سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

برگهایی از دفتر خاطره ها ، این همراهان آسمانی ...


آشنایی ما به همان ماه اول ورودم به بلاگستان برمی گردد . نگاه دقیق و هنرمندانه شان به مسائل برایم بسیار جالب بود . خیلی زود متوجه شدم که با هنرمندی تمام عیار روبه رویم که علاوه بر دانستن موسیقی ، در رشته های عکاسی و فیلم هم بسیار تبحر دارند . شب یلدای سال 88 برایم با خواندن خاطره ایشان از سه تار نوازی و همراهی پسر کوچکشان با ترانه " دیگه عاشق شدن ، ناز کشیدن ، فایده نداره ، نداره  !" همراه است . و علاقه همزمان ما به فیلم شب یلدای کیومرث پوراحمد که باعث شد ، سال 89 هم خاطره 88 با همین دو فیلم و ترانه  تکرار شود . از فرداد عزیز می گویم . مهربان برادر بزرگتر فضای مجاز . کسی که در سرایش آرامش را به معنای واقعی تجربه می کنم . برادری که سخن گفتن با او ، حس خوشایند دوست داشته شدن و آرامش را در من ایجاد می کند . نوشته های بی پیرایه و در عین حال عمیق و عکسهای پرمعنا و زیبا ، صدای قلندر و شیدا و منظره های ثبت شده رها ، اشعار منتخب و حس جاری در فضای سرای مجازشان ، آنقدر با دل من عجین شده که هیچگاه جانشینی برای آن نخواهم یافت . و بعدها که دوستان مشترک ما ، یکی یکی آمدند تا حلقه های محکم و زیبای زنجیره دوستیها را کامل و کاملتر کنند . ناهید با رویای غروبش که بعدها ، خط دوم برای باد شد و آن شاعرانه های بی نظیر عاشقانه . آن همه احساسات شبیه . آنهمه یگانگی روح . بارها و بارها و بارها ( تکرار می کنم تا بدانید فراوانی شان را !) برایمان پیش آمده که همزمان به موضوعی فکر کرده ایم . همزمان در مورد موضوعی نوشته ایم ، یا اتفاق مشابهی برای هردویمان افتاده . من به ماهی کوچکی در حوض آب فکر کردم و او عکسش را گذاشت ، من به تور بسطام فکر کردم و او همزمان با دیگری صحبتش را کرد ، من به سماع اندیشیدم و او هم .... گاهی نمی دانم من نرگس ناهیدم یا او سایه سهبا ؟ سفرش به قزوین و بودنش با دختر نازنینش در خانه ام ، از زیباترین خاطرات من بوده و خواهد بود .

سپهر را از تیرماه 89 می شناسم . با سایه روشن و حرفهای تنهایی اش . با واژگان مخصوصش . شقایق ، آتشفشان عشق و گدازه های مذاب آن ، قصه مرجان و داش آکل ، قصه یوسف و چشمان یعقوب ، چشمه های سارای زندگی و  .... کلماتی ست که هرجای دنیا بشنوم ، حتما به یاد این برادر گرانقدر آسمانی ام خواهم افتاد و تمامی درسهای ارزشمندی که در محضرشان آموخته ام . هرگز فراموشم نمی شود آن صبح غریب اسفند 89 را که سلسله حوادثی عجیب بر من گذشت تا تنها اندکی از مهر بی نهایت خداوند مهربانی با تمام عظمتش بر قلبم فرود آید و من که گیج و حیران ، تپشهای پردرد قلبم را با اشکهای بی شمارم آرام می کردم و آن چند سطری که از پی آن تجربه عظیم بر سطور این دفتر نگاشته شد ( و درست در اوج حادثه بودم که سایه برای اولین بار ، در میان اشکهایم  ، با من هم کلام شد !) و بعد آن بود که نامه ای دریافت کردم از برادر آسمانی ام و آن کلمات ارزشمند که مهرشان را در قلبم و عظمت روحشان را در نگاهم جاودانه نمود ...

و این بار سپهر عزیز ، پلی شدند برای ایجاد حلقه ارزشمند دیگری از زنجیره دوستی و ما را با کهکشانی از دانه های مهر آشنا نمودند و نگاه شاعرانه و ظریفشان ، تا با تمام وجودم به این باور برسم که در زمانه مرگ انسانیت ، هنوز هم می توان به حضور انسانهایی پاک  و زلال و صادق با قلبی لبریز مهربانی ایمان داشت ، وقتی در نگاه انسانهایی حتی مترسک ها هم عاشق می شوند و اشک می ریزند و دل می بازند ! از این مهربان برادر , مهرداد عزیز , دیگر چه بگویم که زبانم قاصر است از بیان محبت های بی حد قلب رئوفشان ...

داستان مترسک ، قصه مشترک ما 4 نفر بود تا از چهار دریچه متفاوت به یک موضوع بنگریم و رد پرنده و گندم را هم در داستان هر آنچه مترسک بیابیم . سومین عزیز این روایت ، گل نیلوفر ما ، سمیه عزیز است که اولین بار او را در دخترمردابی و با دلنوشته زیبایی که برای پدر بزرگوارش نوشته بود شناختم و اقرار می کنم از همانجا اسیر کلام و اندیشه و محبتش شدم و آنقدر در این مسیر پیش رفتم که دیدارش را با سایه عزیزم ، در پارک لاله تهران به تحقق بنشینم و ساعات خوشی را که از هم سخنی و همراهی با آن دو عزیز دارم ، برای همیشه در گوشه خاطرات ذهنم بسپارم و باز بهمن ماه و دیداری دوباره و صرف ناهار در مقابل این عزیزترین دوست ... که این روزها دلم چقدر بی تاب و دلتنگ اوست . که همیشه در هنگامه دعا ، یادش در در ذهنم فوران می کند و صدای گرم و گیرایش در گوش جانم به صدا در می آید که سمیه برای من نشانه ای از یک باور و ایمان محکم و قوی ست که با همین باور و با امیدی بزرگ ، هر آنچه درد را به زانو در می آورد ...

و سمیه رفیق را حلقه ای دیگر ساخت در زنجیره دوستی هایمان . رفیقی که خانه ی خیالی اش میزبان همیشگی عشق و ادب است و رفیق ، فرینازم را با آن نذر قشنگ آدینه هایش و آن رگبار آرامشش ( فضای سرا و کامنتهای فریناز آنقدر زیبا و سرشار انرژی ست که من نام شادونه را به او داده ام و عجیب این دختر مرا به یاد دخترخاله عزیز و همبازی دوست داشتنی کودکی هایم می اندازد ) به من شناساند و نازنین بارانی ام را ...

و اینگونه است که حلقه های دوستی ، کامل و کاملتر می شود ... امید که روز به روز محکم تر و ناگسستنی ترش کنیم در کنار همدیگر ...


و باز هم ادامه دارد

نظرات 51 + ارسال نظر
سایه چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 09:25 ب.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

خب موبایلت که هست !! بهت زنگ می زنم ...بهم زنگ می زنی ...پیام می دی ...پیام می دم ... تهران میای ..خلاصه خوش می گذره . من و بی خبر نذاری ها !...

وای که اگه این موبایل ها نبودند ! نه عزیز ! بی خبر نمی مونیم از هم ایشاله !

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد