار می کنم تا بدانید فراوانی شان را !) برایمان پیش آمده که همزمان به موضوعی فکر کرده ایم . همزمان در مورد موضوعی نوشته ایم ، یا اتفاق مشابهی برای هردویمان افتاده . من به ماهی کوچکی در حوض آب فکر کردم و او عکسش را گذاشت ، من به تور بسطام فکر کردم و او همزمان با دیگری صحبتش را کرد ، من به سماع اندیشیدم و او هم .... گاهی نمی دانم من نرگس ناهیدم یا او سایه سهبا ؟ سفرش به قزوین و بودنش با دختر نازنینش در خانه ام ، از زیباترین خاطرات من بوده و خواهد بود .

سپهر را از تیرماه 89 می شناسم . با سایه روشن و حرفهای تنهایی اش . با واژگان مخصوصش . شقایق ، آتشفشان عشق و گدازه های مذاب آن ، قصه مرجان و داش آکل ، قصه یوسف و چشمان یعقوب ، چشمه های سارای زندگی و  .... کلماتی ست که هرجای دنیا بشنوم ، حتما به یاد این برادر گرانقدر آسمانی ام خواهم افتاد و تمامی درسهای ارزشمندی که در محضرشان آموخته ام . هرگز فراموشم نمی شود آن صبح غریب اسفند 89 را که سلسله حوادثی عجیب بر من گذشت تا تنها اندکی از مهر بی نهایت خداوند مهربانی با تمام عظمتش بر قلبم فرود آید و من که گیج و حیران ، تپشهای پردرد قلبم را با اشکهای بی شمارم آرام می کردم و آن چند سطری که از پی آن تجربه عظیم بر سطور این دفتر نگاشته شد ( و درست در اوج حادثه بودم که سایه برای اولین بار ، در میان اشکهایم  ، با من هم کلام شد !) و بعد آن بود که نامه ای دریافت کردم از برادر آسمانی ام و آن کلمات ارزشمند که مهرشان را در قلبم و عظمت روحشان را در نگاهم جاودانه نمود ...

و این بار سپهر عزیز ، پلی شدند برای ایجاد حلقه ارزشمند دیگری از زنجیره دوستی و ما را با کهکشانی از دانه های مهر آشنا نمودند و نگاه شاعرانه و ظریفشان ، تا با تمام وجودم به این باور برسم که در زمانه مرگ انسانیت ، هنوز هم می توان به حضور انسانهایی پاک  و زلال و صادق با قلبی لبریز مهربانی ایمان داشت ، وقتی در نگاه انسانهایی حتی مترسک ها هم عاشق می شوند و اشک می ریزند و دل می بازند ! از این مهربان برادر , مهرداد عزیز , دیگر چه بگویم که زبانم قاصر است از بیان محبت های بی حد قلب رئوفشان ...

داستان مترسک ، قصه مشترک ما 4 نفر بود تا از چهار دریچه متفاوت به یک موضوع بنگریم و رد پرنده و گندم را هم در داستان هر آنچه مترسک بیابیم . سومین عزیز این روایت ، گل نیلوفر ما ، سمیه عزیز است که اولین بار او را در دخترمردابی و با دلنوشته زیبایی که برای پدر بزرگوارش نوشته بود شناختم و اقرار می کنم از همانجا اسیر کلام و اندیشه و محبتش شدم و آنقدر در این مسیر پیش رفتم که دیدارش را با سایه عزیزم ، در پارک لاله تهران به تحقق بنشینم و ساعات خوشی را که از هم سخنی و همراهی با آن دو عزیز دارم ، برای همیشه در گوشه خاطرات ذهنم بسپارم و باز بهمن ماه و دیداری دوباره و صرف ناهار در مقابل این عزیزترین دوست ... که این روزها دلم چقدر بی تاب و دلتنگ اوست . که همیشه در هنگامه دعا ، یادش در در ذهنم فوران می کند و صدای گرم و گیرایش در گوش جانم به صدا در می آید که سمیه برای من نشانه ای از یک باور و ایمان محکم و قوی ست که با همین باور و با امیدی بزرگ ، هر آنچه درد را به زانو در می آورد ...

و سمیه رفیق را حلقه ای دیگر ساخت در زنجیره دوستی هایمان . رفیقی که خانه ی خیالی اش میزبان همیشگی عشق و ادب است و رفیق ، فرینازم را با آن نذر قشنگ آدینه هایش و آن رگبار آرامشش ( فضای سرا و کامنتهای فریناز آنقدر زیبا و سرشار انرژی ست که من نام شادونه را به او داده ام و عجیب این دختر مرا به یاد دخترخاله عزیز و همبازی دوست داشتنی کودکی هایم می اندازد ) به من شناساند و نازنین بارانی ام را ...

و اینگونه است که حلقه های دوستی ، کامل و کاملتر می شود ... امید که روز به روز محکم تر و ناگسستنی ترش کنیم در کنار همدیگر ...


و باز هم ادامه دارد

نظرات 51 + ارسال نظر
یگانه یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 09:10 ب.ظ

اووووووووووووووول

خب باشه , اما کو نظرت دختریم ؟!

یگانه یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 09:11 ب.ظ

ببخشید خانم؟
این گروه بندی بر چه اساسی است؟

یه جورایی بر اساس تقدم و تاخر دوستیها , به علاوه هم سنخ بودن گروه دوستان انتخاب شده این گروه بندی سرکار خانوم یگانه جون !

کلاه بوقی یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 09:13 ب.ظ

هر چی که هست موفق و موید باشید(همگی)

حالا که اینطور شد , همون بوق بهتره !

جوجه اردک زشت یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:55 ب.ظ

در محضر این دوستان بودم و خوانده امشان بسیار و مخلوط شده ام در لذت نوشته شان آنقدر که گاه یادم رفته کجا هستم قدری سکوت کرده ام تا ته نشین شوم
بودنشان را بر دیده می نهم

مشتاق ادامه اش هستم
این از آن سریالهاست که دوس داری تا صبح نخوابی ببینی اش
یا مث کتاب شعری که می خری و قبل از رسیدن به خانه تا ته می خوانی اش

لطف دارید برادر . خدا کند بتوانم تنها اندکی از حق دوستانم را ادا کنم در این میانه ...

سایه یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:33 ب.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

می دونم دوست داری نرگس جان حلقه ی دوستی ها رو ؟! بس که مهربونی ...خوندم و ...بهتره سکوت کنم ...
و امشب در سکوت دور بزنم در اطارف خاطرات مشترکمون و همه ی لحظه های خوب با تو بودن ...

چقدر دلم میخواد تو هم بگی از خاطرات مشترکمون سایه جانم ... ممنونم مهربان .

سایه یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:38 ب.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

راستی نرگس جان ، کدوم تهدید ؟!

شوخی کردم عزیز . تهدید نیامدن برخی ها و پست نوشتن را گفتم !

زهـرا دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 12:00 ق.ظ http://sheydayevesal.mihanblog.com/

سکوت بهترین چیز وقتی دارم خاطره هاتو میخونم.
فقط واسه عرض ادب خدمت رسیدم.
سلام نرگس بانو

سلام زهراجانم . سکوت چرا عزیز مهربان ؟!

طهورا دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 07:16 ق.ظ

برادرزاده یه پیشنهاد دارم.میگم که (س-ر-ز-آ-ا-ی-م-ح-م-ف-خ-ف-ن-ک-س-ر-ف........)اینا حرف های اول حلقه های دوستات حالا ادامه هم داره آخر سر هر کی تونست با اینا قشنگترین جمله رو درست کنه ؟گمانم جمله های خوبی درست شه.

سلام عمه جون . طرح جالبیه . تموم که شد این خاطرات ، بیانش کنیم ببینیم چی میشه ! حاضرم جایزه هم تقدیم کنم به بهترین جمله !
ممنونم عمه عزیزم .

مذاب ها دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 08:16 ق.ظ http://mozabha.blogsky.com

چه مؤمنانه شهادت دادم که تو رسول آیینه هایی
و تو چه پیامبرانه در باورهای من سرآغاز مذهب عشقم شدی...
و معجزه ایی که از نگاهت سر زد و من مبهوت شگفتی طرز نگاهت شدم...
من از چیزی فراتر از عشق می گویم !

(حرف های تنهایی... سایه روشن)

سلام آبجی سهبا...
چی بگم ؟ جز اینکه تشکر کنم از شما بخاطر مهربانی های بی دریغ تان ...
شاد و سلامت و شادکام باشید ، سال خوب و خوش و پر برکتی را برای شما و همه ی دوستان عزیزم آرزومندم.

و من مومنانه شهادت می دهم که شما همیشه فراتر از عشق می بینید و فراتر از عشق می گویید برادر آسمانی ام ...
سلام . بهار شما هم سبز و شاد . ممنون به خاطر حضور ارزشمندتان .

بزرگ دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 08:32 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

one flower : is beutiful for one or two days but you are beutiful for always

ممنون آقابزرگ . اون گل همیشه بهار شمایید .

زهـرا دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 08:47 ق.ظ http://sheydayevesal.mihanblog.com/

آخه خیلی قشنگ می نویسی.هیچ حرفی باقی نمی مونه
راستی از داداشت خبری نیست،غیبتش طولانی نشده؟؟؟

شما مثل همیشه لطف داری عزیز دل . چرا . گرفتاره و کم پیدا ، اما ... مهم اینه که تو دلمون غایب نیست ، نه زهراجان ؟!

داش دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 09:08 ق.ظ http://mahdihosein83.blogfa.com/

بیا بهم سر بزن برا حجت جون مطلب گذاشتم

خوشا به سعادتش . پرواز با بالهای شهادت ، تو این روزگار ، کیمیایی هست که به هرکسی نمیدهند ... کاشکی نیم نگاهی به ما هم داشته باشند این بزرگواران ...

زهـرا دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:14 ق.ظ

آره خب

ممنون که تایید کردی !

بزرگ دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:33 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

خوش به حال ما
خوش به حال همه دوستان ما
داشتن ستاره درخشانی همچون سهبا و نشستن در سایه سار نرگس طعم زندگی رو نه تنها واسه من بلکه برای همه دوستان دوچندان کرده
خوش به حال ما

شما جز شرمنده کردن من و مهربونی ، کار دیگه ای هم بلدین آقا بزرگ ؟! هر چند اینها همه تصویر مهربونی های خودتونه بزرگ عزیز . میخواین تایید این حرفم رو بگیرم از دوستان ؟!
ممنون از اینکه هستید ، بزرگ و با محبت و دریادل .

سپیده دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:42 ق.ظ

سلام ....چقدرنبودم ؟؟؟یعنی کلن نیست شدم!
مثل همیشه زیبا نوشتید ..دوستیهای بی ریاتون همیشه برقرار

سلام . یه چند روزی نبودی که دلم برات لک زده بود ! اما نیست شدن تو ذات تو نیست ، تو ذات دل من هم ! مگه میشه حتی لحظه ای فراموش بشی ؟!

مهرداد دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 12:51 ب.ظ http://kahkashan51.blogsky.com

تا خواستم حرفی بر زبان جاری کنم و احساس درونم را با چینش واژه ها ابراز کنم ، مهری دست و دهانم را قبضه کرد انگار دل راه دریا را بدون آنکه دریا دیده باشد ، میدانست و خوش نداشت این احساس راباآلات خاکی تقدیم کند........ سپاس از خواهری دریایی که روحی آسمانی دارد...
وقتی حرف از مترسک و گندم میزنی حسی زیبا وخاطره ای بس شیرین در ذهنم تداعی میشود ...
بهارت خرم باد...

مترسک و گندم ، شیطان و سیب سرخ حوا ، فروغ فرخزاد ....
خاطره های مختص شما هم کم نیستند برادر ... ببخشید اگر امکان گفتن بیشتر نیست .
ممنون از شما و مهربانی همیشه تان .

سایه دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 01:44 ب.ظ

خاطره ی قشنگ من از تو .؟!... از کدوم بگم ؟! فکر کنم بهترینش اون لحظه بود که ناباورانه در خونه و برامون باز کردی ...باورم نمی شد اومدن پیش نرگس جون ...چه شب و روز خوبی بود ...

وای سایه چه لحظه قشنگی بود ! اینکه خواسته چند وقته ما ، به تحقق بشینه ...
ضمن اینکه به نبوغ شما و آقای خونه تون ایمان آوردم ! با یه بار آدرس سابقه نداشت کسی صاف بیاد زنگ خونه رو بزنه !

کی میای پیشم باز ؟!

[ بدون نام ] دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 02:09 ب.ظ

گفته بودم که یهو میام در می زنم ...دیدی اومدم!
نوبت توستــــــــــــــــــــــــــــــ.......


وای نرگس دلم یهو واسه نیا یه ذره شد !
دندونش افتاد یا نه !؟

آره انصافا ! گفتم که به نبوغت ایمان آوردم ...
باور میکنی نه ! هنوزم نمیذاره دستمون به صورتش نزدیک شه ! چیکارش کنم سایه ؟!

سایه دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 02:20 ب.ظ

ای بابا عجب دندونیه !
خوب باید صبر کنی از زیرش که اون یکی بزنه بیرون خودش میفته !!

من فکر کنم نیایش هر روز صبح چسب مایع میزنه به دندونش که نیفته احیانا ! آخه دیگه عتیقه شده ، باید نگهش داریم واسه موزه ! باور کن !!!

سایه دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 02:38 ب.ظ

بهش بگو اگر بیفته و شب بذاره زیر بالشش صبح فرشته ی مهربون براش هدیه میاره ...بلکه جواب داد . هر چند زرنگتر ازین حرفهاست دخملی...

آره بابا ! این بچه ها به من جایزه میدن که کاری بهشون نداشته باشم ! واللا !!!
ناهید ، چه برفی میاد اینجا !

فرداد دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 02:41 ب.ظ http://ghabe7.blogsky.com

میشه هیچی نگم و همینطور با لبخندی از ته دل و چشمانی سرشار از لذت فقط به این نوشته ها نگاه کنم؟
.....
سلام آبجی نرگسم
...........
......

من ذوق می کنم وقتی شما اینجوری صدا می کنین منو : آبجی نرگسم ...

ای جاااانم ! یکی منو بیاره پایین ! هرچند الان داره برف میاد و من با دونه های ریز برف ، آروم آروم از آسمون میام پایین داداشی مهربونم .

ممنونم ازتون داداش فرداد .

جوجه اردک زشت دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 02:47 ب.ظ

سلام آبجی

خدا پدر آقبزرگ رو بیامرزه که سبکم کرد و حرف دلم رو زد : خوش به حال ما....

خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...


این خاطرات خود شما رو کم داره دوستان دست به کار بشن و بنویسند سرای آرامش چه طعم ملیحی دارد که نمی شود حتی برای نصف روز از کنارش گذشت

خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...
خوش به حال ما...

چه خبره اینجا برادر عزیز ؟! خب آره ، خوش به حال من ، خوش به حال ما !
یاد شعر مشیری عزیز افتادم که خدایش رحمت کند :
خوش به حال روزگار
نرم نرمک می رسد اینک بهار ...

ممنون برادرم . خیلی دلم میخواد خاطره دوستان رو بشنوم . میشه بشه یعنی ؟!

طهورا دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 04:52 ب.ظ

اصلا این برفه که داره میادم با آدم حرف می زنه ٬کنج دلم یخ کرد سهبا جون.
جای آسمان خالی ست.

آسمان که بالای سرماهست عمه جون , اما اینقدر تیره و دلگرفته ست که یخ میزنم منم مثل شما ! چی کنم که خورشید بتابه دوباره ؟!

نازنین دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 05:03 ب.ظ

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود...

امیدوارم که خدا شما رو برای دوستانتون
و دوستانتون رو برای شما نگه داره بانو ...

نازنینم , اسمت رو آورده بودم , اما دلگرفته از اینکه تو گذرت اینجا نمی افته ! چرا وبلاگت رو حذف کردی عزیز دل ؟!

داش دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 05:19 ب.ظ http://mahdihosein83.blogfa.com/

سلام ممنونم سر زدی بازم بیا

حالا چرا اینقدر گریه می کنین خب ؟!

یگانه دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 05:46 ب.ظ


من کلاه بوقی رو بیشتر دوست دارم..

ولی من تو رو بیشتر دوست دارم !

داش دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 06:21 ب.ظ

ای بابا !

دانیال دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 06:31 ب.ظ http://www.danyal.ir

والله عشق در برابر نگاه تو کم می آورد خواهر
به قول دوست عزیزم : خوشا به حال ما
که چون شمایی را در کنار خود داریم ...

والا من در برابر نگرانی ها کم می آورم برادر !
به قول دوست عزیزمان : خوشا به حالمون وقتی همه هستیم ...
و با هم هستیم و غمها را و شادیها را در کنار هم تقسیم می کنیم ...

جون خودم راست میگما !

دانیال دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 07:04 ب.ظ http://www.danyal.ir

شتاب کن مرا
راهی از نگاه تو
تا ستاره ها نمانده است ...

خواهری نوبت ما هم میشه ؟!

خعلی خوش به حالمون میشه ها ...

سوی نگاه من همیشه به سمت کهکشان ستاره های زیباست ...

ببخشید شما ؟!

سایه دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 09:50 ب.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

سلام !...

سلام سایه جانم !

یگانه دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:30 ب.ظ

جوننننننننننننننمممممممممم
به این میگن عشق در زبان،نه؟
مامان؟
یگکحقیقت ازت بپرسم؟

بله خب دختری یم ! عشق مادرانه که حد و مرز نداره عزیزم !

بازی حقیقت و جراته ؟! بفرما البته اگه جوابش باعث آبروریزی نمیشه !

طهورا دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:38 ب.ظ

سهبا جون عمه این شکلک چی بیده؟

نمیدونم عمه جون ! لابد از بس چشم به در دوختیم تا بلکه خبری از برادر بیاید , چشممان شش تا شش تا می بیند !

مریم دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:42 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogsky.com

سلام نرگسم!
تیک حاضری را بزن استاد مهربانی ها
هستم در محضر عشقت

سلام گل مریم. بی تیک زدن هم حاضری همیشه ...

طهورا دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:59 ب.ظ

حالا خوبه شش تا شش تا ببینه بهتر از اینه که نبینه

این که خب بله ! اما آخه .... امان از دست این داداشهای بی رحم !

جوجه اردک زشت دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:00 ب.ظ

سلام خواهر حقیقی ام

شبتان به شیدایی سمنو برای تکرار حول حالنای آیینه کنج چشم سرخی ماهی
سین دلتان پراز سکه

چه سین های زیبایی از مهربانی هدیه آورده اید برادرم . حقیقت ها بر اساس اندیشه اند و دل و یکسانی روح , مگر نه مهربان برادر ؟!

مریم دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:07 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogsky.com

داره بارون میاد اینجا
یاد باران عمه نرگسی افتادم
بعد دلم پر کشید طرف هلینای خودم
داره جونم درمیاد نرگسی
خیلی دلتنگ هلینام
نمیدونم چیکار کنم
وای خداجونم

خدا نکنه مریمی ! خب ایشاله عید می بینیش دیگه , مگه نه ؟!

جوجه اردک زشت دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:18 ب.ظ

حقیقت را اندیشه رد یابی می کند وبراساس قانون جاذبه هر آنچه اندیشه حقیقی بپندارد واقعیت خواهید یافت و این جاذبه ارتباطمستقیم با مدارهای هستی دارد و روحهایی که در یک مدار حقیقت را می جویند یکی می شوند

چه سخت تایید کردم نظرتان را

مهم همان تاییدش است برادر استادم ! من از سخنان استاد , همان را در می یابم که باید !

مریم دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:20 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogsky.com

میخوان برن ترکیه
مامان و بابا اصرار دارن سفرشونو بندازن برای بعد از عید
دعا کن قبول کنن
مامان گفت امروز داداشت گفته اگه بیایم دیرتر از سالهای دیگه میایم منم گفتم بگو تحویل هم اینجا نبودین مهم نیست فقط بیاین
راه رفتنشو ندیدم
رنگ چشماش از یادم رفته
جیغ های از سر ذوقش

بمیرم برای دلت مریمی ! می فهمم چی میگی ! لعنت به این فاصله ها !

جوجه اردک زشت دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:25 ب.ظ

خواهشا لفظ استاد رو قلم بگیرید صرفا با الفاظ بازی کردم که بگم مثلا بلدم وگرنه خودمم نفهمیدم چی گفتم

اختیار دارید برادر ! استادی مگر شاخ و دم دارد ؟! برازنده شما همین کلمه است به معنای واقعی ....

مریم دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:40 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogsky.com

خدا نکنه دختر!دشمنت بمیره
نیا داره دندونشو میندازه؟
مبارکه مبارک
شیرینی من کوش پس؟

نیا چند تا از دندوناش افتاده مریمی ! منتها نمیدونم چرا ترسیده , این یکی رو حاضر نیست به هیچ قیمتی از دست بده ! بی دندونی شده واسه خودش !

طهورا دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:44 ب.ظ

به مریم:
اقلا یه امشبو چایی بریز بیار عمه هوس چایی مدل اون شبو کردهمنم دعات میکنم هلینا بیات پیشت آ

سهبا جون پدر بزرگوارت گمانم از کار ایندفم .......

چرا متوجه منظورتون نمیشم عمه جون ؟!

طهورا دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:55 ب.ظ

وقتی دلشوره داری بهتره متوجه ای سهبا جونم.
افسون غزلو می گم ......... .جواب استادو دیدی؟

پدرجون خیلی هم خوشحال شدند . منتها منظورشون این بود که راضی به زحمت شما نبودند عمه جونم ! باور کنید ...

مریم دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:56 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogsky.com

عمه بیاین سرای خودم بهتون چایی هیئتی میدم
الان نرگسی بخاطر دندونای نیا جون دلتنگه
حوصله نداره
مزاحمش نشیم بهتره
منتظر هستم عمه دست این نرگس جونو هم بگیر بیار با خودت

ای بابا ! قصه دندونای نیا که قدیمی و تکراری شده مریمی ! نمیخواد عمه جون رو از خونه من ببری ! حالا بعد عمری عمه اومدن شب نشینی !

مشتاق سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 09:11 ق.ظ

سلام
سال رو به اتمام است..اما مهربانیها همیشه باقی است.
سال رو به اتمام است اما خاطره جوانمردیها از یاد نمیرود.
سال رو به اتمام است اما دلهای بهاری همیشه زنده اند.
سال رو به اتمام است امادفترعشق بسته شدنی نیست
و.....
انشاا.. برگهای دفتر شما نیز همیشه باز و عشق افزا باشد...

سلام
تا وقتی انسان زنده است و قلبش می تپد در سینه و یاد خدا در او جاریست ، می توان امید داشت که عشق و خاطره محبتها همیشه زنده خواهد بود ... امید که لحظه ای جدا نشویم از یاد دوست ...

ممنون از دعای زیبایتان .

سایه سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:46 ق.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

صبح به خیر
دلت همیشه گرم ...

سلام نازنینم . روزت شاد .

فریناز سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 05:19 ب.ظ

همگی کنار
و اینک
فرینااااز
وارد می شود

کجا بودی شادونه خانوم ؟ جات خالی بود حسابی ! دلم تنگ شده بود برات . خوش اومدی نازنین .

فریناز سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 05:21 ب.ظ http://delhayebarany.blogsky.com

سلام بانوی خوشبوی وبلاگستان

شرمنده من از شنبه تاحالا نت نبودم دیر رسیدم!

چقدر این متن رو دوست داشتم...میدونین چرا؟ به همون دلیل که با یگانه جون درموردش صحبت کردین.واسه این که توی این گروه دوستی که نوشتی همشون رو خوب میشناسم و دوستشون دارم

خیلی از دوستاتون خیلیییییی خوبن ولی خب من که نمیشناسمشون
بنابراین به یگانه خانومی هم تبریک میگم واسه این هماهنگی

به یگانه تبریک میگی واسه این هماهنگی ؟! خب سعی کردم دوستانم را طوری گروه بندی کنم که راحت باشند و طول موج روحهاشون توی یک مدار باشه !( الان معلوم شد من چی گفتم ؟ چون خودمم نفهمیدم !)

فریناز چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:53 ق.ظ

مادر و دختر نداره که

مهم تبریکه سهبا جون

یگانه جون دوستت داریم

مرسی عزیز دل . ما هم دوستت داریم .

سرزمین آفتاب چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 02:08 ب.ظ http://sarzamin-aftab.blogsky.com

زنجیر دوستی ها و دوستانتان مستحکم و مستدام باد
لیک این زنجیر
جایی
محکم شده است
وگرنه زنجیری رها و یله بود

حلقه ابتدایی این زنجیر سهبا و وبلاگ سرشار از مهربانی بی دریغش است

در آستانه بهار دعا می کنم همیشه سبز باشید

به به ! به به به ! چه عجب ! یواش یواش داشتم افسردگی می گرفتم بی آفتاب ! رحم ندارین شما ؟!

امید که همیشه سبز باشد و بهاری و سرشار آرامش و شادی . ممنون از حضورتان .

سایه چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 07:32 ب.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

از من مپرس حال تو چون است ، چون قدرت جواب ندارم...

سلام و آغاز شبت خوش..

سلام سایه جانم . دوباره راهی سفرم مهربان ... باز کم پیدا می شوم !

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد