سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

سی و هفتمین برگ انتظار

این گل نرگس هدیه دوستانم هست و اینم کیک تولدی که زحمتش رو کشیدند !

سی و شش برگ ورق خورد . گامی دیگر برداشته شد به سمت مقصد . مقصدی که منتهاست , اما انتها نیست . که انتهایش حضور آن لایتناهی ست و چه زیبا می شود اگر مقصد و مقصودمان از ورق خوردن برگهای زندگی مان , رسیدن به آغوش آن عشق و معشوق حقیقی باشد . که اینگونه اگر بنگریم , اینگونه اگر زندگی کنیم , با یاد او اگر نفس بکشیم و به عشق او اگر برگ برگ زندگی مان را ورق بزنیم , رنگ زندگی مان آسمانی می شود و شوق حضور در کنار او , رفتن را و رسیدن را طعمی زیبا می بخشد از عشق . که وقتی می دانی جاده ای را می پیمایی به سمتی که نهایتش نگاه اوست و حضور او , سختی اش را به هرگونه که باشد تاب می آوری و از چشم اندازهای زیبای دیگر جاده ها چشم می پوشی , وقتی مقصدش , مقصود دیگریست .

و چه سخت می شود اگر برداشتن هر گام به سمت مقصد , علاوه بر رقم آن , حسرتهایمان را نیز بیفزاید و کوله بار گناهانمان را سنگین تر نماید و قدمهایمان را سخت تر ...

و من این بار در آغازین سطرهای سی و هفتمین برگ دفتر زندگیم , این آرزو را یادداشت میکنم و از او می خواهم که لحظه هایم را تنها با رنگ عشق خودش آغشته کند و مرا از هر آنچه غیر خود رها سازد که دیگر تاب دلبستگی های این دنیای فانی را ندارم . چرا که می دانم این دنیا هیچ دلبستگی ای را نشاید و هیچ ماندنی را نپاید . پس چه بهتر که دل را تنها محلی برای او قرار دهیم که تنها پاینده سزاوار دل هموست و جز او هیچ نه ...

و باز هم تکرار می کنم دعای همیشگی ام را :

خدایا چنان کن سرانجام کار                 تو خشنود باشی و ما رستگار

 

دو روز پیش , بسته پستی ای به دستم رسید , کارت تبریک ساده ای در میان و با این مضمون :

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت      آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت           جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی       که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

نمی توانم پیامم را به گوش ارسال کننده اش برسانم , اما کاش می دانست چه غوغایی در جانم می افکند هر سال , با این هدیه های غریبش !


این دسته گل هم هدیه دوستان عزیزم و اون صندلی سنتی هم کادوی تولدشونه .

پی تولد نوشت :

این پست قرار بود عصری منتشر بشه . نشد ! توی ذهنم عکسی بود که باید درستش میکردم ,  نرسیدم . با دوستان عزیزم , ساعت 6 قرار داشتم . رفتم واسه جشن تولدی که برام گرفتند . جشن تولدی که لحظه لحظه ش خاطره شد برام . جشن تولدی که ظاهرا 5 نفره بود , اما ...

اما باید می بودید و می دیدید حال و هوای منو وقتی با ابتکار قشنگ سمیرای مهربونم , صدای تک تکتون رو می شنیدم ! یه لحظه لبخند , یه لحظه بغض , یه بار فریاد , چند قطره اشک ... نمیتونم بیان کنم و اصلا نمیشه بیان کرد وقتی صدای شیدا رو و صاحب عزیزش رو , برادرم فرداد , رو شنیدم ! نمیتونم حس و حالم رو از شنیدن صدای رویا و اون ابتکار قشنگش , صدای مهتاب , بیان کنم . نمیشد بغضی رو که آناهیتا برام ارمغان آورد پنهان کنم .  نتونستم لبخندم رو از شنیدن صدای آستیاژ پنهان کنم . نشد حس قشنگ شادی نشینه توی وجودم از شنیدن اون قطعه هنرمندانه مانا و اردک بزرگوارم . چطوری بگم با شنیدن تک تک صداها , سپهر و سایه و  افروز و علیرضا , منیژه , آقا بزرگ و یلدا , کیارش , میکائیل و دوتا سمیراهای عزیزم چه بر من گذشت و من چطور میتونم تشکر کنم از سمیرای عزیزم و همسر همیشه همراهش  , از سپیده مهربونم و از میکائیل به خاطر خلق این لحظات قشنگ . باور کنید زبونم قاصره . باور کنید هنوز بغض دارم و هنوز نمیدونم چی بگم و میدونم که نمیتونم قدردان لحظه های قشنگی که برام ساختید باشم . میخوام بدونید همه تون در کنار ما بودید , حتی اونهایی که نشد صداتون رو بشنوم , که یادتون با ما بود , حتی اگه از سعادت شنیدن صداتون بی بهره موندم . ممنون همتونم . الهی شادی میهمان همیشگی لحظه هاتون باشه , که این خاطره قشنگ رو برام ساختین .

از داداش محمد عزیزم که دو روزه خونه دوستام رو به هم ریخته به خاطر برگزاری تولدم ممنونم . از داداش مهدی عزیزم و باران دوست داشتنیش ممنونم که برام تولد گرفتند و از برادر خوبم , دانیال عزیز , که با قلم و هنرشون مثل همیشه منو شرمنده خودشون کردند . باور کنید نمیدونم چی بگم . ببخشید قصورم رو و بپذیرید تشکرم رو از عمق دلم .خدا همه شما رو نگه داره برام که انگیزه بودنم هستید . باز هم ممنونم .

از همینجا ورود داداش حسن گلم رو هم به فضای بلاگستان تبریک میگم و از هدیه قشنگی که واسه تولد من آورده تشکر می کنم . مرسی داداش کوچولوی ساکت همیشه من .


خب من چی کنم با این کیک خوشگل خوشمزه ؟ نمیشه خوردش که  آخه  ! دلم نمیاد خب !


پی تشکر نوشت :

راستش هیچ جور نمیتونم تشکرم رودر قالب کلمات بیان کنم از این موج مهربانی که ایجاد شده در این فضا و من جز اشک و لبخند توامان , هیچ ندارم درخور محبتهای بی شمارتان . ممنونم از همه . یادداشتهای مهربانیتان را خواندم عزیزانم :

سمیرای مهربون , میکائیل , آقا بزرگ , اردک بزرگوار , فائزه عزیزم , آقا بابک عزیز , سایه نازنینم  , سعیده نازدونه , سپهر آسمانی , مانای نازنین , گل نیلوفرم , کیارش عزیز , داداش حمید گل و مهرداد کهکشانی , فریناز قشنگم و داداش فرداد بزرگوارم .

سپاس بی نهایتم را بپذیرید .

نظرات 111 + ارسال نظر
سایه چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 ساعت 09:46 ق.ظ

سلام خانومی

می گم اینقدر دیروز همه تو جشن تولد زدن و رقصیدن که امروز رفتن تو کما !!

سلام عزیز دل . آره والا ! محمد که هنوز خوابه ! اما ظاهرا آقا بزرگ ماشاله توانشون خوبه ! هستند هنوز این وسطها !

بزرگ چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 ساعت 09:53 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

سرچوپی رقص محلی لرها و کردهاست
نفر اول دستمال دستش میگیره
همه افراد حرکت منظم رقص با با رو ا نجام میدن منظم و یک جور
ولی نفر اول بجز حرکت پا با دستشم که دستمال گرفته میرقصه

بله ... ممنونم استاد از توضیحاتتان !

بزرگ چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 ساعت 09:54 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

ولی خودمون ها دوستان از بس رقصیدن (همه و همه) دیگه حال حرف زدن ندارن
مثل اینکه خوابن

همه که مثل شما انرژی ندارن آقا بزرگ ! هزار ماشاله ! زدم به تخته ها !

مشتاق چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 ساعت 10:10 ق.ظ

سلام . اینقده از رقص و دستمال و ... دیدم که یه جورایی ما رو هم هوایی کرد که اینجا چه خبره... !!!البته میدونم چه خبره منتهی چون ما سراز این کارا در نمیاریم کنجکاو شدیم که بپرسیم... ببخشید وسط مجلس که گرم شده بود ضد حال .. نباشه... همیشه شاد باشید ...

نگران نباشید برادر بزرگوار ! منم مثل شما ! فقط تماشاگرم این وسط ! و هیچ سردر نمی آورم !

دانیـالــ چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 ساعت 10:19 ق.ظ http://d.blogsky.com

بار امانتی که آسمان و زمین و کوه ها بر دوش نگرفتند
همان رقصیدن خواجه شیراز بود که او را به فضل و کمال رساند
جوجه اردک عزیز هم از این قضیه مستثنی نباشد
و یک کرشمه و قر کمرش تلافی صد دوزخ و جنان را بکند
چه ، از غرور تا عشق تنها با همین رقصیدن شکستن میشود
و چه شکستن با صدایی

البته اگر شاباش هم میدهید ، من باب استصحباب و کسب رزق حلال
یک دستمال هم برای من نگه دارید ...

شما بفرما وسط داداش دانیال , شرط می بندم کلی ها حاضرند شاباش آنچنانی بدهند تا تنها لحظه ای شما را در آن میانه ببینند ! آنوقت فیس بوک و یوتیوب و .........
ای وای ! خراب کردم که ! نه جان خودم نمیذارم هیشکی دوربین در بیاره ! شما فقط برو اون دستمال رو از دست آقا بزرگ بگیر تا دیر نشده !

کیارش چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 ساعت 10:22 ق.ظ

سمیرا خانوم
خواهر خوبم
دو دستماله
اصالتا کردیه
لرهای عزیز هم ازش استفاده میکنن

بله !
باورتون نمیشه هم سند مکتوب ارائه بدم
هم خودم بیام وسط !!

قابل توجه سمیرای عزیز !
بنده هم که این وسط بیل میرم !

داداش محمد چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 ساعت 10:49 ق.ظ http://www.sayehsarezendedi.blogfa.com

حالا بیا
قرش بده
قرش بده
اسمال اقا
ابرو کمون
چشم بادمی
می خوام بیام در خونتون
نه نمیخام

پری به من گفت
چی گفت
در گوش من گفت چی گفت

اینم10000هزار تومان شاباش
برای پریا خانم
و
بقیه که گفتن برقصم

وا محمد ! بیدار شدی تو ! چقدر رو داری آخه داداشی ! من گفتم تو حالا حالاها از خستگی افتادی تو رختخواب !
قربون داداش گلم برم من ! مراقب گشت ارشاد سایبر باش ها !

سمیرا چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 ساعت 11:27 ق.ظ http://nahavand.persianblog.ir

سرچوبی کسیه که اول صف رقص کردی وایمیسه و دستمال دستشه و رهبری گروه رو برعهده داره

ممنون سمیرای عزیزم از توضیحتان . حالا آقا بزرگ بهشون میاد سرچوبی باشن یا نه ؟!

خانمک چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 ساعت 11:45 ق.ظ http://nabz1.blogfa.com/

سرچوپی کسیه که نفر اول گروهه و به نحوی یکم خاص تر از بقیه است که افتخار دستمال دست گرفتن رو داره

اقا بزرگ نما گروهَ بتیچنی اَ دواره بچنی که منم او وسط مسطا یه جایی داشته بام؟

وا ریتم زیبایِ دِی دِی دِی دِی..

ای جانم ! سومین توضیح ! خانمک عزیز هم از خطه نهاوند عزیز به جمع ما تشریف آوردند و خوش آمدند ... راستی , سمیرای عزیز , شما ایشان را هم می شناسید ؟!

فرداد چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 ساعت 12:43 ب.ظ http://ghabe7.blogsky.com

سلام خواهرم
بابت تاخیر عذر..شما که داداش سر شلوغتو می شناسی...اگه بدونی چطوری خودمو رسوندم....
خدا روشکر که رسیدم و تو این جشن باحال شرکت کردم...
همیشه دلت گرم....لبت خندون....

سلام برادرم . اختیار دارید . حالا که هنوز بساط رقص سرچوب پابرجاست ! شما با این میانه کاری ندارید احیانا ؟!

عابر پنج‌شنبه 22 دی‌ماه سال 1390 ساعت 07:48 ق.ظ http://photonote.blogsky.com

سلام سهبا بانوی دوست داشتنی
تولدتونو بی نهایت تبریک میم
متاسفنه بدلایلی نتونستم چند روز گذشته نت بیام برای همین دیر متوجه شدم
امیدوارم تبریک با تاخیر منو بپذیرید و در آرزوی خوشبختی و سعادت و سالهای سال زندگی همراه با سلامتی و شادابی و موفقیت برای شما، با دوستان دیگه شریکم کنید

صد سبد گل تقدیم به بانوی احساس و شعر
تولدتون مبارک

سلام عزیز مهربانم . ممنونم از تبریک زیبا و از سبد گل قشنگتان . سلامت باشید و همیشه شادمان .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد