هوا سرد است . و مگر از زمستان جز سرما انتظاری می رود که اگر سرما نباشد , چگونه قطرات اشک ابرها , یخزده و برفی ببارند بر دل خاکی زمین و به یادگار بمانند تا گرمای خورشید امپراتوری بهار , دل یخزده آنها را آب نماید و از دل این مذاب ها , سرسبزی طبیعت را به ارمغان بیاورد ؟!
هوا سرد است و دل من غمگین و از پس سه روز ماندن در شهر دودزده ,اما پرخاطره و دوست داشتنی من , دلم عجیب هوای دیدن چشمانی آشنا دارد تا کوله بار این دقایق سخت را به اعتبار نگاه آنها سرشار مهر کنم , تا لبخند را بر لبهای دقایقم بنشاند .
هوا سرد است و شب است و آسمانی سیاه و دل غمگین من و اشتیاق نفس کشیدن در هوایی تازه از دوستی و مهربانی ... و اینگونه است که حاضرم برای دمی بودن در حضور عطرآگین پریدختی مهراندیش , تمامی راههای نیمه تاریک زیرزمینی را طی کنم , تا برسم به آرامش حضورش , تا باز کنم عقده دل را و برایشان بگویم آنچه را که نمی شود بر دیگران عیان کرد . تا غرقه شوم در مهربانی زلال چشمانشان , تا گوش جانم سرشار شود از زنگ دلنشین صدایشان , تا هوای ریه هایم سرشار شود از تنفس در فضایی سرشار مهر و ادب و درایت ... و یادم می ماند که همیشه شکرگزار باشم بودن این فرشته های آسمانی را که برای ماندن در این زمین خاکی حجتند تا کمی رنگ عشق را , شادی را و آرامش را هدیه ببخشند بر ما , هر چند خود به دل هزاران غم داشته باشند از دلتنگی .
هوا سرد است و من برای فرار از اینهمه سردی درون , دلم می خواهد در گرمای نگاهی , کمی فراموش کنم وجود زمستان را ! که دلم می خواهد پرنده های ناآرام دلهایمان را که از اینهمه سردی غالب در فضای دوستیها , پراکنده شده اند و به امید رسیدن به گرمای عشقی , رو به جنوب تخیل پرواز کرده اند تا شاید آنهمه خاطرات زیبای با هم بودن را در کهکشانی از دانه های مهر و رویاهای غروب و قابهای تودر توی هفتگانه ای که لبخند را میهمان دلهایمان می کردند , در آسمانی دیگر بیابند , برگردانم به همین آسمان , تا دوباره رنگ آبی آرامش را با سرخی محبت دلهایمان پیوند بزنیم و خانه ای بسازیم از جنس خیال که تلخی ها و سیاهی ها , هرگز آنرا کدر نکنند و غبار را از روی آینه چشمانمان برگیریم و به یاد بسپاریم که تا خود نخواهیم هرگز نمی شود در آینه های غبار گرفته از شک و تردید , رنگ زیبای محبت را درعمق چشمانمان به تماشا بنشینیم و تا محبت را درنیابیم , هرگز طعم زیبایی های هستی را نخواهیم چشید .
کاش باور کنیم ( همانگونه که قبل ترها یقین داشتیم !) که اگر خون شقایق ها را در رگهایمان به جریان بیندازیم , هرگز با قصه پرواز غریبه نخواهیم شد . که درد گل ها را و پرنده ها را خواهیم دانست ! که خواهیم دید , با چشم جان خواهیم دید , تمام آن قطرات اشکی که مرداب به پای نیلوفرش نثار می کند برای اینست که همیشه زیباترین گل هستی بماند . آنوقت با تمام وجود درخواهیم یافت همیشه دوستیهایی اینگونه پاک وعشقهایی چنین زلال, میانبری خواهند شد به دریا , تا راز واقعی زندگی را با آن دریابیم .
دوشنبه شب , نفس کشیدم در هوایی که تنفس عزیزم برایم به ارمغان آورد از مهربانی و سه شنبه ظهر , دقایقی را زندگی کردم در کنار زیباترین آیه آرامش و عشق , گل نیلوفر هستی , سمیه نازنینم .
پی توضیح نوشت :
عنوان این پست , برگرفته از آخرین مطلب دوست عزیز , رفیق خونه ی خیالی بود که جرقه نوشتن چنین مطلبی را در ذهنم ایجاد کرد . از ایشان بسیار سپاسگزارم .
این را به توریه گفتم سهبا
دفتر عشقم را با خود بیار
اول ؟!
مثل همیشه , اول ...
در این روزهای بارانی ، آبی تر از آسمان تو سراغ ندارم
دوم هم شدم آیا ؟!
کی رنگ آبی آسمانم بر سیاهی آسمان شما , چیره خواهد شد ؟!
همان اولید همیشه !
دفتر خاطراتت را ورق میزنم
ـــــهو را
میرسم به آزادی
میرسم به آنجایی
که تو همیشه آنجایی !!!
سومـــــــــــــــــــــــــــــ
آنسوتر از آزادی , جایی در نزدیکی های صداقت میدان صادقیه , چشمانی به من آموخت صداقت و مهربانی را !
باز هم می گویم , اولید در مهربانی .
تا همه ی کامنت را این برادر زاده دانیال پر نکرده بنویسم

منم این خون شقایقی را دوست دارم لطفاًکمی به من هم تزریق کنید
شقایقها , در کنار شما آموخته اند راز زندگی را و شما هم خوب دریافته اید راز ماندگاری شقایقها را ! شرمنده می فرمایید عمه طهورای نازنینم .
فدای مهربانی شما .
نرگسم از صبح تا حالا سر جلسه امتحان بودم یه کم آب پرتقال برایم درست کن عمه جان از تشنه گی مردم.
خدا رو شکر که تقلب هات به دادم رسید
این یکبار آب آناناس قبول می کنید عمه جان ؟! می ترسم ترشی آب پرتقال , با خستگی همراه شود و انرژی تان را به تحلیل برد ! اجازه بدهید با لیوانی آب آناناس پذیرایتان باشم . باشد ؟!

هرچند در عمرم به کسی تقلب نرساندم , اما خب , شکر ...
سلام مهربان خورشید روزهای خاطره
ما که چشممان سمت شما می چرخدگویی با آواز آفتابردانها پیوند خورده ام و می چرخم سمت اندیشه تان
فعلا هنگ کرده ام از اینهمه انرژی مثبت
خداروشکر
این از آن حرفهاست که به قولی مرغ پخته هم باور نمی کند.... آخر آفتابگردانی هم باشد منم و آفتاب اندیشه ای هم اگر باشد , ازسرای امپراتور بهاران است که می تابد !
می گویید نه , به نظرسنجی برمی خیزیم !
تازه اینقدر دیر ورقه هایش را تصحیح می کند که آدم یادش می ره امتحانش رو چه جوری دادی ؟
کی عمه جون ؟؟ من ؟ نه بخدا ! خب الان دارم غذا درست میکنم مهربون عمه !
نرگسم عزیزم تو که امتحان نگرفتی این برادر زاده دانیالت را می گویم.

منظورم هم از تقلب استفاده از ورقه های امتحانی سپید قشنگ این جا بود که استفاده کردم .
بابت آب آناناس متشکرم راضی به زحمت نبودم گلم قشنگم.
این بار اومدی تهران جبران می کنم
خب عمه جان این خونه با همه برگه های سفید و گلای زرد نرگس و شقایق های قرمزش متعلق به شماست . امیدوارم از آب آناناس خوشتون اومده باشه عمه جونم .
سلامت باشید . همین حضورتان برای من افتخاریست عزیز مهربان .
سلام نرگس جان
بلافاصله اومدم کامل خوندم پست رو صفحه ی نظرات روهم باز کردم هنوز نظری ثبت نشده بود
اما دیدم پست پیش قبل وقتی نبودین کامنت دادم بی جواب موند وقتی هم اومدین کامنت دادم بی جواب موند
ترسیدم اینجا کامنت بذارم گفتم احتمالا اینبار یه بلایی سر کامنتدونیتون میاد
وقتی اومدم کامنت گذاشتی , بی جواب موند ؟! سعیده جانم ؟!
فدای تو , من چرا باید جواب ندم به دختر قشنگمون ؟!
چون میدانم در نظر سنجی شکست می خورم سکوت می کنم و به آفتابگردانیم دلمشغول می شوم
وبه سمت وسوی اندیشه تان دگرم ودلچرخ می شوم {واژه من درآوردی بود}
شک ندارم شکست از آن من است برادر ! به قول شما , بی خیال نظر و نظرسنجی , فعلا دلچرخ می شوم به حضورتان در این سرا و سرای دل !
سلام نرگس جان شبت خوش
قبل از هرچیزی یه جریان فکری رو برات می گم . امروز حوالی ساعت دو تا دو و نیم که تو می دونی من اون موقع کجا هستم ! همینطور که منتظر نشسته بودم داشتم فکر می کردم به گذشته و به یاد رویای غروب افتادم و به خودم گفتم بد نیست اسم وبلاگ و تغییر بدم به "رویای غروب" و بعد به خودم گفتم اگر اسمش و تغییر ندم یه سری تغییرات می دم که نشانه های رویای غروبه که به زودی می بینی . البته تغییرات جزیی که تو فقط تشخیص می دی . خلاصه تو همین افکار بودم که عصر اومدم سراغ تو و .... چشمم افتاد به رویاهای غروب !! خشکم زد !! آخه چجوری این جریان فکری قبل از اینکه حرفی بزنم و یا عمیق تر بهش فکر کنم به ذهن تو رسید و نوشتی ؟!! فقط می تونم بگم شگفت زده می شوم گاهی ....
حالا این اولشه واست یه عالمه حرف دارم ...
سلام عزیز دل .
میدونی , منم دیروز به سمیه می گفتم , یه چیزایی رو گم کردیم که ارزشمنده , که تحت هر شرایطی , هیچ چیزی , اینقدر مهم نیست که بخواد اون دایره دوستی قشنگمون رو ازمون بگیره ! که دلم گرفته بود عزیز دل . امروز که میخواستم این چند نفر دوستان قدیم رو توی این پست کنار هم بذارم , دلم خواست ناهید کنارم باشه , نه سایه ناهید ! دوبار اومدم عوضش کنم , گفتم نکنه ناهید ناراحت بشه ازم , اما .... نشد ! ازم خواست همینطوری بمونه !
نگو که از قبل با دل تو هماهنگ شده بوده , بی اینکه من بدونم ...
ناهیدجان , دلم برای اون پیوستگی و یکرنگی دلهامون تنگ شده ! هرچند زمان , دوستیهای ماها رو عمق بیشتری داده , اما دایره وسیع قبلی , یه جورایی دچار سردی شده , که من نمی پسندم ...
کاشکی سمیه بیشتر بیاد و بنویسه . به من قول داد ... خدا کنه عملی کنه قولش رو .
مرسی عزیز دل .
گاهی فضا کمی سنگین می شه . منم این و حس کردم . ولی من حتی در سفر هم با گرفتاری های مخصوص خودش تلاش کردم ارتباطم قطع نشه . ولی نرگس جان حس می کنم تو هم کمی خسته ای کمرنگی مثل همیشه نیستی ...ولی فکر کردم به فرصت نیاز داری و زمان تا بتونی یه بازگشت خوب داشته باشی ...مثل پست امروزت که یاد آور دوستی های نسبتا قدیمی بود ...بیش از دو سال .
باور کن نرگس جان که بیش از دو ساله که کنار هم زندگی کردیم نوشتیم خندیدیم گریستیم و سرودیم ...
نه عزیزم از یاد آوری نامم و رویای غروبم ناراحت نشدم ...چون قبلا هماهنگ کرده بودی !!!
سلامی دوباره نازنین .
راستش سایه جانم , من اگه اینجام , به خاطر سرگرمی نیست . دنبال دوست و کمبود محبت هم نیستم که توی دنیای واقع کم ندارم .اما دل بستم به دوستیهای باارزشی که به خاطر اندیشه ها شکل گرفته اند و در دلم جا گرفته اند . مسلما وقتی قدیمی ترین و مهمترین دوستان این فضا کمرنگ میشن , من هم انگیزه ام رو از دست میدم واسه پررنگ بودن . نمیشه واسه همه افراد یک نسخه نوشت , اما من هنوزم میگم واسه من نوشتن تو این فضا و بودن در کنار عزیزانی که دوستشون دارم , یکی از قشنگترین بهونه های زندگی هست که میدونم باید حفظش کرد . من تلاش خودم رو انجام میدم , دیگه بقیه ش دست من نیست ...
ممنونم که شما هستی و برای شما هم حفظ این رشته های محبت مهمه مهربونم .
پس از گذران ساعاتی از کار ،شنیدن صدایت خستگی ام را از تن به در کرد و مرا چه خوشحال به دیداری تازه !
گاهی بعضی از لحظات به یادماندنی می شوند در جان آدمی ،و کنار دوست بودن یادآور زیباییهای زلال مهربانی و صداقت می گردد.
و من چه خوشحالم از اینهمه محبت و صفا و دوستی ...
راستی سلام نرگس عزیز .امیدوارم آرامش و سلامتی همراه همیشگی ات باشد مهربان
ممنونم از لطف و محبتت.
روزگارت به خیر و شادی
سعی کردم احساسم را در کلماتم بیان کنم . اینکه چقدر موفق بودم , نمیدانم , اما باز هم می گویم , دیدار شما و سمیه عزیزم , زیباترین قسمت سفرم بود که خستگی مرا هم از من دور ساخت و لبخند را بر لبانم نشاند .
هر کدوم رو توی این گلدون پر از گل دیدم

تازه بیشتر هم دیدم بانو
راستی
خوش به حالتون
به سمیه سلام برسونید
سلام فرینازم . تو خودت یک دسته گل شاداب و قشنگی نازنین . باید یه بار بیام اصفهان ببینمت !
سلام خواهرجان
ظاهرا مثل اینکه شهرما غیر از دود دم حس های دیگری هم داره...مثل همیشه درخشانید و دود و دم هم کاری نبوده.
خدا روشکر که هستین و ما انگیزه داریم تا با نمایش افکار مون حس بکنیم که هستیم...
چه سری است در این لطف خواهرانه که آفتابی خدایی را در دل روشن می کند...خدا همیشه چراغ خانه تان را پر از نور خودش بدارد.
ما که خواهری مهربان و انسان به تمام معنا قسمتان شده...خدا برای شما هم کاری بکند انشالله
...
آبجی نرگس
همیشه در کنار خانواده عزیزت شاد و سربلند و در عافیت باشی.این آرزوی قلبی منه.
سلام برادر . خدا به من بهترین ها را هدیه داده ، و آن هم حضور عزیزانی چون شماست ، که یک عمر خواسته من بوده از درگاه مهربانیش . امید که بتوانم خواهر خوبی باشم برایتان .
تهران دودآلود شما ، منشا خاطرات زیادیست برای من . چهار سال زندگی در بهترین سالهای عمر ، کم نیست برای ثبت کلی خاطرات قشنگ از این شهر و مردمان خوبش.
سلامت باشید و دلشاد و پرتوان . باز هم ممنون از بودنتان .
فهذا أنا فتلک الجروح فالباب مفتوح لمن خاف علی الشعر و الشعور
http://s2.picofile.com/file/7311119030/khane_doost.jpg
خب من الان چی باید بگم داداشی ؟!

زبونم بند اومده الان ...شرمنده.
باید خودم و پیدا کنم نرگس جان ...
و این دایره دوستی رو وسیع تر ، هستم عزیز
ممنون از همراهیت . شک ندارم به بودن و موثر بودنت ناهیدجانم .
فدای تو و مهربونیت که همیشه سایه افکنده روی تمام لحظات زندگیم .
سلام نرگس جون
به به به به عجب دوستای خوبی
امیدوارم همیشه لبت خندون و دلت شاد باشه
دوست جون یگانه منم سلام ویژه برسونید
سلام خانوم مهندس هنرمند ما . مرسی عزیز . به روی چشم . سلام هم می رسونیم خدمت یگانه خانوم .
تو را ای گل کماکان دوست دارم
به قدر ابر و باران دوست دارم
کجا باشی کجا باشم مهم نیست
تو را تا زنده هستم دوست دارم
شرمنده ام ز دوست که دل نیست قابلش
پی نوشت،دوست=برادر زاده
گر برود جان ما , در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست , دوست تر از جان ماست .
پی نوشت : دوست = عمه طهورا !
جز برق نگاه عمیق تو که امین عرش است ؟!
مواظب خودت و دل عمه ی ما باش ...
الی اللقاء
مع السلامه و الی اللقاء...
سلام خواهر بابونه ام
دقایقتان لبریز عطر کاهگل وپنج دری و دالان و قنات
مهرتان پیچکیست تا بلندای کاج نور
ومن دلخوش به گلیم صدرنگ حضورتان
شبتان چلچراغ
سلام مهربان برادرم . آنقدر زیبا از زبان گل ها و آب ها و آیینه های دنیا سخن می گویید , که من نمیدانم چه باید بگویم ! دلتان پر نور و شور . هزاران بار سپاس .
نرگسم خونه داداشت صدام کردی ؟ شنیدم رفته بودم دعای کمیل برات حسابی دعا کردم اگه قابل باشم.

ممنون بابت این قلب مهربونت
سلام عمه جانم . اتفاقا الان دارم همزمان دعای کمیل گوش میکنم و جواب میدم به شما . دلم واستون تنگ شده بود . ممنون از دعاتون .
ای گل سرخ پاییزم شبت به خیر عزیزم
بوسه به چشمات میریزم شبت به خیر عزیزم
وقت از مهربونیت گفتنه شبت بخیر عزیزم
عشقو به پات میریزم شبت به خیر عزیزم
اونوخت تا من نیامو ازتون نخوام به وبلاگم بیاین نمیاین؟
خو چیکار کنم نرگسی جونم دلم برات تنگ شده
سلام مریمی . اتفاقا سر شب یهویی , آقای خونه یک شاخه گل مریم برام خرید ( هرچند اولش این شکلی شدم !
) اما الان دارم از بوی خوشش گیج میزنم . این شکلی :
تو میدونی گل مریم های دنیا چرا اینقدر خوشبواند؟!
ای جان گل مریم


اونم از طرف آقای خونه
ببین چقدر دوستت داره نرگس جون که گل مریم برات خریده
خو معلومه دیگه آخه گل منه بخاطر همین خوشبوئه
در ضمن بذارش تو گلدون پر آب یه حبه قند و یه نوک قاشق چای خوری نمک هم بریز تو آب گلدونه تا یه هفته میمونه
البته اگه هر روز صبح بهش لبخند بزنی و به یاد من بوش کنی میشه دو هفته
نرگسی خداییش نه جان من خودشیفته تر از من دیده بودی؟
یه سر به منم بزن این دوبار
خو آره مریمی , مگه شک داشتم ؟!
بعد از حبه قندش خبر داشتم , نمکش رو تازه شنیدم . مرسی مریمی جانم .
سلام
نرگس مهربون
من هنوز منتظر هستما
الهی فدات شم ! من شرمنده . برام اینطوری سخته و فرصت تماس گرفتن هم نشده برام . ببخش عزیزی ....
میشه یه فرصتی بذاریم واسه شنبه ؟
باشه نرگس جان
شرمنده به خدا اگه میشد جوری حلش میکردم و دیگه مزاحم شما هم نمیشدم
اختیار داری عزیز مهربون . زنده باشم فردا زنگ میزنم برات .
نرگس جان چرا دوباره سهبا شدی ؟!
سایه جانم , این خواسته دوستان بود , تا خودم ! احساس کردم ارتباطی که با اسم سهبا برقرار می کردند ,خیلی بیشتر از نرگس بود . شاید یکی از دلایلش هم این بود که احساس کردم زیادی دنیای حقیقی و مجازیم با هم مخلوط شده و به این نتیجه رسیدم همون اسم اولیه که منو به دنیای مجاز شناسوند , بهتر هست . الان احساس بهتری دارم عزیز .
Mamnun Narges jan.Enshaala harja hasti salamat o khosh bashid
زنده باشی عزیز . شما هم ...
نرگسم بعد از ظهر آدینه ات بخیر
امروز به دیدار عزیزی رفتم و چند شاخه نرگس با خود بردم .
خوش بو ٬دلارام ٬زیبا ٬ ..........مثل تو
جای برادرت خالی نباشد٬خدای نرگس ها به همراهش
سلام عمه طهورای نازنین . امید که همیشه شاد و خوشحال باشید . ممنون از لطفتان عمه مهربانم .
راستش , داداش کوچیکه از اونهاست , که وقتی نیست , خیلی جای خالیش نمود داره ! بس که آتیش میسوزونه همیشه !
هر طوری دوست داری سهبا جان !
ولی نرگس انگار صمیمی تر بود برام ...
تو که میدونی عزیز , خیلی روی اسم حساسیت ندارم خودم . شما هرجور دوست داری صدام بزن خب !
غروب جمعه دلم بوی یار می گیرد
افق افق دل من را غبار می گیرد
نه با زیارت یاسین دلم شود آرام
نه با دعای سماتم قرار می گیرد
چه مزه داد این شعر و آهنگ سرایت.ممنون
سلام عمه جونم . خوشحالم که خوشتون اومد . واسه منم دعا کنید لطفا . دلم خیلی گرفته !
برادر زاده ی عزیزم سهبایم می گن وقتی دل آدم بی دلیل بگیره دو حالت داره یا کفاره گناهاشه یا یه نفر که هم سنخ توه غمی داره که تو از غم اون نا خودآگاه دلت می گیره

کاش داداش دانیالت بود ازش سوال می کردیم ببینیم این گفته درسته یا نه؟
یه دوست دارم وقتی من این جوری می شم می گه ۱۴ تا لاحول و لا قوه الا با لله بخونی حالت عوض می شه ٬امتحان کن ضرر نداره.
بازم سلام نازنین . راستش هر کدومش اگر که دلیل دلتنگی باشه , فراوون لحظه های دلتنگی دارم لابد ! که کم هم نیستند ! امیدوارم هردوی این دلایل برچیده بشن , اما ...
ممنون عمه جون بابت این نسخه قشنگتون . خوندم و سعی میکنم باز هم تکرارش کنم . بازم ممنون .
سلام خواهرم
حاضر
مهرتان قالی کاشان است که هرچه می گذرد ارزش افزوده اش دوصد چندان می شود وما متحیر این ترنج ها ولچکهایم
این دفتر خاطرات نام خود شما را کم داشت من اضافه کردم دوستان می بخشند که ترمه ی نگاهشان را کم داشتم برای نوشتن
سلام برادرم . مهربانی ها ، انعکاس دلهای عزیزانی چون شماست در آینه دل و نگاه آن دیگری... که اگر یکی نباشد ، آن دیگر هم تمام خواهد شد !
پس هر چه هست ، از صفای دل و دیدگان خود شماست مهربان برادرم . ممنونم . خداوند نگهدارتان باشد .
علیک سلام سهبایم ٬مورد اول که برای تو نازنینم نبود ٬برای خودم بود ولی عمه به قربون دلتنگی تو حالا هر چی باشه دل دریایی تو حلش می کنه


برای همینه گفتم جای داداشت خالیه دیگه چون اون روز که من این طوری شده بودم اینقدر امتحان گرفت که یادم رفت برای چی دلم گرفته بود
هر بارکه مطلب زیبای این پست را می خونم یاد دوستانم می افتم و به جای اسم دوستانت اسم آونا را بیاد می آرم و .......
خوشحالم که با تو هستم مهربان برادر زاده جان
راستی اگه یه روز خواستم وبی داشته باشم اولین چیزی که توش می ذارم یه میز پر از شربته رنگارنگ که تلافی این همه خوبی و مهمون نوازی تو باشه
وای عمه جان ، حالا من اسم شربت و شیرینی رو نمی آرم واسه اینه که خیلی لوس نشه ، وگرنه شما که شاهدین همیشه این دو قلم جنس به علاوه چای دم دست هست تو این خونه ، شما هم که صاحب خونه اید .... امیدوارم که از مهمون نوازی من به برادر گله نکنید ، که شما و دل مهربونتون رو به من سپرد و .... واااای بر من ، که شما را آنگونه میزبانی نکردم که شایسته شماست ! من شرمنده عمه نازنینم .
کاش زودتر سرایی در این مجازستان ، تهیه فرمایید مهربان عمه تا به بازدیدتان بیایم زود زود ...
سلام ابجی
حالتون خوبه.
من دوباره برگشتم
خیلی دلتنگم همه شدم.خوشحال میشم زودی بیایین به کلبه درویشی من.
سلام داداشم . امیدوارم حالت همیشه خوب باشه . ممنون که اومدی .
آفتاب بر مشرق چشمانم چنگ میزد ، کوه شب آنقدر بلند بود که صدای شیرین خورشید را در پس چکاچک تیشه ی فرهادی شب مستور کرده بود و من در همان خلسه ی خواب و بیداری ، خورشید را فریاد میزدم و هر لحظه خش خش ناخن هایش را در مشرقی ترین معبرکابوس چشمان شب فریفته ام احساس میکردم ، می خواستم اولین کسی باشم که طلوعش را جشن میگرفت افسوس که گنجشک ها در دعا کردن پیش دستی کرده بودند...سلام خواهرم....
سپاسگزارم از این همه محبت .دعای پاک ترین مخلوقات پشت و پناهت مهربان...
سلام برادرم. کاش دعای ما هم ضمیمه دعای گنجشکان برسد به خورشید تا دلمان از نور بی نصیب نماند ...
ممنونم .
این روزها که در اطراف دلها پرسه میزنی
سری هم به دل من بزن که بد تنگ توست خواهر
سلام برادرم . خیر مقدم . خوش آمدید .... همیشه به سفر ، همیشه به خوشی !
ما هم دلتنگتان بودیم .
من آخرش نفهمیدم چی می خوایی از این زندگی!
من الان بیشتر از 3 بار اینو خوندم اما چیزی متوجه نشدم!
یعنی من خیلی گیجم؟
یک جرعه آرامش ... و هیچ چیز دیگر ....
آنروزها انگار برای چشم های هم غزل میسرودیم در ثانیه هایی که اکنون لال شده اند.... ثانیه هایی که اکنون مبهوت اند که چسان با این همه غزل ، در سزمین چشم های ما غریب شده اند ... ما سر چشمه ی شعر یم با طبعی شاعرانه ... و ما نسوخته ایم و نخشکیده ایم ... ما جاری جاری هستیم در رگه ها و رگ ها و آوندها و هرآنچیز و هرآنکس که ما را به اقیانوس میبرد ، به قلب ، به شکفتن... ما اکسیر لبخندی شیرینیم به هر زهرخندی.... ما تعبیر خوش یک کابوسیم.... لب های عاشق ما روزی همچون آفتابگرادنها به طلوع خورشیدی عاشقانه تر از همیشه خیره میشوند و به لبخندی اهورایی میشکفند ، و از ماه شب های اشک ها و خاطره های ما، جز تصویری مبهم پشت پنجره های اتاقها مان چیزی نخواهد ماند ، دلیل محکمی دارم که چرا به ما می گویند گلهای (( آفتابگردان )) نه گلهای (( مهتابگردا )).... که مهتاب واقعیتی بیش نیست در تصور افکار شاعرانه ی ما و این آفتاب است که حقیقتی جاودانه است
( حرف های تنهایی.... سایه روشن)
سلام آبجی سهبا...
همه ی ما به نوعی دلتنگ حضور گرم و همیشگی هم هستیم ، حضورهایی که هریک به گونه ایی و به دلایلی خاص گویی به سردی گرائیده اند ، مهم اینست که همه دلتنگیم و امید که همین دلتنگی ها ما را بسوی هم دگربار گرم تر و همیشگی تر از هر زمان گرد آورد، سپاس از اینکه هستی و به مهر می خوانی همه ی ما را که با هم باشیم و برای هم.
چقدر دلم تنگه برای اونروزها ، برای خودم ، برای دوستیهایی که دیگر نیست ، برای حس قشنگی که گم شده ، برای ........
سلام داداش سپهر . کاشکی دوباره جمع بشیم دور هم ، کاشکی دوباره برگرده محبتهای بی ریامون ، کاشکی ..........
ممنونم از حضورتون .
چگونه گاهی دوست داشتن ها یک طرفه می شود؟
برایم واقعا جای سوال است...
میشه دیگه عزیزی ، چطوری نداره خب !
آرامش رو فقط با آرامش میشه بدست آورد
من هردوتاشو ندارم
خسته نباشید آقا بزرگ !
حالا چرا هردوتاشون رو ندارین ؟!
خب باشه , منم خسته نباشم !
سهبا یه معلم داشتیم همیشه می گفت مادر خوب بچه هاشو یه جوری تربیت می کنه که با ایما و حرکت چشم و ابرو منظور همو بفهمن این بالایی همینه؟
دلت گرفته بود خوب شد ؟
من و یگانه ... هر چی جلوتر میریم , بیشتر و بیشتر همدیگه رو درک می کنیم عمه جان . به گمونم بعد یه مدتی , همین حرکات هم نیاز نباشه , فقط نگاه کافی باشه ...
دعا کنید عمه طهورای من . هم برای یگانه ام که مادر خوبی باشم , هم برای مادرم , که فرزند خوبی ...
در حوض سینه ، ماهی سرخی نمانده است
از بس که کرده ایم گل آلوده آب را ...
اعتبار نام دوست از نام شماست بانو ، دلتنگی چرا ؟!
دلگرفته ام برادر .... بگذار بماند در دلم دردها ...
دلتنگ نبودنهایم ... دلتنگ دوریها ...
نماز اولم گر تو باشی ، نماز آخرم قضا نمیشود
ای بابا خواهری من که برگشتم ؛ دلتنگی هنوز ؟!
عجب
وای داداش , هیچوقت نماز اولت رو قضا نخونی ها !
دل به دست گرفتی که زیر و رو کنی ؟!
ماه را نشان کردی که شق القمر کنی ؟!
با برادر بگو ، چه رازی است در دلت
مبادا جان خویش سپر بلای غمش کنی ...
شربت اعتماد به نفس را بیار خواهر که دیگه یک قطره اش هم نمونده !
خب شربت اعتماد به نفس رو چطوری بیارم ؟! راستش یه سرک کشیدم خونه داداشی و چشمم افتاد به یک اسم قشنگ که اولش شیداست ! این شکلی شدم !
دیگه به گمونم نیازی به شربت من نباشه , هان داداش ؟!
نرگس سهبا رو صدا کن کارش دارم
جونم عمه ؟ نرگس و سهبا هردو در خدمت شمان ! شربت تموم شده ؟ شیرینی بیارم خدمتتون ؟
ای بدجنس آ این شربتو من نخوردم خوش مزه است؟
شربت اعتماد به نفس ؟! خوشمزگیش که باید باشه خب , اما کلا مخصوص افرادی هست عین داداش دانیال , که آخر اعتماد به نفس هستند ! یه وقتایی لازم میشه ما هم استفاده کنیم , اما به گمونتون, هیچیش رو واسه ما نگه میدارن این جماعت آقایان ؟!
خب سهبا تو نرگسو صدا کن رفته شام درست کنه؟
پس سهبا برو کمکش تا زودتر کارش تموم شه بیاد.
نبودم عمه جون . رفته بودم بیرون در نقش یک عدد عمه , کادو تولد بخرم واسه باران ! فردا راهی سفرم ...